₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » @زنگ تفریح 10 - چند داستانک زیبا و دلنشین برای آخرهفته@
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » @زنگ تفریح 10 - چند داستانک زیبا و دلنشین برای آخرهفته@

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



@زنگ تفریح 10 - چند داستانک زیبا و دلنشین برای آخرهفته@

567 بازدید، 16 پست، نویسنده: arash52

  • arash52

    آرزو

    همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!
    سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!
    حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!
    ************************************************************
    جراح و تعمیرکار

    روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!
    تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!
    جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!
    ***************************************************************
    دزد با وجدان!

    گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
    او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
    گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت ، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.
    ******************************************************************
    خلبان

    دو خلبان نابینا که هردو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.
    در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.
    هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
    در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت:
    باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنن و اون وقت کار همه مون تمومه!
    *******************************************************
    اسکناس 100 يوروئي

    درست هنگامي که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند.
    ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود.
    او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذاردو براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود.
    صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد.
    قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد.
    مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد.
    تامين کننده سوخت و خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود ميبرد.
    داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش
    را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.
    حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.
    در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد
    و مي گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند.
    در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.
    ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند و با
    يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.

    می گویند دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله مي کند!
    ************************************************************
    خودکشی

    کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند:
    وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم....
    زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم و مزه ی احتمالی اش را در ذهنم تصور کردم.سپس اسید را به بینیم نزدیک کردم، و بویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید..... و توانستم سوزش آن را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس اسید آن زهر آن چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
    در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودمو امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.
    *************************************************
    مجنون و مرد نمازگزار

    روزی مجنون از سجاده شخصی شخصی عبور می کرد.
    مرد نماز راشکست وگفت:مردک! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو جگونه این رشته را بریدی؟
    مجنون لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی!
    **********************************************************************************
    کمربند

    کيف مدرسه را با عجله گوشه اي پرتاب کرد و بي درنگ به سمت قلک کوچکي که روي طاقچه بود ، رفت .
    همه خستگي روزش را بر سر قلک بيچاره خالي کرد . پولهاي خرد را که هنوز با تکه هاي قلک قاطي بود در جيبش ريخت و با سرعت از خانه خارج شد .
    وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشيد آقا ! يه کمربند مي خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .
    - به به . مبارک باشه . چه جوري باشه ؟ چرم يا معمولي ، مشکي يا قهوه اي ، ...
    پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
    - فرقي نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !
    **********************************************************
    این چهار جمله شما را تکان نمی‌دهد..؟

    زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...
    اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!
    دوم مستی دیدم که...
    افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای!؟
    سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!
    چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
    گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!


  • Life Dream

    فعلا اول...

    نقل قول: arash52
    دزد با وجدان!

    گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
    او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
    گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت ، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

    اين يكي خيلي جالب بود... :37:
    نقل قول: arash52
    در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت:
    باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنن و اون وقت کار همه مون تمومه!

    و اين يكي خيلي خنده دار! :23:
    نقل قول: arash52
    می گویند دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله مي کند!

    اين يكي چقدر جالب بود، با پول امانت بدهي همه صاف شد، ولي چه طوري؟!!! :37: خيلي جالب بود.
    نقل قول: arash52
    مجنون لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی!

    :39:

    مرسي آرش جان عالي بود :110:


  • دلشاد

    مرسی آرش جان همشون جالب و زیبا بودن

  • الهام

    خيلي قشنگ بود. :46:
    من اين داستانارو واقعا دوست دارم. :1:
    لطفا بازهم بذار :1:


  • malakeh

    خيلي عالي بود.سپاس :46:

  • Mahboob

    وای خعلییییییییی عالی و جالب بوووددددد :1:

  • bijjan

    نقل قول: arash52
    حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!

    نقل قول: arash52
    من دزد مال او هستم ، نه دزد دین.

    نقل قول: arash52
    در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.
    ای کاش بازو لز اینا زاری ممنون :8:


  • mz56mz

    فوق العاده و اموزنده بود :110:

  • The one

    نقل قول: arash52
    باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنن و اون وقت کار همه مون تمومه!
    *******************************************************

    :23:

    مرسی اموزنده بود :4:


  • نخبه

    نقل قول: arash52
    ر همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت:
    باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنن و اون وقت کار همه مون تمومه!

    :23:

    خیلی طولانی بود تا همین جا خوندم فردا صبح بقیشو میخونم


  • arash52

    نقل قول: نخبه
    خیلی طولانی بود تا همین جا خوندم فردا صبح بقیشو میخونم


    شیرین جان صبح شده
    پاشو بقیه اش رو بخون پاشو :4:


  • soheyla

    arash52,

    سلام و سپاس :46: .
    همشون قشنگ و آموزنده بودن :39: .
    مخصوصاً جراح و تعمیر کار ، دزد با وجدان و خلبان .


  • ashkanmb

    بسیار زیبا و آموزنده ممنون عزیز
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: