₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » خدایا چرا من الزایمر نمیگیرم تا این چیزا یادم بره…چرا؟
₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » خدایا چرا من الزایمر نمیگیرم تا این چیزا یادم بره…چرا؟

بدون عکس

خدایا چرا من الزایمر نمیگیرم تا این چیزا یادم بره…چرا؟

453 بازدید، 17 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    بچه که بودم میرفتم دبستان شاه عباس که اونموقع ته یه کوچه باریک توی خیابون ابوسعید بود.
    بعضی موقع ھا میگفتن فردا لباس نوھاتون رو بپوشین و یه شاخه گل ھم بیارین میخوایم بریم استقبال شاه…!
    صبح زود بلند میشدم کت و شلوار میپوشیدم و یه دونه گل از تو باغچه یا از تو فلکه صاجب زمان میکندم و میرفتم مدرسه
    و مارو میبردن استقبال اقای شاه…!! معمولا میرفتیم بلوار ملک اباد و کنار خیابون مثل ادم وایمیستادیم و گل و پرچم
    دستمون میگرفتیم و فریاد میزدیم جاوید شاه…!! اقای شاه با ماشین خوشگل روباز میومد و برامون دست تکون میداد و میخندید
    و ما ھم به اقای شاه میخندیدیم و ذوق میکردیم که اقای شاه رو دیدیم…! نه ھیچکدوممون دنبال ماشینش میدویدیم
    نه بھش اویزون میشدیم …! نه دستش رو میبوسیدیم و نه ھی بھش نامه میدادیم که گشنه ایم یا کار نداریم
    یا حقوقمون رو نمیدن چون نه گشنه بودیم نه بیکار بودیم و نه حقوقمون رو نداده بودن…!! ھمه خوشحال بودیم…!
    اقای شاه خوشحال…ماھا خوشحال…ادما خوشحال…... گربه ھا خوشحال…کلاغا خوشحال…گنجشکا خوشحال …
    حتی مورچه ھا ھم خوشحال…!! ماھا خوشحال بودیم چون درس میخوندیم و اغذیه رایگان بھمون میدادن
    مثل موز ؛ پرتغال ؛ گلابی سیب لبنانی ؛ انجیرخشک و خرما و پسته و کیک و شیر و شیرکاکو…!!
    ادما خوشحال بودن چون حقوق خوب میگرفتن و ھمشون خونه زندگی داشتن تازه خیلی ھاشون پیکان و ژیان و اریا و فولکس داشتن…!
    گربه ھا خوشحال بودن چون ادمای خوشحال گوشتای استخون رو تا ته نمیخوردن و ھمیشه برای اونھا توی سطل زباله
    یه غذای خوب پیدا میشد….گربه ھا چاق بودن اونموقع ھا…!! کلاغا خوشحال بودن چون توی حوض خونه ھا ماھی قرمز بود
    و لب حوض یه قالب صابون…!! گنجشکا و مورچه ھا ھم خوشحال بودن چون ادمای خوشحال سفره نونشون رو لب ایوون
    یا توی باغچه تکون میدادن و یه عالمه نرمه نون و برنج سھم اونا میشد…!! خلاصه اینجوری بود دیگه……….!! اینجوری بود….!!
    چیه..؟ چرا گریه میکنین…؟ من که چیز بدی نگفتم که…!! چرا بغض کردین لعنتی ھا…!! خُب دیگه نمیگم…اصن ھیچی …
    من ھیچوقت بچه نبودم… … ھیچی…ھیچی…!! خدایا چرا من الزایمر نمیگیرم تا این چیزا یادم بره…چرا؟




    ترجمه متن زیبا و پر معنی فوق را به فارسی هم بخوانید
    ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم،
    سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،
    بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،
    سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،
    سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم،
    اما اکنون که در حال مرگ هستم،
    ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم

    لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
    قدر دادن موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.
    برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
    سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
    گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
    و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم.


  • Ahora Quien

    :38: هیییییی
    ممنونننن :46:


  • amin854

    مثل همیشه مطالبت زیبا و جالب :46:

  • shaparak64

    ای بابا :87:
    متن دوم :2:


  • mami

    يادش بخير خاطرات دوران كودكي :95:
    ممنون


  • aac198000

    کوروش فسقلی,
    عالی و پر بار بود :8:


  • ari 93

    :44: ممنون گوروش خیلی عالی بود... :78:

  • Aramesh

    کوروش فسقلی,
    :44:
    مثل همیشه عالــــــــی بود کوروش جان :39:


  • چکاوک

    ممرسی داداشی

  • KuRoSh

    ممنون از حضورتون 533:8:

  • gilas

    ههههههی 387

    نقل قول: کوروش فسقلی
    بچه که بودم میرفتم دبستان شاه عباس که اونموقع ته یه کوچه باریک توی خیابون ابوسعید بود.

    بهت نمیاد اینقدر بابا بزرگ باشی :4:


  • KuRoSh

    نقل قول: gilas
    بهت نمیاد اینقدر بابا بزرگ باشی

    یعنی انقدر خوب موندم :5:
    همش بهم همین رو میگن خوب موندی ها
    بزن به تخته که چشم نخورم نه برو اسپند دود کن چشم حسود بترکه مثل بمب :30:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: