₪ انجمن بوف بوفی ₪ » روانشناسی و روابط اجتماعی » یک پر سیمرغ هم لازم دارم...
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » روانشناسی و روابط اجتماعی » یک پر سیمرغ هم لازم دارم...

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



یک پر سیمرغ هم لازم دارم...

1758 بازدید، 4 پست، نویسنده: zrnznn

  • zrnznn




    به امید فکر مى کنم. لابد به خاطر نفسهاى خوابزده بچه است که به امید فکر مى کنم. بعد از یک آخر هفته مزخرف که مدام دلم شور زد و مدام هورمونها کوبیدندم به در و دیوار، همین که مى توانم به امید فکر کنم خودش معجزه است. چه دلم فرار مى خواهد و نوشتن. باید نامه بنویسم. بدیش این است که نامه ها را جواب نمى دهد. مى خواند و جواب نمى دهد. حتى فکر بى جواب ماندن هم دلسردم مى کند. جمعه آشفتگى رساند مرا به جنون. شاید مال قدم زدن در پاساژ بود. تصویرهایى هست که هنوز مرا آزار مى دهند. مثلا تصویر معصومانه و کمى ابلهانه مردى که کالسکه کودکى را هل مى دهد. اصولا دیدن بچه ها با والدینشان هنوز مى تواند دردم بیاورد. دارم روزها را مى شمرم و منتظرم تا سال تمام شود و خودم را در آغوش نامعلومى مهیج پیش رویم بیندازم. از حالا هم که پیشواز رفته که سخت خواهد بود. انگار که خودم نمى دانستم.
    دیروز عصر که از ازگل کوبیدم رفتم تا گیشا و خسته بودم و کمرم درد مى کرد، دلم مى خواست مى شد فرار کرد. از همه سنگینهاى دنیا فرار کرد. فقط بچه ام را بزنم زیر بغلم و گورم را گم کنم. بعد فکر کردم کجا بروم؟ چه غلطى بکنم؟ گفته بود لاتارى و من منفجر شده بودم. لاتارى براى من غولى بود که دوستانم را قورت مى داد و به جایش یک تفاله و چند خط پیغام روى وایبر جا مى گذاشت. فکر مى کردم پاهاى سنگیم را دیده باشد. اینکه چطور ریشه کرده ام. چقدر از فرار دورم و چه غمگینم که سبک نیستم. مامان گفت لاغر شده اى، خسته بودم و دلم خوش بود به جوجه ى چاقالو که خودش را جا کرده بود روى مبل روبروى تلویزیون. فکر کردم با این همه و با همه مزخرفات این زندگى آدم باید بچه داشته باشد. بچه که داشته باشد یک دفعه زندگى یک درجه از اهمیتش را از دست مى دهد و مى رود در مقام دوم. همه چیز به جز آن جانورى که به دنیا آورده اى، مى رود در درجه ى دوم اهمیت. دلم بیخودى خوش بود. از بودن بچه. از رسیدن. داشتم توى سرم "پلن بى." را جایگزین قبلى مى کردم براى بهار.
    وسط همین جایگزینیها فکر کردم چه ذهن راه حل محورى دارم. آنقدر که وقت نمى کنم بایستم و تاسف بخورم. "حالا چه کار کنم؟"و بعد جوابش را پیدا مى کنم. حقوق داده بودند و هوا زیادى بهارى بود. نامه ى توى ذهنم را پاک کردم. وقت نوشتنش نبود. به جایش فکر کردم باید بروم شهر کتاب و براى شهرام کتاب بخرم. بعد به استانبول فکر کردم و بیخودى خوشحال شدم. فکر کردم یک روز همه این مزخرفات را پشت سر مى گذاریم و بعد مى دانستم که شادى در پشت سر گذاشتنش نیست.
    همین جاست. در همین لحظه ى کوتاهى که دارى فکر مى کنى و راه حل پیدا مى کنى. بیزارى را عقب زدم. یکى دیگر از دلایلى که باید بچه داشت هم همین است که بتوانى کمى بیشتر همدلى کنى با دنیا، آدمها. البته که بچه روحت را خراش مى دهد و قلب بى حفاظت را وسط خیابان رها مى کند اما زندگى همین است. یا باید بترسى و محتاط باشى، از کنارش عبور کنى، آرام پیر بشوى و روح و جسمت را آکبند تحویل آفریننده بدهى یا اینکه تصمیم بگیرى که زندگى کنى. بعد زندگى سخت است. بچه لمیده بود توى قلبم. پاى سنگینش روى لحاف بود و من خسته بودم. *** یکشنبه است. باید یادداشت روزنامه را بنویسم. باید به جلسه اى در مدرسه بچه بروم. باید تکلیف ارتفاع ساختمان را با سازه مشخص کنم. باید زن آشفته را ببرم ابرویش را بردارد. باید بروم بانک. باید یاد خودم بیندازم که سخت نگیرم. که مى گذرد. دلم سبکى مى خواست. مى خواهد هنوز. صبح است و من باز درست و حسابى نخوابیده ام. امروز یادداشت روزنامه را هم از امید مى نویسم.


    روزنگار خانم شین

    4 سپاس: javad1020، Holtek، pAshMak، بچه مثبت

  • Holtek

    نقل قول: zrnznn
    روزنگار خانم شین

    تقريبا اكثر مردم روزنگارشون مثل هم هست :38:

    1 سپاس: zrnznn

  • pAshMak

    زندگی باهمه بدیهاوخوبی هاش درگذره چه بخواهیم وچه نخواهیم...
    1 سپاس: zrnznn

  • بچه مثبت

    زندگی زیباست :4:
    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم
    1 سپاس: zrnznn
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: