₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » تیر چراغ برق
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



تیر چراغ برق

1464 بازدید، 10 پست، نویسنده: zrnznn

  • zrnznn

    تصویر در دسترس نیست
    دیوانه ای که رئیس تیمارستان را گِول زد

    حکایت: یک دیوانۀ عاقل نما : روزی از دوستان دکتر چهرازی رئیس بیمارستان پهلوی تهران و یکی از بزرگترین روانشناسان و روانکاران ایران سئوال کردم، آیا تا به حال پیش آمده که دیوانه ای شما را بازی دهد و به اصطلاح سرکارتان بگذارد؟ دکتر چهرازی گفت : بَله یک روز از فرط خستگی و زیادی ملاقات با عقل باختگان در گوشۀ حیاط دارالمجانین ایستاده و حرکات عقل باختگان را زیر نظر گرفته بودم که مشاهده کردم دیوانه ای با دقت اطراف و جوانب خود را معاینه کرد و پس از آنکه مطمئن شد کسی متوجه اش نیست- منهم خود را پنهان کرده و زیر نظر داشتم- کفشهایش را درآورد و به سختی از تیر چراغ برقِ وسط حیاط دارالمجانین بالا رفت و وقتی به آن بالا رسید، تکۀ کاغذی را از جیبش در آورد و با دقت به آخرین نقطۀ چراغ برق نصب کرد! بعد هم به همان منوال که بالا رفته بود با دقت تمام پائین آمد و رفت دنبال کارش. من که شاهد این عمل مشکوک بین عقل و بی عقلی بودم، فکر می کردم این مریض بهبودی یافته است و به این زودی باید از تیمارستان مرخص شود. تصمیم گرفتم به هر صورت که هست از مضمون آن کاغذ سر در بیاورم. به همین خاطر آخر وقت شب که شد و تیمارستان از سر و صدا و جنجال و هیاهوی روز آرمیده، به حیاط رفته و کفش و جورابم را درآوردم و با هر سختی و مرارت زیاد و با تحمل خطر سقوط به هر جان کندنی بود خودم را به انتهای تیر چراغ برق رساندم و کاغذ را کَندَم و با خود پائین آوردم. به محض اینکه پایم به زمین رسید در حالی که نفس نفس می زدم از روی کنجکاوی کاغذ را باز کردم و مشغول خواندن شدم و دیدم آن مجنون عقل باخته که با این ترفند مرا در آن وقت شب به نوک تیر چراغ برق کشیده بود، روی تکه کاغذ نوشته شده است: پایان تیر چراغ برق!

    تصویر در دسترس نیست

    نوشته اند: در یکی از منزل های بین راه قزوین ساعتی از نصف شب گذشته خدمتکار مسافری که به آنجا رسیده بود. از فرط خستگی به شدت در زد. صاحب کاروانسرا از پشت در پرسید کیستی؟ خدمتکار گفت: جناب اَجَلِ اَکرم، افخم عالی، سرکار بزرگان، سالار قوم، حضرت آقای حسینعلی خان مستوفی دیوان عالی، نایب الحکومه قزوین دام اقباله المتعالی هستند که تشریف فرما شده اند، در را باز کن. کاروانسرا گفت: ای بابا، خدا پدرت را بیامرزد. این وقت شب ما برای پذیرایی این همه مسافر در کاروانسرا جا نداریم!

    8 سپاس: pAshMak، jaj، محسن صائب، دلشاد، شایسته، garfild، تنها، هوشمند

  • pAshMak

    نقل قول: zrnznn
    پایان تیر چراغ برق!


    ممنوووووونم خیلی جالب بود :5:

    1 سپاس: zrnznn

  • jaj

    اون که پایان تیر چراغ برق نبوده اون آعازش بوده
    1 سپاس: zrnznn

  • محسن صائب

    جالب بود
    ممنون

    1 سپاس: zrnznn

  • zrnznn

    pAshMak,
    محسن صائب,
    شایسته,
    دلشاد,
    jaj,
    مرسییییییی که وقت گذاشتید و خوندید :46:
    نقل قول: jaj
    اون که پایان تیر چراغ برق نبوده اون آعازش بوده

    دیدتو که عوض کنی این اشتباه هم برطرف میشه :4:

    1 سپاس: pAshMak

  • تنها

    1 سپاس: zrnznn

  • zrnznn

    garfild,
    تنها,
    تشکررررررررررررر:46:

    1 سپاس: pAshMak
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: