در رویدادی عجیب، یک دختر یمنی ۱۸ ساله پیشنهاد ازدواج یک جوان را رد کرد تا با پدر او ازدواج کند! این جوان بیست ساله یمنی در تشریح این اتفاق گفت: پدر چهل ساله ام به من پیشنهاد کرده بود با دختری که او را نمی شناختم، ازدواج کنم. پس از موافقت من، هفته گذشته با پدر و مادر و عمه ام به خواستگاری رفتیم و حتی قرار شد یک میلیون ریال یمنی معادل ۵ هزار دلار مهریه او باشد، اما آن دختر در آخرین لحظه از ازدواج با من خودداری کرد و خواستار ازدواج با پدرم شد و به صراحت این موضوع را به پدرم اعلام کرد.
▧ تصویر در دسترس نیست
به نوشته پایگاه اینترنتی "عدن لایو"، وی افزود: پدرم نیز مدعی شد که با این ازدواج موافق است و در منزل خانواده دختر ماند تا میزان صحت این پیشنهاد را بیازماید؛ آن دختر هم جدی بودن خود را ثابت کرد و پس از گذشت چند روز با هم ازدواج کردند!
نمایش یا پنهان متن«پيري حکايت کند که دختري خواسته بودم و حجره به گل آراسته و به خلوت نشسته و ديده و دل بر او بسته، شبهاي دراز نخفتمي و بذلهها و لطيفهها گفتمي، باشد که مؤانست پذيرد و وحشت نگيرد. از جمله شبي همي گفتم:
«بخت بلندت يار بود و چشم دولتت بيدار که به صحبت پيري افتادي پخته، پرورده، جهانديده، آرميده، گرم و سرد چشيده، نيک و بد آزموده که حقوق صحبت بداند و شروط مودّت بجاي آورد. مشفق و مهربان و خوش طبع و شيرينزبان.
تا تــوانم دلت بـــهدستآرم ور بيـــــازاريـــم، نيــــــازارم ور چو طوطي، شکر بود خورشت جان شيرين فــــداي پـــــــرورشت
نه گرفتار آمدي بهدست جواني مُعجَب، خيرهراي، سرتيز، سبکپاي، که هر دم هوسي پزد و هر لحظه رايي زند و هرشب جايي خسبد و هر روز ياري گيرد.
جوانان خرّمنـــد و خوبرخسار وليکن در وفا با کس نپـــاينـــد وفاداري مــدار از بلبلان چشم که هر دم بر گلي ديگر سرايند
خلاف پيران که به عقل و ادب زندگاني کنند، نه به مقتضاي جهل و جواني.
زخود بهتري جوي و فرصتشمار که با چون خودي گم کني روزگار»
گفت:«چندان بر اين نَمَط بگفتم که گمان بردم که دلش در قيد من آمد و صيد من شد. ناگه نفسي سرد از درونِ پُر درد برآورد و گفت : چندين سخن که بگفتي، در ترازوي عقل من وزن آن يک سخن ندارد که وقتي شنيدهام از قابلهي خويش که گفت: زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند به که پيري!
زن کــز بـــر مـــرد بيرضـــا برخيـــزد بس فتنه و جنگ از آن ســـرا برخيزد پيري که زجاي خويش نتواند خاست الاّ به عصــــا، کِيش عصــــا بــرخيــزد
فيالجمله امکان موافقت نبود. به مفارقت انجاميد. چون مدت عدّت برآمد، عقد نکاحش بستند با جواني تند، ترشروي، تهيدست، بدخوي، جور و جفا ميديد و رنج و عَنا ميکشيد و شکر نعمت حق همچنان ميگفت که الحمدالله که از آن عذاب اليم برهيدم و بدين نعيم مقيم برسيدم.
[با اين همــه جور و تنــدخويي بارت بکشـــــم کـــه خـــوبــــرويـي] با تو مـرا سوختن انــدر عــذاب بــه کــه شدن با دگــــري در بهشت بـوي پيـــــاز از دهن خوبـــــروي به بهحقيقت که گل از دست زشت
pAshMak
این جوان بیست ساله یمنی در تشریح این اتفاق گفت: پدر چهل ساله ام به من پیشنهاد کرده بود با دختری که او را نمی شناختم، ازدواج کنم. پس از موافقت من، هفته گذشته با پدر و مادر و عمه ام به خواستگاری رفتیم و حتی قرار شد یک میلیون ریال یمنی معادل ۵ هزار دلار مهریه او باشد، اما آن دختر در آخرین لحظه از ازدواج با من خودداری کرد و خواستار ازدواج با پدرم شد و به صراحت این موضوع را به پدرم اعلام کرد.
▧ تصویر در دسترس نیست
به نوشته پایگاه اینترنتی "عدن لایو"، وی افزود: پدرم نیز مدعی شد که با این ازدواج موافق است و در منزل خانواده دختر ماند تا میزان صحت این پیشنهاد را بیازماید؛ آن دختر هم جدی بودن خود را ثابت کرد و پس از گذشت چند روز با هم ازدواج کردند!
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
zrnznn
عجب بابای ناقلایی بوده.....
jaj
کاش بقیه دختر ها یاد بگیرند
pAshMak
خیلی دلم میخوادعکس العمل مادره رومیدونستم
اونوقت جوونها همه سرشون بی کلاه میمونه
▧ تصویر در دسترس نیست
garfild
pAshMak
بهتره سکوت کنیم
▧ تصویر در دسترس نیست
jaj
یاد بگیرند که سعدی گفته
نمایش یا پنهان متن
«پيري حکايت کند که دختري خواسته بودم و حجره به گل آراسته و به خلوت نشسته و ديده و دل بر او بسته، شبهاي دراز نخفتمي و بذلهها و لطيفهها گفتمي، باشد که مؤانست پذيرد و وحشت نگيرد. از جمله شبي همي گفتم:«بخت بلندت يار بود و چشم دولتت بيدار که به صحبت پيري افتادي پخته، پرورده، جهانديده، آرميده، گرم و سرد چشيده، نيک و بد آزموده که حقوق صحبت بداند و شروط مودّت بجاي آورد. مشفق و مهربان و خوش طبع و شيرينزبان.
تا تــوانم دلت بـــهدستآرم
ور بيـــــازاريـــم، نيــــــازارم
ور چو طوطي، شکر بود خورشت
جان شيرين فــــداي پـــــــرورشت
نه گرفتار آمدي بهدست جواني مُعجَب، خيرهراي، سرتيز، سبکپاي، که هر دم هوسي پزد و هر لحظه رايي زند و هرشب جايي خسبد و هر روز ياري گيرد.
جوانان خرّمنـــد و خوبرخسار
وليکن در وفا با کس نپـــاينـــد
وفاداري مــدار از بلبلان چشم
که هر دم بر گلي ديگر سرايند
خلاف پيران که به عقل و ادب زندگاني کنند، نه به مقتضاي جهل و جواني.
زخود بهتري جوي و فرصتشمار که با چون خودي گم کني روزگار»
گفت:«چندان بر اين نَمَط بگفتم که گمان بردم که دلش در قيد من آمد و صيد من شد. ناگه نفسي سرد از درونِ پُر درد برآورد و گفت : چندين سخن که بگفتي، در ترازوي عقل من وزن آن يک سخن ندارد که وقتي شنيدهام از قابلهي خويش که گفت: زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند به که پيري!
زن کــز بـــر مـــرد بيرضـــا برخيـــزد
بس فتنه و جنگ از آن ســـرا برخيزد
پيري که زجاي خويش نتواند خاست
الاّ به عصــــا، کِيش عصــــا بــرخيــزد
فيالجمله امکان موافقت نبود. به مفارقت انجاميد. چون مدت عدّت برآمد، عقد نکاحش بستند با جواني تند، ترشروي، تهيدست، بدخوي، جور و جفا ميديد و رنج و عَنا ميکشيد و شکر نعمت حق همچنان ميگفت که الحمدالله که از آن عذاب اليم برهيدم و بدين نعيم مقيم برسيدم.
[با اين همــه جور و تنــدخويي بارت بکشـــــم کـــه خـــوبــــرويـي]
با تو مـرا سوختن انــدر عــذاب بــه کــه شدن با دگــــري در بهشت
بـوي پيـــــاز از دهن خوبـــــروي به بهحقيقت که گل از دست زشت
masoud624
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→