ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
:: بازی با احساسات راننده تاکسی! ::
pAshMak
جلوی تاکسی نشسته بودم. راننده که سنش بالابود مرتب نگاهم می کرد. وقتی فهمید متوجه نگاه هایش شده ام پرسید: «خوبی؟»
گفتم: «بله» راننده پرسید: «بابات خوبه؟»، پرسیدم: «بابای من؟»، راننده گفت: «بله»، گفتم: «شما بابای منو می شناسین؟»
راننده لبخند زد و گفت: «من و بابات دوستای صمیمی هم بودیم… تو رو پای من بزرگ شدی… برو به بابات بگو احمد عزیزی ببین چی می گه»،
گفتم: «بابای من فوت کردن»، راننده ناباورانه نگاهم کرد و مثل ساختمانی که زیر ستون هایش دینامیت منفجر شود در یک لحظه فرو ریخت.
راننده پرسید: «مرد؟»، گفتم: «بله» گفت: «کی؟» «الان هفت سال می شه»، «هفت سال؟… چش بود؟»
گفتم: «هیچی… یه دفعه سکته کرد»، اشک های راننده پیر مثل باران سرازیر شد.
قطرات درشت اشک پشت هم و بی آنکه صدایی از گلوی مرد بیرون بیاید از چشم هایش می ریخت.
من هم گریه ام گرفت و چشم هایم خیس شد. راننده دستم را گرفت و گفت: «ما خیلی رفیق بودیم… تو رو پای من بزرگ شدی»
بعد گفت: «مهین خانم حالش چطوره؟»
گفتم: «مهین خانم کیه؟» راننده گفت: «مادرت»، گفتم: «اسم مادر من مهین نیست»
راننده نگاهم کرد و پرسید: «یعنی چی؟» گفتم: «خوب مهین نیست دیگه»، راننده پرسید: «مگه تو پسر آقا رضا نیستی؟»
گفتم: «نه» «تو پسر رضا رضوانی نیستی؟»، «نه»، راننده که هنوز چشم هایش خیس بود ترمز کرد و گفت: «پیاده شو»
گفتم: «چرا؟»، راننده گفت: «برای اینکه با احساسات من بازی کردی، برای اینکه عصبانیم… برای اینکه حالم بده»
گفتم: «آخه به من چه؟»، راننده فریاد زد: «می گم پیاده شو»، از تاکسی پیاده شدم…
وسط خیابان پرت و خلوتی بودم که هیچ ماشینی رد نمی شد. ایستادم… نمی دانستم باید چه کار کنم.
چند دقیقه بعددیدم تاکسی دنده عقب به طرفم می آید. راننده جلوی پایم ترمز کرد و گفت:
«بیا بالا» سوار شدم و دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم…
▧ تصویر در دسترس نیست
zrnznn
Holtek
pAshMak
تاوان اشتباهات دیگران روهم بایدمابدیم دیگه
▧ تصویر در دسترس نیست
Holtek
اتفاقا ديروز يكي برعكس اين راننده ، خيلي بهم حال داد.
بيمارستان پيش برادرم بودم ، گفتن چون سيستم ايمني بدنش خيلي پايين اومده ، ملاقات ممنوعه. همه رفتن من موندم ، ماشينم دادم اونيكي برادرم برد . عصر كه اومدم برم ديدم آخرين بار يادم نمياد كي سوار تاكسي شدم ، گفتم خوب شد يكم پياده روي ميكنم كه ديدم يه پيكان چند قدم جلوتر نگه داشت . منم سوار شدم ديدم يكي از شاگرداي قديميه گفت يجايي كار ميكنه عصرا هم مسافركشي ميكنه ، خلاصه دستش درد نكنه رسوند و هر كاري كردم كرايه هم نگرفت ، منده بودم اينهمه راه رو چجوري پياده برم
pAshMak
چقدرررررررلذت بخشه که استادی شاگردش روبعداز سالهاببینه ومتوجه بشه فراموشش نکرده
▧ تصویر در دسترس نیست
Kishe Mehr
pAshMak
خب بیچاره اشتباه کرده دیگه...واسه خودت پیش نیومده اشتباه بگیری؟؟؟
▧ تصویر در دسترس نیست
Kishe Mehr
قضاوت عجولانه همینه دیگه
pAshMak
توهم که استادی درینکار
▧ تصویر در دسترس نیست
Kishe Mehr
زهرانار
اره دیدمش ولی نتونستم کامنت بذارم...حالا میذارم
pAshMak
حرف راست میزنم دیگه
آهان واسه همون که تلفنی گفتی؟؟؟
▧ تصویر در دسترس نیست
Kishe Mehr
بلی بلی همینطور می باشد مادر جان
pAshMak
دیگه پس خووووب میزنم
چه پسرخوبی شدی توفرزندم
▧ تصویر در دسترس نیست
Kishe Mehr
خب سعیم بر اینه که عین مادرم بشم و ادم خوبی باشم
pAshMak
عین کدوم مادرت؟؟؟عمه کتی یا مادربزرگوار؟؟؟
▧ تصویر در دسترس نیست
Kishe Mehr
خب اینجا حرفه عمه کتی هست و عین عمه کتی منظورمه دیگه...
pAshMak
شیرمادرحلالت مجتبایی.. همیشه سعی کن دنباله روی عمه کتی باشی
▧ تصویر در دسترس نیست
Kishe Mehr
دارم همین کارو میکنم تا ببینیم کارمون به کجا میکشه
pAshMak
خودت رونگران نکن مجتبایی.کارت به جاهای خوب خوووووووووووب میکشه
▧ تصویر در دسترس نیست
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→