ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
**بشتابید بشتابید رای گیری مسابقه داستان نویسی**
gilas
1. هر کاربر میتواند به یک داستان رای بدهد .
2. کاربر به داستان خود نمیتواند رای دهد .
3. در صورتی که یک کاربر بیش از یک داستان نوشته باشد مجموع داستان های مورد رای گیری قرار می گیرد.
4. رای های خود را به صورت پیغام خصوصی برای نخبه ارسال کنید.
5. مهلت رای گیری 12 شب پنجشنبه 8 دی به وقت ایران میباشد .
قرار گرفتن داستان ها به ترتیب ارسال میباشد .
gilas
قال آلش: نويدونم بو خودااااااا...
قال آلش: نه تيلين بلاي تو آولده بودم بو خودا، ببتق تيلين، تيلييييييين...
gilas
یه روز که شیرین خیلی هوس مسافرت کرده بود تنها داراییش که ارش بود رو تو بقچه کرد یعنی خودشو بقچه کرد و گذاشت رو کولشو راهی شد
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد از یه مدت که ارش خستش کرده بود خواست بفرستتش اب خنک بخوره که یهو از دور یه سراب می بینه از تو سراب یه پارچ اب خنک و یه قیف در میاره که ابها حروم نشه و به خورد ارش میده
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد دیگه حال نداشته بقیه ی راهو برگرده ارشم م یگه الهی دورت بگردم اونهم میذارتش رو اون چرخ فیتنس و میگه بدیو بدیو..
▧ تصویر در دسترس نیست
که البته همه ی اینها از تو همون سرابه در میان
آخرسرم ارش که خسته شده بوده میگه خاک بر سرم با این زن گرفتنم
▧ تصویر در دسترس نیست
چند تا بود یکی نبود، که از این چند تا یه زوج خوشبخت به اسم آرش و شیرین بودن
یا وقتی ارش جرات میکرد اعتراض کنه و بگه اگه بچمون پسمل شد، عروسک بازی به دردش نمیخوره.. شیرینم میگفت راس میگی پس بیا ماشین بازی و باکشو با سوخت پر می کرد
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد میذاشت رو چرخ بدوه که با هم به جنگ ستارگان برن..
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد که آرش تو خیالش واقعا پیش ستاره شوور ذلیل میرفت شیرین به زور برش میگردوند.
.▧ تصویر در دسترس نیست
خلاصه اینقدر این آرش به شیرین خواهش و التماس می کرد که آخرش خارش گرفت.
.▧ تصویر در دسترس نیست
شیرینم بهش گفت که چارش اینه که محکم بزنی تو سرت تا شپشهات بریزن.
.▧ تصویر در دسترس نیست
ولی بازم فایده نداشت.. تا اینکه یه روز که شیرین با سگش مشغول بود ..
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش یواشکی میره پیش شیخ حکیم و ازش کمک میخواد اونهم بهش لباس زورو رو میده و میگه بتاز ای جوانک اونهم از همه جا بی خبر میتازد
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد میاد پیش حکیم و میگه اتفاقی نیفتاد حکیم هم میگه فکر می کنی!
و حکیم میگه اینه .. زن ذلیلی کو...تو گشاد کرده بود زورو که شدی مردونگیت برگشت ماتحت مبارک هم یه سایز تنگتر شد اینهم سندش..
یهو ارش بهش بر میخوره و تواناییهاشو به رخ شیخ میکشه
▧ تصویر در دسترس نیست
که ناگهان شیخ از اینهمه لارجی نعره زنان اول به ماشین لباسشویی و بعد به شبکه های تبلیغاتی پناه میبرد و می گوید نعوذ من شر شیرین که از پس و پیش لارجری و دلبری می کند
▧ تصویر در دسترس نیست
gilas
شیرین وارش وقتی بچه بودن میرفتن یک مهدکودک
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش ازهمون بچگی عاشق شیرین بود و می خواست وقتی بزرگ شد باشیرین ازدواج کنه
▧ تصویر در دسترس نیست
حاضر بود برای ازدواج با شیرین هر کاری بکنه
▧ تصویر در دسترس نیست
اما شیرین می خواست درس بخونه
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین به خواستگاری ارش جواب رد داد وارش ازعشق شیرین اینطوری بود
▧ تصویر در دسترس نیست
بعدش اینطوری شد
▧ تصویر در دسترس نیست
تا اینکه شیرین دلش برای ارش سوخت
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش برداشت وبرد
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد باهم علوسی شدن و رفتن دنبال زندگیشون
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش بعد ازدواج فهمید هی وای من چه اشتباهی کردم ازدواج کردم
▧ تصویر در دسترس نیست
gilas
گل می روید ز باغ ، گل می روید.
لازم به ذکر است که این این باغ فقط برا نخک گل می ده بقیه دست درازی نکنند که جیزه!!! (حالا ما می گیم برا کس دیگه ای گل نمی ده شما هم فکر کنید که نمی ده
▧ تصویر در دسترس نیست
و البته این باغ به مدرنترین شیوه آبیاری مجهزه که همچین گلهایی می ده!!!
▧ تصویر در دسترس نیست
gilas
تا این که توی یک روز بارونی و عشقولانه پسر قصه ی ما دختری رو دید که عروسکی به دست داشت و با عروسکش بازی می کرد.
▧ تصویر در دسترس نیست
با خودش فکر کرد این دختر خانوم خوشمل چرا داره عروسک بازی می کنه؟ چیز بهتری نیست که باهاش بازی کنه؟
خلاصه رفتو یواش یواش نزدیک دخترک شد ..
اسمشو پرسید..رسمشو پرسید...
دخترک گفت : من شیلینم..شیلین عسل...
و خلاصه دوستی اونها از اون روز بارونی شروع شد..
از فردای اون روز آرش شروع کرد به دلبری کردن و خالی بستن و .
که آره چه نشستی ..که من قهرمان زندگی تو ام..ایناهاش اینم سندم
▧ تصویر در دسترس نیست
روز بعد با یه کمون اومد و گفت این آرش کمان گیر که میگن فکر نکنی تو قصه هاست..اون دور دوراست..این منم ایناهاشم...
و ا زاونجا که شنیده بود دختر و پسر باید توی یه لحظه قبل از ازدواج همه جای همو ببینن ، اونروز عامدا روم سیاه
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین که مدهوش ابهت و شجاعت آرش شده بود یهو چشمش به جایی افتاد .اما تا اومد درست نگاه کنه آرش برای اینکه حس جاذبه رو توی شیرین بیشتر تحریک کنه شنل بلندشو کشید جلو و دست شیرینو گرفت و گفت حالا بریم با هم یه چیزی بخوریم
▧ تصویر در دسترس نیست
اونشب تا صبح شیرین خوابش نمی برد و از فکر آرش و اونچه که دیده بود بیرون نمی رفت
فردای اون روز شیرین یه شاخه گل از تو حیات باغچه چید و رفت سر قرار...همین که آرش م یخواست حرف بزنه..شیرین گفت: من دیروز کلیپسمو گم کردم بزار ببینم اینجا نیست؟
▧ تصویر در دسترس نیست
و بعد که مطمئن شد چیزی که دیده درست دیده شاخه گلو داد به آرش تا حواس آرش پرت شه.
▧ تصویر در دسترس نیست
فردای اونروز آرش با یه ترانه خوشگل به استقبال شیرین رفت.چون تا حالا کسیو پیدا نکرده بود که هر چی براش خالی ببنده تا این حد به حرفاش گوش کنه و باور کنه...ته دلشم به خودش می گفت این دیگه کیه بابا...
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین که دیگه تحمل این همه خوشبختی براش محال شده بود فکر کرد چیکار کنه چیکار نکنه که آرشش سیراب شه؟
اون شب همینجوری که داشت که کتاب عشقولانه می خوند فهمید که دوای دردش آب دهنشه برای اسیر کردن معشوق .
آخه بد جوری اسیر آرش و اونچه که دیده بود شده بود
▧ تصویر در دسترس نیست
فردای اونروز برای سر قرار نصف لیوان آب دهنی رو که از شب تا صبح آماده کرده بود با یه گالن آب قاطی کرد و با خودش برد.
آرش بهش گفت من دیشب حالم خوب نبود و از درد نتونستم بخوابم
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرینم فورا از فرصت استفاده کرد و گفت : هیچ چی نگو عزیزم برات یه معجون سحر آمیز آوردم که همه ی درد وبلاها رو ازت دور م یکنه.
و بعد تا تونست از اون معجون داد به آرش بیچاره..
▧ تصویر در دسترس نیست
آرشم که دیگه معده و مثانه ش پر شده بود طاقتش تموم شد و خرابی کرد تو قرار
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش گفت : ای دلم..شیرین دلم...
▧ تصویر در دسترس نیست
اما دیگه کار آرش بیچاره از کار گذشته بود...اسیر ...دربند....عاشق....ذلیل...بیچاره..
▧ تصویر در دسترس نیست
خلاصه اگر شیرین بهش می گفت بمیر آرش عاشق پیشه ی ما می مرد...
▧ تصویر در دسترس نیست
[center]قسمت دوم داستان
خب دوستای گلم آرش و شیرین روزهای خیلی خوب و عشقولانه ای داشتن.بنده خدا مادر آرشم وقتی دید پسرش با شیرین حال می کنه دست از حرص خوردن برداشت وسعی کرد با خوشحالی پسرش خوشحال باشه
و هفته ای یکبار با دوستاش دور هم جمع می شدن
اونروز قرار بود یکی از دوستاشون به اسم آرش 52 که تازه از سفر برگشته بود به دیدنشون بیاد.آرش 52 با آرشِ شیرین گرم صحبت شدند.
شیرین هم یکی از عروسکاشو که خیلی دوس داشت به دوست دختر آرش52 نشون داد
و گفت بس که اینو دوسش دارم آرشم حسودی می کنه ولی به روم نمی آره.
بس که آرشم ماهه ..
شیرین : من درو باز می کنم ..این بچه مثبته ...
پشت سرش ارزو خانوم اومد و سلام کرد و در حالیکه نفس نفس می زد به شیرین گفت : یه لیوان آب لطفا...
بله دوستان! امین جدیدا به طرز باور نکردنی مدام در حال دویدنه
شیرین که از دست امین عصبانی شده بود شمشیرشو برداشت و رفت بالا سر امین و گفت : بچه بیا پایین ببینم چتـــــــــــــــــــــــه؟
تا اینکه دوباره صدای در اومد...
همین موقع بود که صدای زنگ تلفن اومد..آرش52 بود ..به آرش گفت : آرش جان فقط یادت باشه این معجون رو یک دفعه سر نکشی ها..این برای یک ماهه...
خلاصه وقت خواب شد...شیرین با آرش گفت : این چی بود خوردی؟ چه بویی م یده...بذار دهنتو خوب تمیز کنم
و رفت رو قسمت خودش خوابید و نوار قرمز وسط تخت رو صاف و صوف کرد تا آرش خوب ببیندش...
آرشم که احساس عجیبی داشت
10 دقیقه که خوابیدن یک دفعه آرش هراسون از جاش بلند شد و .......
ادامه دارد.....
بله دوستان خوبم..اون شب آرش حالش بد شد و راهی بیمارستان شدند.شیرین که خیلی دست و پاشو گم کرده بود تا رسیدند بیمارستان ، شروع کرد به گریه کردن ..که آرشمو نجات بدید...تو رو خدا...من آرشمو از شما می خوام
دکترا آرشو معاینه کردند و یه آمپول آرامبخش بهش زدند و شیرینو فرستادند دنبال دارو برای آرش.
یه خانوم پرستار هم قرار شد از آرش مراقبت کنه
اما معلوم نبود برای آرش چه اتفاقی افتاده بود ..دوباره همون جوری شد و با هر دستی که خانوم پرستار به سرش می کشید ...یه جورایی میشد
توی همین لحظه شیرین از راه رسید و با صحنه ی بدی مواجه شد ....
تموم دنیا رو سرش خراب شد..
آرشو بلند کرد و گفت : عجب روزگاری شده ها...یه لحظه شوورتو ول کنی قاپیدنش
و بعد از اونجا دور شد.
از اون روز شیرین دیگه همش چار چشمی مواظب آرش بود..هرجا می خواست بره اونو با خودش می برد.جاهایی هم که ورود آقایون ممنون بود میخ کوبش می کرد به دیوار
از اون روز شیرین اون نوار قرمز تخت رو هم برداشت...تا آرش دیگه تا مرز سنکوپ پیش نره و گذرش به بیمارستان با اون پرستارای عتیقه ش نیفته
ادامه دارد....
9 ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه بعد:
بله دوستان! اون صحنه جلافت بار آرش و خانوم پرستار همان
امروز روز مهمی توی زندگی عشقولانه آرش و شیرینه .این آرشه که با یه دسته گل توی بیمارستان منتظره تا شیرین براش یه فندق خوشجل و موشجل به دنیا بیاره
آرش ساعتها پشت در ایستاد و هر بار خانوم پرستار در رو باز می کرد و می گفت : این یکی دختره...
این یکی پسره
ای بابا یه دخمل دیگه...
آرش هم سعی می کرد خونسردیشو حفظ کنه و خودشو برای این قضیه آماده کنه..
بله دوستان ! اونروز شیرین هوارتا بچه ی جور واجور و خوشگل موشگل تحویل آقا آرش داد
واما یکسال بعد :
گرچه که مامان آرش و مامان شیرین ، خاله ی آرشو خاله ی شیرین ، عمه خانوم بزرگه و عمه کوچیکه با دخترشون ، دختر خاله جان و عروس گلشون ، همه و همه دست به دست هم دادن تا اون هوارتا بچه ی شیرین و آرش رو از آب و گل در بیارن..اما با هم یه سری بزنیم به خونه آرش و شیرین ...
شیرین: وای چی شده؟ ! آرش! بیا اینو ببر از اینجا !
شیرین: وای بلند شو چیکار م یکنی بچه ! آرش! بیا اینو ببر از اینجا !
ووروجک : ولم تون مامانی ! دالم چت می تونم
شیرین: وای بلند شو چیکار می کنی بچه ! آرش! بیا اینو ببر از اینجا !
شیطونک : ولم تون مامانی ! دالم میخ می توبم
شیرین: وای لباست کو بچه ! آرش! بیا اینو ببر از اینجا !
شیطونک : ولم تون مامانی ! دالم آبپاشی می تونم...
شیرین:وای چیکار می کنی بچه؟!! ....داری کتاب می خونی؟ آرش ! بیا اینو ببر از اینجا
شیطونک : ولم تون مامانی ! قاطی تلدی...من ته کال بد نمی تونم..تتاب می خونم...
شیرین: وای بازم مرکبارو دم دست گذاشتی آرش !بیا اینو ببر از اینجا !
شیرین: آرش ! این بچه نره توی کوچه !در حیاتو ببند !
شیرین: آرش ! این چیز میزا رو باز گذاشتی دم دست؟
نی نی : دالم باسی می تونم... مگه چیه مامان شیلین! خیلی هم خوشمله
▧ تصویر در دسترس نیست[/quote]
شیرین:باز کجا می خوای بری؟ دختر همسایه رو گاز نگیریا.... آرش! بیا اینو بگیر! بازم می خواد بره گوشت دختر مردمو بکنه
نی نی : می خام بلم باسی تونم
شیرین:اینقدر شوکولات نخور بچه!.... آرش! بیا اینو بگیر!
نی نی : دوس دالم..دوس دالم
شیرین:باز رفتی گلای باغچه رو چیدی بچه!.... آرش! بیا اینو بگیر!
نی نی : مامان ! بلیم بلام خواستگالی
شیرین:باز رفتی با دختر همسایه !.... آرش! تا دکتر نشده بیا اینو بگیر!
نی نی : من دکتولم تو ملیس
این بود عاقبت معجون خوری آرش ...
ولی در عوض آرش و شیرین برا خودشون قبیله ای دست و پا کرده بودند...و سالیان سال به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند...
gilas
يك روز دختري ديد كه زورو بسرعت باد دارد براي انجام ماموريتي خطير ميدود ▧ تصویر در دسترس نیست
دختر دستاي خود را رو اسمان گرفته گفت خدايا همسري مثل زورو نصيبم كن
▧ تصویر در دسترس نیست
زورو هم كه گوشاي تيزي داشت اين دعاي دخترك را شنيد لباسهايش را در آورده بسوي او رفت ▧ تصویر در دسترس نیست
دختر ديد كه بابا اين پسره هم چيز بدي نيست حالا كو تا خدا زورو بفرسته ، پس بهتره همينو تورش كنم ▧ تصویر در دسترس نیست
بعد دختره گفت حالا بذار ببينم اين پسره چند مرده حلاجه و به بهانه تقديم كردن گل شروع به واررسي پسره كرد ▧ تصویر در دسترس نیست
زرور هم كه فكر اينجاشو نكرده بود پا گذاشت به فرار ، د بدو ▧ تصویر در دسترس نیست
دختره هم كه ديده بود بابا اين پسره چيزي تو چنته نداره عصباني شد ▧ تصویر در دسترس نیست
ولي خيلي زود به اشتباه خود پي برد و فهميد كه اي دل غافل ، چند روز پيش روز جهاني معلولين بوده نبايد دل پسره رو ميشكوند ▧ تصویر در دسترس نیست
القصه ، دختره شروع كرد به تقويت پسره و
▧ تصویر در دسترس نیست
گفت شايد بتونه مداواش كنه ▧ تصویر در دسترس نیست
از قضاي روزگار دوا درمون دختره رو زورو اثر كرد
ديگه باقي ماجرا رو هم خودتون بهتر از من مي دونين
▧ تصویر در دسترس نیست
gilas
یکی بود یکی نبود.....................................
................
..............
...................................
............
بالا امدیم دوغ بود پایین امدیم ماست بود
قصه ما معولم نبو د چی بود
gilas
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد عروسی میکنن میرن سر خونه و زندگی خودشون
▧ تصویر در دسترس نیست
اولین صبحی که بعد عروسی آرش از خواب بیدار میشه میبینه خیلی گرسنشه این شیرین هم خوابیده صبحونه آماده نکرده
▧ تصویر در دسترس نیست
برای بار اول میگه شیرین جونم پاشو تا برم نون بخرم صبحونه رو آماده کن ولی شیرین انگار نه انگار
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش بیچاره که دیگه داشت خفه میشد گفت غلط کردم بدون صبحانه رفت سرکار
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین دید اینطوری نمیشه باید حال این آرش بگیره وقتی اومد خونه بهش گفت زود تند سریع باید تمام خونه رو تمیز کنی
▧ تصویر در دسترس نیست
و این قضیه ماه ها طول کشید که آرش دیگه اینطوری شده بود
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش کار میکرد این شیرین هی با عروسکاش بازی میکرد و استراحت میکرد
▧ تصویر در دسترس نیست
یک روز جمعه صبح آرش قایمکی میره بیرون میره پیش باباش شروع میکنه به گریه زاری
▧ تصویر در دسترس نیست
باباش کلی آرش دلداری داد
صبح روز بعد شیرین پاشوده بود برا آرش صبحونه حاضر کرده بود آرش که همکنون در تعجب بود صبحونه رو خورد
▧ تصویر در دسترس نیست
و همین طور داشت محبیت میکرد یهو به فکرش رسید کاری کنه شیرین
▧ تصویر در دسترس نیست
داشت گشت میزد که یه هو این گل دید و دوباره قاطی کرد
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش گرفت کولشو به سمت خوهه ننه شوهرش کلی دعوا شد بعد شیرین دید اشتباه کرده اون گل برا اون بوده
▧ تصویر در دسترس نیست
gilas
▧ تصویر در دسترس نیست
پخمه همیشه گریان و نالان بود!
▧ 4 تصویر این بخش در دسترس نیستاین قضیه ادامه داشت تا اینکه آرش (یکی از مسخره کنندگان) سرش به سنگ میخوره و دست از مسخره کردن ِ پخمه برمی داره
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش در اندیشه چاره ای برای نجات پخمه بر میاد
▧ تصویر در دسترس نیست
یادش میاد که انسانی وارسته و با درایت به نام بچه مثبت (درود خدا بر او باد) در ناکجا آباد هست! پیش خودش میگه شاید اون بتونه به پخمه کمک کنه!
آرش میره پیش پخمه و میگه پخمه جون منو ببخش!
▧ 3 تصویر این بخش در دسترس نیستپخمه از خوشحالی در پوست خودش نمگنجید! گفت به شرطی میبخشمت که هر چی داری بدی به من! اصلاً بذار ببینم چی داری؟؟؟
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش میگه بازم هست!
▧ تصویر در دسترس نیست
اگه دوست داری همه رو برای خودت بردار! پخمۀ پررو همه رو برمیداره و آرش رو میبخشه!
▧ تصویر در دسترس نیست
اشک تو چشای آرش جمع میشه! پخمه اشکهای آرش رو پاک میکنه میگه گریه نکن عزیزم
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستبعد...(این قسمت داستان بدون شرح است)
▧ 5 تصویر این بخش در دسترس نیستخلاصه پس از آشتی کردن، آرش در مورد بچه مثبت با پخمه صحبت میکنه! و آرش و پخمه تصمیم میگیرند پیش بچه مثبت برن! اما مسیر خیلی طولانی بود!
▧ 4 تصویر این بخش در دسترس نیستبعد از طی مسافتی طولانی به بچه مثبت میرسند!
بچه مثبت میگه بامن چیکار دارید؟
آرش داستانهایی از دست و پا چلفتگی پخمه برای بچه مثبت تعریف میکنه و میگه ای عالم فرزانه مارا راهنمایی بفرما! بچه مثبت با یک نگاه به پخمه میفهمه که امیدی به بهبودش نیست اما آینده ای درخشان در چشمان آرش مشاهده میکنه! رو به پخمه و آرش میکنه و میگه: شما میتوانید با همکاری هم کمیته رفع بحران تشکیل بدید!!! و به این ترتیب محبوب مردم شوید! آرش پرسید: ای خردمند ِ فرزانه، چه بحرانی؟!!! بچه مثبت گفت: بحران کمبود شوهر
سپس توضیحاتی در مورد چگونگی رفع این بحران به آرش و پخمه داد و آنهارا از خطرات سر راه آگاه ساخت. به آرش گفت این زنان و دختران موجودات خطرناکی هستند و برای رفع بحران آنان باید خودت را از هر لحاظ آماده و مهیا کنی! پخمه هم باید در این راه تورا همراهی کند! سپس کتابی در مورد شناخت زنان، به آرش داد و با آنان خداحافظی کرد!
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش و پخمه به بوفیلند بازگشتند! آرش با خواندن کتاب موفق نشد شناختی از زنان پیدا کند.
▧ تصویر در دسترس نیست
اما او برای رفع بحران مصمم بود. لذا به کمک پخمه مراحل سخت و طاقت فرسایی را پشت سر گذاشت تا در مواجهه با زنان از هر لحاظ آمده باشد!
حفظ تعادل
▧ تصویر در دسترس نیست
رام کردن حیوانات
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستدویدن و فرار
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستتیر اندازی
▧ 3 تصویر این بخش در دسترس نیستخاموش کردن آتش
▧ 4 تصویر این بخش در دسترس نیستو...
گاهی هم خسته میشد و از زیر بار تمرینات سخت فرار میکرد اما پخمه اونو به تمرینات برمیگردوند
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستبعد از گذراندن همۀ مراحل، آرش در مسابقات المپیک شرکت کرد و مقامهای ارزشمندی برای سرزمین بوفیلند کسب نمود
▧ 11 تصویر این بخش در دسترس نیستحالا همه دختران ِ بوفیلند، یک دل نه صد دل، عاشق ِ آرش شده بودند و دیگه نوبت به این بود تا آرش با فداکاری خود بحران کمبود شوهر را حل کند!
(یک سال بعد...)
آرش سلطان بخشی از سرزمین بوفیلند شد و با فداکاری هر چه تمام تر 4 زن دائم و 40 زن صیغه برای خود اختیار کرد و بدین گونه تا آخرین لحظات عمر خود در جهت رفع بحران تلاش کرد و نام پخمه و آرش فداکار برای همیشه در اذهان زنده ماند!
شش سال پیش در بوفیلند، آرشی بود قصر و حرم و حرمسرا
از مال دنیا اون چیزی کم نداشت! 4 تا زن ِ عقدی و 40 صیغه داشت!
قصه ما به سر رسید پخمه هم به آرزوش رسید
بالارفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود! قصه ما دروغ بود
gilas
gilas
یکی بود یکی نبود یه شیرین خانوم و اقا ارش بود که تاز با هم دوست شده بودن داشتن با هم میرفتن بازی کنن
▧ تصویر در دسترس نیست
.
اما
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین کوچولو یه دوست دیگه پیدا میکنه و داره با هاپو کوجولو بازی میکنه
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش هم که ناراحت میشه دست به خودزنی میزنهو سر کله اش رو داغون میکنه
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستشیرین که ارش رو این جوری میبنه میترسه و میزنه زیر گریه و میبردش پیش خانوم دکتر
▧ تصویر در دسترس نیست
و دوباره با راش بازی رو شروع میکنن
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین تو کتابا دنبال حرفای قشنگ قشنگ واسه ارش میگرده
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش هم داره فک میکنه تو نامش چی بنویسه
▧ تصویر در دسترس نیست
و تمام سر و صورتش رو کثیف میکنه...
ارش تصمیم میگیره واسه شیرین شکلات ببره
▧ تصویر در دسترس نیست
اما قبل از اینکه تصمیمشو عملی کنه پشیمون میشه و همه ی شکلاتا رو تنهایی میخوره
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد فک کرد چه جوری شیرین جونشو خوشحال کنه
▧ تصویر در دسترس نیست
اول فکر کرد کتاب قصه هاشو واسه شیرین ببره و با هم نگاه کنن
▧ تصویر در دسترس نیست
بعدش با خودش فکر کرد که شیرین اویزونش میکنه
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
و این طور شد که شیرین ارش ک وچولوی ما با هم دوست شدن و هم دیگه رو دوست داشتن
▧ تصویر در دسترس نیست
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...
gilas
روزی روزگاری در زمینی سبز و زیبا که اطراف آن را کوه های به آسمان قد کشیده پر کرده بود در آن منطقه خانه ای وجود داشت که همه منتظر به دنیا آمدن فرشته ای بودن در آن خانه کوچک زندگی رنگ دگر داشت غم در آن خانه جایی نداشت و شادی جایش خانه داشت
ضجه های مادر سکوت خانه رو چنان شکسته بود که همسایه ها هم باخبر شده بودن که قرار است فرشته ای کوچک به دنیا بیایید. .همسر عزیزم تحمل کن تا فرشته کوچکمون به دنیا بیاد و به زندگی مون رنگ بده .پدر دست های خود را به صورت همسر میزد و با دستمال عرق پیشانی همسر را پاک میکرد و بوسه به چهره زیبایش میزد.تحمل کن عزیزم تحمل کن تحمل
مادر توان حرف زدن نداشت
الان دیگه میرسن مهناز خانوم رفته دنبال قابله
تق تق تق تق محمد آقا در را باز کنید من هستم مهناز خانوم .الان میایم همسرم بگذار درب را باز کنم .
پدر آرام درب را باز کرد مهناز خانوم چه شد آوری قابله رو
بله محمد آقا
محمد آقا به قالبه سلام کرد و گفت تو اتاق سمت چپ هستند لطفه هرچه سریع تر برید پیشش خیلی درد داره زیر چشمی نگاهی به چهره قابله می اندازه و زنی رو می ببینه با اون که کم سن به نظر میاد ولی چهره ای با تجربه داره
مهناز خانوم و قابله رو به سمت اتاق هدایت می کنه . محمد آقا لطفان برید بیرون از اینجا ،از اینجا به بعد رو دیگه به ما بسپارید خیالتون راحت مستی خانوم تو کارشون وارد هستند بچه من هم ایشون به دنیا آوردن .محمد با نگاهی نگران و پر از استرس اتاق رو ترک می کنه و پشت در میشینه و از خدا
همون موقع که درحال دعا کردن بود چشمش به نقاشی که روی دیوار کشیده شده بود و یادگاری که از پدرش بود خیره گشت
عکسی که از دلیر مرد ایران زمین بود عکسی که نشان اقتدار ایرانیان بود مردی که کمان در دست برقله کوه دماوند ایستاده بود .پایین نقاشی شعر ی نوشته شده بود شعری که نمی شد گفت شعر هست
آرشم آرش ایران زمین
ندارم هراسی ز مردان آن سرزمین
چو عاشقم عاشق ایران زمین
می گذارم تیر در کمانم
میکشم زه آن را با جانم
تا دهم پایان به زندگی آن دیوان
محمد همین طور که داشت به عکس و متن پایین عکس نگاه می کرد گفت » خدا یا اگر فرشته کوچیکم سالم به دنیال بیاد و همسرم سالم باشه اسم فرزندم را آرش خواهم گذاشت همان هنگام که داشت با خدای خود صحبت می کرد صدای کودکی راشنید که تمام وجودش را از استرس و نگرانی خالی کرد
هر بار که گریه های آرش به گوش پدر می رسید درون پدر را شاد وشاد تر می کرد
خدا یا سپاس برای این که آرش و همسرم رو بهم سالم برگردوندی
در اتاق باز شد و مهناز خانوم خارج شد محمد آقا بفرمایید اینم فرشته کوچیک شما کودکی زیبا که در پتویی کوچک پیچیده شده بود
صورتی قرمز زنگ داشت و موهای پرپشت مثل عروسک به خواب رفته بود و صدایی ازش در نمی اومد
مهناز خانوم حال همسرم چطوره >؟ حالش خوبه داره استراحت می کنه محمد آقا
نمی دونم چطور لطف شما رو جبران کنم مهناز خانوم خیلی سپاس گذارم
محمد آقا پرستو خانوم مثل خواهر خودمه اگر ما به همدیگه کمک نکنیم پس به چه دردی می خوریم
من برم قابله رو تا منزلش کمک کنم تاوسایلش رو ببره و برگردم
مهناز خانوم چقدر باید به مستی خانوم تقدیم کنیم برای کاری که انجام داده ؟
معمولان مستی خانوم برای کاری که انجام میدن نرخی اعلام نمی کنند ولی الان اومدن بیرون خودتون باهاشون صحبت کنید
این طوری فکر کنم بهتره محمد آقا
باشه مهناز خانوم
(نمی دونم آیا به این نکته توجه کردید یا نه گریه ها ی بچه ها روز اول بدنیا اومدنشون با روز های دیگه فرق داره شاید یک نوع پیام هست که ورود خودشون رو به ما اعلام می کنند )
چند روز گذشت و آرش کوچولو در حال بزرگ شدن بود
پرستو نگاه کن به آرش کوچولو چقدر چشمای قشنگی داره
چند روز بعد محمد در کاری که داشت به موفقیت بزرگی رسید و به سمت مدیر عاملی شرکت انتخاب شد
فردای آن روز محمد برای یافتن خانه به تمام بنگاه های که اطراف شرکت بود سر زد و تونست خونه ای زیبا و مجهز پیدا کنه و آنجا رو با وامی که از شرکت گرفته بود بخره
درب خانه رو باز کرد و دید که آرش کوچولو در بغل مادر در حال شیر خوردن هست .
اومدی عزیزم
چیکار کردی ؟
سلام تونستم یدونه خونه پیدا کنم و بعد بخرمش و ظرف یکی دو روز آینده به اونجا نقل مکان می کنیم
خوب برام بگو ببینم چطور خونه ای هست ؟
درب خونه به رنگ سبزه و با نمایی کوچه هم رنگه آخه تو کوچه پر از درخت های سرو
در رو که باز می کنی بوی گل ها با درخت های گیلاس ترکیب شده و به مشامت میرسه چنان قشنگه که فکر می کنی
داخل خونه هم که واقعا در حد خودش خیلی زیباست در را که باز می کنی فضایی خواهی دید که تا به حال ندیده ای
فکر کنم کافی باشه این توضیحاتم برات عزیزم
جمعه همان هفته محمد به همراه پرستو و آرش کوچولو بعد از خدا حافظی از مهناز خانوم و همسایه ها به سمت خانه جدید به راه افتادن
چند ماه گذشت و آرش کوچولو بزرگ و بزرگ تر شد و شروع به چهار دست و پا رفتن کرد و چندین ماه دیگه گذشت و آرش کم کم داشت روی پایی خود راه میرفت .شروع به حرف زدن می کرد .اّبّ بّ بّ مّ مِ
چند سال گذشت و آرش ما الان 4 ساله شده و برای خودش گل پسری
داستان قصه ما از این جا شروع میشه که آرش کوچولوی ما برای خودش زلزله ای شده و دیگه کسی جلو دارش نیست و مادر فقط باید مراقبش باشه که دست به گند کاری جدید نزنه
صبح روز دوشنبه بود پدر رفته بود و مامان هم در خواب ناز به سر می برد من هم دیگه نمی نونستم جلوی خودم رو بگیرم و داشتم خراب کاری می کردم سریع دویدم تا برسم به دستشویی ولی زمان تنگ بود و فشاری که به من وارد می شد بی حد بود و نمیشه گفت به قول دوستم تنگش گرفته بود منم تنگم گرفته بود
تا اومدم خودم رو به سرویس وی آی پی برسونم دیگه نشد همون جان شولتم رو کشیدم پایین و توی گلدون خونمون خودم رو راحت کردم
هی بابا بهم میگفت اخ قربونت برم پسرم برای خودش مردی شده منم که هنوز کوچمولو بودم نمی فهمیدم مرد شدن چیه داستان چیه به خودم افتخار می کردم و خراب کاری هایی که میکردم رو به حساب مرد شدنم می گذاشتم هیچ موقع یاد ندارم که شلوار پام کرده باشم به غیر از آبیاری گلدون خونمون همش کون لخت تو خونه می چرخیدم
همیشه دوست داشتم به مادرم و بابا م کمک کنم و اون ها هم همش منو به این امر خطیر تشویق می کردن و هی می گفتند آدم خوب باید همیشه به هم نوع خودش کمک کنه و منم انقدر آیکیوم بالا بود و حرف های اون هارو رو هوا می قاپیدم روزی داشت بابام با ماشینش ور میرفت و منم که همیشه تو حیاط خونه با همون وضعیت همیشه گی در حال چرخ زدن بودم و یاد گفته های پدرم افتادم
انسان ها باید به هم کمک کنند رفتم کنار ماشین و بابام گفت آرش عزیزم برو کنار پسرم خطر ناکه منم که کله خر بودم و زلزله و فضول موندم اونجا کنار ماشین نشستم تا ببینم بابام مشغول چه کاری هست در کنار ماشین چکشی بود که پدرم با اون هی ضرباتی رو به ماشین وارد می کرد تا ماشین رو مثلان به قول خودش درست کنه ولی همش هم خراب کاری میکرد من که می دونستم
داشتم با چکش ور میرفتم که حس کنج کاویم گل کرد ببینم وقتی که چکش با شوشولم برخورد کنه چه افتاقی میوفته
پدرم هم که سرش تو موتور بود با صدای گریه من از جا پرید و سرش به درب موتور خورد و اونم آهی سر دارد ولی باز سریع پرید پیش من و گفت چی شده پسرم منم که زبونم بند اومده بود
بابام هم میگفت گفتم
یه شب مثل شب های گذشته که چیزم میگره برم دستشویی چون بچه بودم و پسر خوب
دیدم اتاق تاریکه منم که دستم به کلید نمیرسید
و آسمون خونه تاریک بود روشن شد مامان با صدای من از خواب پریده بود سریع خودش رو به دستشویی رسونده بود اومد بغلم کرد و گفت ای شیطون بلا این کارا چیه می کنی
روز چهارشنبه مهر ماه بود که با مادرم رفته بودیم یه سری گل جدید خریده بود که خونه رو باهاشون تزئین کنه .
لطفان گلها رو اون جا کنار دیوار بگذارید و اون گلدون رو بببرید بزارید اون قسمت دیوار تا جاشون رو مرتب کنم بعد خودمون جابجا می کنیم هی آقا منو نیگاه می کرد و می خندید
رفتم کنار گلدون ها تا بهشون آب بدم
بعد از ظهر که پدرم اومد خونه یک کتاب بزرگ دستش گرفته بود منم سریع بدیو بدیو کردم
باشه بابایی
نشستم مات و مبهوت در حال تماشی
مامان و بابام بالایی سرم همش می خندیدن انقدر خندیدن
یکمی بزرگ تر شدم تازه فهمیدم پدرم چی می گفته بهم اون موقع
جمعه بود هوا هم بهاری منم که عاشق ولو شدن تو حیاط خونه رو داشتم رفتم تو حیاط جای همیشگی نشستم و یدونه پستونک انداختم کنج لبم و هی خوردم هی خوردم تا دیدم پوستش کنده شده و قورتش دادم
سال بعد یعنی در 5 سالگیم پدر م هی بهم تیکه های پسمل گلم چقدر
اتاقم خیلی قشنگ بود هیچ اتاقی رو ندیده بودم که انقدر قشنگ رنگ آمیزی شده باشه تختم رنگ قرمز با زرد مخلوط بود
مامان من دیگه می خوام پسمل خوبی بشم دیگه انقدر شکول ( همون شلوغه) نکنم
آفرین پسر مامان
بلیم بلیم
در کتاب ها آمده است
gilas
دربهمن ماه چوقوز دوقوز در خانواده ای اصیل در بیمارستان وصیل
وقتی که مادر وپدرم من رو برای اولین بار در بیمارستان دیدن اشک در چشمانشون جمع شد
زمانی که من بدنیا اومدم برف سنگینی در حال باریدن بود
چند وقت گذشت و شیرین به سرعت در حال رشد بود از بس شکمو بود
چند سال گذشت و شیرین بزرگ و بزرگ تر ، تپل و تپل تر
تا چهار سالگی حرف زدن هم بلد نبودم و حتا نمی تونستم روی پاهام راه برم
چهار دست وپا داشتم تو آشپز خونه راه میرفتم برای خودم که چکش رو زیر میز دیدم ، استکان ها رو دیدم که مادرم گذاشه تو سبد روی زمین نگو استکان ها برای مریم خانوم بود که بهش مامان مریم می گفت
این اولین شاهکاری بود که تا به حالا بهش دست زده بودم تو اون سن
در 5 سالگی از اون شیطونک های بچگی دست برداشتم برای خودم آقایی شدم تمام عیار ولی شکموووووو
وارد دانشگاه شدم در رشته ای که می خواستم قبول شدم
همیشه حرکاتش رو زیر نظر داشتم تا رگ خوابش بیاد دستم وقتی که تو دانشگاه روی صندلی می نشست منم درست یا روبه روش یا چند تا صندلی اون ورتر خودم رو مشغول نشون می دادم تا شک نکنه و زیر چشمی نگاش می کردم
با هم همکلاس بودیدم انقدر ازش خوشم اومده بود
سلام
یکمی من من کرد و گفت سلام
می تونم بشینم کنارتون
نه نمیشه این همه جا برید اونجا بشینید
منم که بچه پرو همون جا نشستم
اونم اومد که بلند بشه بره دستش رو گرفتم گفتم بشین حرف دارم باهات
گفت من باهات حرف ندارم بلند شد از پیشم رفت
این اولین باری بود که دختری دست منو پس زده بود و منم حسابی ناراحت و دل سرد شده بودم از دوستی با شیرین، برای این که ماجرای امروز رو فراموش کنم و خودم رو آروم کنم یادم اومده بود که از آخرین سفری که به شیراز داشتم امین که فامیل مادرم میشه بهم یدونه بطری شراب داده بود . رفتم درب یخچال رو باز کردم شیشه رو برداشتم .با دودستم گرفتم و شیشه شراب شیراز رو رفتم بالا
هفته بعداستاد درس ریاضی مون نیومد ولی بجاش استاد محسن اومد و کمی بهمون درس داد وبعد کلاس ریاضی رو خیلی زود تعطیل کرد همه از کلاس رفتن بیرون من که از اول کلاس در فکر بودم با اون که همه کلاس رو ترک کرده بودن ولی من هنوز در فکر بودم تا این که دیدم
شیرین اومد بالا سرم وگفت
من که متوجه حرف ها و حضور شیرین نشده بودم یک دفعه دیدم یکی داره منو نگاه می کنه با چشم های بزرگش خیره شده
هی میگه حالت خوبه
از اون روز به بعد من و شیرین مثل دوتا دوست صمیمی بودیم
هر موقع که بهش زنگ میزدم که باهاش صحبت کنم می گفت دارم درس می خونم
منم همش دنبال یک فرصت بودم که خودم رو از اینی که هست بهش نزدیک تر کنم
ولی هر کلکی که سوار می کردم جور نمی شد
ولی بالاخره موفق شدم
سر راه به گل فروشی که در نزدیکی خونشون بود رفتم و یدونه گل زیبایی سپید گرفتم
زنگ خونه رو زدم و دیدم شیرین اومد در خونه و در رو باز کرد
تقدیم به شیرین خانوم. شیرین هم که زوق زده شده بود گفت برای منه این گل قشنگ
آره برای شما گرفتم گل رو ازم گرفت و منو در آغوش کشید
بسه بسه دیگه انقدر خودمونی نشو
وقتی که وارد خونشون شدم دو ساعت هنگ بودم
یدونه عروسک روی زمین بود
آهان فهمیدم دوسته چه اسم باحالی داره
یدونه عروسک دیگه هم بود که روی میز گذاشته بود یدونه گوسپند بود
gilas
گفت گوسپنده گفتم إگوسپنده
ا ز کی هدیه گرفتی اینو از کوروش هدیه گرفتم
یکی از دوست های خجالتی منه
آره خیلی خنگه
تا ساعت پنج بعد از ظهر داشتم بهش ریاضی درس یاد می دادم انقدر باهوش بود
همه چی داشت خوب پیش می رفت و من کم کم داشتم خودم رو تو دل شیرین جا می کردم
که باید برای نجات دختر پادشاه
اون اتفاقی که نباد می افتاد افتاد منم سریع کشیدم بالا ولی کار از کار گذشته بود آبروی من رفته بود سالن قرق در خنده بود
منم آرش با شورت دل کش
دیگه بعد از اون ماجرا با هیچ کس
ولی یک باره چشمم
آره شیرین دوست صمیمی خواهر من بود
چشمانم از حدقه زده بود
خواهرم سریع پرید تو حرفم نگذاشت ادامه بدم
این شیرین دوستمه
آهان پس که این طور
پس اون شیرینی که چشمتو رو گرفته بود
من برم خیلی خسته هستم استراحت کنم
اون روز بعد از مدتی بهترین دوستم رو دیدم ولی این دیدن برام بهترین لحظه زندگیم رو رقم زد
اون روز با گیلاس داشتم در مورد پسری صحبت می کردم که اون اتفاق براش پیش اومده بود تو سالن تئاتر و گیلاس هم حسابی قهقههههههههههه میزد
روز سه شنبه با ماشین که تازه خریده بودم تصادف کردم
چیزی نیست آقا آرش
هر روز با هاش پشت کامپیوتر صحبت می کردم
یک روز براش هدیه ای گرفتم و رفتم پیشش از هدیه ای که بهش دادم خیلی خوشحال شد
دیگه تصمیم خودم رو گرفتم و رفتم پیش مامان و بابام گریه کردم و گفتم زن می خوام من زن می خوام
بابام می گفت بچه هنوز دهنت بوی شیر خشک میده
آره زن می خوام مگه چیه شما چرا دارید
یکبار که داشتم باهاش صحبت می کردم بهش پیشنهاد دادم که همسرم بشه ولی برام ناز خرکی می اومد و خودش رو لوس می کرد فکر می کرد اگر من باهاش ازدواج نکنم یکی دیگه میاد سراغش و اون رو سوار الاغ آرزوهاش می کنه با خودش میبره به سرزمین رویایش ولی مطمئن بودم که جوابش به من بله هست
اما قبل از این که بریم برای خواستگاری به آبجیم گفته بودم که نظر قطعی رو ازش بگیره در مورد خواستگاری من
وقتی که جلوی خانوادش بعله قطعی رو بهمون داد
انگشتری به رسم نامزدی بهش دادم
بیشتر برای شیرین خوش میگذشت چون پدر جیبم رو در می آورد همش درحال خوردن بود
چند وقت گذشت بعد از اون ماجرا ما با هم عروسی کردیم
شب ها که به یک نوع درد سر داشتم
روی تخت می خوام بخوام که ممنوع شده برام
صبح هم که میگم بلند شو برام صبحانه درست کن میگه آرش
می خوام
غذا هم که خبری نیست جیره بندی شده برام یکمی میریزه تو حلقم میگه بسته
ورزش کردن هم زوری شده یک بار دست زد به شکمم
دیگه چی بگم
هر وقت هم که قصد خرید داشته باشه و من هم کار داشته باشم و نتونم همراهش برم بیرون به زور منو میندازه رو کولش میبره تا جیبمون رو پاره نکنه و پدرش رو در نیاره که دست بر دار نیست (خدا یا زن گرفتم که راحت باشم هم دم جونم باشه نمی دونستم عزرائیل جیبم و جونم میشه )
و اگرم بیشتر اصرار کنم آویزون می کنه
براش یدونه گل گرفتم
دیگه برام هیچی نمونده بود
درست زمانی که همه چی داشت
رفتیم پیش دکتر و اون هم برای شیرین آزمایش نوشت
تقریبان زمانش رسیده بود
بچه مون به دنیا اومد
اینم کوروش فسقلی ما همش فکر می کنه اونجا خبریه
صدای چی بود شیرین
رو انداز میز رو کشیده پایین وگلدون رو انداخته رو زمین
میگه بابا آلش میگم جان بابا آلش منو نیگاه
اینم چند نمونه شیطونی های فسقلی ما به روایت تصاویر که منو به یاد شیطونی های خودم در دوران کودکی می اندازه
اینم داستان زندگی من
عزیزم شیرین برام چای میاری گلوم خشک شده
من گرفتارم
صبحهانه که نمی دی حداقل برام چای بریز بیار
نه عزیزم فهمیدم
تقدیم به آنان که به امید پیدا کردن
نتیجه گیری :»»که پیش گویی های رمال ها و حمال ها ی
نویسند: کوروش فسقلی
تایپست: کوروش فسقلی
طراح و گرافیست : کوروش فسقلی
شعرو آهنگ: کوروش فسقلی
تاریخ اتمام داستان :1390/9/24
ساعت10:34 دقیقه شب
آخرین ادیت و طراحی و تایپ:1390/9/29
ساعت 19:57 دقیقه سه شنبه
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین در لباس علوس
▧ تصویر در دسترس نیست
نخبه
یعنی برنده کی میتونه باشه
دست همه شرکت کنندگان و داستان نویسان هم درد نکنه
Life Dream
ژنرال
gilas
هیچی امروز کلی اجداد مرحوم رو زیارت کردم
mz56mz
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→