ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
امروز سالروز درگذشت «ستارخان»
زبل خان
مردي كه هفت دولت را زير بيرق ايران مي خواست!
من هیچ وقت گریه نمیکنم چون اگه اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست میخورد ایران زمین میخورد…اما تو مشروطه دو بار اون هم تو یه روز اشک ریختم.
حدود ۹ ماه بود تحت فشار بودیم..بدون غذا.. بدون لباس.. از قرار گاه اومدم بیرون…چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش.. دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست پا رفت به طرف بوته علف…علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها رو خوردن… با خودم گفتم آلان مادر اون بچه به من فحش میده و میگه لعنت به ستارخان که مارو به این روز انداخته…
اما… مادر کودک اومد طرفش و بچش رو بغل کرد و گفت : عیبی نداره فرزندم…
خاک میخوریم اما خاک نمیدهیم…
اونجا بود که اشکم در اومد…
یاد این بزرگ مرد تاریخ ایران زمین را گرامی می داریم
زبل سردار ملی
jaj
زبل خان
... با خودم گفتم باید امشب حمله کنیم ... رفتم و به سربازام گفتم باید امشب حمله کنیم ... یه سردار میخواهم که بره و به باقرخان خبر بده که بعد از نماز صبح حمله میکنیم ...اما بدونید هر کس برود امیدی برای زنده موندنش نیست... یکی بلند شد و گفت : من میرم!گفتم نه تو زن و بچه داری .. یکی دیگه بلند شد گفتم نه تو مادرت تنها میمونه .... یه نفر بلند شد گفت من میرم چون من نه زن و بچه دارم نه پدر و مادر ...گفتم باشه .. صبح یه اسب بهش دادم و رفت
اون سردار جوون رفته بود و خبر داده بود و وقت برگشتن از پشت با تیر زده بودنش ... خودش را به زور رسونده بود به قرارگاه ... به طبیب گفتم این از سربازهای خوبه منه ...سعی کن حتما معالجش کنی ... طبیب چند دقیقه بعد با گریه از چادر اومد بیرون و بهم گفت : سردار!! تو چطور سرداری هستی که هنوز نفهمیدی سربازت زنه یا مرده ... اونجا بود که فهمیدم اون زن موها شو کوتاه کرده بود و اومده بود تو میدون و وقتی طبیب میخاست معالجه ش کنه به خاطر این که بدنش را لخت نبینه نذاشته بود پیرهنش رو دربیاره ...دوباره اشکم ریخت
زبل روشنگر ۴
♥Rose♥
تشکر
♥Rose♥
تشکر
zrnznn
یاد کتاب تاریخ دبیرستانمون افتادم
خاک میخوریم اما خاک نمیدهیم…
اونجا بود که اشکم در اومد…
چه مطلبیییییییییییییییی
قسمت دومش هم عالی بود...من تو یه فیلم خارجی تنها همچین صنه ای رو دیده بودم و دقیقا همجین چیزی بود .....
تشکررررررررر
علیرضا
سنی چوک سورم والاه
baron jon
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→