دم غروب بود بارون می بارید.... هوا کم کم داشت رو به تاریکی می رفت داشتم از زورخونه برمیگشتم که یهو چشمم افتاد به یه سبزی فروش. بیشتر سبزی هاشو نفروخته بود. ناراحت بود و نگران. رفتم طرفش یقه پالتومو صاف کردم و باهاش دست دادم و کنارش ایستادم. کمی بعد مردم به هوای دیدن من و امضا گرفتن ازم میومند و به بهانه سبزی خردیدن کنارم می ایستادن. ظرف یک ساعت سبزی فروش تمام سبزی هایش را فروخت و خوشحال به خانه برگشت. من هم راضی ام. خدایا شکرت که امشب پدری شرمنده خانواده اش نشد. (دفترچه خاطرات جهان پهلوان تختی)/ منبع: تاریخ در تصویر
میرسد روزی که بیهم میشویم ..... یکبهیک از جمع هـم کم می شویم میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
بچه مثبت
هوا کم کم داشت رو به تاریکی می رفت داشتم از زورخونه برمیگشتم که یهو چشمم افتاد به یه سبزی فروش. بیشتر سبزی هاشو نفروخته بود. ناراحت بود و نگران. رفتم طرفش یقه پالتومو صاف کردم و باهاش دست دادم و کنارش ایستادم. کمی بعد مردم به هوای دیدن من و امضا گرفتن ازم میومند و به بهانه سبزی خردیدن کنارم می ایستادن. ظرف یک ساعت سبزی فروش تمام سبزی هایش را فروخت و خوشحال به خانه برگشت. من هم راضی ام. خدایا شکرت که امشب پدری شرمنده خانواده اش نشد.
(دفترچه خاطرات جهان پهلوان تختی)/ منبع: تاریخ در تصویر
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم