₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » عقاب

بدون عکس

عقاب

1883 بازدید، 7 پست، نویسنده: jaj

  • jaj

    پرویز ناتـل خانلری در اسفند ماه ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران متولد شد. خانوادهٔ پدر و مادر او هر دو مازندرانی بودند و در حکومت قاجار شغل دیوانی داشتند. جد او میرزا احمد مازندرانی ابتدا عنوان خانلرخان و بعد لقب اعتصام‌الملک گرفت. نام خانوادگی خانلری از لقب جد او خانلرخان گرفته شده‌است. کلمهٔ ناتل (نام قدیمی شهری در مازندران) به پیشنهاد نیما یوشیج (پسرخالهٔ مادرش) بر نام خانوادگی او افزوده شد و با آنکه خود همیشه آن را به کار می‌برد در شناسنامهٔ او نبود.
    تصویر در دسترس نیست

    پرویز ناتـل خانلری تحصیلات ابتدایی را در مدرسهٔ سن‌لویی، مدرسه آمریکایی تهران و مدرسهٔ ثروت تهران گذراند. درس‌های دورهٔ اول دبیرستان را به‌طور متفرقه امتحان داد، و هنگام ورود به دارالفنون برای دورهٔ دوم متوسطه، به تشویق بدیع‌الزمان فروزانفر که آن زمان معلم دارالفنون بود، رشتهٔ ادبی را انتخاب کرد. سپس وارد دانشسرای عالی شد و در سال ۱۳۱۴ دانشنامهٔ لیسانس زبان و ادبیات فارسی را از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از گذراندن دورهٔ آموزشی خدمت نظام وظیفه از سال ۱۳۱۵ به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و مدتی دبیر دبیرستان‌های رشت بود. سپس ضمن تدریس در دبیرستانها دورهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی را گذراند.

    در سال ۱۳۲۲ خانلری جزو اولین گروه دریافت‌کنندگان دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران بود. موضوع پایان نامه دکتری او «تحول غزل در شعر فارسی» بود که به راهنمایی ملک‌الشعرا بهار به انجام رساند و بعداً با عنوان «تحقیق انتقادی در عروض و قافیه و چگونگی تحول اوزان غزل فارسی» به چاپ رسید. پس از پایان خدمت وظیفه، دوران خدمت در دانشگاه تهران را آغاز کرد. خانلری کرسی تاریخ زبان فارسی را در دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران ایجاد کرد. در همان اوایل دوران خدمت در دانشگاه تهران، در سال ۱۳۲۵ انتشارات دانشگاه تهران را بنیان گذاشت و خود به مدت پنج سال مدیریت آن را به عهده داشت.

    خانلری از دوران دانشجویی، همکاری خود را با مطبوعات آغاز کرد و اشعار و نوشته‌هایش در مجله مهر انتشار می‌یافت. در خاطرات خود به از جمعی از ادیبان نامدار آن زمان همچون محمدتقی بهار، رشید یاسمی و سعید نفیسی یاد می‌کند که در دفتر مجلهٔ مهر گرد می‌آمدند و مشهور به ادبای سبعه (هفت‌گانه) بودند. در مقابل آنها به چهار نفر جوان‌تران نوگرا و تحصیل‌کردهٔ اروپا یعنی صادق هدایت، مجتبی مینوی، بزرگ علوی و مسعود فرزاد اشاره می‌کند که در کافهٔ رزنوار در خیابان لاله‌زار نو جمع می‌شدند و به گروه ربعه مشهور شده بودند و خانلری در حدود سال ۱۳۱۵ با آنان نیز آشنایی یافت.

    شعر عقاب یکی از معروف ترین اشعار وی می باشد


    تصویر در دسترس نیست شعر عقاب
    گشت غمناک دل و جان عقاب / چواز او دور شد ایّام شباب

    دید کِش دور به انجام رسید / آفتابش به لب بام رسید

    باید از هستی دل برگیرد / ره سوی کشور دیگر گیرد

    خواست تا چاره ناچار کند / دارویی جوید و در کار کند

    صبحگاهی ز پیِ چاره کار / گشت بر باد سَبُک سیر، سوار

    گله که آهنگ چرا داشت به دشت / ناگه از وحشت پُر ولوله گشت

    وان شبان بیم زده ، دل نگران / شد پیِ برّه نوزاد دوان

    کبک در دامن خاری آویخت / مار پیچید و به سوراخ گریخت

    آهو اِستاد و نگه کرد و رمید / دشت را خطّ غباری بکشید

    لیک صیاد سرِ دیگر داشت / صید را فارغ و آزاد گذاشت

    چاره مرگ نه کاریست حقیر / زنده را دل نَشَود از جان سیر

    صید هر روزه به چنگ آمد زود / مگر آن روز که صیّاد نبود

    آشیان داشت بر آن دامنِ دشت / زاغکی زشت و بد اندام و پَلَشت

    سنگ ها از کفِ طفلان خورده / جان ز صد گونه بلا در برده

    سال ها زیسته افزون ز شمار / شکم آکنده ز گند و مُردار

    بر سرِ شاخ ورا دید عقاب / ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

    گفت: که ای دیده ز ما بس بیداد / با تو امروز مرا کار افتاد

    مشکلی دارم اگر بگشایی / بکنم آن چه تو می فرمایی

    گفت: ما بنده درگاه توایم / تا که هستیم هواخواه توایم

    بنده آماده بگو فرمان چیست ؟ / جان به راهِ تو سپارم، جان چیست ؟

    دل چو در خدمتِ تو شاد کنم / ننگم آید که ز جان یاد کنم

    این همه گفت ولی با دل خویش / گفتگوی دگر آورد به پیش

    که این ستمکارِ قوی پنجه ، کنون / از نیازست چنین زار و زبون

    لیک ناگه چو غضبناک شَوَد / زو حسابِ من و جان پاک شود

    دوستی را چو نباشد بنیاد / حَزم را بایدت از دست نداد

    در دل خویش چو این رای گُزید / پَر زد و دور تَرَک جای گُزید

    زار و افسرده چنین گفت عقاب / که مرا عمر حُبابی ست بر آب

    راست است اینکه مرا تیز پَرست / لیک پروازِ زمان تیزترست!

    من گذشتم به شتاب از در و دشت / به شتاب ایّام از من بگذشت

    گر چه از عمر دلِ سیری نیست / مرگ می آید و تدبیری نیست

    من و این شهپر و این شوکت و جاه / عمرم از چیست بدین حدّ کوتاه؟

    تو بدین قامت و بالِ ناساز / به چه فنّ یافته ای عمر دراز ؟

    پدرم از پدر خویش شنید / که یکی زاغ سیه رویِ پلید

    با دو صد حیله به هنگام شکار / صد ره از چنگش کردست فرار

    پدرم نیز به تو دست نیافت / تا به منزلگهِ جاوید شتافت

    لیک هنگامِ دمِ بازپسین / چون تو بر شاخ شدی جایگزین

    از سرِ حسرت با من فرمود/که این همان زاغ پلیدست که بود ؟

    عمرِ من نیز به یغما رفته ست/ یک گُل از صد گُل تو شکفته ست!

    چیست سرمایه این عمرِ دراز / رازی اینجاست تو بگشا این راز

    زاغ گفت اَر تو دراین تدبیری / عهد کن تا سخنم بپذیری

    عمرتان گر که پذیرد کم و کاست / دگری را چه گنه کاین ز شماست

    زآسمان هیچ نیایید فرود / آخر از این همه پرواز چه سود ؟

    پدر من که پس از سیصد و اند / کانِ اندرز بُد و دانش و پند

    بارها گفت که بر چرخ اثیر / بادها راست فراوان تأثیر

    بادها کز زِ بَرِ خاک وزند / تن و جان را نرسانند گزند

    هر چه از خاک شَوی بالاتر/ باد را بیش گزندست و ضرر

    تا بدان جا که بر اوج افلاک / آیتِ مرگ بُوَد پیکِ هلاک

    ما از آن سال بسی یافته ایم/ کز بلندی رُخ بر تافته ایم

    زاغ را میل کند دل به نشیب/ عمرِ بسیارش از آن گشته نصیب

    دیگر این خاصیت مُردار است / عمرِ مردار خوران بسیار است

    گند و مُردار بِهین درمان است / چاره درد تو ، زان آسان است

    خیز و زین بیش رهِ چرخ مپوی / طعمه خویش بر افلاک مجوی

    ناودان ، جایگهی سخت نکوست / به از آن کُنجِ حیاط و لبِ جوست

    من که صد نکته نیکو دانم / راهِ هر برزن و هر کو دانم

    خانه اندر پسِ باغی دارم / و اندر آن گوشه سُراغی دارم

    خوان گسترده اَلوانی هست / خوردنی هایِ فراوانی هست

    آنچه زان زاغ چنین داد سُراغ / گَندزاری بود اندر پسِ باغ

    بویِ بد رفته از آن تا رهِ دور / معدنِ پَشِّه ، مُقامِ زنبور

    نفرتش گشته بلایِ دل و جان / سوزش و کوریِ دو دیده از آن

    آن دو همراه رسیدند از راه / زاغ بر سفره خود کرد نگاه

    گفت: خوانی که چنین الوان است / لایق محضرِ این مهمان است!

    می کنم شُکر که درویش نِیَم / خَجِل از ما حَضَرِ خویش نِیَم

    گفت و بنشست و بخورد از آن گند / تا بیاموزد از او مهمان پند!

    عمر در اوج فلک برده به سر / دم زده در نفسِ باد سحر

    ابر را دیده به زیر پرِ خویش / حَیَوان را همه فرمانبر خویش

    بارها آمده شادان ز سَفَر / به رَهَش بسته فَلَک طاق ظفر

    سینه ی کبک و تذرو و تیهو / تازه و گرم ، شده طعمه او

    اینک افتاده بر این لاشه و گَند / باید از زاغ بیاموزد پند

    بوی ِ گندش دل و جان تافته بود / حال ِ بیماری دَق یافته بود

    دلش از نفرت بیزاری ریش / گیج شد، بست دمی دیده خویش

    یادش آمد که بر آن اوج فلک / هست پیروزی و زیبایی و مِهر

    فَرّ و آزادی و فتح و ظفرست / نَفَسِ خُرَّمِ باد سحرست

    دیده بگشود و به هر سو نگریست / دید گِردش اثری زین ها نیست

    آنچه بود از همه سو خواری بود / وحشت و نفرت و بیزاری بود

    بال بر هم زد و برجَست از جا / گفت که ای یار ببخشای مرا

    سال ها باش و بدین عیش بناز / تو و مردار و تو و عمرِ دراز

    من نی ام درخور این مهمانی / گَند و مردار تو را ارزانی

    گر در اوجِ فلکم باید مُرد / عمر در گند بِه سَر نتوان بُرد

    شهپر شاه هوا اوج گرفت / زاغ را دیده بر او ماند شگفت

    سویِ بالا شد و بالا تر شد / راست با مهرِ فلک ، همسر شد

    لحظه ای چند بر این لوحِ کبود / نقطه ای بود و دگر هیچ نبود




    5 سپاس: pAshMak، زبل خان، zrnznn، علیرضا، ماهی

  • pAshMak

    ممنونم جلال جان :46: ...شعرش فوق العاااااااده بود :24:
    2 سپاس: jaj، علیرضا

  • زبل خان

    :46:

    زبل به دوستش جاج :4:

    2 سپاس: jaj، علیرضا

  • zrnznn

    من اولین بار بود که اسمشو میشنیدم و در موردش خوندم...

    مرسی 282

    1 سپاس: jaj

  • بابک

    بسیار بسیار زیبا و دلنشین بود . سپاسگزارم . :58:
    1 سپاس: jaj

  • علیرضا

    دستت درد نکنه جلال جان. بسیار حرکت قشنگی بود :105:
    1 سپاس: jaj
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: