₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » حکایت سرزمین من (1)
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » حکایت سرزمین من (1)

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



حکایت سرزمین من (1)

1675 بازدید، 2 پست، نویسنده: jahani

  • jahani



    چه حکایتی است این سرزمین، که هزاردستان هر شاخ گلش را فسانه ای است
    هفتاد من، و مثنوی لحظه به لحضۀ حضور به کمالش را رونق هزار داستان.
    به هر دریش که دق الباب می کنی، هزار خفته به حلاوت می پرند بر لب ایوان، تا ندهند انفعالت، که این جا ستر عفاف ملکوت است و حریم ایزدان.
    هر ذره از خاک این سرزمین امانت دار، پرده ای است در دایرۀ پرگار، و در پس هر پرده ای که پس می زنی، قامتی است، اگر هم خمیده، استوار.
    این جا سرزمین همیشه آبستنِ آبستنانِ شگفتی آفرین است و سرزمین کیومرثان و تهمورثان. سرزمین مهر و مهراب ها و سرزمین قامتان رفیع گلدسته ها.
    چه حکایتی است این سرزمین، که به هر کجایش که گوش می سپاری، صدای شیهۀ اسب است و تیشۀ فرهاد، و بانگ اناالحق منصورانِ هزاردارستان.
    صدای بازار دشنه سازانت درگوش، دل نمی کنی از این دل نکندنی سرزمین پرجنب و جوش.
    بس است که باد شرطه را فرخوانی و قدم بر نگین انگشتری جهان نهی، تا ببینی دیدار آشنا را.
    اشکفت هر کوه و البرزی یادی از پدر دارد و معبدی در دل نهفته و یا بر پیشانی نشسته.
    این جا گهوارۀ تاریخ است و گردونه و برگستوان، در دامن دماوند و آن یکی سبلان.
    نخستین جرس در این جا و همین سرزمینِ جادو فریاد برداشته است و طنین افکنده است و آرام جانان برده است. و شاعرک چوپان در همین جا، در پناه سنگی کهن سروده است:
    آفتاب رفت و زردش ماند.
    ایل رفت و گردش ماند.
    تو رفتی و دردش ماند.
    و بعد بزها و گوسفندها و سگ ها و دلش را برداشته است و به سیاه چادر برگشته است، تا هرچه زودتر بخوابد و خواب ببیند. خواب چشمه و چشم ها را و خواب کاسۀ آب را. و خواب کوزه ای که افتاد و شکست... و دوباره خواب بز و گوسفند و سگ ها را.
    این جا سرزمین تختان جمشید است و تخت سلیمان و دریاچۀ بختگان.
    و سرزمین شیراوژنان و بیژنان و منیژکان.
    زرتشت همین سرزمین است که به نبرد خدایان در آسمان پایان داد و اندیشۀ یکتاپرستی را جای انداخت. و کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک را.
    و کورش همین سرزمین است که بی تراشیدن هیچ بهانه ای، نخستین فرمان آزادی دین و درون را صادر کرد.

    چه حکایتی است این سرزمین، که روایتش بر سر دودرترین زبان هاست؟
    بسیاری دورتر از ما، با حافظ ما دل می بازند و نرد عشق، و فردوس ما را بهشت خود می خوانند.
    کجایی می توان یافت این همه آوازۀ پرآوازه را؟
    از سراسر گیتی صدای دف می آید و بلبل و هزاردستان و بوی زعفران.
    در سراسر گیتی زینت تالارهاست نقش دلِ انگشت ما!
    قرن هایی است که در هر هزارگوشۀ جهان می کوشند، تا هرروز سطری تازه بخوانند از دفتر عاشقان و عارفان ما:
    یکی خیام را خیمه به خیمه می برد،
    دیگری عقدۀ واژه ها را می گشاید،
    سومی شیدایِ سرگردانِ خودخواستۀ دالان های زیر هفت گنبدان نظامی می شود. و با لیلی، مجنون وار، گرد آفاق می چرخد،
    و آن دیگران به سودای عشق و سوداگری، با منقاشی که به کار خط ابرویِ یار می آید، ذره ذره خاک و زنگار از رخسار کارنامه های این سرزمین جادو برمی گیرند، که گاه اگر هم نظری پاک ندارند، پاکباختگیشان هویداست.
    هنر اگر به غارت رفت، بر لب طاقچه که باشد، چه باک. تصرف ویترین های موزه ها هم هنری است از هنرهای قبیلۀ شیربازان.
    این جا برزنِ هزاران برادرانِ آریوبرزن است.
    و سرزمین هنر نژاده ای که ریشه در مشیمۀ کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک دارد.
    و باید که ما را به بایستگی این تبار خوش، از شایستگی خویش در هیچ برزن و بازاری بیمی نباشد!
    پاس بداریم این شناسنامۀ کهن را.
    و بپرهیزیم از به حراج رفتن دستاوردهای نیاکانمان در کهنه بازار تاریخ!
    پاس بداریم آرامش خستگان تاریخ را، که در سر هوای از پای فتادن ندارند و می خواهند که مادران و پدران سربلند آینده باشند، برای فرزندانی که خواهند خواست ببالند به تبار خویش!
    همواره یادمان باشد، که اگر نه از فرارود تا میانرودان، از ماکو تا جاسک و از سرخس تا آبادانِ این سرزمین جادو را در دل داشته باشیم و دیگر نبخشیم هرگز به هیچ خال ابرویی سمرفند و بخارا را.
    و یادمان باشد، همواره از ابیورد تا پاوه و از شهر خوش مازندران تا سرو ابرکوه، آن داستان کاوه!
    همواره یادمان باشد مهر بازوان البرز و سینۀ تفتان سیستان، که تنها رستم دستانش مضمون هزار داستان است.
    و یادمان باشد زمزمۀ کوهساران زاگرس.
    زاگرس اگر تنها بختیاری را می داشت بخت یارمان می بود!

    4 سپاس: pAshMak، javad1020، میهمان1a3، میهمان747

  • pAshMak

    نقل قول: jahani
    کجایی می توان یافت این همه آوازۀ پرآوازه را؟

    چه سودوقتی فقط ازنامشان استفاده میکنیم اما در بزرگداشت یادشان همیشه کوتاهی کردیم

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: