₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » حكايت سرزمين من (7)
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » حكايت سرزمين من (7)

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



حكايت سرزمين من (7)

1764 بازدید، 1 پست، نویسنده: jahani

  • jahani

    هيولاي پر خروش نياگارا شايد در دل سرخپوستي از شمال غوغا کند. اما در نظر يک به اصطلاح کانادايي و در نگاه يک توريست درياچه اي است که به درياچۀ پايين دست خود مي ريزد و او به آساني مي تواند خاطرۀ ديدار خود را بايگاني کند.

    آسمان هم کهکشان ها دارد، اما کهکشان ها را هم مي توان بايگاني کرد.
    الا راه شيري کودکي را، که بوي مادر مي دهد و آن را نمي توان با صور فلکي و کهکشان هاي اخترشناسان مقايسه کرد!
    جا دارد درست در اين جا، در هزاران کيلومتري آن سوي نياگارا، آبشارهاي شوشتر را به ياد بياوريم:
    از اهواز که به سوي شوشتر مي آيي، يکسره بيابان بزرگي همراه است و جاده اي که بر آن کشيده شده است همۀ اميد مسافران.
    از اين راه براي نخستين بار که سر درآورده باشي هرگز گمان نمي کني که در شوشترِ نزديک تو چه غوغاي هزاران ساله اي برپاست و ريخت و پاش مي کند!
    در بيابان که مي راني، احساس مي کني که گرما شروع کرده است که از راه ربودن چشم هايت از پايت بيندازد، تا مي رسي به شوشتر. نخست فکر مي کني که در اولين فرصت خواهي خوابيد، اما ناگهان بانگ پيوستۀ رود شگفت انگيزي را مي شنوي و مي يابي، پس از آن همه بيابان، که بيشترين محصولش خاطره است از ايلام و هخامنشيان و آريوبرزن و رستم هاي فرخزاد.
    بيشترين مسافران بيابان زده نمي دانند که اين رود از کجا مي آيد. مهم هم نيست. مهم تنها اين است که مي آيد. لابد که مانند آبشار نياگارا، به قول رستمِ فردوسي در دشت پرنيان، آبشخوري دارد.
    در کنار پل رود شوشتر اتاقک هاي کوچکي است مانند دالاني سرازير و از جنس دالان قصه ها و يا مانند قصه اي از جنس دالان. در هم لوليده و پيچ و تاب خورده و تابع ساحل.
    آبِ خروشان، سراسيمه و مصمم از ميان دالان مي گذرد و يا فرومي ريزد و پا به فرار مي گذارد. پر هياهو و خوفناک مي چرخد و با شتاب و بي درنگ مي گريزد. گاهي در نقطه اي که ايستاده اي، آب مضطرب چنان براي يافتن بستري امن به هر سوي مي دود و در پيچ و تاب است که چشمانت سياهي مي روند. احساس مي کني چيزي واهمه برانگيز در دنبال آب است، اما بي درنگ ياد بيابان بي حال و آرامي مي افتي که پشت سر گذاشته اي.
    هر چه مي بيني هيجانِ آبِ بي قرار است. راست و چپ، بالا و پايين، يکجا دايره مي زند و مي چرخد، يک جا بالا مي آيد و در جايي پايين مي ريزد. مي پيچد، کج مي رود، آرامي موقت مي گيرد، گرداب مي شود و آب مي شود در زمين فرو مي رود. همه در زير طاق هاي ضربي و محکم و همه بقاياي آسياب هاي تاريخ، و براي آرد پدرانت و دشمنان پدرانت.
    آبشارهاي دلاور شوشتر را، مانند آواي خفتگان، هرگز هواي خاموش شدن نيست، مگر قيامت قيامت کند و فلک را به بازي بگيرد و طرحي دگر اندازد.
    به سحر نیز گفتم. نغمۀ شوشتر همان نغمه اي است که مي تواني سوگند ياد کني که به خدا داريوش هم آن را شنيده است و زمزمۀ مهيبي است که حلزون گوش ترا به گوش نياکانت پيوند مي زند. غرشِ از درون برخاسته اي است که به نرمي زمزمه ي لالايي مادر است. مانند راه شيري کودکيت، که بوي مادرت را مي دهد.

    غرش بي صداي تاريخ را حکايت ديگري است، که مي نوازد!
    سرخپوستان کانادا هم مي توانند در کنار نياگارا چنين حال و هوايي داشته باشند، اما توريست ها هرگز!
    دل براي ترک شوشتر به راحتي بار نمي دهد. خانه هاي بالاي سکوي آبشارها و رودخانه، در کنار فرياد آب دعوت به آرامش و درنگ مي کنند.
    جامع شوشتر نيز، در يکي از تاريخي ترين دشت هاي ايران، در حصار يادگارهاي بيشمار ايلامي، هخامنشي، ساساني و اسلامي، عرض اندامِ يکي از بهترين نمونه هاي هنر معماري ايران در نخستين سده هاي هجري، در ميان بازوان غنوده، اما پر حرکت و برکت کارون و همسايگانش است.
    جامع شوشتر بر سر راه بيستون، سرزمينِ خدايانِ پارسيان در شمال کرمانشاه، شهر خداداد (بغداد) رو به روي ايوان مداين خسروان، پرستشگاه چغازنبيل ايلاميان و کاخ زمستاني داريوش در شوش افتاده است. بر سرِ راه گندي شاپور و سيراف در کرانۀ خليج فارس و بر سر راه صدها اثر تاريخي خوش بر و بالا و بر سر راه ماوراء النهر به کوفه و مدينه، هند به اورشليم، جز اين هم نمي شد آفريد.
    بگذار بگويمت! جامع شوشتر که آکنده از هنر معماري اشکاني ــ ساساني است، در گوشۀ جنوب غربي ايران، يکي از دروازه هاي مهم معماري ايران به روي معماري اروپا و جهان است. تقليدي از شبستان هاي زيباي شوشتر را مي توان در بيشتر کليساها و صومعه هاي غرب مسيحي بازيافت.
    باقي ماندۀ ستون هاي سرافراشتۀ آپادانا پايه هاي هفت آسمان و گنبد ميناي ايران اند. نگهبانان سنگي آپادانا جاودانه دست در دست هم دارند و پشت به کوه رحمت. کوه رحمت پر خاطره ترين کوه ايران است.

    غرش بي صداي تاريخ را حکايت و شوکت ديگري است، که مي نوازد! در تخت جمشيد، زبان هيچ سنگ بريده و شکسته اي الکن نيست. تخت جمشيد آنچند حرف دارد که هرگز به پايان نرسد.
    تخت جمشيد شهرزاد قصه گوي تاريخ ما است! بگذريم از رازهاي نهفته و به کليدِ هر دندانۀ قصرش و صداي طنين اسبان اسکندر و ضجۀ ديرکهاي سدر لبنانش در لهيب آتش، که اگر اسکندري نمي بودی، سرانجام دست روزگارِ گجسته اي ديگر در آستين مي بودی. مگر مغولان نيشابور را به سرنوشت شاپور و بيشاپور گرفتار نکردند؟
    اما هنوز هم مي توان از پلکان راهوار تاريخ بالا رفت و در هواي تخت جمشيد، دست را سايه بان کرد و به دشت مرغاب و نقش رستم چشم دوخت و يا سعدي را ديد که به بعلبک مي رود و يا با کوله بارِ جوشاني از اندوخته به شيراز باز مي گردد، تا از قحط سالي دمشق بنويسد و هزار و يک حکايت ديگر.
    سينۀ دشت مرغاب، در پايين دست تخت جمشيد، مالامال است از خاطرات ايران و هر وجبي را که بشکافي روزگاري در او نهان مي بيني.
    ليموهاي اين دشت نمي توانند آکنده از عطر خاطره نباشند.
    اينجا نخجيرِ يلان تاريخ است و قتلگاه نياکان ما و سربازان داريوش سوم.

    گلدسته ها با آفريدن جانشين هاي زيبايي براي گل وگياه، با اندام سبز خود از يک نواختي چشم اندازهاي سرزمين خشک ايران مي کاهند. هنر معماري سنتي ايران، با آفرينش گلدسته ها، بر خشکي برهوت پيرامون چيره شده است.
    زيبايي گلدسته يک سرو گردن افراشته تر از زيبايي طبيعت است و درخشش فيروزه اي گنبدي در کوير، آدمي را به ياد فانوسي دريايي مي اندازد، که در برهوت آبي بي پايان درياي پر تلاطم، چشم جاشوان و ملاحان خسته را نوازش مي دهد.

    با هر چشم اندازي که رو به روباشي، هيچ گذري خالي از طنين شيهه ي اسب دلاوران و مرزبانان نيست.
    به هيچ کوهساري نمي توان بدون شنيدن صداي چکاچک شمشير جانبازان چشم دوخت.
    از بازارهاي هزار خم و جاده ي ابريشمِ هزار چم و کاروان هاي حلّه که نگو!
    و آن قند پارسي که همراه اميران شعر به بنگاله مي رود.

    3 سپاس: pAshMak، javad1020، علیرضا
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: