₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » حكايت سرزمين من (11)
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » حكايت سرزمين من (11)

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



حكايت سرزمين من (11)

1654 بازدید، 1 پست، نویسنده: jahani

  • jahani


    در دوردست ها عنصري کوچک و سبز، نشسته در حصار باروي بيابان، مي درخشد و آشنايي مي دهد:
    روستايي در اين سوي رشته کوهي به رنگ پونۀ معطر و بادام زميني.
    چند درختِ هنوز فاتح در کنار چند کلبۀ گلي و سوخته مظهر قنات مي درخشند.
    نه آلايشي و نه چيزي که آدم را به ياد آلايش ها بيندازد.
    با اين همه ديري نخواهد گذشت که با خشک شدن قنات، هر کدام از کبوترهاي چاهي و کلبه نشينان به آبشخوري ديگر روي خواهند آورد و خاطره ها در گوشه کناري ديگر اندام خواهند گرفت.
    اما با ضربِ خوش آهنگِ آواي خفتگان!
    سيماي روستاي تنها و دست خالي، با اين که خود میهمان باروي بيابان است، به رويت مي خندد و نزد خود مي خواندت.
    در اينجا میهمان فقط کسي است که از بيابان ها و از پشت کوه ها مي آيد و ميزبان خود را به مقام ميزباني منصوب مي کند.
    رنگ سبز انجمني از چند درخت روستاي ايراني را در هيچ جاي گيتي نخواهي يافت. رنگي که با زباني ساده، بي درنگ خود را به کرسي مي نشاند و بر تو فرمان مي راند.
    تو نخواهي توانست که در جاي ديگري از چهار گوشۀ جهان بي حسرت زندگي کني. بيهوده گمان مبر که لگام گسيخته اي، تمام وجودت با افساري از جنسِ هستي به ديرک چشم انداز ايران بسته است.
    حتي خاطرۀ روستايي با 20 نفر جمعيت مي تواند ترا، در ازدحام شهري ميليوني و مطلوبي که براي خودت يافته اي، ديوانۀ وطن کند.
    کافي است که فنجان قهوه به دست چشمانت را ببندي و به ياد اين روستاي کم جمعيت بيفتي که در يکي از روزهاي وطنت به آن جا ره گم کرده بوده اي. بي درنگ فکر مي کني به بيست قلب کوچک و بزرگي که در قلب سوخته ي ايران، در کنار مظهر قنات و شاهرگي آبي مي تپند و يا مي تپيدند.
    فکر مي کني به نيمه هاي شب، به آن هنگام که بيست نفر در زير گنبدهاي گلي در ميان بيابان خفته ي خود خوابيده اند. فکر مي کني به تصوير چند درخت فاتح در استخر مظهر قنات و مظهر زندگي.
    فکر مي کني به کوچه اي که تنها شش در دارد و يا هفت در.
    فکر مي کني به گريۀ کودکي که در دل شبِ غوطه ور در سکوت به گوش همۀ جمعيت واحه ي تنها مي رسد و همه مي دانند که او دندان درآورده است، يا نه.
    ناگهان سرگذشت سرزميني پهناور، با مجلسي از ميليون ها چشم زنده و خفته ي بيدار و هزاران چشم انداز پرجوش و خروش و خاموش در برابر چشمانت قيام مي کند و ترا به سجود مي کشاند.
    بي درنگ، در نمازي به کوتاهي يک پلک زدن، حالتي مي رود که محراب به نعره مي افتد. چشمانت را که گشودي، احساس مي کني که ياد شيرين تک تک روزهاي گذشته ات افتاده اي، الاّ تلخي هايش و فرياد مي کشي: که مازندران شهر ما ياد باد!

    آواي پاي خفتگان ما از دور و نزديک مي آيد و خود را به گوش ما مي رساند.
    نسيم و باد، صداي پاي خفتگان ما را مي آورند. اما توفان که بر مي خيزد، واويلا ! فرقي نمي کند که اين توفان در دخمۀ شاپور بپيچد، يا در دالانِ متروکِ کاروانسراي منقرضِ عباس آباد، بر سر راه ابريشم، يا که در ميان چنارهاي هزار شاخ امام زاده صالح و جماران.
    توفان توفان است. آواي خفتگان از جنس شکوه است و شِکوه. چشم اندازهاي تاريخي و طبيعي جامِ جم، صداي خفتگان را از صافي خود عبور مي دهند و شنيدن آن را براي ما آسانتر و دلچسب تر مي کنند.
    در کوه و بيابان و در صندلي فرو رفتۀ تاکسي نارنجي، غرورِ آواي مهربانِ گذشتگان، اهل نظر را صيد مي کند.
    در اينجا به نيرنگ و به بند و دام نمي گيرند اهل مدارا را!
    چون با حبيب مي نشيني و باده مي پيمايي، به ياد آور محبان باد پيما را، تا سرود زهره به رقص آورد مسيحا را!
    همين وبس!


    2 سپاس: javad1020، kahkeshan
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: