₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » داستان جالب شاه عباس و گربه های شمع به دست « اصالت ذاتی بهتر است یا تربیت خانوادگی‌؟ »
₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » داستان جالب شاه عباس و گربه های شمع به دست « اصالت ذاتی بهتر است یا تربیت خانوادگی‌؟ »

بدون عکس

داستان جالب شاه عباس و گربه های شمع به دست « اصالت ذاتی بهتر است یا تربیت خانوادگی‌؟ »

2058 بازدید، 3 پست، نویسنده: بابک

  • بابک

    داستان جالب شاه عباس و گربه های شمع به دست

    « اصالت ذاتی بهتر است یا تربیت خانوادگی‌ ؟ »



    در تاریخ آمده است به رسم قدیم روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید : « در برخورد با افراد اجتماع اصالت ذاتی آنان بهتر است یا تربیت خانوادگی‌شان ؟ »
    شیخ گفت : « هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من اصالت ارجح است . »
    و شاه بر خلاف او گفت: « شک نکنید که تربیت مهمتر است ! »
    بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند به ناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.

    فردای آن روز هنگام غروب ، شیخ به کاخ رسید . بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید. سفره‌ای بلند پهن کردند و برای روشن کردن مهمانخانه ، پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند !
    درهنگام شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت : « دیدی گفتم تربیت از اصالت مهمتر است . ما این گربه‌های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت تربیت است . »
    شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت : « من فقط به یک شرط حرف شما را می‌پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه‌ها مثل امروز چنین کنند ! »
    شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : « این چه حرفی است ! فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین زیاد انجام می‌شود . »

    ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند . آن شب شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آنها نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت .

    تشریفات همان و سفره همان و گربه‌های بازیگر همان . شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرف هایش می‌دید زیر لب برای شیخ رجز می‌خواند که در این زمان شیخ موش‌ها را رها کرد که در آن هنگام ، هنگامه‌ای به پا شد . یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب . این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت : « شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه تربیت هم بسیار مهم است ولی اصالت مهم‌تر! یادت باشد با تربیت می‌توان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و اصالت خود بر می‌گردد و همان گربه نا اهل و ناآرام و درنده می‌شود ! »

    2 سپاس: pAshMak، SHAHROKH

  • pAshMak

    این روزا افرادی رومیبینیم که ظاهرخیلی مردم فریبی دارنداما درونشون وحشتناکه :22:

    ذات وسرشت هیچوقت تغییرنمیکنه..مرسی داستان جالبی بود :46:


  • SHAHROKH

    ممنون از داستان زیبایتان.
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: