₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » محو و مات....
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



محو و مات....

1878 بازدید، 5 پست، نویسنده: بابک

  • بابک

    محو و مات....




    در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها
    و تباهی ها در همه جا شناور بودند،
    از بی کاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه ی فضایل دور هم جمع شده
    بودند، فتنه ترسو تر از همیشه...ناگهان ذکاوت گفت : «بیایید یک بازی بکنیم . مثلا
    قایم باشک.» همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی
    فریاد زد:«من چشم می گذارم ، من چشم می گذارم .»
    و از آن جایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردندکه او
    چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد .
    دیوانگی جلوی درختی رفت و شروع کردبه شمردن...
    یک...دو...سه...همه رفتند تاجایی پنهان شوند.
    لطافت خود را به شاخه ی ماه آویزان کرد ، خیانت داخل انبوهی
    از زباله هارفت . اصالت در میان ابرها مخفی گشت . هوس به مرکز زمین رفت .
    طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد . ودیوانگی همچنان درحال
    شمردن بود هفتادونه...هشتاد...هشتادویک...
    همه پنهان شده بودندجزعشق که همواره مردد بود و
    نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن
    عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نودوپنج...
    نودوشش...نودو هفت...هنگامی که دیوانگی به صد رسید
    عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد .
    دیوانگی فریاد زد : «دارم می آم» و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود، زیرا تنبلی ،
    تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود ،
    دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین . یکی یکی همه را پیدا کرد، به جز عشق....
    او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هاییش زمزمه کرد: «تو فقط باید
    عشق را پیدا کنی. و او پشت بوته های گل رز است.»
    دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند
    و باشدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره. تا با صدای ناله ای
    متوقف شد. عشق از پشت بوته ای بیرون آمد. با دست هایش صورت
    خود را پوشانده بود و ازبین انگشت هایش قطرات خون بیرون می زد.شاخه ها به
    چشمان عشق فرو رفته بودند
    و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.
    دیوانگی گفت :«من چه کردم ؟ من چه کردم ؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟ »عشق پاسخ داد :
    تو نمی توانی مرا درمان کنی. اما اگر می خواهی جبران کنی راهنمای من شو ...
    واین گونه است که از آنروز به بعد عشق کور است
    و دیوانگی همواره در کنار اوست . »

    ......

    5 سپاس: ♥Rose♥، pAshMak، Holtek، zrnznn، بچه مثبت

  • pAshMak


  • Holtek

    اينجاست كه شعر ميفرمايد: عشق لبهاي مرا دوخت و ندانست كسي :1:

  • zrnznn

    نقل قول: بابک
    لطافت خود را به شاخه ی ماه آویزان کرد ، خیانت داخل انبوهی
    از زباله هارفت . اصالت در میان ابرها مخفی گشت . هوس به مرکز زمین رفت .
    طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد .

    چه خوب توصیفشون کرده :72:
    نقل قول: بابک
    همه پنهان شده بودندجزعشق که همواره مردد بود و
    نقل قول: بابک
    عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد .

    نقل قول: بابک
    از آنروز به بعد عشق کور است

    :21:


  • بچه مثبت

    عشـــق چون آید برد هوش دل فرزانه را
    دزد دانا می کشـــد اول چراغ خـــانه را

    آنچه ما با خویش کردیم هیچ نابینا نکرد
    در درون خـانه گم کردیم صاحب خانه را

    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: