₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری هفدهم ♥♥♥
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری هفدهم ♥♥♥

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری هفدهم ♥♥♥

1527 بازدید، 7 پست، نویسنده: دلشاد

  • دلشاد

    خاله سوسکه


    تصویر در دسترس نیست


    يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچكس نبود....
    يه خاله سوسكه قشنگي بود كه يه روز پيراهني از پوست پياز، روسري از پوست سير، چادري از پوست بادمجان و يه جفت كفش خيلي قشنگ از پوست سنجد دوخت و پوشيد و بيرون رفت. رفت و رفت و رفت تا به بقال رسيد. بقال گفت: خاله سوسك پا كوتاه! سوسك سياه! كجا مي‌ري؟
    خاله سوسك ناراحت شد و گفت: من كه از گل بهترم، از يرگ گل نازكترم چرا مي‌ذاري سر به سرم؟؟
    - پس چي بگم؟
    - بگو خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي، كجا مي‌ري؟
    - اي خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي، كجا مي‌ري؟
    - مي‌رم كمي گردش كنم.
    - خاله قزي زنم مي‌شي؟ وصله اين تنم مي‌شي؟ دگمه پيرهنم مي‌شي؟
    - اگه من زنت بشم، وصله اون تنت بشم، دگمه پيرهنت بشم، وقتي دعوامون بشه منو با چي مي‌زني؟
    بقال سنگ ترازو رو برداشت و گفت: با اين.
    خاله سوسكه جيغي زد و گفت: نه، نه، نه! من زن بقال نمي‌شم؛ اگر بشم، كشته مي‌شم.
    بعد خاله سوسكه رفت و رفت و رفت تا به قصاب رسيد. قصاب گفت: خاله سوسك پا كوتاه! سوسك سياه! كجا مي‌ري؟
    خاله سوسك ناراحت شد و گفت: من كه از گل بهترم، از يرگ گل نازكترم چرا مي‌ذاري سر به سرم؟؟
    - پس چي بگم؟
    - بگو خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي، كجا مي‌ري؟
    - اي خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي، كجا مي‌ري؟
    - مي‌رم كمي گردش كنم.
    - خاله قزي زنم مي‌شي؟ وصله اين تنم مي‌شي؟ دگمه پيرهنم مي‌شي؟
    - اگه من زنت بشم، وصله اون پتنت بشم، دگمه پيرهنت بشم، وقتي دعوامون بشه منو با چي مي‌زني؟
    قصاب ساتور رو برداشت و گفت: با اين.
    خاله سوسكه جيغي زد و گفت: نه، نه، نه! من زن قصاب نمي‌شم؛ اگر بشم، كشته مي‌شم.
    بعد خاله سوسكه رفت و رفت و رفت تا به بزاز رسيد. بزاز گفت: خاله سوسك پا كوتاه! سوسك سياه! كجا مي‌ري؟
    خاله سوسك ناراحت شد و گفت: من كه از گل بهترم، از يرگ گل نازكترم چرا مي‌ذاري سر به سرم؟؟
    - پس چي بگم؟
    - بگو خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي، كجا مي‌ري؟
    - اي خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي، كجا مي‌ري؟
    - مي‌رم كمي گردش كنم.
    - خاله قزي زنم مي‌شي؟ وصله اين تنم مي‌شي؟ دگمه پيرهنم مي‌شي؟
    - اگه من زنت بشم، وصله اون تنت بشم، دگمه پيرهنت بشم، وقتي دعوامون بشه منو با چي مي‌زني؟
    بزاز مترش رو برداشت و گفت: با اين.
    خاله سوسكه جيغي زد و گفت: نه، نه، نه! من زن بزاز نمي‌شم؛ اگر بشم، كشته مي‌شم.
    بعد خاله سوسكه رفت و رفت و رفت تا به خياط رسيد. خياط گفت: خاله سوسك پا كوتاه! سوسك سياه! كجا مي‌ري؟
    خاله سوسك ناراحت شد و گفت:من كه از گل بهترم، از يرگ گل نازكترم چرا مي‌ذاري سر به سرم؟؟
    - پس چي بگم؟
    - بگو خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي، كجا مي‌ري؟
    - اي خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي، كجا مي‌ري؟
    - مي‌رم كمي گردش كنم.
    - خاله قزي زنم مي‌شي؟ وصله اين تنم مي‌شي؟ دگمه پيرهنم مي‌شي؟
    - اگه من زنت بشم، وصله اون تنت بشم، دگمه پيرهنت بشم، وقتي دعوامون بشه منو با چي مي‌زني؟
    خياط قيچي رو برداشت و گفت: با اين.
    خاله سوسكه جيغي زد و گفت: نه، نه، نه! من زن خياط نمي‌شم؛ اگر بشم، كشته مي‌شم.
    بعد رفت و رفت و رفت تا به كنار چشمه رسيد. آقا موشه همين كه خاله سوسكه رو ديد يه دل نه صد دل عاشق شدHeart
    و به خاله سوسكه گفت: اي خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي، زنم مي‌شي؟Huh
    خاله سوسكه گفت: اگه من زنت بشم، وقتي دعوامون بشه، منو با چي مي‌زني؟
    - با دم نرم و نازكم.
    - راستي راستي مي‌زني؟
    - نه، نمي‌زنم!
    - زنت مي‌شم.Heart
    خلاصه آنها با هم عروسي كردند...
    چند روزي گذشت. يه روز خاله سوسكه رفت لب چشمه كه يه دفعه پاش سر خورد و افتاد توي آب.(اوخ اوخ اوخ...)
    خاله سوسكه داد زد: آقا موشه...آقا موشه...گل گلدونت، چراغ ايونت، تو آب افتاده، داره غرق مي‌شه.
    آقا موشه مثل برق و باد خودش رو به رودخونه رسوند و گفت: خاله قزي جون! دستت رو بده من!
    - وا دستم كه مي‌شكنه.
    - پس پات رو بده.
    - پام رگ به رگ مي‌شه.
    - پس چي كار كنم؟؟
    - يه نردبان برام بيار.
    آقا موشه زور يه هويج برداشت و با دندانش جويد و براي خاله سوسكه توي آب انداخت. خاله سوسكه از نردبان بالا رفت و با آقا موشه به خانه رفتند و زندگي خوبي داشتند.

    بالا رفتيم دوغ بود قصه ما دروغ بود، پايين اومديم ماست بود قصه ما راست بود.

    تصویر در دسترس نیست

    دانلود: داستان صوتي - خاله سوسکه









    6 سپاس: jaj، بچه مثبت، Holtek، pAshMak، mz56mz، تنها

  • jaj

    1 سپاس: دلشاد

  • Holtek

    مرسی آقا بهروز :1:
    1 سپاس: دلشاد

  • pAshMak

    مرسی.مثل هرشب شنیدنی وقشنگ :8:

    1 سپاس: دلشاد

  • mz56mz

    دستت طلا داداش بهروز
    1 سپاس: دلشاد

  • بابک

    آخی ، چقدر یاد نمایشنامه شهر قصه اوفتادم ، چند بار در تأترشهر دیدم .
    به حقیقت که تا بحال نمایشنامه ای به این زیبائی ندیده ام .

    دلشاد جان : کار بسیار درستی داری میکنی . خدا عوضشو بهت بده که اینکار فرهنگی رو شروع کردی . امیدوارم والدین برای فرزندانشان بسرایند .

    ازت بسیار سپاسگزارم . 386 282 287 :58:

    1 سپاس: دلشاد

  • تنها

    مرسی عمو بهروز :d-_-b:
    1 سپاس: دلشاد
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: