با اینکه رشتهاش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ میزد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شدهبودند. اگر یک روز او را نمیدید زلزلهای در افکارش رخ میداد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. میخواست حرف بزند. میخواست بگوید که چقدر دوستش دارد.تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا گرفتهبود. مدام جملاتی را که میخواست بگوید در ذهنش مرور میکرد. چه میخواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه کلماتی میخواست بیان کند؟
در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت میآمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمیدید. آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی دید که نمیتوانست باور کند. یعنی نمیخواست باور کند.
کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند بیآنکه بدانند چه به روزش آوردهاند. نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شدهاست.
وقتی به خودش آمد روی پل هوایی بود و داشت به شاخه گل نگاه می کرد. شاخه گل را انداخت و رفت. تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود. شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت میکرد هرگز چنین تصمیم سختی نمیگرفت.
داداش تاریخیش بوده اونم که عاشقش بوده داداش ادبیاتیش بوده یکی هم داره داداش مخابراتیشه که براش شارژ ایرانسل میگیره یکی دیگه هم داداش تاکسیرانیشه براش کرایشو حساب میکنه از داداشای دیگرش اطلاعی ندارم ولی به محض اطلاع به سمع و نظر هم میهنان گرامی خواهد رسید
بیمزه دیگه الان تو دانشگاه دختر و پسرا امار سه نسل قبل همدیگرو هم دارن چه برسه به اینکه طرف برادرش کیه و پدر و مادرش کی هستن.. این قصه شما مال 20سال پیش بود اخفی...
از کجا معلوم داداش واقعیش بوده شاید شبیه هم بودند شاید هم این پسر در رشته تاریخ در دانشگاه قزوین درس میخونده
نقل قول: hadi04
داداش تاریخیش بوده اونم که عاشقش بوده داداش ادبیاتیش بوده یکی هم داره داداش مخابراتیشه که براش شارژ ایرانسل میگیره یکی دیگه هم داداش تاکسیرانیشه براش کرایشو حساب میکنه از داداشای دیگرش اطلاعی ندارم ولی به محض اطلاع به سمع و نظر هم میهنان گرامی خواهد رسید
آرسام کلااااااا انواع واقسام داداشهارومعرفی کرد
نقل قول: beh20
دیگه الان تو دانشگاه دختر و پسرا امار سه نسل قبل همدیگرو هم دارن چه برسه به اینکه طرف برادرش کیه و پدر و مادرش کی هستن...
نه اتفاقا اصلا هم حرفت روقبول ندارم...شاید برخی دانشگاه های آزاد اینجوری باشه که گفتی ولیکن شامل همه نمیشه بهتره واقع بین باشیم
اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت میکرد هرگز چنین تصمیم سختی نمیگرفت.
کاش حرف طرف مقابل رو میشنید بعد تصمیمشو میگرفت... با این قضاوت هاست که خیلیها بهم دیگه نرسیدن و تقصیرخودشه اگر از اون طرف همه چیزو میپرسید کارش به ازدواج هم میکشید
کاش حرف طرف مقابل رو میشنید بعد تصمیمشو میگرفت... با این قضاوت هاست که خیلیها بهم دیگه نرسیدن و تقصیرخودشه اگر از اون طرف همه چیزو میپرسید کارش به ازدواج هم میکشید
pAshMak
با اینکه رشتهاش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ میزد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شدهبودند. اگر یک روز او را نمیدید زلزلهای در افکارش رخ میداد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. میخواست حرف بزند. میخواست بگوید که چقدر دوستش دارد.تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا گرفتهبود. مدام جملاتی را که میخواست بگوید در ذهنش مرور میکرد. چه میخواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه کلماتی میخواست بیان کند؟
در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت میآمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمیدید. آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی دید که نمیتوانست باور کند. یعنی نمیخواست باور کند.
کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند بیآنکه بدانند چه به روزش آوردهاند. نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شدهاست.
وقتی به خودش آمد روی پل هوایی بود و داشت به شاخه گل نگاه می کرد. شاخه گل را انداخت و رفت. تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود. شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت میکرد هرگز چنین تصمیم سختی نمیگرفت.
▧ تصویر در دسترس نیست
zrnznn
خوب دو کلوم حرف میزد....
Holtek
jaj
شاید شبیه هم بودند
شاید هم این پسر در رشته تاریخ در دانشگاه قزوین درس میخونده
دلشاد
hadi04
داداش تاریخیش بوده اونم که عاشقش بوده داداش ادبیاتیش بوده یکی هم داره داداش مخابراتیشه که براش شارژ ایرانسل میگیره یکی دیگه هم داداش تاکسیرانیشه براش کرایشو حساب میکنه از داداشای دیگرش اطلاعی ندارم ولی به محض اطلاع به سمع و نظر هم میهنان گرامی خواهد رسید
zrnznn
beh20
دیگه الان تو دانشگاه دختر و پسرا امار سه نسل قبل همدیگرو هم دارن چه برسه به اینکه طرف برادرش کیه و پدر و مادرش کی هستن..
این قصه شما مال 20سال پیش بود اخفی...
pAshMak
شاید شبیه هم بودند
شاید هم این پسر در رشته تاریخ در دانشگاه قزوین درس میخونده
داداش تاریخیش بوده اونم که عاشقش بوده داداش ادبیاتیش بوده یکی هم داره داداش مخابراتیشه که براش شارژ ایرانسل میگیره یکی دیگه هم داداش تاکسیرانیشه براش کرایشو حساب میکنه از داداشای دیگرش اطلاعی ندارم ولی به محض اطلاع به سمع و نظر هم میهنان گرامی خواهد رسید
آرسام کلااااااا انواع واقسام داداشهارومعرفی کرد
نه اتفاقا اصلا هم حرفت روقبول ندارم...شاید برخی دانشگاه های آزاد اینجوری باشه که گفتی ولیکن شامل همه نمیشه بهتره واقع بین باشیم
▧ تصویر در دسترس نیست
تنها
Kishe Mehr
کاش حرف طرف مقابل رو میشنید بعد تصمیمشو میگرفت... با این قضاوت هاست که خیلیها بهم دیگه نرسیدن و تقصیرخودشه اگر از اون طرف همه چیزو میپرسید کارش به ازدواج هم میکشید
pAshMak
حتما دلیل منطقی داره
▧ تصویر در دسترس نیست
شایسته
pAshMak
ای جووووووووونم قربونت برم الهی
▧ تصویر در دسترس نیست
amin854
dadashi
دقت در هر كاري خوبه ولي توي اون موقيت واقعا نميشه
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→