یکی از اقوام تعریف میکرد قبل از انقلاب خیلی به نظم و انضبات سربازان اهمیت میدادند. او میگفت هرشب سر ساعت بخصوصی چراغ آسایشگاه خاموش میشد و همه مجبور بودند مثل چوب بر روی تختخواب های سه طبقه بخوابند. او میگفت یک شب افسر سخت گیری که لرزه بر اندام سربازان می انداخت سر
زده وارد آسایشگاه شد همه سربازان مثل چوب خشک دراز شده بودند و نفس از هیچکس در نمی آمد. افسره که اسمش رفیعی بود یک بار آهسته از اول آسایشگاه شروع به قدم زدن کرد صدای قدمهای رفیعی لرزه بر اندام همه انداخته بود هنگامیکه رفیعی به در خروجی آسایشگاه رسیده بود ناگهان صدای یک گوز بد موقعه سکوت سنگین آسایشگاه را به هم ریخت همه منتظر بودیم که رفیعی دستور دهد با تانک آسایشگاه را بر سر سربازان آسایشگاه خراب کند خیلی ها از ترس شلوارشان را خیس کرده بودند... جو خیلی بدی بود... آقای رفیعی با فریاد بلند گفت کدام احمق ماتحت پاره به روح پدرش گوزید؟ تا 10 میشمارم اگر خودش را معرفی نکند بلایی به سرش می آورم که مرغان هوا به حالش گریه کنند!! همه مثل سنگ شده بودیم... صدای قلب 100 سرباز شنیده میشد... آقای رفیعی ماشه کلتش را کشید صدای کشیدن ماشه تفنگش چندین سرباز را که گوزیده یا نگوزیده بودند به کف سالن پراند آنها با ترس اعلام میکردند که جناب سروان لطفا شلیک نکنید ما به روح پدرمان گوزیدیم!!! دردسر بزرگی شده بود ما صدای یک گوز شنیده بودیم اما 3 نفر اعلام کردند که کار ما بوده است همه ما نفس راحتی کشیدیم... جناب سروان رفیعی آن سه سرباز را بطرف تخت خوابهایشان فرستاد اما چشمتان روز بد نبیند تا صبح 97 سرباز بقیه را به دور پادگان لخت میدوانید... همه شاکی شده بودیم که چرا آن سه سرباز گوزو که ادعای گوزیدن کرده بودند راحت بر روی تختخواب هایشان خوابیدند اما بقیه که بیگناه بودند تا صبح باید میدویدند؟؟؟!!! بعدها جناب سروان رفیعی علتش را برایمان اینطور گفت که این صدا صدای گوز نبود بلکه صدای یک ریگ ریز بوده که در زیر پوتین جناب سروان اینچنین صدا میدهد او آن 3 سرباز را دلیلی بر الکی بودن این صدا میدانست چونکه قاعدتا صدا باید از یک نفر صادر میشده است... جناب سروان رفیعی میگفت که آن سه سرباز جان خودشان را بخاطر بقیه به خطر انداختند و من به همین خاطر آنها را تنبیه نکردم بلکه شما را تنبیه کردم که روح ایثار و از خودگذشتگی نداشتید!!!
خاطره حسین ح از اصفهان
مادر بزرگم چشم دیدن مادرم را نداشت. بیش از ۳۰ سال بود که مادر بزرگم با ما زندگی میکرد و سربار خانواده ما بود. مادر بزرگ دائم غر میزد و مادرم را نفرین میکرد که زندگی پسرش را سیاه کرده و او را مثل غلام حلقه بگوشش درآورده است. مادر بزرگ دائم مینالید که مامانم از پسرش میدزدد و برای خانواده خودش میبرد. باور کنید مادر بزرگ شورش را در آورده بود. کسی از خانواده مادرم جرات نداشت به خانه ما پا بگذارد
پدرم هم میدانست که مادرش زیادی حساس شده است و بیشتر حق را به مامانم میداد اما بهر حال مادرش بود و نمیتوانست به نفع زنش که مادرم بود حرفی بزند. خلاصه مادرم تحمل میکرد اما چشم دیدن همدیگر را نداشتند هر دو مثل انبار پر از باروت بودند که با یک جرقه منفجر میشدند... عید نوروز سال ۸۵ بود تعدای از دوستان و همکاران پدرم با خانواده از شهرستان برای گذراندن تعطیلات به خانه ما آمده بودند. شب بود و همه بعد از شام مشغول تماشای ماهواره بودیم. مادر بزرگ معلوم بود که از بودن این همه مهمان حال خوشی ندارد و داشت خودش را میخورد. مادرم که میدانست مادر بزرگ در چه حالی است از لجش مدام برای مهمانها شیرینی و آجیل و شربت و تخمه می آورد. مادر بزرگ فقط نگاه میکرد و حرص میخورد و لحظه به لحظه زور بر او وارد میشد. بعد از شام مفصلی که خورده بودیم همه مهمانها با خبال راحت مشغول خوردن تخمه و آجیل و تماشای برنامه طنزی از ماهواره بودیم. مادر بزرگ که طاقت دیدن این همه بریز و بپاش را نداشت میخواست بلند شود و به اطاقش برود او در حالی که به زور بلند میشد ناگهان تلنگش در رفت و با صدای بلندی گوزید!!! اولش همه مهمانها با دهان باز ساکت بودند و جلو خودشان را گرفته بودند. اما مادرم که از شنیدن صدای گوز مادر بزرگ جیگرش خنک شده بود پخی زد به زیر خنده ... همه مهمانها از خنده مادرم و شنیدن صدای گوز مادر بزرگ شروع کردند به قاه قاه خندیدن... مادر بزرگ که از عصبانیت رگ های گردنش بیرون زده بود از روی خشم نگاهی به پدرم انداخت و با فریاد گفت بخند مرتیکه نوکر؟ بخند مرتیکه غلام حلقه بگوش؟ ... دوباره مادرم قاه قاه زد به زیر خنده همه مهمانها با خنده مادرم دوباره منفجر شدند و از خنده غلت میزدند... خلاصه آنشب همه تا صبح میخندیدیم مخصوصا مادرم که انگار قلبش خنک شده بود...
هیچی چیزی نیست فقط اون موقع به سامان و محسن الدین میرزا گفتی این چند وقت که من نبودم چقدر بی ادب شدین
خب بی ادب شدین دیگه الان برو تاپیک ارش ببین این سامان چیا گفته باید با شلاق شاپری درستش کرد اینا که توی تاپیک منه خاطرات مردمه ولی اون سامان بی حیات از خودش نظر در کرده پروووووووووووووو بس که هی میره زنگ میزنه به اون دخمله
10 بار از روی این کلمه بنویس فردا بیار وگرنه کاری میکنم که مرغهای آسمون تخم کنن ولی در کل ایول به جناب سروان رفیعی که از یه گوز به ایثار و از خود گذشتگی رسیدند (نتیجه گیری رو عرض میکنم) کسی که حاضر نیست یک گوز را به عهده بگیرد همان بهتر که .....نه ولش کن نمیشه اینجا بگم این بود نوعی ربط دادن گوز به شقیقه یا همون پیوند بین آقای گودرزی و خانوم شقایقی
یکی از دوستای منم موقع خواستگاری جلو عروسو خونوادش گوزیده! بد جوریم گوزیده! طفلی از وقتی پاشو تو خونه اونا گذاشته شکمش پر باد بوده که در نهایت طاقتشو از دست میده و کار دست خودش میده. میگه یک لحظه دیدم همه ساکت شدنو چشماشون رو به من خشک شده بود ... خیلی گوشش بازه نه؟! جلسه اول، خواستگاری، خونه عروس ...
نخبه
یکی از اقوام تعریف میکرد قبل از انقلاب خیلی به نظم و انضبات سربازان اهمیت میدادند. او میگفت هرشب سر ساعت بخصوصی چراغ آسایشگاه خاموش میشد و همه مجبور بودند مثل چوب بر روی تختخواب های سه طبقه بخوابند. او میگفت یک شب افسر سخت گیری که لرزه بر اندام سربازان می انداخت سر
زده وارد آسایشگاه شد همه سربازان مثل چوب خشک دراز شده بودند و نفس از هیچکس در نمی آمد. افسره که اسمش رفیعی بود یک بار آهسته از اول آسایشگاه شروع به قدم زدن کرد صدای قدمهای رفیعی لرزه بر اندام همه انداخته بود هنگامیکه رفیعی به در خروجی آسایشگاه رسیده بود ناگهان صدای یک گوز بد موقعه سکوت سنگین آسایشگاه را به هم ریخت همه منتظر بودیم که رفیعی دستور دهد با تانک آسایشگاه را بر سر سربازان آسایشگاه خراب کند خیلی ها از ترس شلوارشان را خیس کرده بودند... جو خیلی بدی بود... آقای رفیعی با فریاد بلند گفت کدام احمق ماتحت پاره به روح پدرش گوزید؟ تا 10 میشمارم اگر خودش را معرفی نکند بلایی به سرش می آورم که مرغان هوا به حالش گریه کنند!! همه مثل سنگ شده بودیم... صدای قلب 100 سرباز شنیده میشد... آقای رفیعی ماشه کلتش را کشید صدای کشیدن ماشه تفنگش چندین سرباز را که گوزیده یا نگوزیده بودند به کف سالن پراند آنها با ترس اعلام میکردند که جناب سروان لطفا شلیک نکنید ما به روح پدرمان گوزیدیم!!! دردسر بزرگی شده بود ما صدای یک گوز شنیده بودیم اما 3 نفر اعلام کردند که کار ما بوده است
همه ما نفس راحتی کشیدیم... جناب سروان رفیعی آن سه سرباز را بطرف تخت خوابهایشان فرستاد اما چشمتان روز بد نبیند تا صبح 97 سرباز بقیه را به دور پادگان لخت میدوانید... همه شاکی شده بودیم که چرا آن سه سرباز گوزو که ادعای گوزیدن کرده بودند راحت بر روی تختخواب هایشان خوابیدند اما بقیه که بیگناه بودند تا صبح باید میدویدند؟؟؟!!! بعدها جناب سروان رفیعی علتش را برایمان اینطور گفت که این صدا صدای گوز نبود بلکه صدای یک ریگ ریز بوده که در زیر پوتین جناب سروان اینچنین صدا میدهد او آن 3 سرباز را دلیلی بر الکی بودن این صدا میدانست چونکه قاعدتا صدا باید از یک نفر صادر میشده است... جناب سروان رفیعی میگفت که آن سه سرباز جان خودشان را بخاطر بقیه به خطر انداختند و من به همین خاطر آنها را تنبیه نکردم بلکه شما را تنبیه کردم که روح ایثار و از خودگذشتگی نداشتید!!!
خاطره حسین ح از اصفهان
مادر بزرگم چشم دیدن مادرم را نداشت. بیش از ۳۰ سال بود که مادر بزرگم با ما زندگی میکرد و سربار خانواده ما بود. مادر بزرگ دائم غر میزد و مادرم را نفرین میکرد که زندگی پسرش را سیاه کرده و او را مثل غلام حلقه بگوشش درآورده است. مادر بزرگ دائم مینالید که مامانم از پسرش میدزدد و برای خانواده خودش میبرد. باور کنید مادر بزرگ شورش را در آورده بود. کسی از خانواده مادرم جرات نداشت به خانه ما پا بگذارد
پدرم هم میدانست که مادرش زیادی حساس شده است و بیشتر حق را به مامانم میداد اما بهر حال مادرش بود و نمیتوانست به نفع زنش که مادرم بود حرفی بزند. خلاصه مادرم تحمل میکرد اما چشم دیدن همدیگر را نداشتند هر دو مثل انبار پر از باروت بودند که با یک جرقه منفجر میشدند... عید نوروز سال ۸۵ بود تعدای از دوستان و همکاران پدرم با خانواده از شهرستان برای گذراندن تعطیلات به خانه ما آمده بودند. شب بود و همه بعد از شام مشغول تماشای ماهواره بودیم. مادر بزرگ معلوم بود که از بودن این همه مهمان حال خوشی ندارد و داشت خودش را میخورد. مادرم که میدانست مادر بزرگ در چه حالی است از لجش مدام برای مهمانها شیرینی و آجیل و شربت و تخمه می آورد. مادر بزرگ فقط نگاه میکرد و حرص میخورد و لحظه به لحظه زور بر او وارد میشد. بعد از شام مفصلی که خورده بودیم همه مهمانها با خبال راحت مشغول خوردن تخمه و آجیل و تماشای برنامه طنزی از ماهواره بودیم. مادر بزرگ که طاقت دیدن این همه بریز و بپاش را نداشت میخواست بلند شود و به اطاقش برود او در حالی که به زور بلند میشد ناگهان تلنگش در رفت و با صدای بلندی گوزید!!! اولش همه مهمانها با دهان باز ساکت بودند و جلو خودشان را گرفته بودند. اما مادرم که از شنیدن صدای گوز مادر بزرگ جیگرش خنک شده بود پخی زد به زیر خنده ... همه مهمانها از خنده مادرم و شنیدن صدای گوز مادر بزرگ شروع کردند به قاه قاه خندیدن... مادر بزرگ که از عصبانیت رگ های گردنش بیرون زده بود از روی خشم نگاهی به پدرم انداخت و با فریاد گفت بخند مرتیکه نوکر؟ بخند مرتیکه غلام حلقه بگوش؟ ... دوباره مادرم قاه قاه زد به زیر خنده همه مهمانها با خنده مادرم دوباره منفجر شدند و از خنده غلت میزدند... خلاصه آنشب همه تا صبح میخندیدیم مخصوصا مادرم که انگار قلبش خنک شده بود...
خاطره فریبا از فارس
منبع: ملا نصرالدین های ارغوانی
aliiiiiii
دلشاد
sanam
بهونه
Kishe Mehr
نخبه
هان کی؟ یادم نیست.. خب مگه چیه یه سایت پیدا کردم کلی از این خاطرات توشه گفتم هر روز یکی از اینا بزارم دور همی بخندیم
Kishe Mehr
وقت گل نی
هیچی چیزی نیست فقط اون موقع به سامان و محسن الدین میرزا گفتی این چند وقت که من نبودم چقدر بی ادب شدین؟
نخبه
خب بی ادب شدین دیگه الان برو تاپیک ارش ببین این سامان چیا گفته
gilas
باریکلا به این افسر
مادر بزرگه
mati
sib
hadi04
10 بار از روی این کلمه بنویس فردا بیار وگرنه کاری میکنم که مرغهای آسمون تخم کنن
ولی در کل ایول به جناب سروان رفیعی که از یه گوز به ایثار و از خود گذشتگی رسیدند (نتیجه گیری رو عرض میکنم)
کسی که حاضر نیست یک گوز را به عهده بگیرد همان بهتر که .....نه ولش کن نمیشه اینجا بگم
این بود نوعی ربط دادن گوز به شقیقه یا همون پیوند بین آقای گودرزی و خانوم شقایقی
Yalda Anwari
خیلی باحال بودددددددد .. دمت جیزززز
ماهی
levrone
طفلی از وقتی پاشو تو خونه اونا گذاشته شکمش پر باد بوده که در نهایت طاقتشو از دست میده و کار دست خودش میده.
میگه یک لحظه دیدم همه ساکت شدنو چشماشون رو به من خشک شده بود ...
خیلی گوشش بازه نه؟! جلسه اول، خواستگاری، خونه عروس ...
نخبه
دو سه تا از این خاطرات هم سراغ دارم بزار برم پیداشون کنم بزارم بخونید
خب اینو من ننوشتم
به اون یارو گوزوئه بگو بره بنویسه
hadi04
به اون یارو گوزوئه بگو بره بنویسه
واقعا یارو گوزیده با اون املاش
SaMaN TaJ
شیرین جون زدی تو کار سیستم کوروش کبیر.......4 4 2 گوزی
مجی تو این دوره زمونه همه به من گیر میدن،عیب نداره
فوضول...
دیاکو و امین و آرش هم بودن
اسم اونو بدون وضو نیار که بد قاطی میکنما......
نمايش يا پنهان متن
Mahboob
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→