1. هر کاربر میتواند به یک داستان رای بدهد . 2. کاربر به داستان خود نمیتواند رای دهد . 3. در صورتی که یک کاربر بیش از یک داستان نوشته باشد مجموع داستان های مورد رای گیری قرار می گیرد. 4. رای های خود را به صورت پیغام خصوصی برای نخبه ارسال کنید. 5. مهلت رای گیری 12 شب پنجشنبه 8 دی به وقت ایران میباشد .
یه روز که شیرین خیلی هوس مسافرت کرده بود تنها داراییش که ارش بود رو تو بقچه کرد یعنی خودشو بقچه کرد و گذاشت رو کولشو راهی شد ▧ تصویر در دسترس نیست بعد از یه مدت که ارش خستش کرده بود خواست بفرستتش اب خنک بخوره که یهو از دور یه سراب می بینه از تو سراب یه پارچ اب خنک و یه قیف در میاره که ابها حروم نشه و به خورد ارش میده ▧ تصویر در دسترس نیست بعد دیگه حال نداشته بقیه ی راهو برگرده ارشم م یگه الهی دورت بگردم اونهم میذارتش رو اون چرخ فیتنس و میگه بدیو بدیو.. ▧ تصویر در دسترس نیست که البته همه ی اینها از تو همون سرابه در میان آخرسرم ارش که خسته شده بوده میگه خاک بر سرم با این زن گرفتنم ▧ تصویر در دسترس نیست
داستان دوم
چند تا بود یکی نبود، که از این چند تا یه زوج خوشبخت به اسم آرش و شیرین بودن ... این شیرین اینقدر عروسک دوست داشت که فکر میکرد شوورشم عروسکه و هی باهاش ور میرفت غذا تو حلقش میریخت و با دستمال لباشو جر میداد.که فقط دماغش شیرینو خفه کنه نه دهنش ...▧ تصویر در دسترس نیست یا وقتی ارش جرات میکرد اعتراض کنه و بگه اگه بچمون پسمل شد، عروسک بازی به دردش نمیخوره.. شیرینم میگفت راس میگی پس بیا ماشین بازی و باکشو با سوخت پر می کرد ▧ تصویر در دسترس نیست بعد میذاشت رو چرخ بدوه که با هم به جنگ ستارگان برن.. ▧ تصویر در دسترس نیست بعد که آرش تو خیالش واقعا پیش ستاره شوور ذلیل میرفت شیرین به زور برش میگردوند. .▧ تصویر در دسترس نیست خلاصه اینقدر این آرش به شیرین خواهش و التماس می کرد که آخرش خارش گرفت. .▧ تصویر در دسترس نیست شیرینم بهش گفت که چارش اینه که محکم بزنی تو سرت تا شپشهات بریزن. .▧ تصویر در دسترس نیست ولی بازم فایده نداشت.. تا اینکه یه روز که شیرین با سگش مشغول بود .. ▧ تصویر در دسترس نیست ارش یواشکی میره پیش شیخ حکیم و ازش کمک میخواد اونهم بهش لباس زورو رو میده و میگه بتاز ای جوانک اونهم از همه جا بی خبر میتازد ▧ تصویر در دسترس نیست بعد میاد پیش حکیم و میگه اتفاقی نیفتاد حکیم هم میگه فکر می کنی! حالا می بینی چی شده و بهش یه لباس دیگه و تیرو کمون میده و میگه میخوام جوراب پای چپ اون پشه هه رو تو هوا بزنی ارشم زور میزنه و تا تیرو میکشه شورتش میفته پایین .. ▧ تصویر در دسترس نیست و حکیم میگه اینه .. زن ذلیلی کو...تو گشاد کرده بود زورو که شدی مردونگیت برگشت ماتحت مبارک هم یه سایز تنگتر شد اینهم سندش.. یهو ارش بهش بر میخوره و تواناییهاشو به رخ شیخ میکشه ▧ تصویر در دسترس نیست که ناگهان شیخ از اینهمه لارجی نعره زنان اول به ماشین لباسشویی و بعد به شبکه های تبلیغاتی پناه میبرد و می گوید نعوذ من شر شیرین که از پس و پیش لارجری و دلبری می کند بعد شبکه های تبلیغاتی هم میان دنبال این زوج خوشبخت و اکس لارج! و شیرین و ارش از دستشون فرار می کنن ▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین وارش وقتی بچه بودن میرفتن یک مهدکودک ▧ تصویر در دسترس نیست ارش ازهمون بچگی عاشق شیرین بود و می خواست وقتی بزرگ شد باشیرین ازدواج کنه ▧ تصویر در دسترس نیست حاضر بود برای ازدواج با شیرین هر کاری بکنه ▧ تصویر در دسترس نیست اما شیرین می خواست درس بخونه ▧ تصویر در دسترس نیست شیرین به خواستگاری ارش جواب رد داد وارش ازعشق شیرین اینطوری بود ▧ تصویر در دسترس نیست بعدش اینطوری شد ▧ تصویر در دسترس نیست تا اینکه شیرین دلش برای ارش سوخت ▧ تصویر در دسترس نیست ارش برداشت وبرد ▧ تصویر در دسترس نیست بعد باهم علوسی شدن و رفتن دنبال زندگیشون ▧ تصویر در دسترس نیست ارش بعد ازدواج فهمید هی وای من چه اشتباهی کردم ازدواج کردم ▧ تصویر در دسترس نیست
گل می روید ز باغ ، گل می روید. لازم به ذکر است که این این باغ فقط برا نخک گل می ده بقیه دست درازی نکنند که جیزه!!! (حالا ما می گیم برا کس دیگه ای گل نمی ده شما هم فکر کنید که نمی ده ) ▧ تصویر در دسترس نیست و البته این باغ به مدرنترین شیوه آبیاری مجهزه که همچین گلهایی می ده!!! ▧ تصویر در دسترس نیست
یکی بود یکی نبور روزگاری زیر این سقف کبود، پسری بود به اسم آرش.آرش قصه ما کنار مامانش زندگی می کرد و همه چیز آروم بود ...اون چقدر خوشبخت بود تا این که توی یک روز بارونی و عشقولانه پسر قصه ی ما دختری رو دید که عروسکی به دست داشت و با عروسکش بازی می کرد. ▧ تصویر در دسترس نیست با خودش فکر کرد این دختر خانوم خوشمل چرا داره عروسک بازی می کنه؟ چیز بهتری نیست که باهاش بازی کنه؟ خلاصه رفتو یواش یواش نزدیک دخترک شد .. اسمشو پرسید..رسمشو پرسید... دخترک گفت : من شیلینم..شیلین عسل... و خلاصه دوستی اونها از اون روز بارونی شروع شد.. از فردای اون روز آرش شروع کرد به دلبری کردن و خالی بستن و . که آره چه نشستی ..که من قهرمان زندگی تو ام..ایناهاش اینم سندم ▧ تصویر در دسترس نیست روز بعد با یه کمون اومد و گفت این آرش کمان گیر که میگن فکر نکنی تو قصه هاست..اون دور دوراست..این منم ایناهاشم... و ا زاونجا که شنیده بود دختر و پسر باید توی یه لحظه قبل از ازدواج همه جای همو ببینن ، اونروز عامدا روم سیاه شورتشو نپوشید و ژستی گرفت و دارو دستگاه مبارک رو برای لحظه ای به شیرین نشون داد ▧ تصویر در دسترس نیست شیرین که مدهوش ابهت و شجاعت آرش شده بود یهو چشمش به جایی افتاد .اما تا اومد درست نگاه کنه آرش برای اینکه حس جاذبه رو توی شیرین بیشتر تحریک کنه شنل بلندشو کشید جلو و دست شیرینو گرفت و گفت حالا بریم با هم یه چیزی بخوریم ▧ تصویر در دسترس نیست اونشب تا صبح شیرین خوابش نمی برد و از فکر آرش و اونچه که دیده بود بیرون نمی رفت هی با خودش می گفت؟ آخه این چی بود؟ چرا من از اونا نداشتم؟ فردای اون روز شیرین یه شاخه گل از تو حیات باغچه چید و رفت سر قرار...همین که آرش م یخواست حرف بزنه..شیرین گفت: من دیروز کلیپسمو گم کردم بزار ببینم اینجا نیست؟ ▧ تصویر در دسترس نیست و بعد که مطمئن شد چیزی که دیده درست دیده شاخه گلو داد به آرش تا حواس آرش پرت شه. ▧ تصویر در دسترس نیست فردای اونروز آرش با یه ترانه خوشگل به استقبال شیرین رفت.چون تا حالا کسیو پیدا نکرده بود که هر چی براش خالی ببنده تا این حد به حرفاش گوش کنه و باور کنه...ته دلشم به خودش می گفت این دیگه کیه بابا... ▧ تصویر در دسترس نیست شیرین که دیگه تحمل این همه خوشبختی براش محال شده بود فکر کرد چیکار کنه چیکار نکنه که آرشش سیراب شه؟ اون شب همینجوری که داشت که کتاب عشقولانه می خوند فهمید که دوای دردش آب دهنشه برای اسیر کردن معشوق . آخه بد جوری اسیر آرش و اونچه که دیده بود شده بود ▧ تصویر در دسترس نیست فردای اونروز برای سر قرار نصف لیوان آب دهنی رو که از شب تا صبح آماده کرده بود با یه گالن آب قاطی کرد و با خودش برد. آرش بهش گفت من دیشب حالم خوب نبود و از درد نتونستم بخوابم ▧ تصویر در دسترس نیست شیرینم فورا از فرصت استفاده کرد و گفت : هیچ چی نگو عزیزم برات یه معجون سحر آمیز آوردم که همه ی درد وبلاها رو ازت دور م یکنه. و بعد تا تونست از اون معجون داد به آرش بیچاره.. ▧ تصویر در دسترس نیست آرشم که دیگه معده و مثانه ش پر شده بود طاقتش تموم شد و خرابی کرد تو قرار ▧ تصویر در دسترس نیست آرش گفت : ای دلم..شیرین دلم... ▧ تصویر در دسترس نیست اما دیگه کار آرش بیچاره از کار گذشته بود...اسیر ...دربند....عاشق....ذلیل...بیچاره.. ▧ تصویر در دسترس نیست خلاصه اگر شیرین بهش می گفت بمیر آرش عاشق پیشه ی ما می مرد... ▧ تصویر در دسترس نیست
[center]قسمت دوم داستان
خب دوستای گلم آرش و شیرین روزهای خیلی خوب و عشقولانه ای داشتن.بنده خدا مادر آرشم وقتی دید پسرش با شیرین حال می کنه دست از حرص خوردن برداشت وسعی کرد با خوشحالی پسرش خوشحال باشه از اونجا که شیرین دختر خیلی پر انرژی و با حالی بود مرتب با آرش به دوستاش سر می زد
▧ تصویر در دسترس نیست
و هفته ای یکبار با دوستاش دور هم جمع می شدن و می گفتن و می خندیدن و می رقصیدن اونم بطور منگولانه اونروز قرار بود یکی از دوستاشون به اسم آرش 52 که تازه از سفر برگشته بود به دیدنشون بیاد.آرش 52 با آرشِ شیرین گرم صحبت شدند. شیرین هم یکی از عروسکاشو که خیلی دوس داشت به دوست دختر آرش52 نشون داد
▧ تصویر در دسترس نیست
و گفت بس که اینو دوسش دارم آرشم حسودی می کنه ولی به روم نمی آره. بس که آرشم ماهه .. توی همین گیر و دار دوست بعدیشون در زد...تق و تق و تق .. شیرین : من درو باز می کنم ..این بچه مثبته ... همین که شیرین درو وا کرد دیدند یه چیزی مثل فشفشه با سرعت نور از کنارشون رد شد و رفت روی ترد میلی که گوشه ی اتاق بود..
▧ تصویر در دسترس نیست
پشت سرش ارزو خانوم اومد و سلام کرد و در حالیکه نفس نفس می زد به شیرین گفت : یه لیوان آب لطفا... بله دوستان! امین جدیدا به طرز باور نکردنی مدام در حال دویدنه و هیچ کس نمی دونه که کیو دنبال می کنه یا چی دنبالش کرده؟ شیرین که از دست امین عصبانی شده بود شمشیرشو برداشت و رفت بالا سر امین و گفت : بچه بیا پایین ببینم چتـــــــــــــــــــــــه؟ تا اینکه دوباره صدای در اومد... بله این عمو محمود بود که اومده بود از جامعه ی آقایون در مقابل شیرین دفاع کنه ومواظب باشه شیرین همه رو شقه شقه نکنه ..خلاصه اونروز به شیرین خیلی خوش گذشت ..مهمونا رفتن و شیرین شروع کرد به ادا در آوردن...از دوست دختر آرش52 گرفته تا آرزو خانوم...آرش گفت : آرش 52 برام یه سوقاطی خوب آورده ...می خوام امتحانش کنم...اونوقت نشست و معجون آرش 52 رو یک جا سر کشید...
▧ تصویر در دسترس نیست
همین موقع بود که صدای زنگ تلفن اومد..آرش52 بود ..به آرش گفت : آرش جان فقط یادت باشه این معجون رو یک دفعه سر نکشی ها..این برای یک ماهه...که متاسفانه شبکه مخابراتی به هم ریخت و تلفنا قطع شد..
خلاصه وقت خواب شد...شیرین با آرش گفت : این چی بود خوردی؟ چه بویی م یده...بذار دهنتو خوب تمیز کنم
▧ تصویر در دسترس نیست
و رفت رو قسمت خودش خوابید و نوار قرمز وسط تخت رو صاف و صوف کرد تا آرش خوب ببیندش... آرشم که احساس عجیبی داشت دلش می خواست این نوار قرمزو تیکه پاره کنه..اما دلش نمی اومد رو حرف شیرین حرف بزنه و بچمون... همه ی احساسش رو در خودش قورت داد...
▧ تصویر در دسترس نیست
10 دقیقه که خوابیدن یک دفعه آرش هراسون از جاش بلند شد و .......
ادامه دارد.....
قسمت سوم داستان
بله دوستان خوبم..اون شب آرش حالش بد شد و راهی بیمارستان شدند.شیرین که خیلی دست و پاشو گم کرده بود تا رسیدند بیمارستان ، شروع کرد به گریه کردن ..که آرشمو نجات بدید...تو رو خدا...من آرشمو از شما می خوام
▧ تصویر در دسترس نیست
دکترا آرشو معاینه کردند و یه آمپول آرامبخش بهش زدند و شیرینو فرستادند دنبال دارو برای آرش. یه خانوم پرستار هم قرار شد از آرش مراقبت کنه خانوم پرستار دستی به سر آرش کشید و گفت نگران نباشید خوب می شید
▧ تصویر در دسترس نیست
اما معلوم نبود برای آرش چه اتفاقی افتاده بود ..دوباره همون جوری شد و با هر دستی که خانوم پرستار به سرش می کشید ...یه جورایی میشد توی همین لحظه شیرین از راه رسید و با صحنه ی بدی مواجه شد .... تموم دنیا رو سرش خراب شد..
آرشو بلند کرد و گفت : عجب روزگاری شده ها...یه لحظه شوورتو ول کنی قاپیدنش
▧ تصویر در دسترس نیست
و بعد از اونجا دور شد. از اون روز شیرین دیگه همش چار چشمی مواظب آرش بود..هرجا می خواست بره اونو با خودش می برد.جاهایی هم که ورود آقایون ممنون بود میخ کوبش می کرد به دیوار
▧ تصویر در دسترس نیست
از اون روز شیرین اون نوار قرمز تخت رو هم برداشت...تا آرش دیگه تا مرز سنکوپ پیش نره و گذرش به بیمارستان با اون پرستارای عتیقه ش نیفته
ادامه دارد....
قسمت چهارم داستان
9 ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه بعد: بله دوستان! اون صحنه جلافت بار آرش و خانوم پرستار همان و صدور اصلاحیه قوانین شیرین در برخورد با حالات عاطفی همسر همان ... و .... امروز روز مهمی توی زندگی عشقولانه آرش و شیرینه .این آرشه که با یه دسته گل توی بیمارستان منتظره تا شیرین براش یه فندق خوشجل و موشجل به دنیا بیاره
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش ساعتها پشت در ایستاد و هر بار خانوم پرستار در رو باز می کرد و می گفت : این یکی دختره... این یکی پسره ای بابا یه دخمل دیگه... آرش هم سعی می کرد خونسردیشو حفظ کنه و خودشو برای این قضیه آماده کنه..
▧ تصویر در دسترس نیست
بله دوستان ! اونروز شیرین هوارتا بچه ی جور واجور و خوشگل موشگل تحویل آقا آرش داد واما یکسال بعد : گرچه که مامان آرش و مامان شیرین ، خاله ی آرشو خاله ی شیرین ، عمه خانوم بزرگه و عمه کوچیکه با دخترشون ، دختر خاله جان و عروس گلشون ، همه و همه دست به دست هم دادن تا اون هوارتا بچه ی شیرین و آرش رو از آب و گل در بیارن..اما با هم یه سری بزنیم به خونه آرش و شیرین ... شیرین: وای چی شده؟ ! آرش! بیا اینو ببر از اینجا !
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین: وای بلند شو چیکار م یکنی بچه ! آرش! بیا اینو ببر از اینجا ! ووروجک : ولم تون مامانی ! دالم چت می تونم
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین: وای بلند شو چیکار می کنی بچه ! آرش! بیا اینو ببر از اینجا ! شیطونک : ولم تون مامانی ! دالم میخ می توبم
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین: وای لباست کو بچه ! آرش! بیا اینو ببر از اینجا ! شیطونک : ولم تون مامانی ! دالم آبپاشی می تونم...
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین:وای چیکار می کنی بچه؟!! ....داری کتاب می خونی؟ آرش ! بیا اینو ببر از اینجا شیطونک : ولم تون مامانی ! قاطی تلدی...من ته کال بد نمی تونم..تتاب می خونم...
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین: وای بازم مرکبارو دم دست گذاشتی آرش !بیا اینو ببر از اینجا !
شیرین: آرش ! این چیز میزا رو باز گذاشتی دم دست؟ آرش! بیا اینو بگیر از این! نی نی : دالم باسی می تونم... مگه چیه مامان شیلین! خیلی هم خوشمله ▧ تصویر در دسترس نیست[/quote] شیرین:باز کجا می خوای بری؟ دختر همسایه رو گاز نگیریا.... آرش! بیا اینو بگیر! بازم می خواد بره گوشت دختر مردمو بکنه نی نی : می خام بلم باسی تونم
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین:اینقدر شوکولات نخور بچه!.... آرش! بیا اینو بگیر! نی نی : دوس دالم..دوس دالم
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین:باز رفتی گلای باغچه رو چیدی بچه!.... آرش! بیا اینو بگیر! نی نی : مامان ! بلیم بلام خواستگالی
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین:باز رفتی با دختر همسایه !.... آرش! تا دکتر نشده بیا اینو بگیر! نی نی : من دکتولم تو ملیس
▧ تصویر در دسترس نیست
این بود عاقبت معجون خوری آرش ... ولی در عوض آرش و شیرین برا خودشون قبیله ای دست و پا کرده بودند...و سالیان سال به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند...
يك روز دختري ديد كه زورو بسرعت باد دارد براي انجام ماموريتي خطير ميدود ▧ تصویر در دسترس نیست دختر دستاي خود را رو اسمان گرفته گفت خدايا همسري مثل زورو نصيبم كن ▧ تصویر در دسترس نیست زورو هم كه گوشاي تيزي داشت اين دعاي دخترك را شنيد لباسهايش را در آورده بسوي او رفت ▧ تصویر در دسترس نیست دختر ديد كه بابا اين پسره هم چيز بدي نيست حالا كو تا خدا زورو بفرسته ، پس بهتره همينو تورش كنم ▧ تصویر در دسترس نیست
بعد دختره گفت حالا بذار ببينم اين پسره چند مرده حلاجه و به بهانه تقديم كردن گل شروع به واررسي پسره كرد ▧ تصویر در دسترس نیست زرور هم كه فكر اينجاشو نكرده بود پا گذاشت به فرار ، د بدو ▧ تصویر در دسترس نیست دختره هم كه ديده بود بابا اين پسره چيزي تو چنته نداره عصباني شد ▧ تصویر در دسترس نیست ولي خيلي زود به اشتباه خود پي برد و فهميد كه اي دل غافل ، چند روز پيش روز جهاني معلولين بوده نبايد دل پسره رو ميشكوند ▧ تصویر در دسترس نیست القصه ، دختره شروع كرد به تقويت پسره و ▧ تصویر در دسترس نیست گفت شايد بتونه مداواش كنه ▧ تصویر در دسترس نیست از قضاي روزگار دوا درمون دختره رو زورو اثر كرد ديگه باقي ماجرا رو هم خودتون بهتر از من مي دونين ▧ تصویر در دسترس نیست
یکی بود یکی نبود..................................... ................ .............. ................................... ................................ بالا امدیم دوغ بود پایین امدیم ماست بود قصه ما معولم نبو د چی بود
روزی روزگاری آرش عاشق دختری میشه به نام شیرین .آرش که خیلی خوشش اومده بود از شیرین میره خواستگاری و فکر میکنه بهترین دختری که تا به حال دیده همینه پدرآرش بهش میگه بیشتر فکر کن شاید پشیمون بشی ولی آرش قبول نکرد که نکرد بلاخره شیرین بله میده به آرش ▧ تصویر در دسترس نیست بعد عروسی میکنن میرن سر خونه و زندگی خودشون ▧ تصویر در دسترس نیست اولین صبحی که بعد عروسی آرش از خواب بیدار میشه میبینه خیلی گرسنشه این شیرین هم خوابیده صبحونه آماده نکرده ▧ تصویر در دسترس نیست برای بار اول میگه شیرین جونم پاشو تا برم نون بخرم صبحونه رو آماده کن ولی شیرین انگار نه انگار آرش حاضر میشه میخواد بره میگه شیرین صبحونه رو حاضر کن تا بیام .آرش میره و برمیگرده میبینه از صبحونه خبری نیست و شیرین هنوز خوابه عصبانی میشه و شیرین اینطوری بیدار میکنه شیرین که از این کار آرش خیلی عصبانی میشه پا میشه یه سطل آب پر میکنه و آرش میاره و همین طوری میریزه تو گلو این بیچاره ▧ تصویر در دسترس نیست آرش بیچاره که دیگه داشت خفه میشد گفت غلط کردم بدون صبحانه رفت سرکار ▧ تصویر در دسترس نیست شیرین دید اینطوری نمیشه باید حال این آرش بگیره وقتی اومد خونه بهش گفت زود تند سریع باید تمام خونه رو تمیز کنی ▧ تصویر در دسترس نیست و این قضیه ماه ها طول کشید که آرش دیگه اینطوری شده بود ▧ تصویر در دسترس نیست آرش کار میکرد این شیرین هی با عروسکاش بازی میکرد و استراحت میکرد ▧ تصویر در دسترس نیست یک روز جمعه صبح آرش قایمکی میره بیرون میره پیش باباش شروع میکنه به گریه زاری به باباش میگه چه غلطی کردم گفتی من گوش ندادم ▧ تصویر در دسترس نیست باباش کلی آرش دلداری داد گفت بهش آش کشک خالته چه بخوای چه نخوای پاته آرش دید راست میگه باباش قدم زنون رفت خونش شیرین ترسیده بود نکنه زیر سرش بلند بشه بره زن بگیره تصمیم گرفت با آرش مهربون باشه وقتی آرش رسید شیرین پرید بغلشو یه چند تا ماچش کرد آرش از تعجب داشت شاخ در میاورد که چی شده این همه مهربون شده شیرین صبح روز بعد شیرین پاشوده بود برا آرش صبحونه حاضر کرده بود آرش که همکنون در تعجب بود صبحونه رو خورد بعد شیرین که میخواست از دل آرش در بیاره اومد صورتشو پاک کرد ▧ تصویر در دسترس نیست و همین طور داشت محبیت میکرد یهو به فکرش رسید کاری کنه شیرین ▧ تصویر در دسترس نیست داشت گشت میزد که یه هو این گل دید و دوباره قاطی کرد ▧ تصویر در دسترس نیست آرش گرفت کولشو به سمت خوهه ننه شوهرش کلی دعوا شد بعد شیرین دید اشتباه کرده اون گل برا اون بوده وکلی از آرش معذرت خواهی کرد و از خونه ننه شوهر با هم اومدن خونه ▧ تصویر در دسترس نیست دیگه با هم خوب شدن و هیچ مشکلی براشون پیش نیومد و همین طوری به هم محبت کردن
راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار، چنین نقل کردهاند که در روزگاران پیشین دختری در بوفیلند زندگی میکرد. این دختر ِ داستان ِ ما از بس دست و پا چلفتی بود همه مردم اورا پخمه صدا میکردند! پخمه شده بود سوژه ای برای خنده. کوچک و بزرگ پخمه را مسخره میکردن ▧ تصویر در دسترس نیست
پخمه همیشه گریان و نالان بود! ▧ 4 تصویر این بخش در دسترس نیستاین قضیه ادامه داشت تا اینکه آرش (یکی از مسخره کنندگان) سرش به سنگ میخوره و دست از مسخره کردن ِ پخمه برمی داره ▧ تصویر در دسترس نیست
آرش در اندیشه چاره ای برای نجات پخمه بر میاد ▧ تصویر در دسترس نیست
یادش میاد که انسانی وارسته و با درایت به نام بچه مثبت (درود خدا بر او باد) در ناکجا آباد هست! پیش خودش میگه شاید اون بتونه به پخمه کمک کنه! آرش میره پیش پخمه و میگه پخمه جون منو ببخش! ▧ 3 تصویر این بخش در دسترس نیستپخمه از خوشحالی در پوست خودش نمگنجید! گفت به شرطی میبخشمت که هر چی داری بدی به من! اصلاً بذار ببینم چی داری؟؟؟ ▧ تصویر در دسترس نیست
آرش میگه بازم هست! ▧ تصویر در دسترس نیست
اگه دوست داری همه رو برای خودت بردار! پخمۀ پررو همه رو برمیداره و آرش رو میبخشه! ▧ تصویر در دسترس نیست
اشک تو چشای آرش جمع میشه! پخمه اشکهای آرش رو پاک میکنه میگه گریه نکن عزیزم ▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستبعد...(این قسمت داستان بدون شرح است) ▧ 5 تصویر این بخش در دسترس نیستخلاصه پس از آشتی کردن، آرش در مورد بچه مثبت با پخمه صحبت میکنه! و آرش و پخمه تصمیم میگیرند پیش بچه مثبت برن! اما مسیر خیلی طولانی بود! ▧ 4 تصویر این بخش در دسترس نیستبعد از طی مسافتی طولانی به بچه مثبت میرسند! بچه مثبت میگه بامن چیکار دارید؟ آرش داستانهایی از دست و پا چلفتگی پخمه برای بچه مثبت تعریف میکنه و میگه ای عالم فرزانه مارا راهنمایی بفرما! بچه مثبت با یک نگاه به پخمه میفهمه که امیدی به بهبودش نیست اما آینده ای درخشان در چشمان آرش مشاهده میکنه! رو به پخمه و آرش میکنه و میگه: شما میتوانید با همکاری هم کمیته رفع بحران تشکیل بدید!!! و به این ترتیب محبوب مردم شوید! آرش پرسید: ای خردمند ِ فرزانه، چه بحرانی؟!!! بچه مثبت گفت: بحران کمبود شوهر سپس توضیحاتی در مورد چگونگی رفع این بحران به آرش و پخمه داد و آنهارا از خطرات سر راه آگاه ساخت. به آرش گفت این زنان و دختران موجودات خطرناکی هستند و برای رفع بحران آنان باید خودت را از هر لحاظ آماده و مهیا کنی! پخمه هم باید در این راه تورا همراهی کند! سپس کتابی در مورد شناخت زنان، به آرش داد و با آنان خداحافظی کرد! ▧ تصویر در دسترس نیست
آرش و پخمه به بوفیلند بازگشتند! آرش با خواندن کتاب موفق نشد شناختی از زنان پیدا کند. ▧ تصویر در دسترس نیست
اما او برای رفع بحران مصمم بود. لذا به کمک پخمه مراحل سخت و طاقت فرسایی را پشت سر گذاشت تا در مواجهه با زنان از هر لحاظ آمده باشد!
حفظ تعادل ▧ تصویر در دسترس نیست
رام کردن حیوانات ▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستدویدن و فرار ▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستتیر اندازی ▧ 3 تصویر این بخش در دسترس نیستخاموش کردن آتش ▧ 4 تصویر این بخش در دسترس نیستو...
گاهی هم خسته میشد و از زیر بار تمرینات سخت فرار میکرد اما پخمه اونو به تمرینات برمیگردوند ▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستبعد از گذراندن همۀ مراحل، آرش در مسابقات المپیک شرکت کرد و مقامهای ارزشمندی برای سرزمین بوفیلند کسب نمود ▧ 11 تصویر این بخش در دسترس نیستحالا همه دختران ِ بوفیلند، یک دل نه صد دل، عاشق ِ آرش شده بودند و دیگه نوبت به این بود تا آرش با فداکاری خود بحران کمبود شوهر را حل کند! (یک سال بعد...) آرش سلطان بخشی از سرزمین بوفیلند شد و با فداکاری هر چه تمام تر 4 زن دائم و 40 زن صیغه برای خود اختیار کرد و بدین گونه تا آخرین لحظات عمر خود در جهت رفع بحران تلاش کرد و نام پخمه و آرش فداکار برای همیشه در اذهان زنده ماند! شش سال پیش در بوفیلند، آرشی بود قصر و حرم و حرمسرا از مال دنیا اون چیزی کم نداشت! 4 تا زن ِ عقدی و 40 صیغه داشت!
قصه ما به سر رسید پخمه هم به آرزوش رسید بالارفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود! قصه ما دروغ بود
روزی روزگاری در زمینی سبز و زیبا که اطراف آن را کوه های به آسمان قد کشیده پر کرده بود در آن منطقه خانه ای وجود داشت که همه منتظر به دنیا آمدن فرشته ای بودن در آن خانه کوچک زندگی رنگ دگر داشت غم در آن خانه جایی نداشت و شادی جایش خانه داشت مادر آن خانواده که می دانست زمان به دنیال آمدن فرشته کوچکش است آرام و قرار نداشت .ضجه میزد والتماس می کرد برای کاهش دردش چاره ای نداشت یا باید تحمل می کرد برای به دنیا آوردن فرشته کوچکش و یا باید قید آن فرشته رو میزد . ضجه های مادر سکوت خانه رو چنان شکسته بود که همسایه ها هم باخبر شده بودن که قرار است فرشته ای کوچک به دنیا بیایید. .همسر عزیزم تحمل کن تا فرشته کوچکمون به دنیا بیاد و به زندگی مون رنگ بده .پدر دست های خود را به صورت همسر میزد و با دستمال عرق پیشانی همسر را پاک میکرد و بوسه به چهره زیبایش میزد.تحمل کن عزیزم تحمل کن تحمل مادر توان حرف زدن نداشت الان دیگه میرسن مهناز خانوم رفته دنبال قابله و الان ها باید برسن تحمل کن عزیزم تق تق تق تق محمد آقا در را باز کنید من هستم مهناز خانوم .الان میایم همسرم بگذار درب را باز کنم . پدر آرام درب را باز کرد مهناز خانوم چه شد آوری قابله رو بله محمد آقا محمد آقا به قالبه سلام کرد و گفت تو اتاق سمت چپ هستند لطفه هرچه سریع تر برید پیشش خیلی درد داره زیر چشمی نگاهی به چهره قابله می اندازه و زنی رو می ببینه با اون که کم سن به نظر میاد ولی چهره ای با تجربه داره مهناز خانوم و قابله رو به سمت اتاق هدایت می کنه . محمد آقا لطفان برید بیرون از اینجا ،از اینجا به بعد رو دیگه به ما بسپارید خیالتون راحت مستی خانوم تو کارشون وارد هستند بچه من هم ایشون به دنیا آوردن .محمد با نگاهی نگران و پر از استرس اتاق رو ترک می کنه و پشت در میشینه و از خدا درخواست سلامتی مادر و فرشته کوچولوش رو می کنه همون موقع که درحال دعا کردن بود چشمش به نقاشی که روی دیوار کشیده شده بود و یادگاری که از پدرش بود خیره گشت
▧ تصویر در دسترس نیست
عکسی که از دلیر مرد ایران زمین بود عکسی که نشان اقتدار ایرانیان بود مردی که کمان در دست برقله کوه دماوند ایستاده بود .پایین نقاشی شعر ی نوشته شده بود شعری که نمی شد گفت شعر هست آرشم آرش ایران زمین ندارم هراسی ز مردان آن سرزمین چو عاشقم عاشق ایران زمین می گذارم تیر در کمانم میکشم زه آن را با جانم تا دهم پایان به زندگی آن دیوان محمد همین طور که داشت به عکس و متن پایین عکس نگاه می کرد گفت » خدا یا اگر فرشته کوچیکم سالم به دنیال بیاد و همسرم سالم باشه اسم فرزندم را آرش خواهم گذاشت همان هنگام که داشت با خدای خود صحبت می کرد صدای کودکی راشنید که تمام وجودش را از استرس و نگرانی خالی کرد هر بار که گریه های آرش به گوش پدر می رسید درون پدر را شاد وشاد تر می کرد . خدا یا سپاس برای این که آرش و همسرم رو بهم سالم برگردوندی در اتاق باز شد و مهناز خانوم خارج شد محمد آقا بفرمایید اینم فرشته کوچیک شما کودکی زیبا که در پتویی کوچک پیچیده شده بود صورتی قرمز زنگ داشت و موهای پرپشت مثل عروسک به خواب رفته بود و صدایی ازش در نمی اومد مهناز خانوم حال همسرم چطوره >؟ حالش خوبه داره استراحت می کنه محمد آقا نمی دونم چطور لطف شما رو جبران کنم مهناز خانوم خیلی سپاس گذارم محمد آقا پرستو خانوم مثل خواهر خودمه اگر ما به همدیگه کمک نکنیم پس به چه دردی می خوریم من برم قابله رو تا منزلش کمک کنم تاوسایلش رو ببره و برگردم مهناز خانوم چقدر باید به مستی خانوم تقدیم کنیم برای کاری که انجام داده ؟ معمولان مستی خانوم برای کاری که انجام میدن نرخی اعلام نمی کنند ولی الان اومدن بیرون خودتون باهاشون صحبت کنید این طوری فکر کنم بهتره محمد آقا باشه مهناز خانوم (نمی دونم آیا به این نکته توجه کردید یا نه گریه ها ی بچه ها روز اول بدنیا اومدنشون با روز های دیگه فرق داره شاید یک نوع پیام هست که ورود خودشون رو به ما اعلام می کنند )
چند روز گذشت و آرش کوچولو در حال بزرگ شدن بود پدرش همچنان مثل روز اول عاشق آرش کوچولو بود پرستو نگاه کن به آرش کوچولو چقدر چشمای قشنگی داره چشماش مثل چشمای خودته مثل الماس می مونه
چند روز بعد محمد در کاری که داشت به موفقیت بزرگی رسید و به سمت مدیر عاملی شرکت انتخاب شد و وضعیت مالی آنها به یک باره تغییر کرد ولی برای این که به دفتر شرکت نقل مکان کنه باید از محله قدیمی نقل مکان می کردن و به شهر دیگه میرفتند . فردای آن روز محمد برای یافتن خانه به تمام بنگاه های که اطراف شرکت بود سر زد و تونست خونه ای زیبا و مجهز پیدا کنه و آنجا رو با وامی که از شرکت گرفته بود بخره. به سمت خانه به راه افتاد تا خودشون رو برای اسباب کشی آماده کنند. درب خانه رو باز کرد و دید که آرش کوچولو در بغل مادر در حال شیر خوردن هست . اومدی عزیزم چیکار کردی ؟ سلام تونستم یدونه خونه پیدا کنم و بعد بخرمش و ظرف یکی دو روز آینده به اونجا نقل مکان می کنیم خوب برام بگو ببینم چطور خونه ای هست ؟ درب خونه به رنگ سبزه و با نمایی کوچه هم رنگه آخه تو کوچه پر از درخت های سرو هست که تا به آسمون قد کشیدن در رو که باز می کنی بوی گل ها با درخت های گیلاس ترکیب شده و به مشامت میرسه چنان قشنگه که فکر می کنی تو خیالت داری این منظره رو تصور می کنی وسط حیاط سنگ فرش شده و داری طرحی زیباست از یک رود وقتی که از پایین پات به سنگ فرش ها نگاه می کنی و سرت رو آرام بالا میاری خانه ای سفید رنگ رو میبینی که گیاه های پیچان به روی دیوار ها خزیده اند و نمایی خانه رو از سفید بودن به رنگ سبز با گل های سفید و صورتی رنگ آمیزی کرده اند . داخل خونه هم که واقعا در حد خودش خیلی زیباست در را که باز می کنی فضایی خواهی دید که تا به حال ندیده ای فکر کنم کافی باشه این توضیحاتم برات عزیزم جمعه همان هفته محمد به همراه پرستو و آرش کوچولو بعد از خدا حافظی از مهناز خانوم و همسایه ها به سمت خانه جدید به راه افتادن و در آنجا مستقر شدن چند ماه گذشت و آرش کوچولو بزرگ و بزرگ تر شد و شروع به چهار دست و پا رفتن کرد و چندین ماه دیگه گذشت و آرش کم کم داشت روی پایی خود راه میرفت .شروع به حرف زدن می کرد .اّبّ بّ بّ مّ مِ چند سال گذشت و آرش ما الان 4 ساله شده و برای خودش گل پسری شده که نگو و نپرس
داستان قصه ما از این جا شروع میشه که آرش کوچولوی ما برای خودش زلزله ای شده و دیگه کسی جلو دارش نیست و مادر فقط باید مراقبش باشه که دست به گند کاری جدید نزنه صبح روز دوشنبه بود پدر رفته بود و مامان هم در خواب ناز به سر می برد من هم دیگه نمی نونستم جلوی خودم رو بگیرم و داشتم خراب کاری می کردم سریع دویدم تا برسم به دستشویی ولی زمان تنگ بود و فشاری که به من وارد می شد بی حد بود و نمیشه گفت به قول دوستم تنگش گرفته بود منم تنگم گرفته بود تا اومدم خودم رو به سرویس وی آی پی برسونم دیگه نشد همون جان شولتم رو کشیدم پایین و توی گلدون خونمون خودم رو راحت کردم همون موقع بود که کشف کردم که آبیاری قطره ای برای گیاهان مناسبه و باعث صرفه جویی در مصرف آب میشه
▧ تصویر در دسترس نیست
هی بابا بهم میگفت اخ قربونت برم پسرم برای خودش مردی شده منم که هنوز کوچمولو بودم نمی فهمیدم مرد شدن چیه داستان چیه به خودم افتخار می کردم و خراب کاری هایی که میکردم رو به حساب مرد شدنم می گذاشتم هیچ موقع یاد ندارم که شلوار پام کرده باشم به غیر از آبیاری گلدون خونمون همش کون لخت تو خونه می چرخیدم برای خودم و نمی دونید چه صفایی داشت
همیشه دوست داشتم به مادرم و بابا م کمک کنم و اون ها هم همش منو به این امر خطیر تشویق می کردن و هی می گفتند آدم خوب باید همیشه به هم نوع خودش کمک کنه و منم انقدر آیکیوم بالا بود و حرف های اون هارو رو هوا می قاپیدم روزی داشت بابام با ماشینش ور میرفت و منم که همیشه تو حیاط خونه با همون وضعیت همیشه گی در حال چرخ زدن بودم و یاد گفته های پدرم افتادم
▧ تصویر در دسترس نیست
انسان ها باید به هم کمک کنند رفتم کنار ماشین و بابام گفت آرش عزیزم برو کنار پسرم خطر ناکه منم که کله خر بودم و زلزله و فضول موندم اونجا کنار ماشین نشستم تا ببینم بابام مشغول چه کاری هست در کنار ماشین چکشی بود که پدرم با اون هی ضرباتی رو به ماشین وارد می کرد تا ماشین رو مثلان به قول خودش درست کنه ولی همش هم خراب کاری میکرد من که می دونستم فقط کارش خراب کاری بود ولی مثلان می خواست منو گول بزنه که درستش کرده و یک ساعت بعد ماشین سر از تعمیر گاه در می اورد. داشتم با چکش ور میرفتم که حس کنج کاویم گل کرد ببینم وقتی که چکش با شوشولم برخورد کنه چه افتاقی میوفته چکش رو گذاشتم رو زمین ،تا روی دسته ببینم وای میسته یا نه ولی انگار با شوشول من مشکل داشت چکشه یک دفعه امان نداد بهم چنان بر سرم خراب شد که روزگار به چشمانم تیره گشت و صدایم به آسمون رسید
▧ تصویر در دسترس نیست
پدرم هم که سرش تو موتور بود با صدای گریه من از جا پرید و سرش به درب موتور خورد و اونم آهی سر دارد ولی باز سریع پرید پیش من و گفت چی شده پسرم منم که زبونم بند اومده بود فقط نشون میدادم چیزم رو بابام هم میگفت گفتم که دست نزن خطر داره ولی گوش ندادی به حرفم
یه شب مثل شب های گذشته که چیزم میگره برم دستشویی چون بچه بودم و پسر خوب دوست نداشتم مامانم رو بیدار کنم تا منو ببره دست به آب . خودم دست به کار شدم به سمت دست شویی به راه افتادم همین طور که میرفتم دیدم اتاق تاریکه منم که دستم به کلید نمیرسید تا چراغ رو روشن کنم برای همین هم چشما هیچ جا رو نمی دید چهار پایه کوچیکی که کنار در بود رو برداشتم تا بتوننم به توالت هرنگی تسلت داشته باشم نمی دونم بابام چرا همش میگه فرنگیه نمی دونم این فرنگ کیه بابام میگه توالت رو فرنگ آورده رفتم بالای چهار پایه تا خودم رو تخیله اطلاعاتی کنم در توالت رو باز کردم نمی دونم چی شد یک دفعده چشمم روز بد دید و شولم یک دفعه ضربه فنی شد
▧ تصویر در دسترس نیست
و آسمون خونه تاریک بود روشن شد مامان با صدای من از خواب پریده بود سریع خودش رو به دستشویی رسونده بود اومد بغلم کرد و گفت ای شیطون بلا این کارا چیه می کنی گفتم مامان می خواستم جیش کنم ولی این طوری شد مادرم خنده ای کردو گفت ای شیطون همیشه باید این شوشولت از این ورو اونور ضربه ببینه آخر فکر کنم باید قطعش کنیم بی شوشول بشی پسرم
روز چهارشنبه مهر ماه بود که با مادرم رفته بودیم یه سری گل جدید خریده بود که خونه رو باهاشون تزئین کنه . لطفان گلها رو اون جا کنار دیوار بگذارید و اون گلدون رو بببرید بزارید اون قسمت دیوار تا جاشون رو مرتب کنم بعد خودمون جابجا می کنیم هی آقا منو نیگاه می کرد و می خندید منم هی بهش می گفتم چیه می خندی پرووووووووووووو بیچاره مونده بودی چی بگه آخه تو عمرش فکر نکنم بچه ای به این پرویی دیده باشه رفتم کنار گلدون ها تا بهشون آب بدم چون هروز می دیدم مادرم آب پاش رو بر میداره و به گل ها آب میده منم خواستم فقط کمکش کنم راست میگم فقط قصدم کمک به مامانم بود دوتا از گلدون ها رو آب دادم ولی وقتی که خواستم سومی رو آب بدم چیزم برخورد کرد با گیاهه اونم نامردی نکرد چند تا از اون تیغ هاش رو نثارم کرد هنوزم که بهش فکر می کنم می ببینم چقدر بد شانس بودم از همون اول بچگی شانس نداشتم و بد می اوردم و تا حالا که ازدواج کردم
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد از ظهر که پدرم اومد خونه یک کتاب بزرگ دستش گرفته بود منم سریع بدیو بدیو کردم رفتم خودم رو براش لوس کردم پریدم بغلش پدرم منو بغل کرد و گفت چطوری زلزله من هنوز هم که شلوار نمی پوشی این طوری می چرخی تو دیگه بزرگ شدی برای خودت مردی شدی فکر کرد با این حلغا منو خر می کنه که شلوار بپوشم گفتم بابا این چیه دستت بابام هم گفت این برای بزرگ تر هاس وقتی که بزرگ تر شدی می تونی ازش استفاده کنی منم که پامو تو یه کفش کرده بودم گفتم نه می خوام منم ببینم باشه پسرم فقط خرابش نکنی باشه باشه بابایی نشستم مات و مبهوت در حال تماشی خانوم های توی عکس بودم چه خانوم های با کمالاتی هستند این حرف ها برای بچه های اون موقع قابل هضم نبود نمی دونم من اینا رو از کجا کش رفته بودم هی برای خودم ور میزنم و می گفتم ، خلاصه ماتو مبهوت داشتم به عکس های داخل کتاب نگاه می کردم که مامانم گفت آرش بیا برات کیک مورد علاقه ات رو درست کردم منم که اسم هله هوله و خوراکی میاد انگار دنیا رو بهم دادن اونم کیک گیلاسی که مامان برام درست می کنه به صد تا دنیا نمی دادم اومد خیر سرم کتاب رو سریع ببندم و برم دلی از عذا در بیارم ولی انگار عجله کردم و شوشولم رو میان کتاب جا گذاشتم و چنان کتاب رو بستم که هوارم به آسمان ها رسید و دیدم باز دوباره گلی دادم دست شولم که نگو نپرس
▧ تصویر در دسترس نیست
مامان و بابام بالایی سرم همش می خندیدن انقدر خندیدن که چیزی نمودنه بود روی زمین ولو بشن بابام هی با هر خنده ای که میکرد یک کلمه می پروند و می خندید
یکمی بزرگ تر شدم تازه فهمیدم پدرم چی می گفته بهم اون موقع
جمعه بود هوا هم بهاری منم که عاشق ولو شدن تو حیاط خونه رو داشتم رفتم تو حیاط جای همیشگی نشستم و یدونه پستونک انداختم کنج لبم و هی خوردم هی خوردم تا دیدم پوستش کنده شده و قورتش دادم
▧ تصویر در دسترس نیست
سال بعد یعنی در 5 سالگیم پدر م هی بهم تیکه های پسمل گلم چقدر تو باهوشی از همه پسمل ها سر تری می انداخت مامانم هم که نگو حرف های بابا رو تائید می کرد سعی کردم که دیگه پسمل خوبی باشم و شلوار پام کنم و دیگه بلا سر شوچوولم نیارم
اتاقم خیلی قشنگ بود هیچ اتاقی رو ندیده بودم که انقدر قشنگ رنگ آمیزی شده باشه تختم رنگ قرمز با زرد مخلوط بود روی دیوار اتاق هم نقاشی زیبا از یک منظره بود که چند تا بچه داشتند جلوی خونه بازی می کردن چند تا اسب هم در حال چرا بودن هوا هم صاف صاف با خورشید بهاری زیبایی بی وصفی رو به اتاقم داده بود مامان من دیگه می خوام پسمل خوبی بشم دیگه انقدر شکول ( همون شلوغه) نکنم آفرین پسر مامان بریم برات لباس خوشجل بخرم تن کنی بلیم بلیم
در کتاب ها آمده است وقتی سن آرش به 5 رسید دختری از خانواده ای اصیل زندگی او را برایش به جهنم تبدیل خواهد کرد گویند این کتاب پس از مطالعه کواکب و ستارگان و گربه مریم خانوم و خر حسن آقا این نتایج به دست آمده حالا باید پیش بریم در داستان ببینیم آیا این رمال حمال درست پیش بینی کرده در کتابش یا نه ؟؟؟؟>>>
ادامه قسمت اول و ادامه دارد دربهمن ماه چوقوز دوقوز در خانواده ای اصیل در بیمارستان وصیل روی تخت هایی از جنس حصیر مادری بود مثل شیر ضجه میزد دستانش را گره کرده روی تخت میزد از درد به خود می پیچید . بعد از چند ساعت صدای گریه های دختری به گوش رسید دختری تپل موپل با رنگی مثل رنگ نخود این دختر تپل موپل را شیرین نام نهادن . شیرین دختری بود با چشمان ور قلمبیده مشکی رنگ با لپ های گل انداخته وقتی که مادر وپدرم من رو برای اولین بار در بیمارستان دیدن اشک در چشمانشون جمع شد اشکی که از سر شوق بود زمانی که من بدنیا اومدم برف سنگینی در حال باریدن بود چند روز گذشت مادر در حال ترخیص شدن از بیمارستان بود . مستون شیرینش رو قنداق شده و لای پتوی پشمی که براش بافته بود پیچید و بغل کرد و به سمت درب خروج به راه افتاد آنقدر برف آمده بود که زمین سپید پوش شده بود مادرم که دید هنوز برف در حال بارش است برای این که من مریض نشم پتوی پشمی را روی صورتم کشید و با پدرم که زیر بغلش رو گرفته بود آرام آرام پله ها رو طی کردن تا به ماشینمون رسیدم پدرم درب ماشین رو باز کرد تا مادرم بشینه تو ماشین و سریع درب رو بست و دوید تا خودش هم سوار ماشین بشه.تو عکس هایی که از اون موقع به یادگار باقی مونده بود میشد فهمید ماشینمون چی بود یه کادیلاک زرد طلائی که با رنگ های قهوه ای روش چشم ها را خیره می کرد . پدرم به سمت خانه به راه افتاد و بیمارستان رو به سمت خانه ترک کردیم .
چند وقت گذشت و شیرین به سرعت در حال رشد بود از بس شکمو بود که شیر مادر هم جوابگوی شکم بزرگ او نبود این گونه بود که شیر خشک به خونه ما راه پیدا کرد . پدرم برای این که بتونه شکم منو سیر کنه و از شر گریه های این دخمل نق نقوش خلاص بشه مجبور شد از شیر خشک استفاده کنه . آخه هر موقع که گشنم می شد صدام گوش فلک رو کر می کرد . چند سال گذشت و شیرین بزرگ و بزرگ تر ، تپل و تپل تر می شد جالبه بدونید که موهام بر خلاف خودم اصلان رشد نکرده بود و فقط فوکولی کوچیک روی سرم داشتم . بابام هم وقتی از سر کار می اومد خونه می اومد پیشم می گفت شیرین کچل تپل موپل من چطوره .منم که هنوز زبون باز نکرده بودم فقط اده بده می کردم . تا چهار سالگی حرف زدن هم بلد نبودم و حتا نمی تونستم روی پاهام راه برم و هیکل تپل خودم رو تکون بدم ولی تبهر من در چهار دست و پا رفتن بود انقدر سریع بودم که مثل خرگوش از این طرف به اون طرف می پریدم و می جهیدم . چهار دست وپا داشتم تو آشپز خونه راه میرفتم برای خودم که چکش رو زیر میز دیدم ، استکان ها رو دیدم که مادرم گذاشه تو سبد روی زمین نگو استکان ها برای مریم خانوم بود که بهش مامان مریم می گفت ، مادرم برای جشن تولدم ازشون قرض گرفته بود تا جلوی مهمون ها کم نیاره منم جکش رو برداشتم و به سراغ استکان ها رفتم و با چکش شروع به خرد کردن آنها کردم وقتی مادرم پس از شنیدن صدای شکستن سریع خودش رو به آشپز خونه رسوند چیزی از استکان ها باقی نمونده بود
▧ تصویر در دسترس نیست
این اولین شاهکاری بود که تا به حالا بهش دست زده بودم تو اون سن
در 5 سالگی از اون شیطونک های بچگی دست برداشتم برای خودم آقایی شدم تمام عیار ولی شکموووووو
▧ تصویر در دسترس نیست
وارد دانشگاه شدم در رشته ای که می خواستم قبول شدم اونم با نمره عالی تو کلاس ریاضی دختری بود که دوتا صندلی از من جلو تر می نشست یه جورایی می خواستم باهاش دوست بشم چون ازش خوشم اومده بود اسمش شیرین بود برای من شیرین دختری قشنگ بود و تپل اونم از نوع دوست داشتنی
▧ تصویر در دسترس نیست
همیشه حرکاتش رو زیر نظر داشتم تا رگ خوابش بیاد دستم وقتی که تو دانشگاه روی صندلی می نشست منم درست یا روبه روش یا چند تا صندلی اون ورتر خودم رو مشغول نشون می دادم تا شک نکنه و زیر چشمی نگاش می کردم
▧ تصویر در دسترس نیست
با هم همکلاس بودیدم انقدر ازش خوشم اومده بود که بلاخره از دست دست کردن دست برداشتم و رفتم پیشش سلام یکمی من من کرد و گفت سلام می تونم بشینم کنارتون نه نمیشه این همه جا برید اونجا بشینید منم که بچه پرو همون جا نشستم اونم اومد که بلند بشه بره دستش رو گرفتم گفتم بشین حرف دارم باهات گفت من باهات حرف ندارم بلند شد از پیشم رفت این اولین باری بود که دختری دست منو پس زده بود و منم حسابی ناراحت و دل سرد شده بودم از دوستی با شیرین، برای این که ماجرای امروز رو فراموش کنم و خودم رو آروم کنم یادم اومده بود که از آخرین سفری که به شیراز داشتم امین که فامیل مادرم میشه بهم یدونه بطری شراب داده بود . رفتم درب یخچال رو باز کردم شیشه رو برداشتم .با دودستم گرفتم و شیشه شراب شیراز رو رفتم بالا انقدر زدم به بدن که دیگه هیچی حالیم نبود و هی اشک میریختم اونم اشکی که علتش رو خودم نمی دونستم اصلان چرا اشک از چشمانم جاری شده بود
▧ تصویر در دسترس نیست
هفته بعداستاد درس ریاضی مون نیومد ولی بجاش استاد محسن اومد و کمی بهمون درس داد وبعد کلاس ریاضی رو خیلی زود تعطیل کرد همه از کلاس رفتن بیرون من که از اول کلاس در فکر بودم با اون که همه کلاس رو ترک کرده بودن ولی من هنوز در فکر بودم تا این که دیدم
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین اومد بالا سرم وگفت آقا آرش .آقا آرش .آقا آرش با شما هستم
من که متوجه حرف ها و حضور شیرین نشده بودم یک دفعه دیدم یکی داره منو نگاه می کنه با چشم های بزرگش خیره شده به من هی میگه حالت خوبه ؟ آره خوبم .ولی انگار خوب نیستی دوساعته من دارم صداتون می کنم .ببخشید حواسم بهتون نبود . از اون روز به بعد من و شیرین مثل دوتا دوست صمیمی بودیم
▧ تصویر در دسترس نیست
هر موقع که بهش زنگ میزدم که باهاش صحبت کنم می گفت دارم درس می خونم
▧ تصویر در دسترس نیست
منم همش دنبال یک فرصت بودم که خودم رو از اینی که هست بهش نزدیک تر کنم
▧ تصویر در دسترس نیست
ولی هر کلکی که سوار می کردم جور نمی شد و شیرین تن نمی داد که بیاد مگه می شد شیرین رو از کتاب خوندن منصرف کرد حتا گاهی انفدر بهش زنگ میزدم که جواب بده ولی وقتی که بر می داشت می گفت شرمنده حواسم نبود داشتم کتاب می خوندم
▧ تصویر در دسترس نیست
ولی بالاخره موفق شدم و تونستم بهش نزدیک بشم بهم خودش زنگ زد و گفت که تو درس ریاضی مشکل داره منم که شاگرد اول کلاس بودم در درس ریاضی با جون دل قبول کردم که کمکش کنم تا در امتحانات موفق بشه بهترین نمره رو بگیره آدرس خونشون رو گرفتم و یواشکی رفتم کلید ماشین بابام رو کش رفتم و سوارش شدم و به سمت خونشون به راه افتادم
▧ تصویر در دسترس نیست
سر راه به گل فروشی که در نزدیکی خونشون بود رفتم و یدونه گل زیبایی سپید گرفتمو باز به سمت خوونه شیرین به راه افتادم زنگ خونه رو زدم و دیدم شیرین اومد در خونه و در رو باز کرد تقدیم به شیرین خانوم. شیرین هم که زوق زده شده بود گفت برای منه این گل قشنگ آره برای شما گرفتم گل رو ازم گرفت و منو در آغوش کشید ممنونم خیلی قشنگه .
▧ تصویر در دسترس نیست
بسه بسه دیگه انقدر خودمونی نشو دختر پرو خجالت نمی کشه وقتی که وارد خونشون شدم دو ساعت هنگ بودم که این خونه هست یا کارخونه عروسک سازی تا چشم کار می کرد عروسک بود و عروسک بود و عروسک یدونه عروسک روی زمین بود رفت که بر داره گفتم اسمش چیه گفت اسمش تربچه هست هدیه ای از بهترین دوستم گیلاس . گیلاس دیگه کیه؟ چیه؟ خوردنیه؟ نوشیدنی یا پلاستیکی؟ آهان فهمیدم دوسته چه اسم باحالی داره
یدونه عروسک دیگه هم بود که روی میز گذاشته بود یدونه گوسپند بود
یدونه عروسک دیگه هم بود که روی میز گذاشته بود یدونه گوسپند بود که مثل بز نگاه می کرد گفتم اون چیه گفت گوسپنده گفتم إگوسپنده
▧ تصویر در دسترس نیست
ا ز کی هدیه گرفتی اینو از کوروش هدیه گرفتم هان کوروش دیگه کیه ؟ یکی از دوست های خجالتی منه که برام به عنوان هدیه تولدم گرفته بودگوسپند خیلی خنگیه از نگاهش میشه فهمید آره خیلی خنگه ای کاش تنها نبود یدونه گوسپند ماده هم براش می گرفتی با هم ازدواج می کردن آخه کدوم گوسپند احمقی میاد با این کوسپند خنگول ازدواج کنه آره راست میگی ولی گوسپند های خنگول هم کم نیستند زد زیر خنده و گفت بریم درس بخونیم تا ساعت پنج بعد از ظهر داشتم بهش ریاضی درس یاد می دادم انقدر باهوش بود که یدونه مسئله ضرب رو بلد نبود نمی دونم این چطوری به این جا رسیده بود و تونسته بود چهار ترم از دانشگاه رو قبول بشه
▧ تصویر در دسترس نیست
همه چی داشت خوب پیش می رفت و من کم کم داشتم خودم رو تو دل شیرین جا می کردم ولی یک باره همه چی خراب شدو من تنهایی تنها شدم و ماجرا از اونجا شروع شد که من تو تئاتر دانشگاه عضو بودم وقرار بود تو دو نقش شرکت کنم و مهارت خودم رو به روخ دیگران در زمینه تئاتر بکشونم یکی از نقش هام زورو و دختر پادشاه بوداین برادرشه
▧ تصویر در دسترس نیست
که باید برای نجات دختر پادشاه وارد عمل می شدم همه چی خوب پیش رفت تا این جای کار ولی وقتی که خواستم نقش بعدی آرش کمان گیر رو بازی کنم همه چی خراب شد کلاه رو گذاشتم روی سرم و شال قرمز رنگ رو بستم دور گردنم وشورتم رو پام کردم ولی یادم رفت که صفتش کنم نوازنده شروع به نواختن کردو رفتم روی سن ،وقتی روی سن نوبت کشیدن کمان و فدا کاری من شد یه چرخی زدم و کمان رو کشیدم ولی شورتم به یکباره افتاد
▧ تصویر در دسترس نیست
اون اتفاقی که نباد می افتاد افتاد منم سریع کشیدم بالا ولی کار از کار گذشته بود آبروی من رفته بود سالن قرق در خنده بود کسی نبود که از خنده روی صندلیش ولو نشده باشه اون موقع بود که این به ذهنم رسید منم آرش با شورت دل کش
دیگه بعد از اون ماجرا با هیچ کس حتا با شیرین هم حرف نزدم تا این که از دانشگاه فارغ شدم و از اون تاریخ سعی کردم که فراموش کنم .یک روز خسته از سر کار برگشتم و درب خونه رو باز کردم دیدم صدای خنده های خواهرم تو خونه پیچیده و قهقهههههههههههههه میزنه رفتم پیشش تا ماجرا رو ازش جویا بشم
▧ تصویر در دسترس نیست
ولی یک باره چشمم به شیرین خورد شیرینی که یک سال می شد ندیدمش آره شیرین دوست صمیمی خواهر من بود ولی من خبر نداشتم و بی اطلاع ار همه چی چشمانم از حدقه زده بود بیرون وخیره شده بودم به شیرین، تواینجا چیکار می کنی ؟ خواهرم سریع پرید تو حرفم نگذاشت ادامه بدم / بجای سلام کردن این سوال چیه می کنی این شیرین دوستمه تا قبل از دانشگاه با هم همکلاس بودیم ولی تو دانشگاه از هم جدا شدیم آهان پس که این طور شیرین دوست صمیمی شما و هم دانشگاهی منه پس اون شیرینی که چشمتو رو گرفته بود دوست من بوده من برم خیلی خسته هستم استراحت کنم .شاد باشید سرم رو انداختم پایین و رفتم به سمت اتاقم همش تو فکرش بودم این دیگه چه جورشه این صحنه ها رو تو فیلم ها دیده بودم ولی انگار خودم هم دارم تجربه می کنم این صحنه ها رو رو تختم ولو شدم و همش داشتم به این موضوع فکر می کردم ولی فایده ای نداشت چون به جواب نرسیدم. اون روز بعد از مدتی بهترین دوستم رو دیدم ولی این دیدن برام بهترین لحظه زندگیم رو رقم زد .
اون روز با گیلاس داشتم در مورد پسری صحبت می کردم که اون اتفاق براش پیش اومده بود تو سالن تئاتر و گیلاس هم حسابی قهقههههههههههه میزد وقتی که براش داستان رو تعریف کردم ولی وقتی که آرش رو دیدم دیدم چه اشتباهی کردم که برادرش رو جلوی خواهرش ضایع کردم و حسابی از خودم شرمنده شدم .بعد از اون روز من و آرش دوباره با هم دوست شدیم و ارتباطمون نسبت به قبل بیشتر شده بود . روز سه شنبه با ماشین که تازه خریده بودم تصادف کردم و منو به بیمارستان فردوسی بردن تا معالجه کنند بیهوش افتاده بودم روی تخت آروم آروم چشمانم رو باز کردم همه جا رو تار می دیدم تا چشمانم به نور محیط عادت کنه چند ثانیه طول کشید و از جام بلند شدم اول فکر کردم توهم زدم ولی یکمی که بیشتر دقت کردم دیدم که شیرینه اون الان دکتر شده و بالای سر منه چیزی نیست آقا آرش صدمه کوچیکی دیدید خدا رو شکر تا یک ساعت دیگه ترخیص می شید
▧ تصویر در دسترس نیست
هر روز با هاش پشت کامپیوتر صحبت می کردم و می گفتیم و می خندیدم به صورت تصویری و صوتی
▧ تصویر در دسترس نیست
یک روز براش هدیه ای گرفتم و رفتم پیشش از هدیه ای که بهش دادم خیلی خوشحال شد
▧ تصویر در دسترس نیست
دیگه تصمیم خودم رو گرفتم و رفتم پیش مامان و بابام گریه کردم و گفتم زن می خوام من زن می خوام
▧ تصویر در دسترس نیست
بابام می گفت بچه هنوز دهنت بوی شیر خشک میده اون وقت زن هم می خوای آره زن می خوام مگه چیه شما چرا دارید منم می خوام داشته باشم یکبار که داشتم باهاش صحبت می کردم بهش پیشنهاد دادم که همسرم بشه ولی برام ناز خرکی می اومد و خودش رو لوس می کرد فکر می کرد اگر من باهاش ازدواج نکنم یکی دیگه میاد سراغش و اون رو سوار الاغ آرزوهاش می کنه با خودش میبره به سرزمین رویایش ولی مطمئن بودم که جوابش به من بله هست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
اما قبل از این که بریم برای خواستگاری به آبجیم گفته بودم که نظر قطعی رو ازش بگیره در مورد خواستگاری منو اونم جواب مثبت رو گرفته بود لباس های دامادیم رو پوشیدم به همراه مامان و بابام و آبجیم به سمت خونه شیرین ها به راه افتادیم تو راه هم یدونه دسته گل گرفتیم با شیرینی
▧ تصویر در دسترس نیست
وقتی که جلوی خانوادش بعله قطعی رو بهمون داد اینم بگم که از خداش بود که همسر من بشه کی بهتر از من برات میمیره کی بهتر از من به دام تو اسیره زیر زیر زیر رو بشه دنیا خوب دیگه زنده نمی مونیم که
▧ تصویر در دسترس نیست
انگشتری به رسم نامزدی بهش دادم تا به طور رسمی نامزد بشیم با هم بیرون می رفتیم و حسابی خوش میگذروندیم
▧ تصویر در دسترس نیست
بیشتر برای شیرین خوش میگذشت چون پدر جیبم رو در می آورد همش درحال خوردن بوداینم انگشتری که براش گرفتم
▧ تصویر در دسترس نیست
بهش قول دادم که ببرمش سفر خارجه و به قولم هم عمل کردم وسه جای دنیا رو بردم بگرده
رفتیم کشور خارج یه منطقه ای بود به اسم لاس با گاس یدونه الاغ اسب رو کرایه کردیم و به راه افتادیم تا بریم پیش دوستش لیلا که معروف بود به قرمه سبزی
▧ تصویر در دسترس نیست
ولی نمی دونم چر همش بجای این که بگه آرش بزن به اسبه کمی سریع تر بره می گفت آرش برو برو سریع تر برو
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد از اون روز یدونه هواپیما کرایه کردیم رفتیم کندووا پیش امین موج منفی کچل موفرفری تا پیش اون فرود بیاییم ولی اون هم ما رو پیچوند ولی گیرش آوردیم و حسابی اونجا تلب شدیم تا یک ماه
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد از اون یک ماه بعد هم سوال کشتی شودیم و به راه افتادیم بریم استرالیا پیش آبجی ترگل تا چند وقتی رو هم اونجا لنگر بندازیم
▧ تصویر در دسترس نیست
چند وقت گذشت بعد از اون ماجرا ما با هم عروسی کردیم و این جا بود که فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم اول بد بختیم بود همه آنچه که قبلان داشتم ازدست داده بودم
شب ها که به یک نوع درد سر داشتم روز ها هم به طریقه دیگه روی تخت می خوام بخوام که ممنوع شده برام باید جام رو رو زمین بندازم صبح هم که میگم بلند شو برام صبحانه درست کن میگه آرش میگم جان آرش ، آرش دلت میاد من از جام بلند بشم میگم مگه زنم نیستی با پرویی میگه زنتم مگه بردتم آشپز خونه رو که بلدی برو تا بلند نشدم حالت رو جاش بیارم بعد خودش میگیره می خوابه تا بوق ظهر وقتی هم که از اداره بهش زن میزنم حالش رو بپرسم پاچم رو میگیره آرش ساعت رو مگه نمی ببینی زنگ میزنی از خواب منو می پرونی منم میگم بخواب عزیزم می خوام بوسش کنم و یکمی لوسش کنممیگه برو کنار نفست بهم نخوره حالم بد میشه غذا هم که خبری نیست جیره بندی شده برام یکمی میریزه تو حلقم میگه بسته چه خبرته انقده می خوری بعد خودش همش رو می خوره هی به به می کنه دل منو آب بندازه
▧ تصویر در دسترس نیست
ورزش کردن هم زوری شده یک بار دست زد به شکمم گفت چقدر چاق شدی باید اب کنی منم که خودم ورزش می کردم ولی مجبور بودم خونه هم ورزش کنم اگر این کار رو نمی کردم کارم با شمشیری بود که از اون تئاتر کذایی به یادگار داشتم بود
▧ تصویر در دسترس نیست
دیگه چی بگم از بد بختی ها م که هر چی بگم کمه هر وقت هم که قصد خرید داشته باشه و من هم کار داشته باشم و نتونم همراهش برم بیرون به زور منو میندازه رو کولش میبره تا جیبمون رو پاره نکنه و پدرش رو در نیاره که دست بر دار نیست (خدا یا زن گرفتم که راحت باشم هم دم جونم باشه نمی دونستم عزرائیل جیبم و جونم میشه )
▧ تصویر در دسترس نیست
و اگرم بیشتر اصرار کنم آویزون می کنه و یا شلاق مبارک رو نثار بنده می کنه ای کاش برده بودم حداقل فکر می کردم برده هستم
▧ تصویر در دسترس نیست
براش یدونه گل گرفتم تا بهش تقدیم کنم ولی از ترس اونو تو شورتم قایم کردم بعد از چند دقیقه که تو فکر این بودم چطور بهش تقدیم کنم دیدم اومد پیشم گفت اونجات چی شده منم که چیزی نداشتم بگم گفتم برات هدیه گرفتم اونم خندید و گفت دیونه هدیه رو مگه اونجا میگذارن بزار ببینم شاید دروغ بگی یه سرکی کشید و گل رو دید وکمی خوشحال شد و ولی بازم همون بود که بود
▧ تصویر در دسترس نیست
دیگه برام هیچی نمونده بود به نوعی قاطی کرده بودم از وضعیتی که برام پیش اومده بود گریم گرفته بود تو آشپز خونه بودم و زار زار گریه می کردم که بازم پیداش شد چرا گریه می کنی آرش چیزی شده که به من نمی گی نه چیزی نشده بزار اشک هات رو پاک کنم عزیزم .
▧ تصویر در دسترس نیست
درست زمانی که همه چی داشت به بدی می گذشت یک دفعه دیدم حالش بد شده و هی اوق میزنه گفتم شیرین عزیزمچی شده چرا هی اوق میزنی نمی دونم یک دفعه چم شده .بلند شو بریم دکتر ببینیم چی میگه . رفتیم پیش دکتر و اون هم برای شیرین آزمایش نوشت و برگشتیم خونه وقتی که قرار شد جواب آزمایش رو بگیرن با خواهرم رفته بود خواهرم داشت برام تعریف می کرد وقتی که از مسئول آزمایشگاه شنید که داره مادر میشه زار زار گریه می کرد گریه ای که از سر شوق بود وقتی که منم شنیدم انقدر زوق زده شدم که حد نداشت داشتم بابا می شدم و این بهترین هدیه ای بود که خدا بهمون داده بود از وقتی که شیرین بچه دار شده بود دیگه مثل قبل نبود همه چی به خوبی می گذشت قدر هم رو بیشتر می دونستیم و بیشتر به هم عشق می ورزیدم می گذاشت رو تخت بخوابم ،می گذاشت بوسش کنممیرفت تو حموم هم که برای خودش شعر می خوند اونماین شعر رو پسر من اسمش فندوقه فعلان توی صندوقه تقریبان زمانش رسیده بود شیرین رو بردیم بیمارستان ، شیرین تو بیمارستان ضجه ها گوش خراش ولی دل نشین میزنه تا بچه رو به دنیا بیاره بچه مون به دنیا اومد و الان 5 سالش شده اسمش رو گذاشتیم کوروش ولی بهش میگم فسقلی فقط برای ختم کلام گفته هام کوروش فسقلی دست ما رو هم از پشت بسته از بس شیطونه و از سر کول همه بالا میره و خونه رو بهم میریزه اینم کوروش فسقلی ما همش فکر می کنه اونجا خبریه
▧ تصویر در دسترس نیست
صدای چی بود شیرین هیچی باز بچت دست گل به آب داده
▧ تصویر در دسترس نیست
رو انداز میز رو کشیده پایین وگلدون رو انداخته رو زمین ازترس شیرین فرار کرد و ▧ تصویر در دسترس نیستاومد تو اتاق پیش من و الان هم داره ادا در میاره میگه بابا آلش میگم جان بابا آلش منو نیگاه
▧ تصویر در دسترس نیست
اینم چند نمونه شیطونی های فسقلی ما به روایت تصاویر که منو به یاد شیطونی های خودم در دوران کودکی می اندازه
ذخیره سازی گاز های کشنده برای عملیات انتحاری
▧ تصویر در دسترس نیست
ماشین آتش نشانی همراه با کلیه تجهیزات
▧ تصویر در دسترس نیست
اینم شلیک از نو آبی
▧ تصویر در دسترس نیست
اینم داستان زندگی من که براتون نوشتم عزیزم شیرین برام چای میاری گلوم خشک شده من گرفتارم خودت برو بریز برای منم بریز بیار عزیزم صبحهانه که نمی دی حداقل برام چای بریز بیار گفتم که گرفتارم میفهمی یا بیام بهت بفهمونم نه عزیزم فهمیدم
تقدیم به آنان که به امید پیدا کردن زن دلخواه خود ازدواج کردن تا خوشبخت شوند ولی بدبخت شدن نتیجه گیری :»»که پیش گویی های رمال ها و حمال ها ی آن زمان درست از آب در اومده و آرش کمان کش ما با دست خود حکم بدبختی خود را امضائ کرده بود
اینم آخرین عکس از من و شیرین و فندوق قبل از بدنیا اومدن
gilas
1. هر کاربر میتواند به یک داستان رای بدهد .
2. کاربر به داستان خود نمیتواند رای دهد .
3. در صورتی که یک کاربر بیش از یک داستان نوشته باشد مجموع داستان های مورد رای گیری قرار می گیرد.
4. رای های خود را به صورت پیغام خصوصی برای نخبه ارسال کنید.
5. مهلت رای گیری 12 شب پنجشنبه 8 دی به وقت ایران میباشد .
قرار گرفتن داستان ها به ترتیب ارسال میباشد .
gilas
قال آلش: نويدونم بو خودااااااا...
قال آلش: نه تيلين بلاي تو آولده بودم بو خودا، ببتق تيلين، تيلييييييين...
gilas
یه روز که شیرین خیلی هوس مسافرت کرده بود تنها داراییش که ارش بود رو تو بقچه کرد یعنی خودشو بقچه کرد و گذاشت رو کولشو راهی شد
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد از یه مدت که ارش خستش کرده بود خواست بفرستتش اب خنک بخوره که یهو از دور یه سراب می بینه از تو سراب یه پارچ اب خنک و یه قیف در میاره که ابها حروم نشه و به خورد ارش میده
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد دیگه حال نداشته بقیه ی راهو برگرده ارشم م یگه الهی دورت بگردم اونهم میذارتش رو اون چرخ فیتنس و میگه بدیو بدیو..
▧ تصویر در دسترس نیست
که البته همه ی اینها از تو همون سرابه در میان
آخرسرم ارش که خسته شده بوده میگه خاک بر سرم با این زن گرفتنم
▧ تصویر در دسترس نیست
چند تا بود یکی نبود، که از این چند تا یه زوج خوشبخت به اسم آرش و شیرین بودن
یا وقتی ارش جرات میکرد اعتراض کنه و بگه اگه بچمون پسمل شد، عروسک بازی به دردش نمیخوره.. شیرینم میگفت راس میگی پس بیا ماشین بازی و باکشو با سوخت پر می کرد
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد میذاشت رو چرخ بدوه که با هم به جنگ ستارگان برن..
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد که آرش تو خیالش واقعا پیش ستاره شوور ذلیل میرفت شیرین به زور برش میگردوند.
.▧ تصویر در دسترس نیست
خلاصه اینقدر این آرش به شیرین خواهش و التماس می کرد که آخرش خارش گرفت.
.▧ تصویر در دسترس نیست
شیرینم بهش گفت که چارش اینه که محکم بزنی تو سرت تا شپشهات بریزن.
.▧ تصویر در دسترس نیست
ولی بازم فایده نداشت.. تا اینکه یه روز که شیرین با سگش مشغول بود ..
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش یواشکی میره پیش شیخ حکیم و ازش کمک میخواد اونهم بهش لباس زورو رو میده و میگه بتاز ای جوانک اونهم از همه جا بی خبر میتازد
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد میاد پیش حکیم و میگه اتفاقی نیفتاد حکیم هم میگه فکر می کنی!
و حکیم میگه اینه .. زن ذلیلی کو...تو گشاد کرده بود زورو که شدی مردونگیت برگشت ماتحت مبارک هم یه سایز تنگتر شد اینهم سندش..
یهو ارش بهش بر میخوره و تواناییهاشو به رخ شیخ میکشه
▧ تصویر در دسترس نیست
که ناگهان شیخ از اینهمه لارجی نعره زنان اول به ماشین لباسشویی و بعد به شبکه های تبلیغاتی پناه میبرد و می گوید نعوذ من شر شیرین که از پس و پیش لارجری و دلبری می کند
▧ تصویر در دسترس نیست
gilas
شیرین وارش وقتی بچه بودن میرفتن یک مهدکودک
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش ازهمون بچگی عاشق شیرین بود و می خواست وقتی بزرگ شد باشیرین ازدواج کنه
▧ تصویر در دسترس نیست
حاضر بود برای ازدواج با شیرین هر کاری بکنه
▧ تصویر در دسترس نیست
اما شیرین می خواست درس بخونه
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین به خواستگاری ارش جواب رد داد وارش ازعشق شیرین اینطوری بود
▧ تصویر در دسترس نیست
بعدش اینطوری شد
▧ تصویر در دسترس نیست
تا اینکه شیرین دلش برای ارش سوخت
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش برداشت وبرد
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد باهم علوسی شدن و رفتن دنبال زندگیشون
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش بعد ازدواج فهمید هی وای من چه اشتباهی کردم ازدواج کردم
▧ تصویر در دسترس نیست
gilas
گل می روید ز باغ ، گل می روید.
لازم به ذکر است که این این باغ فقط برا نخک گل می ده بقیه دست درازی نکنند که جیزه!!! (حالا ما می گیم برا کس دیگه ای گل نمی ده شما هم فکر کنید که نمی ده
▧ تصویر در دسترس نیست
و البته این باغ به مدرنترین شیوه آبیاری مجهزه که همچین گلهایی می ده!!!
▧ تصویر در دسترس نیست
gilas
تا این که توی یک روز بارونی و عشقولانه پسر قصه ی ما دختری رو دید که عروسکی به دست داشت و با عروسکش بازی می کرد.
▧ تصویر در دسترس نیست
با خودش فکر کرد این دختر خانوم خوشمل چرا داره عروسک بازی می کنه؟ چیز بهتری نیست که باهاش بازی کنه؟
خلاصه رفتو یواش یواش نزدیک دخترک شد ..
اسمشو پرسید..رسمشو پرسید...
دخترک گفت : من شیلینم..شیلین عسل...
و خلاصه دوستی اونها از اون روز بارونی شروع شد..
از فردای اون روز آرش شروع کرد به دلبری کردن و خالی بستن و .
که آره چه نشستی ..که من قهرمان زندگی تو ام..ایناهاش اینم سندم
▧ تصویر در دسترس نیست
روز بعد با یه کمون اومد و گفت این آرش کمان گیر که میگن فکر نکنی تو قصه هاست..اون دور دوراست..این منم ایناهاشم...
و ا زاونجا که شنیده بود دختر و پسر باید توی یه لحظه قبل از ازدواج همه جای همو ببینن ، اونروز عامدا روم سیاه
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین که مدهوش ابهت و شجاعت آرش شده بود یهو چشمش به جایی افتاد .اما تا اومد درست نگاه کنه آرش برای اینکه حس جاذبه رو توی شیرین بیشتر تحریک کنه شنل بلندشو کشید جلو و دست شیرینو گرفت و گفت حالا بریم با هم یه چیزی بخوریم
▧ تصویر در دسترس نیست
اونشب تا صبح شیرین خوابش نمی برد و از فکر آرش و اونچه که دیده بود بیرون نمی رفت
فردای اون روز شیرین یه شاخه گل از تو حیات باغچه چید و رفت سر قرار...همین که آرش م یخواست حرف بزنه..شیرین گفت: من دیروز کلیپسمو گم کردم بزار ببینم اینجا نیست؟
▧ تصویر در دسترس نیست
و بعد که مطمئن شد چیزی که دیده درست دیده شاخه گلو داد به آرش تا حواس آرش پرت شه.
▧ تصویر در دسترس نیست
فردای اونروز آرش با یه ترانه خوشگل به استقبال شیرین رفت.چون تا حالا کسیو پیدا نکرده بود که هر چی براش خالی ببنده تا این حد به حرفاش گوش کنه و باور کنه...ته دلشم به خودش می گفت این دیگه کیه بابا...
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین که دیگه تحمل این همه خوشبختی براش محال شده بود فکر کرد چیکار کنه چیکار نکنه که آرشش سیراب شه؟
اون شب همینجوری که داشت که کتاب عشقولانه می خوند فهمید که دوای دردش آب دهنشه برای اسیر کردن معشوق .
آخه بد جوری اسیر آرش و اونچه که دیده بود شده بود
▧ تصویر در دسترس نیست
فردای اونروز برای سر قرار نصف لیوان آب دهنی رو که از شب تا صبح آماده کرده بود با یه گالن آب قاطی کرد و با خودش برد.
آرش بهش گفت من دیشب حالم خوب نبود و از درد نتونستم بخوابم
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرینم فورا از فرصت استفاده کرد و گفت : هیچ چی نگو عزیزم برات یه معجون سحر آمیز آوردم که همه ی درد وبلاها رو ازت دور م یکنه.
و بعد تا تونست از اون معجون داد به آرش بیچاره..
▧ تصویر در دسترس نیست
آرشم که دیگه معده و مثانه ش پر شده بود طاقتش تموم شد و خرابی کرد تو قرار
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش گفت : ای دلم..شیرین دلم...
▧ تصویر در دسترس نیست
اما دیگه کار آرش بیچاره از کار گذشته بود...اسیر ...دربند....عاشق....ذلیل...بیچاره..
▧ تصویر در دسترس نیست
خلاصه اگر شیرین بهش می گفت بمیر آرش عاشق پیشه ی ما می مرد...
▧ تصویر در دسترس نیست
[center]قسمت دوم داستان
خب دوستای گلم آرش و شیرین روزهای خیلی خوب و عشقولانه ای داشتن.بنده خدا مادر آرشم وقتی دید پسرش با شیرین حال می کنه دست از حرص خوردن برداشت وسعی کرد با خوشحالی پسرش خوشحال باشه
و هفته ای یکبار با دوستاش دور هم جمع می شدن
اونروز قرار بود یکی از دوستاشون به اسم آرش 52 که تازه از سفر برگشته بود به دیدنشون بیاد.آرش 52 با آرشِ شیرین گرم صحبت شدند.
شیرین هم یکی از عروسکاشو که خیلی دوس داشت به دوست دختر آرش52 نشون داد
و گفت بس که اینو دوسش دارم آرشم حسودی می کنه ولی به روم نمی آره.
بس که آرشم ماهه ..
شیرین : من درو باز می کنم ..این بچه مثبته ...
پشت سرش ارزو خانوم اومد و سلام کرد و در حالیکه نفس نفس می زد به شیرین گفت : یه لیوان آب لطفا...
بله دوستان! امین جدیدا به طرز باور نکردنی مدام در حال دویدنه
شیرین که از دست امین عصبانی شده بود شمشیرشو برداشت و رفت بالا سر امین و گفت : بچه بیا پایین ببینم چتـــــــــــــــــــــــه؟
تا اینکه دوباره صدای در اومد...
همین موقع بود که صدای زنگ تلفن اومد..آرش52 بود ..به آرش گفت : آرش جان فقط یادت باشه این معجون رو یک دفعه سر نکشی ها..این برای یک ماهه...
خلاصه وقت خواب شد...شیرین با آرش گفت : این چی بود خوردی؟ چه بویی م یده...بذار دهنتو خوب تمیز کنم
و رفت رو قسمت خودش خوابید و نوار قرمز وسط تخت رو صاف و صوف کرد تا آرش خوب ببیندش...
آرشم که احساس عجیبی داشت
10 دقیقه که خوابیدن یک دفعه آرش هراسون از جاش بلند شد و .......
ادامه دارد.....
بله دوستان خوبم..اون شب آرش حالش بد شد و راهی بیمارستان شدند.شیرین که خیلی دست و پاشو گم کرده بود تا رسیدند بیمارستان ، شروع کرد به گریه کردن ..که آرشمو نجات بدید...تو رو خدا...من آرشمو از شما می خوام
دکترا آرشو معاینه کردند و یه آمپول آرامبخش بهش زدند و شیرینو فرستادند دنبال دارو برای آرش.
یه خانوم پرستار هم قرار شد از آرش مراقبت کنه
اما معلوم نبود برای آرش چه اتفاقی افتاده بود ..دوباره همون جوری شد و با هر دستی که خانوم پرستار به سرش می کشید ...یه جورایی میشد
توی همین لحظه شیرین از راه رسید و با صحنه ی بدی مواجه شد ....
تموم دنیا رو سرش خراب شد..
آرشو بلند کرد و گفت : عجب روزگاری شده ها...یه لحظه شوورتو ول کنی قاپیدنش
و بعد از اونجا دور شد.
از اون روز شیرین دیگه همش چار چشمی مواظب آرش بود..هرجا می خواست بره اونو با خودش می برد.جاهایی هم که ورود آقایون ممنون بود میخ کوبش می کرد به دیوار
از اون روز شیرین اون نوار قرمز تخت رو هم برداشت...تا آرش دیگه تا مرز سنکوپ پیش نره و گذرش به بیمارستان با اون پرستارای عتیقه ش نیفته
ادامه دارد....
9 ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه بعد:
بله دوستان! اون صحنه جلافت بار آرش و خانوم پرستار همان
امروز روز مهمی توی زندگی عشقولانه آرش و شیرینه .این آرشه که با یه دسته گل توی بیمارستان منتظره تا شیرین براش یه فندق خوشجل و موشجل به دنیا بیاره
آرش ساعتها پشت در ایستاد و هر بار خانوم پرستار در رو باز می کرد و می گفت : این یکی دختره...
این یکی پسره
ای بابا یه دخمل دیگه...
آرش هم سعی می کرد خونسردیشو حفظ کنه و خودشو برای این قضیه آماده کنه..
بله دوستان ! اونروز شیرین هوارتا بچه ی جور واجور و خوشگل موشگل تحویل آقا آرش داد
واما یکسال بعد :
گرچه که مامان آرش و مامان شیرین ، خاله ی آرشو خاله ی شیرین ، عمه خانوم بزرگه و عمه کوچیکه با دخترشون ، دختر خاله جان و عروس گلشون ، همه و همه دست به دست هم دادن تا اون هوارتا بچه ی شیرین و آرش رو از آب و گل در بیارن..اما با هم یه سری بزنیم به خونه آرش و شیرین ...
شیرین: وای چی شده؟ ! آرش! بیا اینو ببر از اینجا !
شیرین: وای بلند شو چیکار م یکنی بچه ! آرش! بیا اینو ببر از اینجا !
ووروجک : ولم تون مامانی ! دالم چت می تونم
شیرین: وای بلند شو چیکار می کنی بچه ! آرش! بیا اینو ببر از اینجا !
شیطونک : ولم تون مامانی ! دالم میخ می توبم
شیرین: وای لباست کو بچه ! آرش! بیا اینو ببر از اینجا !
شیطونک : ولم تون مامانی ! دالم آبپاشی می تونم...
شیرین:وای چیکار می کنی بچه؟!! ....داری کتاب می خونی؟ آرش ! بیا اینو ببر از اینجا
شیطونک : ولم تون مامانی ! قاطی تلدی...من ته کال بد نمی تونم..تتاب می خونم...
شیرین: وای بازم مرکبارو دم دست گذاشتی آرش !بیا اینو ببر از اینجا !
شیرین: آرش ! این بچه نره توی کوچه !در حیاتو ببند !
شیرین: آرش ! این چیز میزا رو باز گذاشتی دم دست؟
نی نی : دالم باسی می تونم... مگه چیه مامان شیلین! خیلی هم خوشمله
▧ تصویر در دسترس نیست[/quote]
شیرین:باز کجا می خوای بری؟ دختر همسایه رو گاز نگیریا.... آرش! بیا اینو بگیر! بازم می خواد بره گوشت دختر مردمو بکنه
نی نی : می خام بلم باسی تونم
شیرین:اینقدر شوکولات نخور بچه!.... آرش! بیا اینو بگیر!
نی نی : دوس دالم..دوس دالم
شیرین:باز رفتی گلای باغچه رو چیدی بچه!.... آرش! بیا اینو بگیر!
نی نی : مامان ! بلیم بلام خواستگالی
شیرین:باز رفتی با دختر همسایه !.... آرش! تا دکتر نشده بیا اینو بگیر!
نی نی : من دکتولم تو ملیس
این بود عاقبت معجون خوری آرش ...
ولی در عوض آرش و شیرین برا خودشون قبیله ای دست و پا کرده بودند...و سالیان سال به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند...
gilas
يك روز دختري ديد كه زورو بسرعت باد دارد براي انجام ماموريتي خطير ميدود ▧ تصویر در دسترس نیست
دختر دستاي خود را رو اسمان گرفته گفت خدايا همسري مثل زورو نصيبم كن
▧ تصویر در دسترس نیست
زورو هم كه گوشاي تيزي داشت اين دعاي دخترك را شنيد لباسهايش را در آورده بسوي او رفت ▧ تصویر در دسترس نیست
دختر ديد كه بابا اين پسره هم چيز بدي نيست حالا كو تا خدا زورو بفرسته ، پس بهتره همينو تورش كنم ▧ تصویر در دسترس نیست
بعد دختره گفت حالا بذار ببينم اين پسره چند مرده حلاجه و به بهانه تقديم كردن گل شروع به واررسي پسره كرد ▧ تصویر در دسترس نیست
زرور هم كه فكر اينجاشو نكرده بود پا گذاشت به فرار ، د بدو ▧ تصویر در دسترس نیست
دختره هم كه ديده بود بابا اين پسره چيزي تو چنته نداره عصباني شد ▧ تصویر در دسترس نیست
ولي خيلي زود به اشتباه خود پي برد و فهميد كه اي دل غافل ، چند روز پيش روز جهاني معلولين بوده نبايد دل پسره رو ميشكوند ▧ تصویر در دسترس نیست
القصه ، دختره شروع كرد به تقويت پسره و
▧ تصویر در دسترس نیست
گفت شايد بتونه مداواش كنه ▧ تصویر در دسترس نیست
از قضاي روزگار دوا درمون دختره رو زورو اثر كرد
ديگه باقي ماجرا رو هم خودتون بهتر از من مي دونين
▧ تصویر در دسترس نیست
gilas
یکی بود یکی نبود.....................................
................
..............
...................................
............
بالا امدیم دوغ بود پایین امدیم ماست بود
قصه ما معولم نبو د چی بود
gilas
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد عروسی میکنن میرن سر خونه و زندگی خودشون
▧ تصویر در دسترس نیست
اولین صبحی که بعد عروسی آرش از خواب بیدار میشه میبینه خیلی گرسنشه این شیرین هم خوابیده صبحونه آماده نکرده
▧ تصویر در دسترس نیست
برای بار اول میگه شیرین جونم پاشو تا برم نون بخرم صبحونه رو آماده کن ولی شیرین انگار نه انگار
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش بیچاره که دیگه داشت خفه میشد گفت غلط کردم بدون صبحانه رفت سرکار
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین دید اینطوری نمیشه باید حال این آرش بگیره وقتی اومد خونه بهش گفت زود تند سریع باید تمام خونه رو تمیز کنی
▧ تصویر در دسترس نیست
و این قضیه ماه ها طول کشید که آرش دیگه اینطوری شده بود
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش کار میکرد این شیرین هی با عروسکاش بازی میکرد و استراحت میکرد
▧ تصویر در دسترس نیست
یک روز جمعه صبح آرش قایمکی میره بیرون میره پیش باباش شروع میکنه به گریه زاری
▧ تصویر در دسترس نیست
باباش کلی آرش دلداری داد
صبح روز بعد شیرین پاشوده بود برا آرش صبحونه حاضر کرده بود آرش که همکنون در تعجب بود صبحونه رو خورد
▧ تصویر در دسترس نیست
و همین طور داشت محبیت میکرد یهو به فکرش رسید کاری کنه شیرین
▧ تصویر در دسترس نیست
داشت گشت میزد که یه هو این گل دید و دوباره قاطی کرد
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش گرفت کولشو به سمت خوهه ننه شوهرش کلی دعوا شد بعد شیرین دید اشتباه کرده اون گل برا اون بوده
▧ تصویر در دسترس نیست
gilas
▧ تصویر در دسترس نیست
پخمه همیشه گریان و نالان بود!
▧ 4 تصویر این بخش در دسترس نیستاین قضیه ادامه داشت تا اینکه آرش (یکی از مسخره کنندگان) سرش به سنگ میخوره و دست از مسخره کردن ِ پخمه برمی داره
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش در اندیشه چاره ای برای نجات پخمه بر میاد
▧ تصویر در دسترس نیست
یادش میاد که انسانی وارسته و با درایت به نام بچه مثبت (درود خدا بر او باد) در ناکجا آباد هست! پیش خودش میگه شاید اون بتونه به پخمه کمک کنه!
آرش میره پیش پخمه و میگه پخمه جون منو ببخش!
▧ 3 تصویر این بخش در دسترس نیستپخمه از خوشحالی در پوست خودش نمگنجید! گفت به شرطی میبخشمت که هر چی داری بدی به من! اصلاً بذار ببینم چی داری؟؟؟
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش میگه بازم هست!
▧ تصویر در دسترس نیست
اگه دوست داری همه رو برای خودت بردار! پخمۀ پررو همه رو برمیداره و آرش رو میبخشه!
▧ تصویر در دسترس نیست
اشک تو چشای آرش جمع میشه! پخمه اشکهای آرش رو پاک میکنه میگه گریه نکن عزیزم
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستبعد...(این قسمت داستان بدون شرح است)
▧ 5 تصویر این بخش در دسترس نیستخلاصه پس از آشتی کردن، آرش در مورد بچه مثبت با پخمه صحبت میکنه! و آرش و پخمه تصمیم میگیرند پیش بچه مثبت برن! اما مسیر خیلی طولانی بود!
▧ 4 تصویر این بخش در دسترس نیستبعد از طی مسافتی طولانی به بچه مثبت میرسند!
بچه مثبت میگه بامن چیکار دارید؟
آرش داستانهایی از دست و پا چلفتگی پخمه برای بچه مثبت تعریف میکنه و میگه ای عالم فرزانه مارا راهنمایی بفرما! بچه مثبت با یک نگاه به پخمه میفهمه که امیدی به بهبودش نیست اما آینده ای درخشان در چشمان آرش مشاهده میکنه! رو به پخمه و آرش میکنه و میگه: شما میتوانید با همکاری هم کمیته رفع بحران تشکیل بدید!!! و به این ترتیب محبوب مردم شوید! آرش پرسید: ای خردمند ِ فرزانه، چه بحرانی؟!!! بچه مثبت گفت: بحران کمبود شوهر
سپس توضیحاتی در مورد چگونگی رفع این بحران به آرش و پخمه داد و آنهارا از خطرات سر راه آگاه ساخت. به آرش گفت این زنان و دختران موجودات خطرناکی هستند و برای رفع بحران آنان باید خودت را از هر لحاظ آماده و مهیا کنی! پخمه هم باید در این راه تورا همراهی کند! سپس کتابی در مورد شناخت زنان، به آرش داد و با آنان خداحافظی کرد!
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش و پخمه به بوفیلند بازگشتند! آرش با خواندن کتاب موفق نشد شناختی از زنان پیدا کند.
▧ تصویر در دسترس نیست
اما او برای رفع بحران مصمم بود. لذا به کمک پخمه مراحل سخت و طاقت فرسایی را پشت سر گذاشت تا در مواجهه با زنان از هر لحاظ آمده باشد!
حفظ تعادل
▧ تصویر در دسترس نیست
رام کردن حیوانات
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستدویدن و فرار
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستتیر اندازی
▧ 3 تصویر این بخش در دسترس نیستخاموش کردن آتش
▧ 4 تصویر این بخش در دسترس نیستو...
گاهی هم خسته میشد و از زیر بار تمرینات سخت فرار میکرد اما پخمه اونو به تمرینات برمیگردوند
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستبعد از گذراندن همۀ مراحل، آرش در مسابقات المپیک شرکت کرد و مقامهای ارزشمندی برای سرزمین بوفیلند کسب نمود
▧ 11 تصویر این بخش در دسترس نیستحالا همه دختران ِ بوفیلند، یک دل نه صد دل، عاشق ِ آرش شده بودند و دیگه نوبت به این بود تا آرش با فداکاری خود بحران کمبود شوهر را حل کند!
(یک سال بعد...)
آرش سلطان بخشی از سرزمین بوفیلند شد و با فداکاری هر چه تمام تر 4 زن دائم و 40 زن صیغه برای خود اختیار کرد و بدین گونه تا آخرین لحظات عمر خود در جهت رفع بحران تلاش کرد و نام پخمه و آرش فداکار برای همیشه در اذهان زنده ماند!
شش سال پیش در بوفیلند، آرشی بود قصر و حرم و حرمسرا
از مال دنیا اون چیزی کم نداشت! 4 تا زن ِ عقدی و 40 صیغه داشت!
قصه ما به سر رسید پخمه هم به آرزوش رسید
بالارفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود! قصه ما دروغ بود
gilas
gilas
یکی بود یکی نبود یه شیرین خانوم و اقا ارش بود که تاز با هم دوست شده بودن داشتن با هم میرفتن بازی کنن
▧ تصویر در دسترس نیست
.
اما
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین کوچولو یه دوست دیگه پیدا میکنه و داره با هاپو کوجولو بازی میکنه
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش هم که ناراحت میشه دست به خودزنی میزنهو سر کله اش رو داغون میکنه
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستشیرین که ارش رو این جوری میبنه میترسه و میزنه زیر گریه و میبردش پیش خانوم دکتر
▧ تصویر در دسترس نیست
و دوباره با راش بازی رو شروع میکنن
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین تو کتابا دنبال حرفای قشنگ قشنگ واسه ارش میگرده
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش هم داره فک میکنه تو نامش چی بنویسه
▧ تصویر در دسترس نیست
و تمام سر و صورتش رو کثیف میکنه...
ارش تصمیم میگیره واسه شیرین شکلات ببره
▧ تصویر در دسترس نیست
اما قبل از اینکه تصمیمشو عملی کنه پشیمون میشه و همه ی شکلاتا رو تنهایی میخوره
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد فک کرد چه جوری شیرین جونشو خوشحال کنه
▧ تصویر در دسترس نیست
اول فکر کرد کتاب قصه هاشو واسه شیرین ببره و با هم نگاه کنن
▧ تصویر در دسترس نیست
بعدش با خودش فکر کرد که شیرین اویزونش میکنه
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
و این طور شد که شیرین ارش ک وچولوی ما با هم دوست شدن و هم دیگه رو دوست داشتن
▧ تصویر در دسترس نیست
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...
gilas
روزی روزگاری در زمینی سبز و زیبا که اطراف آن را کوه های به آسمان قد کشیده پر کرده بود در آن منطقه خانه ای وجود داشت که همه منتظر به دنیا آمدن فرشته ای بودن در آن خانه کوچک زندگی رنگ دگر داشت غم در آن خانه جایی نداشت و شادی جایش خانه داشت
ضجه های مادر سکوت خانه رو چنان شکسته بود که همسایه ها هم باخبر شده بودن که قرار است فرشته ای کوچک به دنیا بیایید. .همسر عزیزم تحمل کن تا فرشته کوچکمون به دنیا بیاد و به زندگی مون رنگ بده .پدر دست های خود را به صورت همسر میزد و با دستمال عرق پیشانی همسر را پاک میکرد و بوسه به چهره زیبایش میزد.تحمل کن عزیزم تحمل کن تحمل
مادر توان حرف زدن نداشت
الان دیگه میرسن مهناز خانوم رفته دنبال قابله
تق تق تق تق محمد آقا در را باز کنید من هستم مهناز خانوم .الان میایم همسرم بگذار درب را باز کنم .
پدر آرام درب را باز کرد مهناز خانوم چه شد آوری قابله رو
بله محمد آقا
محمد آقا به قالبه سلام کرد و گفت تو اتاق سمت چپ هستند لطفه هرچه سریع تر برید پیشش خیلی درد داره زیر چشمی نگاهی به چهره قابله می اندازه و زنی رو می ببینه با اون که کم سن به نظر میاد ولی چهره ای با تجربه داره
مهناز خانوم و قابله رو به سمت اتاق هدایت می کنه . محمد آقا لطفان برید بیرون از اینجا ،از اینجا به بعد رو دیگه به ما بسپارید خیالتون راحت مستی خانوم تو کارشون وارد هستند بچه من هم ایشون به دنیا آوردن .محمد با نگاهی نگران و پر از استرس اتاق رو ترک می کنه و پشت در میشینه و از خدا
همون موقع که درحال دعا کردن بود چشمش به نقاشی که روی دیوار کشیده شده بود و یادگاری که از پدرش بود خیره گشت
عکسی که از دلیر مرد ایران زمین بود عکسی که نشان اقتدار ایرانیان بود مردی که کمان در دست برقله کوه دماوند ایستاده بود .پایین نقاشی شعر ی نوشته شده بود شعری که نمی شد گفت شعر هست
آرشم آرش ایران زمین
ندارم هراسی ز مردان آن سرزمین
چو عاشقم عاشق ایران زمین
می گذارم تیر در کمانم
میکشم زه آن را با جانم
تا دهم پایان به زندگی آن دیوان
محمد همین طور که داشت به عکس و متن پایین عکس نگاه می کرد گفت » خدا یا اگر فرشته کوچیکم سالم به دنیال بیاد و همسرم سالم باشه اسم فرزندم را آرش خواهم گذاشت همان هنگام که داشت با خدای خود صحبت می کرد صدای کودکی راشنید که تمام وجودش را از استرس و نگرانی خالی کرد
هر بار که گریه های آرش به گوش پدر می رسید درون پدر را شاد وشاد تر می کرد
خدا یا سپاس برای این که آرش و همسرم رو بهم سالم برگردوندی
در اتاق باز شد و مهناز خانوم خارج شد محمد آقا بفرمایید اینم فرشته کوچیک شما کودکی زیبا که در پتویی کوچک پیچیده شده بود
صورتی قرمز زنگ داشت و موهای پرپشت مثل عروسک به خواب رفته بود و صدایی ازش در نمی اومد
مهناز خانوم حال همسرم چطوره >؟ حالش خوبه داره استراحت می کنه محمد آقا
نمی دونم چطور لطف شما رو جبران کنم مهناز خانوم خیلی سپاس گذارم
محمد آقا پرستو خانوم مثل خواهر خودمه اگر ما به همدیگه کمک نکنیم پس به چه دردی می خوریم
من برم قابله رو تا منزلش کمک کنم تاوسایلش رو ببره و برگردم
مهناز خانوم چقدر باید به مستی خانوم تقدیم کنیم برای کاری که انجام داده ؟
معمولان مستی خانوم برای کاری که انجام میدن نرخی اعلام نمی کنند ولی الان اومدن بیرون خودتون باهاشون صحبت کنید
این طوری فکر کنم بهتره محمد آقا
باشه مهناز خانوم
(نمی دونم آیا به این نکته توجه کردید یا نه گریه ها ی بچه ها روز اول بدنیا اومدنشون با روز های دیگه فرق داره شاید یک نوع پیام هست که ورود خودشون رو به ما اعلام می کنند )
چند روز گذشت و آرش کوچولو در حال بزرگ شدن بود
پرستو نگاه کن به آرش کوچولو چقدر چشمای قشنگی داره
چند روز بعد محمد در کاری که داشت به موفقیت بزرگی رسید و به سمت مدیر عاملی شرکت انتخاب شد
فردای آن روز محمد برای یافتن خانه به تمام بنگاه های که اطراف شرکت بود سر زد و تونست خونه ای زیبا و مجهز پیدا کنه و آنجا رو با وامی که از شرکت گرفته بود بخره
درب خانه رو باز کرد و دید که آرش کوچولو در بغل مادر در حال شیر خوردن هست .
اومدی عزیزم
چیکار کردی ؟
سلام تونستم یدونه خونه پیدا کنم و بعد بخرمش و ظرف یکی دو روز آینده به اونجا نقل مکان می کنیم
خوب برام بگو ببینم چطور خونه ای هست ؟
درب خونه به رنگ سبزه و با نمایی کوچه هم رنگه آخه تو کوچه پر از درخت های سرو
در رو که باز می کنی بوی گل ها با درخت های گیلاس ترکیب شده و به مشامت میرسه چنان قشنگه که فکر می کنی
داخل خونه هم که واقعا در حد خودش خیلی زیباست در را که باز می کنی فضایی خواهی دید که تا به حال ندیده ای
فکر کنم کافی باشه این توضیحاتم برات عزیزم
جمعه همان هفته محمد به همراه پرستو و آرش کوچولو بعد از خدا حافظی از مهناز خانوم و همسایه ها به سمت خانه جدید به راه افتادن
چند ماه گذشت و آرش کوچولو بزرگ و بزرگ تر شد و شروع به چهار دست و پا رفتن کرد و چندین ماه دیگه گذشت و آرش کم کم داشت روی پایی خود راه میرفت .شروع به حرف زدن می کرد .اّبّ بّ بّ مّ مِ
چند سال گذشت و آرش ما الان 4 ساله شده و برای خودش گل پسری
داستان قصه ما از این جا شروع میشه که آرش کوچولوی ما برای خودش زلزله ای شده و دیگه کسی جلو دارش نیست و مادر فقط باید مراقبش باشه که دست به گند کاری جدید نزنه
صبح روز دوشنبه بود پدر رفته بود و مامان هم در خواب ناز به سر می برد من هم دیگه نمی نونستم جلوی خودم رو بگیرم و داشتم خراب کاری می کردم سریع دویدم تا برسم به دستشویی ولی زمان تنگ بود و فشاری که به من وارد می شد بی حد بود و نمیشه گفت به قول دوستم تنگش گرفته بود منم تنگم گرفته بود
تا اومدم خودم رو به سرویس وی آی پی برسونم دیگه نشد همون جان شولتم رو کشیدم پایین و توی گلدون خونمون خودم رو راحت کردم
هی بابا بهم میگفت اخ قربونت برم پسرم برای خودش مردی شده منم که هنوز کوچمولو بودم نمی فهمیدم مرد شدن چیه داستان چیه به خودم افتخار می کردم و خراب کاری هایی که میکردم رو به حساب مرد شدنم می گذاشتم هیچ موقع یاد ندارم که شلوار پام کرده باشم به غیر از آبیاری گلدون خونمون همش کون لخت تو خونه می چرخیدم
همیشه دوست داشتم به مادرم و بابا م کمک کنم و اون ها هم همش منو به این امر خطیر تشویق می کردن و هی می گفتند آدم خوب باید همیشه به هم نوع خودش کمک کنه و منم انقدر آیکیوم بالا بود و حرف های اون هارو رو هوا می قاپیدم روزی داشت بابام با ماشینش ور میرفت و منم که همیشه تو حیاط خونه با همون وضعیت همیشه گی در حال چرخ زدن بودم و یاد گفته های پدرم افتادم
انسان ها باید به هم کمک کنند رفتم کنار ماشین و بابام گفت آرش عزیزم برو کنار پسرم خطر ناکه منم که کله خر بودم و زلزله و فضول موندم اونجا کنار ماشین نشستم تا ببینم بابام مشغول چه کاری هست در کنار ماشین چکشی بود که پدرم با اون هی ضرباتی رو به ماشین وارد می کرد تا ماشین رو مثلان به قول خودش درست کنه ولی همش هم خراب کاری میکرد من که می دونستم
داشتم با چکش ور میرفتم که حس کنج کاویم گل کرد ببینم وقتی که چکش با شوشولم برخورد کنه چه افتاقی میوفته
پدرم هم که سرش تو موتور بود با صدای گریه من از جا پرید و سرش به درب موتور خورد و اونم آهی سر دارد ولی باز سریع پرید پیش من و گفت چی شده پسرم منم که زبونم بند اومده بود
بابام هم میگفت گفتم
یه شب مثل شب های گذشته که چیزم میگره برم دستشویی چون بچه بودم و پسر خوب
دیدم اتاق تاریکه منم که دستم به کلید نمیرسید
و آسمون خونه تاریک بود روشن شد مامان با صدای من از خواب پریده بود سریع خودش رو به دستشویی رسونده بود اومد بغلم کرد و گفت ای شیطون بلا این کارا چیه می کنی
روز چهارشنبه مهر ماه بود که با مادرم رفته بودیم یه سری گل جدید خریده بود که خونه رو باهاشون تزئین کنه .
لطفان گلها رو اون جا کنار دیوار بگذارید و اون گلدون رو بببرید بزارید اون قسمت دیوار تا جاشون رو مرتب کنم بعد خودمون جابجا می کنیم هی آقا منو نیگاه می کرد و می خندید
رفتم کنار گلدون ها تا بهشون آب بدم
بعد از ظهر که پدرم اومد خونه یک کتاب بزرگ دستش گرفته بود منم سریع بدیو بدیو کردم
باشه بابایی
نشستم مات و مبهوت در حال تماشی
مامان و بابام بالایی سرم همش می خندیدن انقدر خندیدن
یکمی بزرگ تر شدم تازه فهمیدم پدرم چی می گفته بهم اون موقع
جمعه بود هوا هم بهاری منم که عاشق ولو شدن تو حیاط خونه رو داشتم رفتم تو حیاط جای همیشگی نشستم و یدونه پستونک انداختم کنج لبم و هی خوردم هی خوردم تا دیدم پوستش کنده شده و قورتش دادم
سال بعد یعنی در 5 سالگیم پدر م هی بهم تیکه های پسمل گلم چقدر
اتاقم خیلی قشنگ بود هیچ اتاقی رو ندیده بودم که انقدر قشنگ رنگ آمیزی شده باشه تختم رنگ قرمز با زرد مخلوط بود
مامان من دیگه می خوام پسمل خوبی بشم دیگه انقدر شکول ( همون شلوغه) نکنم
آفرین پسر مامان
بلیم بلیم
در کتاب ها آمده است
gilas
دربهمن ماه چوقوز دوقوز در خانواده ای اصیل در بیمارستان وصیل
وقتی که مادر وپدرم من رو برای اولین بار در بیمارستان دیدن اشک در چشمانشون جمع شد
زمانی که من بدنیا اومدم برف سنگینی در حال باریدن بود
چند وقت گذشت و شیرین به سرعت در حال رشد بود از بس شکمو بود
چند سال گذشت و شیرین بزرگ و بزرگ تر ، تپل و تپل تر
تا چهار سالگی حرف زدن هم بلد نبودم و حتا نمی تونستم روی پاهام راه برم
چهار دست وپا داشتم تو آشپز خونه راه میرفتم برای خودم که چکش رو زیر میز دیدم ، استکان ها رو دیدم که مادرم گذاشه تو سبد روی زمین نگو استکان ها برای مریم خانوم بود که بهش مامان مریم می گفت
این اولین شاهکاری بود که تا به حالا بهش دست زده بودم تو اون سن
در 5 سالگی از اون شیطونک های بچگی دست برداشتم برای خودم آقایی شدم تمام عیار ولی شکموووووو
وارد دانشگاه شدم در رشته ای که می خواستم قبول شدم
همیشه حرکاتش رو زیر نظر داشتم تا رگ خوابش بیاد دستم وقتی که تو دانشگاه روی صندلی می نشست منم درست یا روبه روش یا چند تا صندلی اون ورتر خودم رو مشغول نشون می دادم تا شک نکنه و زیر چشمی نگاش می کردم
با هم همکلاس بودیدم انقدر ازش خوشم اومده بود
سلام
یکمی من من کرد و گفت سلام
می تونم بشینم کنارتون
نه نمیشه این همه جا برید اونجا بشینید
منم که بچه پرو همون جا نشستم
اونم اومد که بلند بشه بره دستش رو گرفتم گفتم بشین حرف دارم باهات
گفت من باهات حرف ندارم بلند شد از پیشم رفت
این اولین باری بود که دختری دست منو پس زده بود و منم حسابی ناراحت و دل سرد شده بودم از دوستی با شیرین، برای این که ماجرای امروز رو فراموش کنم و خودم رو آروم کنم یادم اومده بود که از آخرین سفری که به شیراز داشتم امین که فامیل مادرم میشه بهم یدونه بطری شراب داده بود . رفتم درب یخچال رو باز کردم شیشه رو برداشتم .با دودستم گرفتم و شیشه شراب شیراز رو رفتم بالا
هفته بعداستاد درس ریاضی مون نیومد ولی بجاش استاد محسن اومد و کمی بهمون درس داد وبعد کلاس ریاضی رو خیلی زود تعطیل کرد همه از کلاس رفتن بیرون من که از اول کلاس در فکر بودم با اون که همه کلاس رو ترک کرده بودن ولی من هنوز در فکر بودم تا این که دیدم
شیرین اومد بالا سرم وگفت
من که متوجه حرف ها و حضور شیرین نشده بودم یک دفعه دیدم یکی داره منو نگاه می کنه با چشم های بزرگش خیره شده
هی میگه حالت خوبه
از اون روز به بعد من و شیرین مثل دوتا دوست صمیمی بودیم
هر موقع که بهش زنگ میزدم که باهاش صحبت کنم می گفت دارم درس می خونم
منم همش دنبال یک فرصت بودم که خودم رو از اینی که هست بهش نزدیک تر کنم
ولی هر کلکی که سوار می کردم جور نمی شد
ولی بالاخره موفق شدم
سر راه به گل فروشی که در نزدیکی خونشون بود رفتم و یدونه گل زیبایی سپید گرفتم
زنگ خونه رو زدم و دیدم شیرین اومد در خونه و در رو باز کرد
تقدیم به شیرین خانوم. شیرین هم که زوق زده شده بود گفت برای منه این گل قشنگ
آره برای شما گرفتم گل رو ازم گرفت و منو در آغوش کشید
بسه بسه دیگه انقدر خودمونی نشو
وقتی که وارد خونشون شدم دو ساعت هنگ بودم
یدونه عروسک روی زمین بود
آهان فهمیدم دوسته چه اسم باحالی داره
یدونه عروسک دیگه هم بود که روی میز گذاشته بود یدونه گوسپند بود
gilas
گفت گوسپنده گفتم إگوسپنده
ا ز کی هدیه گرفتی اینو از کوروش هدیه گرفتم
یکی از دوست های خجالتی منه
آره خیلی خنگه
تا ساعت پنج بعد از ظهر داشتم بهش ریاضی درس یاد می دادم انقدر باهوش بود
همه چی داشت خوب پیش می رفت و من کم کم داشتم خودم رو تو دل شیرین جا می کردم
که باید برای نجات دختر پادشاه
اون اتفاقی که نباد می افتاد افتاد منم سریع کشیدم بالا ولی کار از کار گذشته بود آبروی من رفته بود سالن قرق در خنده بود
منم آرش با شورت دل کش
دیگه بعد از اون ماجرا با هیچ کس
ولی یک باره چشمم
آره شیرین دوست صمیمی خواهر من بود
چشمانم از حدقه زده بود
خواهرم سریع پرید تو حرفم نگذاشت ادامه بدم
این شیرین دوستمه
آهان پس که این طور
پس اون شیرینی که چشمتو رو گرفته بود
من برم خیلی خسته هستم استراحت کنم
اون روز بعد از مدتی بهترین دوستم رو دیدم ولی این دیدن برام بهترین لحظه زندگیم رو رقم زد
اون روز با گیلاس داشتم در مورد پسری صحبت می کردم که اون اتفاق براش پیش اومده بود تو سالن تئاتر و گیلاس هم حسابی قهقههههههههههه میزد
روز سه شنبه با ماشین که تازه خریده بودم تصادف کردم
چیزی نیست آقا آرش
هر روز با هاش پشت کامپیوتر صحبت می کردم
یک روز براش هدیه ای گرفتم و رفتم پیشش از هدیه ای که بهش دادم خیلی خوشحال شد
دیگه تصمیم خودم رو گرفتم و رفتم پیش مامان و بابام گریه کردم و گفتم زن می خوام من زن می خوام
بابام می گفت بچه هنوز دهنت بوی شیر خشک میده
آره زن می خوام مگه چیه شما چرا دارید
یکبار که داشتم باهاش صحبت می کردم بهش پیشنهاد دادم که همسرم بشه ولی برام ناز خرکی می اومد و خودش رو لوس می کرد فکر می کرد اگر من باهاش ازدواج نکنم یکی دیگه میاد سراغش و اون رو سوار الاغ آرزوهاش می کنه با خودش میبره به سرزمین رویایش ولی مطمئن بودم که جوابش به من بله هست
اما قبل از این که بریم برای خواستگاری به آبجیم گفته بودم که نظر قطعی رو ازش بگیره در مورد خواستگاری من
وقتی که جلوی خانوادش بعله قطعی رو بهمون داد
انگشتری به رسم نامزدی بهش دادم
بیشتر برای شیرین خوش میگذشت چون پدر جیبم رو در می آورد همش درحال خوردن بود
چند وقت گذشت بعد از اون ماجرا ما با هم عروسی کردیم
شب ها که به یک نوع درد سر داشتم
روی تخت می خوام بخوام که ممنوع شده برام
صبح هم که میگم بلند شو برام صبحانه درست کن میگه آرش
می خوام
غذا هم که خبری نیست جیره بندی شده برام یکمی میریزه تو حلقم میگه بسته
ورزش کردن هم زوری شده یک بار دست زد به شکمم
دیگه چی بگم
هر وقت هم که قصد خرید داشته باشه و من هم کار داشته باشم و نتونم همراهش برم بیرون به زور منو میندازه رو کولش میبره تا جیبمون رو پاره نکنه و پدرش رو در نیاره که دست بر دار نیست (خدا یا زن گرفتم که راحت باشم هم دم جونم باشه نمی دونستم عزرائیل جیبم و جونم میشه )
و اگرم بیشتر اصرار کنم آویزون می کنه
براش یدونه گل گرفتم
دیگه برام هیچی نمونده بود
درست زمانی که همه چی داشت
رفتیم پیش دکتر و اون هم برای شیرین آزمایش نوشت
تقریبان زمانش رسیده بود
بچه مون به دنیا اومد
اینم کوروش فسقلی ما همش فکر می کنه اونجا خبریه
صدای چی بود شیرین
رو انداز میز رو کشیده پایین وگلدون رو انداخته رو زمین
میگه بابا آلش میگم جان بابا آلش منو نیگاه
اینم چند نمونه شیطونی های فسقلی ما به روایت تصاویر که منو به یاد شیطونی های خودم در دوران کودکی می اندازه
اینم داستان زندگی من
عزیزم شیرین برام چای میاری گلوم خشک شده
من گرفتارم
صبحهانه که نمی دی حداقل برام چای بریز بیار
نه عزیزم فهمیدم
تقدیم به آنان که به امید پیدا کردن
نتیجه گیری :»»که پیش گویی های رمال ها و حمال ها ی
نویسند: کوروش فسقلی
تایپست: کوروش فسقلی
طراح و گرافیست : کوروش فسقلی
شعرو آهنگ: کوروش فسقلی
تاریخ اتمام داستان :1390/9/24
ساعت10:34 دقیقه شب
آخرین ادیت و طراحی و تایپ:1390/9/29
ساعت 19:57 دقیقه سه شنبه
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین در لباس علوس
▧ تصویر در دسترس نیست
نخبه
یعنی برنده کی میتونه باشه
دست همه شرکت کنندگان و داستان نویسان هم درد نکنه
Life Dream
ژنرال
gilas
هیچی امروز کلی اجداد مرحوم رو زیارت کردم
mz56mz
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→