₪ انجمن بوف بوفی ₪ » صفحات شخصی کاربران » صفحه شخصی amin854
1 2 3

بدون عکس

صفحه شخصی amin854

275 بازدید، 49 پست، نویسنده: amin854

  • دلشاد

    امین854 جان خونه نو مبارک
    نمايش يا پنهان متناول 4


  • بچه مثبت

    صفحه شخصی مبارک 46
    حق نگهدارت 3

    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم

  • حورا

    مبارک باشه 282

  • amin854

    بچه ها شما چقدر خوبید ممنونم از همتون
    واقعا شرمندم کردید



    پسر بچه شیطون!

    روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

    کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: سلام

    رییس پرسید: بابا خونس؟
    صدای کوچک نجواکنان گفت: بله

    ـ می تونم با او صحبت کنم؟
    کودک خیلی آهسته گفت: نه
    رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاس؟

    ـ بله
    ـ می تونم با او صحبت کنم؟
    دوباره صدای کوچک گفت: نه
    رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: آیا کس دیگری آنجا هست؟
    کودک زمزمه کنان پاسخ داد: بله، یک پلیس
    رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟
    کودک خیلی آهسته پاسخ داد: نه، او مشغول است؟
    ـ مشغول چه کاری است؟
    کودک همان طور آهسته باز جواب داد: مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.
    رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: این چه صدایی است؟
    صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: یک هلی کوپتر
    رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: آنجا چه خبر است؟
    کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.
    رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: آنها دنبال چی می گردند؟

    کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: من

    1 سپاس: بندری

  • levrone

    خونه جدیدت مبارک 46

  • Holtek

    چه خونه قشنگی 46 مبارکه 46
    در خانه ما رونق اگر نیست ، صفا هست


  • gilas

    خونه جدید مبارک ایشالا همیشه توش شادی باشه : 826

    تصویر در دسترس نیست


  • KuRoSh

    خونه نو مبارک عزیز533

  • hadi04

    امين خان خوش اومدي خونه نو هم مبارك 46 ايشالا براي هم دوستاي خوبي باشيم 46

  • ماهی

    amin854,
    مبارکه امین جان. 93
    خوشوقتم 84
    ماهی گلی 14 ساله از اینجا 266


  • sib

    مبارک باشه 46

  • بهونه

    مبارک باشه 78 78

  • KuRoSh

    اومدم خونتون نبودید 5
    تا بدرود گویم و از شما دور شوم تا آینده که باز آیم 63
    در کنار شما بودن بهترین وزیبا ترین لحطه هایم رقم خورد 46
    دلم براتون تنگ میشه 8
    کوروش کچل 4


  • amin854


    بچه ها ببخشید یه مدت خونه نبودم
    شرمنده ممنونم از همه شما منبعد سعی میکنم بیشتر باشم دوستتون دارم
    خیلی با صفایید شماها

    حالا یه مطلب هم مینویسم شاید از خوندش خوشتون بیاد

    روزی مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد.

    او گفت که در دهکده زمینی کوچک و کلبه ای محقرانه دارد و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی دهد و هر روز از روز قبل فقیر تر و تنگدست تر می شود.

    او گفت که در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانه چشم امیدشان به اوست تا کاری برای خود دست و پا کند و درآمدی کسب نماید.

    اما هیچ کاری پیدا نمی شود و او نمی داند که چه کند؟


    شیوانا از مرد پرسید:” اگر تو همین الآن در راه بازگشت به خانه بمیری و از دنیا بروی. خانواده ات چه می کنند!؟ ”

    مرد فکری کرد و گفت:” خوب آنها اول برایم عزاداری می کنند و بعد چون گرسنه هستند و باید برای خود غذایی دست و پا کنند هـر چـه دارند را جمع می کنند و زمین و کلبـه را می فروشند و بــه شهر دیگــری می روند و در آنجا دسته جمعی کار می کنند تا خودشان را سیر کنند. ”

    شیوانا از مرد پرسید:” اگر همین الآن زلزله ای بیاید و همه چیز حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسی برای خریدن در دهکده باقی نماند اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانید، آنگاه چه می کنید؟”


    مرد تنگدست فکری کرد و گفت:” خوب ! اندکی قوت لایموت جمع می کنیم و دسته جمعی به شهر دیگری مهاجرت می کنیم و دسته جمعی هر جا کاری بود مستقر می شویم و زندگی کولی وار را شروع می کنیم!”

    آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت:” خوب! حتما باید بمیری و یا حتما باید زلزله ای بیاید تا تو و خانواده ات به خود تکانی بدهید و مهاجرت را شروع کنید.


    تا زنده ای کمی تلاش به خرج دهید و اگر لازم آمد همین امشب مهاجرت را شروع کنید.

    1 سپاس: بندری

  • amin854

    راه كربلا با صداي محسن چاوشي
    خسته از نگـــاه عالـــــم، گوشه‌گير جـنگلا
    خيلي دوست دارم برم، به سرزمين كـربلا


    اما اين همه پرنــده، چــرا طاووس شدم؟
    اي خدا! ببين چطور از همه مايوس شدم
    آخه چي مي‌شد منم عقاب و شاهين مي‌شدم
    مي‌تونستم بــپرم بـــــه آرزوهـــــاي خودم
    هـــمه زل زدن بـــــه پـــــاي زشت مـــــن
    نـــــمي‌دونن كه چـيـــه ســــرشت مـــــن
    نـــــمي‌دونن كه مي‌خوام چي كـار كـــنم
    دلمـــــو بـــــه عشـــــق كـي دچار كـــنم؟
    دوســـت دارم راهـــــي كــــربلا بـــــشم
    تـــــا مـنـم ســري تـــــوي ســرا بـــــشم
    حالا از كجا بـــــرم پـــــاي پـيـاده، اي خدا؟
    راهمو نشون بـده مي‌خوام بـرم بــه كـربلا



  • amin854



    دوستان این هم از سایت من
    اگر لطف کردید و دیدید نظر بدین
    ممنونم

    http://farsiweb.rzb.ir


  • amin854

    وقتی تصمیم می گیری از اینجا بروی و به خواسته هایت جامه عمل بپوشانی
    چشم هایی برمی گردند و تو را نگاه می کنند ،
    مواخذه ات می کنند.
    می گویند نرو بمان ؛
    بسوز و بساز ،
    تلاش کن ،
    بمان و زندگی کن ...


  • kamal313

    سالی پر از برکت داشته باشی موفق باشی
    تصویر در دسترس نیست

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: