با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز بوف بوفی ضمن عرض تبریک بمناسبت بازگشایی سایت، به اطلاع شما عزیزان می رساند بدلیل مشکلی که در تاپیک قبلی مسابقه پیش آمد، مسابقه را مجددا برگزار می نماییم.. در ضمن دوستان عزیزی که موفق با شرکت در مسابقه نشدند خود را برای دور بعدی مسابقه آماده نمایند
در ضمن چون همه ی اشعار و داستان های دوستان عزیز را در تاپیک قبلی مشاهده نفرموده اید مجددا همه ی آثار در اینجا گذاشته شده است.. دوستانی هم که قبلا آراء خودشان را به اینجانب ارسال فرموده اند لطفا مجددا رأیشان را ارسال فرمایند.
آقای کربلایی آرش 52 از نمایشگاه کتاب هدیه ای تهیه خواهند کرد که به نفر اول اهدا خواهند فرمود که بدین وسیله از ایشان تشکر می شود و به افتخارشون یک دست و یک هوراااااااااا
▧ تصویر در دسترس نیست
با سلام و تشکر از عزیزانی که در اجرای این مسابقه همراه و مشوق ما بودند ، رأی گیری این مسابقه اجرا می شود
قوانین رأی گیری: فقط یک بار می توانید رأی دهید. هر نفر فقط میتواند به یک نفر رأی دهد. هر کس به خودش هم می تواند رأی بدهد. شرکت کنندگانی که با دو اثر شرکت کرده اند، آثارشان در کنار هم گذاشته شده است. آخرین مهلت ارسال آراء، ساعت 24 روز جمعه ی همین هفته می باشد. رأی را به صورت پیام خصوصی به خودم ( کیش مهر ) ارسال فرمایید. جهت ارسال رأی ، موضوع پیام خصوصی باید بدین صورت باشد : « نام كاربری خالق اثر » به عنوان مثال: « عليرضا »
جوایز :
نفر اول 150 بوفى نفر دوم 100 بوفى نفر سوم 50 بوفى
به تمامی نفرات شرکت کننده 10 بوفی تعلق خواهد گرفت.
به نفرات اول تا سوم کاربر گرامی، Galexy سی دی سیزارتا که از آثار خودشان است به این نفرات ارسال خواهد شد که همینجا از محمد آقای عزیز تشکر بعمل می آید
آثار به ترتیب ارسال کاربران گرامی در تاپیک گذاشته شده است.
▧ تصویر در دسترس نیست
mahboob
اثر اول کاربر گرامی، mahboob نمايش يا پنهان متن آقا خانم معلم دیروز گفت موضوعه انشا اینه که بزرگسالی چه دورانیست . ما اوله کلاس این شکلی بودیم بعد که موضوع رو شنیدیم این شکلی شدیم . خوب منم که در انشا نوشتن استادم شروع کردم
به نامه خدا ما زود میریم سر اصل مطلب
بزرگسالی یعنی اینکه اول کامپیوتر بخری
حتما رانندگی بلد باشی گواهینامه مهم نیست
غذا خوب بخوری بزرگ شی
بعد یه سر و گردن از بچه محلات بلند تر باشی
پول تو جیبیت اونقدر باشه که هی بری غذاهای سالم بخوری
حتما رابطه عشقولانه داشته باشی
و بابامون میگه باید خیلی عاشق هم باشی
و عشق بورزی ( راستش میزان ورزیدن رو نمیدونیم)
بعد وقتی عاشق شدی باید همش شعر بخونی حتا تو حموم
بعد بابامون میگه غیرتی هم باید باشی یعنی دیگه خیلی بزرگی
و هیچ وقتم ناامید نشی وقتی جواب نه میشنوی
باید برای عشقت نامه بنویسی ( گمونم واسه همینم میایم مدرسه با سوات بشیم)
واسه بزرگ شدن باید حتما گیتار بلد باشی
مامانمون میگه باید به همه مهربون باشیم
و دیگه سر علی داد نزنیم یعنی دیگه خیلی بزرگ شدیم
بعد حتما باید خیلی بخوابیم (اجازه همهٔ بزرگسالا همینجورین به خدا)
هر حرفی شنیدیم فکر کردیم جوکه بلند بخندیم غلت بخوریم رو زمین
ولی اگه یه جوکه بی ادبی شنیدیم باید به دوستمون بگیم اینا حرفه زشته
بعد مامانمون میگه اینو حتما بگیم که به افقهای آینده امیدوار باشیم ( گیر داده میگه حتما بنویس)
این بود انشای من.
▧ تصویر در دسترس نیست
mahboob
اثر دوم کاربر گرامی، mahboob
نمايش يا پنهان متن اینم یه شعر ساده
پست می کنم با اجازه
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود یه دختری نشسته بود
یه دختری شنگول و ناز
عاشق رقص و شعر و ساز
ولی یه عیب گنده داشت
عیبی که خب درمون نداشت
این دختر قصه ی ما تو تنبلی رقیب نداشت
فقط می خورد و هی می خورد
تو خوردن stopy نداشت
همه ازش شاکی بودن
دنبال یه راهی بودن
گفتن باید ورزش کنی
خوردن رو تو stop کنی
دخترک قصه ی ما IQ پایینی داشت
یه کله ی گنده ولی مغز ظریف و تختی داشت
ورزش واسش بودش ماشین
دیگه خانم بند نمیشد روی زمین
میمرد واسه رفیق بازی جینگولک بازی
یه وقتایی عاشق میشد به راحتی
سر خوش بود حتی تو حموم
عصبی میشد دیگه تموم
ضربه ی عشقی خورده بود
ولی عین خیالشم نبود
دوستاش همه بچه خلاف
همه ی کارش تو یاهو و خوندن آف
خب دیگه شکلک هام تموم
عاقبت این دخترم با خودتون
آخر خوب و بدشو , قضاوت و نتیجه شو
میدم به دست خودتون , شعر منم اینجا تموم.
▧ تصویر در دسترس نیست
hosseinhn82
نمايش يا پنهان متنسلام دوستان حاج حسین ام یه روز صبح که از خواب پا شدم بعد از دوش گرفتن و خوردن صبحانه و سر زدن به بوف بوفی پستچی یه نامه اورد نامه رو خوندم خیلی متعجب شدم آخه خبر غیر منتظره ای بود عروسی یکی از دوستام بود خیلی خوشحال شدم می دونستم خیلی خوش میگذره چون بقیه دوستام هم میان رفتم تو فکر کادو چی ببرم شکلات به ذهنم رسید یه حسی گفت بهترین کادوست پس لیست خرید رو آماده کردم سریع لباس هام رو پوشیدم سوار ماشین شدم تو راه یه صحنه عجیب دیدم حواسم پرت شد تصادف کردم اومدم پایین یه جوون جلف بود طرف خیلی شاکی بود ولی هر طوری بود راضیش کردم خلاصه رسیدم به عروسی و کلی حال کردیم و خندیدیم
▧ تصویر در دسترس نیست
chenzo
نمايش يا پنهان متنحالا که دارم این داستانو می نویسم . به گذشته های نه چندان دور سفر می کنم . شوهرم با سرخوشی زیر دوش آواز می خونه . در حالی که من با کامپیوتر ورمیرم . وقتی ازدواج کردم رویاهای بی شماری داشتم ، میون ابرها می رقصیدم . فکر می کردم اون ی دکتره، اما بعدش فهمیدم که اون ی راننده کامیون بیشتر نیست . که توی هر شهری هم ی زن صیغه ای داره .خودش می گفت تقصیر اون نیست . آخه پیغمبر صیغه رو حلال کرده. به هر حال اون مجبوره که هر شب توی ی شهر بخوابه . فکر می کردم ازگفتن این حرفا ناراحته. اما اون خیلی هم سرخوش بود . من با چشمهای از حدقه در اومده نگاش کردم . اون سعی کرد دلداریم بده اما دلداری دادنشم خیلی خیلی جوادی بود. دوست داشتم همون موقع طلاق نامه مو میگذاشتم کف دستش . اما من همیشه از طلاق می ترسیدم. رفتم سراغ یکی از دوستام . اون منو برد به یک مهمونی. جشن مفصلی بود . شکلات خوردیم ورقصیدیم .دوستم گفت که با تنبیه کردن همسرم چیزی درست نمیشه. بنابراین سر راهم به خونه ی شاخه گل خریدم وقتی رسیدم شام مفصلی درست کردم تصمیم گرفتم که از فردا برم کلاس گیتار وبه زندگیم بخندم
▧ تصویر در دسترس نیست
The one
نمايش يا پنهان متن می نوشتم من یکی افسانه ای ساحره گشتم نه یک دیوانه ای!
زیر دوشم نام او بر لب شود یا که می بینم رخش در پی سی* هر خانه ای
گه بسان مرد باشد گه بسان این هلو آرزویم خوشه استو انگور بی دانه ای
پای کوبان در هوایش جان من رقصد چنان که نشسته پشت فرمان لمو** بی مانعی
دوست دارم دوستم گردد نه یک شرمین نگار آنچان که خمس من گیرد شود بیگانه ای
خواب او دیدم شبی بعد از هزاران آرزو شاد گشتم همچو ان که گیرد او یارانه ای
لیک دیدم با هلویی دیگرش مشغول بود یک هلو که نه، به جانم یک رخ مستا نه ای
پستی آمد از قضا و قلب غافل شاد کرد خانه ی قلبم ز شوک شد از درون ویرانه ای
دعوتی بود از جنابش با دو جین مهر وصفا همچو چت باکسی که باشد اندر رایانه ای
جشن او القصه رفتم شکلات و شیر بود مست شیر عشق گشتم من زدم پیمانه ای
وای بر او مستمان هم کرد ورفت یک گلوو اینست ،آنهم ترگل مردانه ای
بعد ان مستی کمی خوردیم و شد وقت بزم و عیش ونوش کفتران لانه ای
من کجا کفتر کجا روی چمن خوابیده ام عاقبت بشکست خوابم فضله ی*** جانانه ای!!
▧ تصویر در دسترس نیست
Galexy
نمايش يا پنهان متن میخوام برات یه قصه با آواز بگم از عشق رویایی یه مرد به یه زن زیبا اینو دیشب نوشتم وقتی زن خواب بود و مرد شام میخورد مرد نمیتونست چشم از عشق بپوشه یاد روزهای گذشته افتاد خودشو اون الته نه انقدر دور اونوقتا رایانه نبود مرد هم کار میکرد هم درس میخوند و مشتاق بود که از معشوقش جوابی بگیره بزرگترا بهش گفتن مراسمی باید بگیری همه بیان شاد باشن و کامشونو شیرین کنن بالاخره صحبتای اثاثی شکل گرفت سنگاشونو واکندن و حموم دومادی رفت و گویا خوشبخت شدن....
▧ تصویر در دسترس نیست
bibigoli_1
نمايش يا پنهان متن مینویسم با دل ، چند خطی که بخوانیم همه شاد شویم
کاش بر بال عجائب به میان ابرها سفری میکردیم
تو بخوان ای بلبل, زیر دوش حمام هر چقدر میخواهی
آه عجب اعجازیست خط adsl و ازان معجز تر دختری گل بر سر
محو در شیطنت و شادیه بوف بوفیها
مات مبهوت نینای نای نای و نای ناییها
میفروشید مژده مرکبش را ارزان،، بی گل قرمزو زیبای قشنگ
ودو دلداده عاشق ...در اندیشه فرداها هاااا.
حاج آقای پاکدل ،
خواب هوا فضا میبیند
شکمویی برای ته دیگ ، داخل دیگ مسی می افتد
و یکی گل دختر از تعجب چشمهایش به سرش میچسبد
پسری غمگین است و کسی دست نوازش به سرش میساید
وبه پند میگوید یار خوب ,دری است در دل یک صدفی در دریا
قاصدی با هیجان ،خبری آورده
جارچی جار محبت میزد
دوستان جمع بودند
همگی با شادی شکلات میخوردند
کاش خوشحالیها،بی پایان بودند
و کسی با هیچکس قهر نبود
کج کلاه گل در دست ، پی یاری میگشت
ودر اندیشه یک دیزی وکله پاچه دلکش ضعف میرفت
و کسی ساز دلش پر از آوازی بود
و کسی از خنده ریسه رفت و غش کرد
▧ تصویر در دسترس نیست
shaparak64
نمايش يا پنهان متن اسم داستان : شوهر نامردم مجی
امروز از صبح تو گذشته هام پرسه میزدم یاد اون روز افتادم که با دیدن پاکت تو دست پستچی ، دلهره تمام وجودمو گرفت. قبول شدم یا نه؟!! آره قبول شدم ، تو همون رشته ای که دوست داشتم ، حقوق خیلی خوشحال بودم داشتم به شهر آرزوهام نزدیک و نزدیک تر میشدم. زندگیم عوض شده بود ، یا کارای دانشگاه رو انجام میدادم یا در حال گشت و گذار تو بوف بوفی بودم. وقتایی که با دوستام دور هم جمع میشدیم براشون گیتار میزدم و کلی خوش میگذروندیم. یه روز که با عجله داشتم میرفتم دانشگاه نزدیک بود با ماشین بزنم به یه پسره. پیاده شدم واااای مجتبی بود ، یکی از هم دانشگاهیام ، البته همه بهش میگفتن مجی بلا خیلی ناراحت شدم ، ولی مجتبی گفت نگران نباش چیزیم نشد. ( ای کاش که همونجا مرده بود ) چند وقتی گذشت و بیشتر با هم آشنا شدیم تا اینکه عاشق هم شدیم ، پیش خودم میگفتم مجی مرد رویاهامه. خلاااصه بعد از کلی برو بیا و خواستگاری ، بالاخره عروس شدم. چند وقتی که گذشت ، به مجی گفتم: یه کار خوب پیدا کردم ، میخوام برم سر کار ، ولی مجی گفت: نه عزیزم!! بابام میگه یه زن خوب نباید بره سرکار. تازه! داداش بزرگم میگه اگه زن بره سرکار ، زندگیت میفته دست زنت، زن کارش پخت و پزه. گفتم: اما مجی اینجوری که نمیشه! یعنی فقط بخورم و بخوابم؟؟ مجی گفت: همینه که هست! از این به بعد درس و کار تعطیل! دوستات تعطیل! ساز زدن تعطیل! .... آ آ آه .... واااای مجی اومد ... چایی دم نکردم .... غذاش آماده نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
دلشاد
نمايش يا پنهان متن میخوام براتون قصه بگم ببرمتون اون دور دورا یه پسره و یه دختره که از طریق اینترنت با هم آشنا شدن و کم کم عاشق هم شدن ، پسره از وقتی عاشق این دختره شده بود همیشه در رویای خودش قلت بود و همیشه برادر بزرگش در مورد خل و چل بودنش دعواش میکرد یه روز صبح پسچی براش از طرف دوست دخترش دعوتنامه جشن تولد برای شام در یکی از ویلاهای لواسان میاره ؛ پسره از بس ذوق میکنه میشاشه تو شلوارش رفت پیش داداشش و ازش اجازه گرفت سری آواز خون دوش گرفت و راهی شد و سر راه هم یه شاخه گل گرفت چه جشنی بود همه دور هم بودن یکی گیتار میزد و چند نفر دختر و پسر داشتن میرقصیدند و پسره هم داشت به شکمش میرسید جشن تموم شد و پسره داشت برمیگشت خونه که سر راه یه ماشین با سرعت بالا زد به پسره و بعد با یه صدای بلند از خواب بیدار شد و با صدای بلند خندید
▧ تصویر در دسترس نیست
نخبه
نمايش يا پنهان متنیه روز که پای کامپیوتر نشسته بودم و با هیجان تاپیک بچه ها رو میخوندم و شکلات هم میخوردم یهو دیدم مجی یه تاپیک مسابقه گذاشته و منو گول میزنه که بیا تو هم شرکت کن منم بهش خندیدم و توی تاپیکش نوشتم تو خواب ببینیکه من شرکت کنم ولی این مجی ول کن نبودهی می اومد نازم رو میکشید و میگفت جون من بیا شرکت کن و قول داد که اگر شرکت کنم بهم جایزه یه پراید میده از همونا که قرار بود مسعود طلا بهم بده( بچه پرو اخر هم زد زیرش) منم قبول کردم و گفتم تو که منو از کار و زندگی انداختی ولی باشه شرکت میکنم ولی اگر ماشین رو به نامم نزنی و سندش رو برام نفرستی حسابت رو میرسم از اون روز به بعد هر جا میرفتم به مسابقه فکر میکردمتوی حموم توی کلاس موسیقیحتی موقعی که پیش نامزدم بودم تازه یه بارم خواب دیدم مجی یه کلاه گذاشته سرش و همه بچه های سایت رو یکجا جمع کرده و میگه بیایید ببینید شیرین جونننننننننننننننن برنده شدهو همه منو نگاه میکردن منم از خوشحالی همش میرقصیدم اونقدر خوشحال بودم که نگووووووووووووو و غافل ازاینکه همش خوابه و منم دارم رو ابرا سیر میکنم
▧ تصویر در دسترس نیست
ادامه ی آثار دوستان عزیز ، بدلیل محدودیت در تعداد کاراکترها در پست بعدی گذاشته خواهد شد.
نمايش يا پنهان متندلم الان هوای قصه داره یه قصه که واسش شکلک بذاره
که در قصه همه شادند و خوشحال همه خندان ،همه رقصان و سرِ حا ل
درون آن سواری عزیزم همان رخش گل اندام تمیزم
صدای ضبط هی میرفت بالا ترانه باصدای گرم لیلا
بیامد ناگهان اس ام اسی خوش از ان اس ام اسای مرد و زن کش
یکی از خواستگاران قدیمی به پیغامی خوش و گرم و صمیمی
مرا دعوت به شامی کرده،نایب که این بود از برایم از عجایب
برفتم در اداره پشت میزم فرستادم برش ایمیل ریزم
که میآیم امــــــــّــــــاهم کلاسی* به یاد درس و مشق و بی حواسی
به یاد روزگار ارغوانی به دانشگاه و ایام جوانی
به یاد آن استاد معارف که نامش بود برزو خان عارف
به تخته شکلکش را میکشیدی که آمد در کلاسو تو ندیدی
برای رفتنم آماده گشتم زکوچه ها و خانه ها گذشتم
همی با خود میاندیشم خدایا چه شد اکنون بکرده یاد ما را
خدایا او چگونه گشته اکنون ؟ همان مرد خوش اندام است و خندون
همون عشق شکلات و شیرینی همیشه توی دستش گل میبینی
رسیدم ، وانهادم پای خود را به رستورانِ با آن جوِ زیبا
بدیدم میزی و شمعی به رویش که نام من نوشته هر دوسویش
بدیدم آن هوا خواه قدیمی کچل گشته و چاق اما صمیمی
کلاهی برسر و یک گل به دستش که میدوزد به من آن چشم مستش
یکی مرد جِلاف** بیقواره پیاده آمده او نه سواره
که میبلعد مرا با آن دو چشمش همان چشمان سبز مثل یشمش
همان دم گفتم آن مستانه همکار که خوابیدی؟پاشو داریم ما کار
چو چشمانم گشودم شاد گشتم چو ویرانه بُدم آباد گشتم
ولی مستانه دلخور بود و شاکی که در خوابت کجا رفتی و با کی؟
بگفتم از برایش راز خوابم زخنده او نگفتا یک جوابم
گرم از خواب نا میکرد بیدار به کل عمر میگشتم سگ هار
▧ تصویر در دسترس نیست
hadi04
نمايش يا پنهان متنشب بود و همه خوابيده بودن به جز من بدبخت كه شبكار بودم وداشتم گزارش واحد رو مينوشتم و از فرط خواب چشمام داشت در ميومد همين طور واسه اينكه تنها نباشم و خوابم هم نبره نشسته بودم پاي رايانه و تو فكر اين بودم كه آخه چي ميشد شيفت اينجا رو هم يه جوري طراحي ميكردن كه چند نفر با هم باشيم و تنها نباشيم و تا صبح صفا كنيم؟ بخوريمبزنيم بخونيم و برقصيم همين طور كه توي اين افكارم غرق بودم احساس كردم كه saifty vavle داره فشار مياره به چند جا(توضيح براي دوستان غير صنعتي:يعني جيشمم ميومد )خلاصه سرتون رو درد نيارم به سوي مستراح روانه شديم و تا درب مستراح را بگشوديمبا صحنه اي كه سالها به طول مي انجامد تا بار ديگر رخ دهد مواجه شديم دختري با تمام وجود در حال زور زدن بود البته نه براي قضاي حاجتا واسه اينكه در مستراح رو ببنده آخه من خشكم زده بود بالاخره درب بسته شد من هم پيش خودم گفتم تا به موارد اينطوري متهم نشدم و رييسم نيومده گير بده بگه چكار ميكرديد به سرعت باد موقعيت رو ترك كنم از موقعيت خارج شدم ولي تا اومدم بيرون حاجي رو ديدم كه انگار منتظر من بود تا يه لقمه چپم كنه و يا گزارش عملكرد جالب امشبم رو رد كنه تا بيچاره شم ولي در كمال ناباوري و با يك حركت جوانمردانه من رو دلداري داد و گفت اشكال نداره عزيزم فقط يادت باشه تو امشب توي مستراح هيچكس رو نديدي خوب؟الان هم برو يه دوش بگير تا همه چيو فراموش كني و بعدش هم به اتفاق ....مورد نظر (سوژه رو عرض ميكنم)با خودرو محل رو به سمت مكاني نا معلوم ترك كردن
▧ تصویر در دسترس نیست
maryamlondon1
نمايش يا پنهان متنیکی بود یکی نبود امروز بعد از کلی مشغله وگرفتاری ودادن شام بچه ها پای نت نشستم تو سایت بوف عزیزم وارد شدم دیدم با خط قرمز نوشته که شما نامه داری یعنی همون پیام من با ذوق وشوقی بسیار پیام باز کردم بله پیام از حضرت ایت الله مجی ملقب به کیش مات ببخشی کیش مهر دامت برکاته بله جناب مجی جون من دعوت کرده که تو مسا بقه اش شرکت کنم امدم تا پیکش باز کنم دیدم احسان داره خوابش میاد وامروز وقت نکردم حمامش بدم زودی بردمش زیر شاور وتند وتند بچه را حمام داد م حالا دیگه باید لالا کنه که با خیال راحت ببینم مجی جون چه دست گلی به اب داده .متاسفانه اینگار احسان خواب از کله اش پریده بود باهزار ناز وقربون صدقه اش وگذشتن یک شکلات سنیگرز زیر سرش بچه ام خوابید من هم مثل برق دوباره امدم پای نت نشستم وتا پیک مجی را باز کردم مجی جان یک مسابقه گذشته که با خواندن پست بچه ها غم غربت فراموش کردم ولی از تعجب چشمهام اینجوری شدن اخه مجی چطور جرعت کرده ومسابقه کذشته اگر شیرین بفهمه وای به حالش بعد دیدم شیرین جون خانمی کرده وخودش هم تو مسایقه شرکت کرده خلاصه من تاترسم ریخت یک اهنگ از حمیرا گذشتم.دوباره امدم پست بچه ها را خواندم وای محشر کرده بودن من ترسیدم تو مسابقه شرکت کنم اخه ادبیات فارسیم تعریفی نداره..ولی چون مجی جونم خیلی برام عزیزه دل به دریا زدوم ویک چیزهای سر هم کردم : مجی جون این کاکل بسری اضافه امده خودت یک کارش بکن ..وای ببین ساعت چند شد ه خوابم میاد شب به خیر
▧ تصویر در دسترس نیست
m3hrdad
نمايش يا پنهان متندوره دوره ي جووني و جاهلي ما بود! از صبح تا شب گير مسخره بازي بوديم
يه روز عصر كه عين هميشه به ريزه ميزه هاي محلمون گير داده بوديم
يه دختر خانوم جيگر از تو كوچمون رد شد
خاك تو سرم تو همون يه نگاه جادوم كرد
از هيجان داشتم ميتركيدم
اينقدر تو حال خودم نبودم كه شوكولات تو دستم رو با پوست خوردم
صبح تا شب يا تو حموم واسش ميخوندم (اگه تاريكم اگه روشنم تورو دوست دارم تورو دوست دارم)
يا تو خواب و خيالم خودم و اونو كنار عاقد تو محضر ميديدم
ميخواستم عروس ننه ام بشه مادر بچه هام بشه
مگه كسي جرات ميكرد چپ بهش نگاه كنه؟ لهش ميكردم
بعد از هزار تا بدبختي با اون ديپلم معدل 10ي كه داشتم يه نامه واسش نوشتم
ولي هرچي صبر كردم خبري از جواب نامه نشد
تازه فهميدم بابا عصر عصره چت كردنه !
تو چت از بي كسيام گفتم واسش از اينكه يه پيكان جوانان دارم و كلي ارزو تو دلم
پا داد و قبول كرد با هم بريم بيرون شام بخوريم كلي واسه خودم تيپ زده بودم
ولي نميدونم چرا تا منو ديد اول اينجوري شد بعدشم اينجوري
نمايش يا پنهان متن یکی بود یکی نبود... مامان شاپلی تازه با میرزا کتابی اشنا شده بود، البته هنوز عقد نکرده بودنو مامان شاپلی هنوز علوس نشده بود اما اون شب میرزا کتابی اومده بود خونه ما آخه جمعه شب بود همه جا تعطیل اونم چوون تو پارک زندگی میکرد مامان شاپلی آوردش خونه. منم شرط گذاشتم اول باید همه مقشای منو بنویسه بعد بیاد تو..خلاصه اومدتو خونه میرزا کتابی ولی همش دلش میخواست بخوابه و خودش و مامان شاپلی تنها باشن و از این کاراب کنن من اولش ولی بعد سریع رفتم پای کامپیوتربه بابا ژولی هنور مند بودایمیل فرستادم . بابا تو حموم بود بعد چند ساعت نامه به بابام رسید از نامه مناینجوری شدولی بعد اینجوری شد سریع خودش رو رسوندمن طبق سفارش بابا ژولیم نشسته بودم جلوی مامان شاپلی ومیزا که اسلام در خطر نیفته و کیک میخوردم و نگاشوون میکردم تا بابا ژولیم رسید و میرزا رو گرفتمجبورش کرد همه مقشای منو تموم کنه بعد از خونه انداختش بیرون من هم در تمام موارد هم مقشام نوشته شد هم بابام با مامان شاپلی اشتی کرد هم میرزا شب جمعش خراب شدمن گفتم میرزا اکشال ندالهبرو واسه خودت یه زن دیگه بگیل و بچه بیار
▧ تصویر در دسترس نیست
Kishe Mehr
نمايش يا پنهان متن یه روز که نشسته بودم چشامو بسته بودم
هیفا بهم پیام داد پیشنهادی با حال داد
گفتش یه سایتی هست خیلی باحاله
بوف بوفی هست اسم اون سایته
زود تند سریع رفتم نشستم پشت پی سی
نام جدید کاربری رو نوشتم به انگلیسی
دیدم بچه ها همه خوب و مهربونن
همه رو دوست خودشون میدونن
یه روز بچه ها قرار گذاشتن توی تهرون
همگی رفتیم اونجا خوشحال و شاد و خندون
همه اونجا بودن، از محسن و گیلاس گرفته
تا نخبه و سیب و کسری و آرش جون
جای همه خالی بود اساسی، خیلی خوش گذشت خدایی
اول خوردیم جوجه کبابی که آرش حساب کرده بود * ( توضیح دارد )
دوم خوردیم شکلات هایی که هیفا فرستاده بود
یه روز که توی سایت بودم دیدم اومده برام یک پیام
دختری پیام رو گذاشته بودش برام
اسم دختره بود شاپرک، خیلی خشگل بود و با نمک
شاپرک نگو بلا بگو خشگل خشگلا بگو
موی بلند زبون دراز واه و واه و واه
میگفت دوستت دارم عزیزم، بدون تو می میرم
اگر تو شوهرم بشی، دوماد مادرم بشی
برات میزنم و می خونم هر چی بخوای همونم
با این حرفاش گولم زد اسمشو تو شناسنامم زد
همیشه بهم زنگ میزد هر از گاهی تک میزد
از وقتهایی که بودم خونه ی عموم
گرفته تا وقتهایی که بودم توی حموم
یه شب دسته جمعی با هم رفتیم خواستگاری
عروس چایی آوردش ریخت رومو آبرومو بردش
گذاشتیم قرار واسه روز عروسی
بزن و بکوب و جشن و روبوسی
ماه عسل رفتیم شمال توی ویلا
البته نه ویلا با ژیلا بلکه با شاپرک اینا
هی میگفت میخوام رانندگی کنم اینجا و هرجا
یه شب که شاپرک خوابیده بودش
بالای گوشش پخخخخخخخ کردم و رفت هوشش
وقتی هوش اومد گفت که چی شده مجتبی
گفتم بازم میگی رانندگی کنم من هر کجا؟
گفتش آخه عزیزم میدونستی من مریضم؟
گفتم تو هر جور که باشی من میخوامت
میون هر دو چشمونم هست جای پایت
اینها رو که داشتم می گفتم
یهو از خواب پریدم همینجوری خندیدم
* توضیح اینکه آقای آرش خیلی لطف فرمودن و دوستان رو شرمنده فرمودند و غذا رو حساب کردن ولی بچه ها مبلغش رو پرداخت کردن
▧ تصویر در دسترس نیست
همانطور که عرض شد لطفا رأی خود را بصورت پیام خصوصی به Kishe Mehr ارسال فرمایید.
من بازم متذکر میشم عزیزان لطفا ضایع بازی درنیارید زشته به خودتون رای ندید به دوستان دیگه رای بدید
نقل قول: Kishe Mehr
در ضمن دوستان عزیزی که موفق با شرکت در مسابقه نشدند
هههه موفق به شرکت در مسابقه نشده اند بی سوات یعنی بی سواط وایسا نه! بی سفاد شایدم بی ثواد ببینم تو بی صواتی؟ نه! واقع ان! صفاد مواد نداری؟ نمايش يا پنهان متن به تلافی رابطه م با پتروس نمايش يا پنهان متن
Kishe Mehr
ضمن عرض تبریک بمناسبت بازگشایی سایت، به اطلاع شما عزیزان می رساند بدلیل مشکلی که در تاپیک قبلی مسابقه پیش آمد، مسابقه را مجددا برگزار می نماییم.. در ضمن دوستان عزیزی که موفق با شرکت در مسابقه نشدند خود را برای دور بعدی مسابقه آماده نمایند
در ضمن چون همه ی اشعار و داستان های دوستان عزیز را در تاپیک قبلی مشاهده نفرموده اید مجددا همه ی آثار در اینجا گذاشته شده است.. دوستانی هم که قبلا آراء خودشان را به اینجانب ارسال فرموده اند لطفا مجددا رأیشان را ارسال فرمایند.
با سلام و تشکر از عزیزانی که در اجرای این مسابقه همراه و مشوق ما بودند ، رأی گیری این مسابقه اجرا می شود
قوانین رأی گیری:
فقط یک بار می توانید رأی دهید.
هر نفر فقط میتواند به یک نفر رأی دهد.
هر کس به خودش هم می تواند رأی بدهد.
شرکت کنندگانی که با دو اثر شرکت کرده اند، آثارشان در کنار هم گذاشته شده است.
آخرین مهلت ارسال آراء، ساعت 24 روز جمعه ی همین هفته می باشد.
رأی را به صورت پیام خصوصی به خودم ( کیش مهر ) ارسال فرمایید.
جهت ارسال رأی ، موضوع پیام خصوصی باید بدین صورت باشد : « نام كاربری خالق اثر » به عنوان مثال: « عليرضا »
جوایز :
نفر اول 150 بوفى
نفر دوم 100 بوفى
نفر سوم 50 بوفى
به تمامی نفرات شرکت کننده 10 بوفی تعلق خواهد گرفت.
به نفرات اول تا سوم کاربر گرامی، Galexy سی دی سیزارتا که از آثار خودشان است به این نفرات ارسال خواهد شد که همینجا از محمد آقای عزیز تشکر بعمل می آید
آثار به ترتیب ارسال کاربران گرامی در تاپیک گذاشته شده است.
▧ تصویر در دسترس نیست
mahboob
اثر اول کاربر گرامی، mahboob
نمايش يا پنهان متن
آقا خانم معلم دیروز گفت موضوعه انشا اینه که بزرگسالی چه دورانیست . ما اوله کلاس این شکلی بودیم
به نامه خدا ما زود میریم سر اصل مطلب
بزرگسالی یعنی اینکه اول کامپیوتر بخری
حتما رانندگی بلد باشی گواهینامه مهم نیست
غذا خوب بخوری بزرگ شی
بعد یه سر و گردن از بچه محلات بلند تر باشی
پول تو جیبیت اونقدر باشه که هی بری غذاهای سالم بخوری
حتما رابطه عشقولانه داشته باشی
و بابامون میگه باید خیلی عاشق هم باشی
و عشق بورزی
بعد وقتی عاشق شدی باید همش شعر بخونی حتا تو حموم
بعد بابامون میگه غیرتی هم باید باشی
و هیچ وقتم ناامید نشی وقتی جواب نه میشنوی
باید برای عشقت نامه بنویسی ( گمونم واسه همینم میایم مدرسه با سوات بشیم)
واسه بزرگ شدن باید حتما گیتار بلد باشی
مامانمون میگه باید به همه مهربون باشیم
و دیگه سر علی داد نزنیم
بعد حتما باید خیلی بخوابیم (اجازه همهٔ بزرگسالا همینجورین به خدا)
هر حرفی شنیدیم فکر کردیم جوکه بلند بخندیم غلت بخوریم رو زمین
ولی اگه یه جوکه بی ادبی شنیدیم باید به دوستمون بگیم اینا حرفه زشته
بعد مامانمون میگه اینو حتما بگیم که به افقهای آینده امیدوار باشیم
این بود انشای من.
▧ تصویر در دسترس نیست
mahboob
اثر دوم کاربر گرامی، mahboob
نمايش يا پنهان متن
اینم یه شعر ساده
پست می کنم با اجازه
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود یه دختری نشسته بود
یه دختری شنگول و ناز
عاشق رقص و شعر و ساز
ولی یه عیب گنده داشت
عیبی که خب درمون نداشت
این دختر قصه ی ما تو تنبلی رقیب نداشت
فقط می خورد و هی می خورد
تو خوردن stopy نداشت
همه ازش شاکی بودن
دنبال یه راهی بودن
گفتن باید ورزش کنی
خوردن رو تو stop کنی
دخترک قصه ی ما IQ پایینی داشت
یه کله ی گنده ولی مغز ظریف و تختی داشت
ورزش واسش بودش ماشین
دیگه خانم بند نمیشد روی زمین
میمرد واسه رفیق بازی
یه وقتایی عاشق میشد به راحتی
سر خوش بود حتی تو حموم
عصبی میشد دیگه تموم
ضربه ی عشقی خورده بود
ولی عین خیالشم نبود
دوستاش همه بچه خلاف
همه ی کارش تو یاهو و خوندن آف
خب دیگه شکلک هام تموم
عاقبت این دخترم با خودتون
آخر خوب و بدشو , قضاوت و نتیجه شو
میدم به دست خودتون , شعر منم اینجا تموم.
▧ تصویر در دسترس نیست
hosseinhn82
نمايش يا پنهان متن
سلام دوستان▧ تصویر در دسترس نیست
chenzo
نمايش يا پنهان متن
حالا که دارم این داستانو می نویسم▧ تصویر در دسترس نیست
The one
نمايش يا پنهان متن
دعوتی بود از جنابش با دو جین مهر وصفا
عاقبت بشکست خوابم فضله ی*** جانانه ای!!
▧ تصویر در دسترس نیست
Galexy
نمايش يا پنهان متن
میخوام برات یه قصه با آواز بگم
از عشق رویایی یه مرد
اینو دیشب نوشتم
وقتی زن خواب بود
و مرد شام میخورد
مرد نمیتونست چشم از عشق بپوشه
یاد روزهای گذشته افتاد
خودشو
الته نه انقدر دور
اونوقتا رایانه نبود
مرد هم کار میکرد
و مشتاق
بزرگترا
شاد باشن
بالاخره صحبتای اثاثی شکل گرفت
سنگاشونو واکندن
و حموم دومادی رفت
▧ تصویر در دسترس نیست
bibigoli_1
نمايش يا پنهان متن
adsl
▧ تصویر در دسترس نیست
shaparak64
نمايش يا پنهان متن
اسم داستان : شوهر نامردم مجی
امروز از صبح تو گذشته هام پرسه میزدم
زندگیم عوض شده بود ،
وقتایی که
یه روز که با عجله داشتم میرفتم دانشگاه
چند وقتی گذشت و بیشتر با هم آشنا شدیم تا اینکه
خلاااصه
چند وقتی که گذشت ، به مجی گفتم: یه کار خوب پیدا کردم ، میخوام برم سر کار ، ولی مجی گفت: نه عزیزم!!
گفتم: اما مجی اینجوری که نمیشه! یعنی فقط
مجی گفت: همینه که هست!
.... آ آ آه ....
واااای
▧ تصویر در دسترس نیست
دلشاد
نمايش يا پنهان متن
میخوام براتون قصه بگم
پسره از بس ذوق میکنه
▧ تصویر در دسترس نیست
نخبه
نمايش يا پنهان متن
یه روز که پای کامپیوتر نشسته بودماز اون روز به بعد هر جا میرفتم به مسابقه فکر میکردم
تازه یه بارم خواب دیدم مجی یه کلاه گذاشته سرش
غافل ازاینکه همش خوابه و منم دارم رو ابرا سیر میکنم
▧ تصویر در دسترس نیست
ادامه ی آثار دوستان عزیز ، بدلیل محدودیت در تعداد کاراکترها در پست بعدی گذاشته خواهد شد.
Kishe Mehr
ادامه ی آثار کاربران عزیز :
▧ تصویر در دسترس نیست
mojde
نمايش يا پنهان متن
دلم الان هوای قصه دارهیه قصه که واسش شکلک بذاره
که در قصه همه شادند و خوشحال
همه خندان ،همه رقصان و سرِ حا ل
درون آن سواری عزیزم
همان رخش گل اندام تمیزم
صدای ضبط هی میرفت بالا
ترانه باصدای گرم لیلا
بیامد ناگهان اس ام اسی خوش
از ان اس ام اسای مرد و زن کش
یکی از خواستگاران قدیمی
به پیغامی خوش و گرم و صمیمی
مرا دعوت به شامی کرده،نایب
که این بود از برایم از عجایب
برفتم در اداره پشت میزم
فرستادم برش ایمیل ریزم
که میآیم امــــــــّــــــاهم کلاسی*
به یاد درس و مشق و بی حواسی
به یاد روزگار ارغوانی
به دانشگاه
به یاد آن استاد معارف
که نامش بود برزو خان عارف
به تخته شکلکش را میکشیدی
که آمد در کلاسو تو ندیدی
برای رفتنم آماده گشتم
زکوچه ها و خانه ها گذشتم
همی با خود میاندیشم خدایا
چه شد اکنون بکرده یاد ما را
خدایا او چگونه گشته اکنون ؟
همان مرد خوش اندام است و خندون
همون عشق شکلات و شیرینی
همیشه توی دستش گل میبینی
رسیدم ، وانهادم پای خود را
به رستورانِ با آن جوِ زیبا
بدیدم میزی و شمعی به رویش
که نام من نوشته هر دوسویش
بدیدم آن هوا خواه قدیمی
کچل گشته و چاق اما صمیمی
کلاهی برسر و یک گل به دستش
که میدوزد به من آن چشم مستش
یکی مرد جِلاف** بیقواره
پیاده آمده او نه سواره
که میبلعد مرا با آن دو چشمش
همان چشمان سبز مثل یشمش
همان دم گفتم آن مستانه همکار
که خوابیدی؟
چو چشمانم گشودم شاد گشتم
چو ویرانه بُدم آباد گشتم
ولی مستانه دلخور بود و شاکی
که در خوابت کجا رفتی و با کی؟
بگفتم از برایش راز خوابم
زخنده او نگفتا یک جوابم
گرم از خواب نا میکرد بیدار
به کل عمر میگشتم سگ هار
▧ تصویر در دسترس نیست
hadi04
نمايش يا پنهان متن
شب بود و همه خوابيده بودن▧ تصویر در دسترس نیست
maryamlondon1
نمايش يا پنهان متن
یکی بود یکی نبود▧ تصویر در دسترس نیست
m3hrdad
نمايش يا پنهان متن
دوره دوره ي جووني و جاهلي ما بود! از صبح تا شب گير مسخره بازي بوديميه روز عصر كه عين هميشه به ريزه ميزه هاي محلمون گير داده بوديم
يه دختر خانوم جيگر از تو كوچمون رد شد
خاك تو سرم تو همون يه نگاه جادوم كرد
از هيجان داشتم ميتركيدم
اينقدر تو حال خودم نبودم كه شوكولات تو دستم رو با پوست خوردم
صبح تا شب يا تو حموم
يا تو خواب و خيالم
ميخواستم عروس ننه ام بشه
مگه كسي جرات ميكرد چپ بهش نگاه كنه؟ لهش ميكردم
بعد از هزار تا بدبختي با اون ديپلم معدل 10ي كه داشتم يه نامه واسش نوشتم
ولي هرچي صبر كردم خبري از جواب نامه نشد
تازه فهميدم بابا عصر عصره چت كردنه !
تو چت از بي كسيام گفتم واسش
پا داد و قبول كرد با هم بريم بيرون شام بخوريم
ولي نميدونم چرا تا منو ديد اول اينجوري شد
اينقدر خوشكل شده بود كه دلم ميخواست قورتش بدم
الان كه دارم اين داستانو واستون مينويسم تازه از خواستگاريش برگشتيم!
دعا كنين زنم شهههههههههههه
▧ تصویر در دسترس نیست
ساحل ناقلا
نمايش يا پنهان متن
یکی بود یکی نبود...
▧ تصویر در دسترس نیست
Kishe Mehr
نمايش يا پنهان متن
یه روز که نشسته بودم چشامو بسته بودم
هیفا بهم پیام داد
گفتش یه سایتی هست خیلی باحاله
بوف بوفی هست اسم اون سایته
زود تند سریع رفتم نشستم پشت پی سی
نام جدید کاربری رو نوشتم
دیدم
همه رو دوست خودشون میدونن
یه روز بچه ها قرار گذاشتن توی تهرون
همگی رفتیم
همه اونجا بودن، از محسن و گیلاس گرفته
تا نخبه و سیب و کسری و آرش جون
جای همه خالی بود اساسی، خیلی خوش گذشت خدایی
اول خوردیم
دوم خوردیم شکلات هایی
یه روز که توی سایت بودم دیدم اومده برام یک پیام
دختری
اسم دختره بود شاپرک، خیلی خشگل بود و با نمک
شاپرک نگو بلا بگو
موی بلند
میگفت دوستت دارم عزیزم، بدون تو می میرم
اگر تو شوهرم بشی، دوماد مادرم بشی
برات میزنم و می خونم
با این حرفاش گولم زد اسمشو تو شناسنامم زد
همیشه بهم زنگ میزد هر از گاهی تک میزد
از وقتهایی که بودم خونه ی عموم
گرفته تا وقتهایی که بودم توی حموم
یه شب دسته جمعی با هم رفتیم خواستگاری
عروس چایی آوردش ریخت رومو
گذاشتیم قرار واسه روز عروسی
بزن و بکوب و جشن و روبوسی
ماه عسل رفتیم شمال توی ویلا
البته نه ویلا با ژیلا بلکه با شاپرک اینا
هی میگفت میخوام رانندگی کنم
یه شب که شاپرک خوابیده
بالای گوشش پخخخخخخخ
وقتی هوش اومد گفت که چی شده مجتبی
گفتم بازم میگی رانندگی کنم من هر کجا؟
گفتش آخه عزیزم میدونستی من مریضم؟
گفتم تو هر جور که باشی من میخوامت
میون هر دو چشمونم هست جای پایت
اینها رو که داشتم می گفتم
یهو از خواب پریدم همینجوری خندیدم
* توضیح اینکه آقای آرش خیلی لطف فرمودن و دوستان رو شرمنده فرمودند و غذا رو حساب کردن ولی بچه ها مبلغش رو پرداخت کردن
▧ تصویر در دسترس نیست
همانطور که عرض شد لطفا رأی خود را بصورت پیام خصوصی به Kishe Mehr ارسال فرمایید.
نمايش يا پنهان متن
آدرس قبلی تاپیک مسابقه همراه با پست های کاربران عزیزmz56mz
از حسين عزيز و محمد عزيز كه لطف كردند متشكرم
به كى راى بدم
kamal313
sib
ساحل ناقلا
shaparak64
لطفا ضایع بازی درنیارید
به دوستان دیگه رای بدید
هههه
بی سوات
ببینم تو بی صواتی؟
نمايش يا پنهان متن
نمايش يا پنهان متن
Kishe Mehr
به دوستان دیگه رای بدید 1
همینو بگو والاااااااااااا
فرهنگستان فرهنگ و ادب کیش مهری این واژه رو تصویب نموده... اگه اعتراضی داری برو کهریزک
ببینم تو بی صواتی؟ 4 نه! واقع ان! صفاد مواد نداری؟ 37
واقع ان سوات ندارم فهمیدی؟ من از دانشگاه عاکصفورت دکترای زبان گوسفندی دارم
پس قبول داری که نه تنها پترسوی بلکه صمد اقا هم هستی
نمايش يا پنهان متن
دایی جون ادم زنده که وکیل وصی نمیخواد
shaparak64
من که گفتم والااااا
نه
هااان
نمايش يا پنهان متن
m3hrdad
حورا
دست همه دوستان هم درد نکنه
چکاوک
mojde
نمايش يا پنهان متن
آرش یه کتاب خوب واسم بخرgilas
mz56mz
Kishe Mehr
shaparak64
برم رای بدم به خودم
من به کسی رای دادم که به نظرم خلاقانه تر و جالب تر بود داستانش
Holtek
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→