میرسد روزی که بیهم میشویم ..... یکبهیک از جمع هـم کم می شویم میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: سلام
رییس پرسید: بابا خونس؟ صدای کوچک نجواکنان گفت: بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟ کودک خیلی آهسته گفت: نه رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاس؟
ـ بله ـ می تونم با او صحبت کنم؟ دوباره صدای کوچک گفت: نه رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: آیا کس دیگری آنجا هست؟ کودک زمزمه کنان پاسخ داد: بله، یک پلیس رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟ کودک خیلی آهسته پاسخ داد: نه، او مشغول است؟ ـ مشغول چه کاری است؟ کودک همان طور آهسته باز جواب داد: مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان. رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: این چه صدایی است؟ صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: یک هلی کوپتر رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: آنجا چه خبر است؟ کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند. رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: آنها دنبال چی می گردند؟
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: من
اومدم خونتون نبودید تا بدرود گویم و از شما دور شوم تا آینده که باز آیم در کنار شما بودن بهترین وزیبا ترین لحطه هایم رقم خورد دلم براتون تنگ میشه کوروش کچل
بچه ها ببخشید یه مدت خونه نبودم شرمنده ممنونم از همه شما منبعد سعی میکنم بیشتر باشم دوستتون دارم خیلی با صفایید شماها
حالا یه مطلب هم مینویسم شاید از خوندش خوشتون بیاد
روزی مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد.
او گفت که در دهکده زمینی کوچک و کلبه ای محقرانه دارد و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی دهد و هر روز از روز قبل فقیر تر و تنگدست تر می شود.
او گفت که در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانه چشم امیدشان به اوست تا کاری برای خود دست و پا کند و درآمدی کسب نماید.
اما هیچ کاری پیدا نمی شود و او نمی داند که چه کند؟
شیوانا از مرد پرسید:” اگر تو همین الآن در راه بازگشت به خانه بمیری و از دنیا بروی. خانواده ات چه می کنند!؟ ”
مرد فکری کرد و گفت:” خوب آنها اول برایم عزاداری می کنند و بعد چون گرسنه هستند و باید برای خود غذایی دست و پا کنند هـر چـه دارند را جمع می کنند و زمین و کلبـه را می فروشند و بــه شهر دیگــری می روند و در آنجا دسته جمعی کار می کنند تا خودشان را سیر کنند. ”
شیوانا از مرد پرسید:” اگر همین الآن زلزله ای بیاید و همه چیز حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسی برای خریدن در دهکده باقی نماند اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانید، آنگاه چه می کنید؟”
مرد تنگدست فکری کرد و گفت:” خوب ! اندکی قوت لایموت جمع می کنیم و دسته جمعی به شهر دیگری مهاجرت می کنیم و دسته جمعی هر جا کاری بود مستقر می شویم و زندگی کولی وار را شروع می کنیم!”
آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت:” خوب! حتما باید بمیری و یا حتما باید زلزله ای بیاید تا تو و خانواده ات به خود تکانی بدهید و مهاجرت را شروع کنید.
تا زنده ای کمی تلاش به خرج دهید و اگر لازم آمد همین امشب مهاجرت را شروع کنید.
وقتی تصمیم می گیری از اینجا بروی و به خواسته هایت جامه عمل بپوشانی چشم هایی برمی گردند و تو را نگاه می کنند ، مواخذه ات می کنند. می گویند نرو بمان ؛ بسوز و بساز ، تلاش کن ، بمان و زندگی کن ...
amin854
دلشاد
نمايش يا پنهان متن
اولبچه مثبت
حق نگهدارت
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
حورا
amin854
واقعا شرمندم کردید
پسر بچه شیطون!
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: سلام
رییس پرسید: بابا خونس؟
صدای کوچک نجواکنان گفت: بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودک خیلی آهسته گفت: نه
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاس؟
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: نه
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: آیا کس دیگری آنجا هست؟
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: بله، یک پلیس
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: نه، او مشغول است؟
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: این چه صدایی است؟
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: یک هلی کوپتر
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: آنجا چه خبر است؟
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: آنها دنبال چی می گردند؟
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: من
levrone
Holtek
در خانه ما رونق اگر نیست ، صفا هست
gilas
KuRoSh
hadi04
ماهی
مبارکه امین جان.
خوشوقتم
ماهی گلی 14 ساله از اینجا
sib
بهونه
KuRoSh
تا بدرود گویم و از شما دور شوم تا آینده که باز آیم
در کنار شما بودن بهترین وزیبا ترین لحطه هایم رقم خورد
دلم براتون تنگ میشه
کوروش کچل
amin854
بچه ها ببخشید یه مدت خونه نبودم
شرمنده ممنونم از همه شما منبعد سعی میکنم بیشتر باشم دوستتون دارم
خیلی با صفایید شماها
حالا یه مطلب هم مینویسم شاید از خوندش خوشتون بیاد
روزی مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد.
او گفت که در دهکده زمینی کوچک و کلبه ای محقرانه دارد و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی دهد و هر روز از روز قبل فقیر تر و تنگدست تر می شود.
او گفت که در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانه چشم امیدشان به اوست تا کاری برای خود دست و پا کند و درآمدی کسب نماید.
اما هیچ کاری پیدا نمی شود و او نمی داند که چه کند؟
شیوانا از مرد پرسید:” اگر تو همین الآن در راه بازگشت به خانه بمیری و از دنیا بروی. خانواده ات چه می کنند!؟ ”
مرد فکری کرد و گفت:” خوب آنها اول برایم عزاداری می کنند و بعد چون گرسنه هستند و باید برای خود غذایی دست و پا کنند هـر چـه دارند را جمع می کنند و زمین و کلبـه را می فروشند و بــه شهر دیگــری می روند و در آنجا دسته جمعی کار می کنند تا خودشان را سیر کنند. ”
شیوانا از مرد پرسید:” اگر همین الآن زلزله ای بیاید و همه چیز حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسی برای خریدن در دهکده باقی نماند اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانید، آنگاه چه می کنید؟”
مرد تنگدست فکری کرد و گفت:” خوب ! اندکی قوت لایموت جمع می کنیم و دسته جمعی به شهر دیگری مهاجرت می کنیم و دسته جمعی هر جا کاری بود مستقر می شویم و زندگی کولی وار را شروع می کنیم!”
آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت:” خوب! حتما باید بمیری و یا حتما باید زلزله ای بیاید تا تو و خانواده ات به خود تکانی بدهید و مهاجرت را شروع کنید.
تا زنده ای کمی تلاش به خرج دهید و اگر لازم آمد همین امشب مهاجرت را شروع کنید.
amin854
خسته از نگـــاه عالـــــم، گوشهگير جـنگلا
خيلي دوست دارم برم، به سرزمين كـربلا
اما اين همه پرنــده، چــرا طاووس شدم؟
اي خدا! ببين چطور از همه مايوس شدم
آخه چي ميشد منم عقاب و شاهين ميشدم
ميتونستم بــپرم بـــــه آرزوهـــــاي خودم
هـــمه زل زدن بـــــه پـــــاي زشت مـــــن
نـــــميدونن كه چـيـــه ســــرشت مـــــن
نـــــميدونن كه ميخوام چي كـار كـــنم
دلمـــــو بـــــه عشـــــق كـي دچار كـــنم؟
دوســـت دارم راهـــــي كــــربلا بـــــشم
تـــــا مـنـم ســري تـــــوي ســرا بـــــشم
حالا از كجا بـــــرم پـــــاي پـيـاده، اي خدا؟
راهمو نشون بـده ميخوام بـرم بــه كـربلا
amin854
دوستان این هم از سایت من
اگر لطف کردید و دیدید نظر بدین
ممنونم
http://farsiweb.rzb.ir
amin854
چشم هایی برمی گردند و تو را نگاه می کنند ،
مواخذه ات می کنند.
می گویند نرو بمان ؛
بسوز و بساز ،
تلاش کن ،
بمان و زندگی کن ...
kamal313
دلشاد
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→