₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » حکایت سرزمین من (2)
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » حکایت سرزمین من (2)

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



حکایت سرزمین من (2)

1630 بازدید، 1 پست، نویسنده: jahani

  • jahani


    چه سرایی است در همه جای ایران مارا؟ از مراوه تپه تا مریوان، از ایوان کی تا تخت سلیمان، در کنار یال اشتران کوه، تا بال دماوند آرمیده است.
    آسمان خانقاه من و تست.
    سرایی که اگر در قفسۀ گلدسته اش دست سایه بان کنی، هم ایوان مداین را می بینی و هم آن کاروانی را از نیشابور بانگ جرس به بارانداز ری می برد. و هم حافظ را، که پشت به دریا دارد و از شوق دیدار شیرازِ بی مثالش کلافه است!
    به جرات کس نمی شناسد بیستون و صدای تیشۀ فرهادش را به شیرینی ما!
    این جا سرزمینِ عشقِ از نخست آسان است، با همۀ مشکل ها!
    با همین عشق، ماهان هم که نباشی، بس است که بر پشت بام خانه ات بخزی و در چشم اندازی کهن ببینی آن سروی را که زرتشت آن را از بهشت آورد و در کاشمرش بِهِشت.
    باید که همواره در دلمان بماند چشم اندازهای نجیب، اما پرصلابت این شهرِ هزاران شهرستان.
    به هر کجایی که از این سرای کهن که پای می نهی، منظری می یابی به عمر تاریخت و مجلسی به زیبایی هستی و بی درنگ احساس می کنی که هستی و چشم انداز غریبه نیست.
    پاره ای از تن است و بخشی از وطن.
    در این سرزمین جادو همه چیز آکنده است از جادو.
    این جا سرزمین جاودان جادوا است.
    هیچ بیگانۀ خوانده یا ناخوانده را بضاعت تعریف مردم این سرزمین نیست.
    این جا سرزمین میزبانان مرزبانی است که از گجستگان تاریخ آیینۀ سکندر می سازند و گنبد گوهرِ شاد و سکندری می زنند به هرکه گجسته است. هزار اسکندرنامه که خوانی، سکندریش در او نیابی.
    برای خودی اما بسا که انتصاب به میزبانی با میهمان است، که همه جای ایران سرای اوست.
    و همین خصیصۀ جادویی است که برای همیشه بی تعریف خواهد ماند.
    و با همین خصیصه است که ایرانی هرگز از سر خستگی سر تسلیم فرودنیاورده است و نخواهد آورد!
    هنگامی که در ایران بی کرانه ات سفرمی کنی، اگر از میزبانی آسمان و بینالود و هزارمسجد و گردنه های اکبر و حیران و هزارچم و جنگل گلستان و کویر نمک خسته شدی، به آسانی می توانی در پای چند درخت قهرمان و مظهر قنات واحه ای که حصارش بیابان است و دروازه اش بیابان، در آغوش باز واحه نشینی مهربان، هم خستگی خود به درکنی و هم خستگی و تنهایی میزبان از تنش بتکانی.
    همین حالت انتصابی میزبان است که زیبایی طبیعی واحه های بی شمار ایران را دو چندان می کند.
    این واحه ها منزل های قصه های کودکی های ما هستند.
    نجیب ترین و بی گناه ترین و در عین حال زیباترین چشم اندازهای ایران از آن واحه هایی است که بیش از چند مشت جمعیت ندارند.
    این ها واحه های لیلی و مجنون های ما هستند و همان منزل هایی هستند که دلستان های پدرانمان، شبی همراه کاروان و قافلۀ خود در آن ها رحل گزیده اند.
    و همین واحه ها هستند که گاهی رونق بازار گرفته اند و کهندژ و شارستان و نظامیه یافته اند و گلدسته هایشان، مانند چراغ دریایی، از دورتر و دور بر چشم مردمان سرزمین جادو نشسته اند.
    هم ازیراست که تک تک آبادی های سرزمین جادو، هرکدام هویت جای ویژۀ خود را در قلب مردمان جادویی دارند...
    این هویت از آن همان مویرگی است که از اصفهان نصف جهان می سازد، از شیراز شهر بی مثال، عطار را به هفت شهر عشق گسیل می دهد تا سرانجام خود را در نیشابور یابد، امام رضا (ع) را دو هزار و اندی کیلومتر دورتر از زادگاهش به مشهدش می خواند، فردوسی را در توس اهل مازندران می سازد، حافظ را در شهر شیرینیانش مالک تام الاختیار سمرقند و بخارا، صلاح الدین کرد ارانی را به مصاف ریچارد شیردل می فرستد و قلب جهانیان را خیمۀ خیام می کند و جزیرۀ هرمز را نگین انگشتری جهان...
    اصفهان بدون نقش جهان و منارجنبان و چهارباغش نیز می توانست به کمک کبوترخانه هایش، که اگر به فنون معماری ضد زلزله، فیزیک، هندسه و ریاضی، گیاه شناسی، جانورشناسی و روانشناسی حیوانی و سرانجام زیبایی شناسی چیره نبودی، هرگز موفق به ساختشان نمی شدی.
    این چنین مردمی هستیم ما، در این سرزمین غریب.

    زمین سبز است و آسمان آبی .
    و افق، میان این دو، به رنگ هردو.
    این جا سرزمین جاودان جادوان است.
    پنجشنبه بازار سبزترین دشت ایران، سرخ ترین کالای ایران را در حصاری آجری و به هنجار و رنگ پیشانی چین خوردۀ سالخوردگان کویر، برای فروش عرضه می کند.
    مشتریان در کنار نقش های آخال، قاشقی و یُموتی به چشم هایی چشم می دوزند که با هزاران گره، به رنگ های سرخ و سفید و سیاه و قهوه ای و آجری و سبز و به رنگِ چشمانِ کفترهایِ کبوترخانه هایِ دشتِ کبودِ حصارِ اصفهان، بر تخت قالیچه ها دوخته شده اند.
    راستی را در کجایی از جهان الوان می توان این همه گره رنگین را در یکجا گرد آورد؟
    آیا هرگز مزرعه های سفید پنبه و پشم های قهوه ای و شیری رمه های دشت های سبز گرگان ذهن کسی را با قالیچۀ ترکمن الفت داده است؟
    راستی را چه مثلث غریبی است این مثلث میان دشت گرگان و دست هنرمند و پای ما؟
    و چه هنر پرجادویی است که هرچه بیش تر پایملش می کنی، به بازارش رونق بیشتری می دهی؟
    این هم شگردی است از گوهر شب چراغ سرزمین جادو!
    در سرزمین جادو سفر یک قالیچه هم سفری جادویی است.
    ای امان!
    چاوشان را خبر کنید!
    جای سلیمان خالی است.
    نگین انگشترش پای ما.
    اما به امانت!ح
    چه حکایتی است این سرزمین، که هزاردستان هر شاخ گلش را فسانه ای است هفتاد من، و مثنوی لحظه به لحضۀ حضور به کمالش را رونق هزار داستان.

    4 سپاس: pAshMak، javad1020، NIK75، میهمان4ef
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: