₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری هجدهم ♥♥♥
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری هجدهم ♥♥♥

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری هجدهم ♥♥♥

2376 بازدید، 4 پست، نویسنده: دلشاد

  • دلشاد

    سیندرلا دختر یتیم


    تصویر در دسترس نیست


    یکی بود یکی نبود. سالها پیش در کشوری کوچک دختر مهربان و زیبائی به نام سیندرلا با نامادری و دو دخترش زندگی می کرد. مادر او سالها پیش در گذشته بود و پدرش با زن دیگری ازدواج کرده بود ولی پدر هم بزودی از دنیا رفت و دخترک تنها شده بود. دخترک در خانه پدری خودش مانند یک خدمتکار کرد می کرد و دستورات مادر و خواهرهایش را انجام می داد. او بسیار زیباتر از دو خواهرش یعنی آناستازیا و گرزیلا بود، برای همین آنها خیلی به او حسودی می کردند. ولی همه این ناراحتی ها و اذیت ها باعث نشده بود که او نا امید شود.

    تصویر در دسترس نیست


    سیندرلا همیشه با این امید از خواب بیدار می شد که یک روزی او هم خوشبخت خواهد شد. رفتار او با حیوانات خانه اینقدر خوب بود که تمام حیوانات نیز او را دوست داشتند فقط گربه خواهرها بود که مثل صاحبانش بدجنس بود و سیندرلا را اذیت می کرد.

    تصویر در دسترس نیست


    یک روز صبح که مثل همیشه سیندرلا مشغول تمیز کردن خانه بود زنگ در به صدا در آمد وقتی در را باز کرد متوجه شد که دعوتنامه ای از طرف حاکم شهر برایشان آمده است.

    تصویر در دسترس نیست


    او نامه را به نامادریش داد. حاکم شهر جشنی به خاطر پسرش برپا کرده و از تمام دختر خانم های زیبا و متشخص دعوت کرده تا در این مهمانی شرکت کنند. خواهران سیندرلا خوشحال شدند در همین موقع سیندرلا از نامادریش خواست که او را هم به مهمانی ببرند. نامادریش گفت: به شرطی می توانی همراه ما بیایی که تمام کارهایت را تمام کنی و بتوانی لباس مناسبی برای مهمانی فراهم کنی تا آنرا بپوشی.

    تصویر در دسترس نیست


    سیندرلا با خوشحالی به اتاقش رفت و لباس مادرش را از صندوق در آورد تا آنرا درست کند ولی در همان موقع خواهرنش او را صدا کردند تا کارهایشان را انجام دهد. خلاصه تا غروب سیندرلا مشغول آماده کردن لباسهای خواهرانش بود و نتوانست که لباسش را آماده کند.

    تصویر در دسترس نیست


    موشهای کوچولو که سیندرلا را خیلی دوست داشتند از همان صبح متوجه نقشه نامادری شدند. برای همین با کمک پرندگان کوچک لباس سیندرلا را آماده کردند تا سیندرلا بتواند در مهمانی شرکت کند.

    تصویر در دسترس نیست


    سیندرلا وقتی خسته به اتاقش برگشت و لباسش را آماده دید خیلی خوشحال شد و آنرا پوشید و به کنار کالسکه آمد تا همراه بقیه به مهمانی برود. ولی خواهران سیندرلا که از این اتفاق خیلی ناراحت شدند با بدجنسی بهانه آوردند و لباس سیندرلا را پاره کردند و خودشان تنهایی به مهمانی رفتند.

    تصویر در دسترس نیست


    سیندرلا خیلی ناراحت شد و زد زیر گریه ، با خودش می گفت: دیگه من هیچ شانسی ندارم هر کاری می کنم باز هم موفق نمیشم. در همین موقع صدایی شنید که به او می گفت: چرا عزیزم هنوز یک چیز برای تو باقی مانده است و آن امید تو به زندگی است اگر تو امید نداشتی که من الان اینجا نبودم. سیندرلا سرش را بلند کرد و پری مهربان را دید و خوشحال شد.

    تصویر در دسترس نیست


    پری مهربان به او گفت: باید عجله کنیم ما فرصت زیادی نداریم او با عصای جادویی خود به کدو تنبلی که در باغ بود زد و وردی خواند و ناگهان آن کدو تبدیل به کالسکه زیبایی شد و چهار موشی که دوست او بودند تبدیل به چهار اسب زیبا کرد و سگ مهربان خانه را هم بصورت خدمتکار او در آورد.

    تصویر در دسترس نیست


    حالا نوبت خود سیندرلا بود. پری چرخی دور او زد و عصایش را به حرکت در آورد. ناگهان سیندرلا خود را در لباسی بسیار زیبا یافت وقتی چشمش به گفشهایش افتاد بیشتر تعجب کرد چون کفشهای او مثل شیشه بود. سیندرلا با خود گفت: این مثل یک رویا است.
    پری به او گفت: درست است عزیزم این یک رویا است و مانند همه رویاها نمی تواند زیاد طولانی باشد تو تا ساعت ۱۲ شب فرصت داری و بعد از آن همه چیز به حالت اولش بر می گرد.

    تصویر در دسترس نیست


    سیندرلا از پری تشکر کرد و به سمت قصر به راه افتاد. وقتی به قصر رسید همه از دیدن این دختر زیبا شگفت زده شدند و از هم می پرسیدند که این دختر غریبه کیست؟ پسر حاکم تا چشمش به سیندرلا افتاد از او خوشش آمد، جلو آمد و از خواست تا با او برقصد.

    تصویر در دسترس نیست


    آنها با هم رقصیدن و آواز خواندند. پسر حاکم از سیندرلا خوشش آمد چون متوجه شد که او دختر مهربانی است. زمان اینقدر زود گذشت که سیندرلا متوجه نشد، یکدفعه صدای زنگ ساعت برج را شندید و دید ساعت ۱۲ است. نگران شد و به سمت پلکان دوید تا از قصر خارج شود ولی در همین هنگام یک لنگه کفشش از پایش در آمد. سیندرلا با سرعت سوار بر کالسکه از قصر دور شد و وقتی ساعت ۱۲ آخرین زنگ خودش را نواخت همه چیز مثل قبل شد، ولی سیندرلا خوشحال بود که توانسته بود در این مهمانی شرکت کند.

    تصویر در دسترس نیست


    صبح روز بعد حاکم دستور داد که دنبال دختری بگردند که آن کفشش به پایش بخورد، چون پسرش گفته بود فقط با صاحب کفش ازداوج می کند. ماموران حاکم کفش را به پای تمام دختران شهر امتحان کردند تا سرانجام به خانه سیندرلا رسیدند. خواهران سیندرلا هر کاری کردند تا کفش به پایشان برود، نشد که نشد. سیندرلا جلو آمد و از وزیر خواست که به او هم اجازه بدهد تا کفش را امتحان کند. خواهران سیندرلا خندیدند و گفتند این امکان ندارد چون او خدمتکار این خانه است، ولی وقتی وزیر سیندرلا را با آن زیبایی دید اجازه داد تا کفش را بپا کند. پای سیندرلا به راحتی درون کفش جای گرفت.

    تصویر در دسترس نیست


    آنها سیندرلا را به قصر بردند و بزودی جشن بزرگی برای عروسی برپا شد و سیندرلا بعد از تحمل این همه مشکلات به آرزوی خود رسید و سالها به خوشی زندگی کرد.



    5 سپاس: pAshMak، baron jon، zrnznn، koorosh kabir، تنها

  • pAshMak

    مرسی بهروز. داستان موردعلاقه ام هستش :8: :82:

    1 سپاس: دلشاد

  • baron jon

    :65: آخی من کتاب داستانش رو داشتم
    مرسی آقا بهروز :46:

    1 سپاس: دلشاد

  • zrnznn

    :65: من نه دیده بودمش و نه کتابشو خونده بودم.....ولی الان گوششش میدم :d-_-b:
    1 سپاس: دلشاد
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: