₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » حکایت سرزمین من (3)
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » حکایت سرزمین من (3)

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



حکایت سرزمین من (3)

1490 بازدید، 1 پست، نویسنده: jahani

  • jahani


    می نشانمت بر قله دماوند رعنا . . .
    از فراز این این جایگاه رفیع، می توانی چراغ های دریایی بیشماری از چشم اندازهای جادویی وطن، این پاره تن را بازیابی:
    از قله دماوند هر هفت اقلیم ایران و یا اگر حال و هوایی عارفانه داشته باشی، هر هفت شهر عشق ایران پیداست: در روی تخته سنگی که نشسته ای، کافی است که نگاه کنی به طرف جنوب.
    در افقی دور، پشت کویر، پشت جندق، پشت اصفهان، پشت سرو ابرقو، پشت دشت مرغاب، و پشت شیراز، و کوه های جنوبش، خلیج فارس، در حالی که مستوره ای از آسمانِ به رنگ آبیِ جادوییِ ایران را در آغوش دارد، به زیبایی سفید رود می درخشد. و سفید رود را می بینی که اول به رنگ بال قمری های لحظه های منزوی و بعد مانند تاری از ابریشم گیلان، سر لغزانش را، در پناه بازوی غربی البرز، بر لب خوش زمزمۀ دریای مازنداران دارد.
    کمی آن طرف تر از سفید رود، البرز در گردنۀ حیران، از پله های خود ساخته بالا می رود تا خودش را به آراراتِ در غربت برساند و در حالی که جانمایه اش را همراه ارس به دریایِ وطن می فرستد، دیگر بازوی خود را از راه مازندران و سرزمینِ پیرِ خورشید، با پیچ و تابی در بدرانلو، با بارِ هزار خاطرۀ ما بر دوش، راهی هندوکش است، تا برسد به هیمالیا و برای صعود.
    البرز با تحمل شش شکاف عمیق در دل و درون خود، باشش دالانِ هزار خم و هزار چم، پستوهای مازندران وگیلان را به خاک پهناور ایران می پیوندد:
    یکی آن دالانی که از کنارِ کوه افسانه ای ابر می گذرد و شاهرود را، پس از نوازش بسطام بایزید، به گوشۀ شمال شرقی شهر مازندران پر اسطوره می پیوندد و دالان هایی که فیروزه کوه را از درۀ دیوان و گّدوک همزاد کندوان، به ساری، تهران را از مسیر آب علی و لاله زارِ پلور به آمل، تهران را از راه کرج و بام کندوان جادویی، همزاد گدوک و مرزن آباد سحر انگیز به چالوس و قزوین را، پس از بلندی های باد خیز منجیل، دوش به دوش سفید رودِ سبز پوش، به رشت و سرانجام آذربایجانِ آتش بازان را از طریق بستان آباد و سراب و اردبیل، که در آن آرامگاه شیخ صفی مانند گلدانی روی ایوان کنار دریای مازندران قرار گرفته است، در آستانه ی پلکان حیران به آستارای مهجور می رساند.

    تهران از فراز دماوند رعنا باغ فردوس است و چنارستان بزرگ ایران با کوچه های آلبالو و شاه توت و خاطره ها و خرمالو.
    و سنگلجِ برومند است و بازار حاجب الدولۀ هزار دالان و سبزه میدان هزارایوان. و لاله زار که یک سر در چهار راه رسولی زاهدان دارد ویک سر در قوچان که ستاره باران است و ویترین لاله زار.
    از اشتران کوه، کندوی عسل ایران هر چه بگویی کم گفته ای!
    بعد نصفِ جهان، نقشِ جهان است و هزار باغستان، که از هر سوی که بیایی و سوادش را بیابی دیر آمده ای و از هر گوشه که ترکش کنی قلبت می ترکد و بی درنگ می خواهی ک باز بین دیدار آشنا را.
    شوق دیدار حافظیه سکۀ مسجدِ کبود تبزیزت را از رونق می اندازد، و عشقِ دیدارِ مسجدِ کبود همسایۀ ارگِ علیشاه، مسجدِ گلرنگِ بی گل دستۀ شیخ لطف الله را کمرنگ می کند.
    اینجا چهار راه هنر عشق است و همیشه بازارِ کلافِ تاریخ هزار نخ.
    اینجا هفت شهر عشق است و شهر مثنوی هزار من و هفتاد و دو ملت.
    و سرای ملتی است که از عمق تاریخ می آید و خود تاریخِ اعماق است.
    عمق در اینجا به عمقِ لعابِ کاشی های پیرامون نقش جهان است و کاشی های همچون پرنیانِ امامزاده محروق نیشابوریان جاده ی ابریشم.
    در اینجاست که اگر گمنام باشی، واهمه ای از گم شدنت نیست و هیچ توفانی توان خاموش کردن فانوست را ندارد.
    د راینجا است که هر شهر و دیاری فانوسِ دریاییِ خودش را دارد و هر لحظه که اراده کنی می توانی دل به دریا بزنی و توفان را مقهور امواج خاطره هایت کنی.
    تو از بوستان های تفتۀ زعفران بیرجند و قاین می آیی که هریک تافته ای جدابافته است.
    و از گلستان های قمصر و کاشان هزار کاکل.
    و از شالیزارهای گیلان، با طبق طبق سبزه و نشاط.
    و از تاکستان های یاقوت و لعل و زبرجد قزوین و خراسان.
    و از نخلستان های جیرفت و بم آکنده از قندیل شهد.
    و از باغستان های حب نبات و زردآلوی آذربایجان.
    و از بستان های گرگاب و ورامین.
    و از نارنجستان های شمال.
    و از دارستان های کرانه های سفیدرود و باغ زیتون.
    و ازتوتستان های توس.
    و از نیزارهای شیرین خوزستان.
    و انارستان های ساوه و عقدا.
    از کرانه های کارون می آیی که بارها مسیر این سو آن سو شدن ورق های تاریخت بوده است و تفالۀ هر ردِ پای بیگانه را به دریا افکنده است.

    زمزمۀ آبشارهای دلاور شوشتر را هرگز هوای خاموشی نیست، مگر قیامت قیامت کند و فلک را به بازی بگیرد و طرحی دگر اندازد.
    نغمۀ شوشتر همان نغمه ای است که می توانی سوگند یاد کنی که به خدا داریوش هم آن را شنیده است و زمزمۀ مهیبی است که گوش ترا به گوش نیاکانت پیوند می زند. غرش از درون برخاسته ای است که به نرمی زمزمۀ لالایی مادر است.
    تو از باغ عسلی می آیی که یک سرش در بروجرد و اشتران کوه است و سر دیگرش در قافلان کوه، یک سرش در دالانپِرِ ارومیه و آن سر دوشاخش در سهند و سبلان.

    تو از کوره راه زمستانی زرتشت می آیی و از راه ابریشم.
    راه پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک.
    همراه سیمرغ.
    از کنگاور و توس. با دین هزاران بوس.
    «از لبی چون گل، گل آهن».
    از نزد آرش.
    از سمنگان.
    بی رخش و با رخش.
    از ابرکوهِ ابرقو.
    از سوگ کشتار مزدکیان.
    از پای زنجیر عدل انوشیروان.
    از پای آن چنار.
    از دشت مرغاب.
    از سایه ی آن سرو صبور.
    از دزفول و از پاوه.
    از چاله هرز تاریخ.
    از نزد کاوه.
    تو از بیستون می آیی.
    با صدای تیشۀ هزاران فرهاد.
    تو از اسبریس های ترکمن صحرا می آیی.
    و از سرزمین تک درختان بیشمار.

    پندِ دندانه های سنگی تخت جمشید، همیشه نو خواهند ماند و صدای تیشۀ فرهادان همیشه و همواره د ر بیستون و هزاران معبر الله اکبر طنین خواهند داشت.
    بانگ جرس های ما هرگز آرام نخواهند گرفت در پای گدسته های تخت جمشید، که ستون هایِ رعنایِ آسمان جادویی ایران اند، که مبادا فرو ریزند.
    در تخت جمشید همه چیز از سنگ است، الا قلبِ جادوییِ تو!
    زیر خیمۀ سنگی خیام که بنشینی گرمای خون رگ های پیکرهای سنگی تخت جمشید را حس خواهی کرد و دل آزاده از نیش خنجر بابای همدانی به طهارتش در خواهی آمد و به نیایش خواهی ایستاد:
    کز دست و زبان که برآید که از عهدۀ شکرش به درآید.
    چشم آفریده شده است برای دیدن، نخست باید که با تاریکی خو بگیرد!

    2 سپاس: kahkeshan، SHAHROKH
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: