₪ انجمن بوف بوفی ₪ » روانشناسی و روابط اجتماعی » داد از این شبهای آرامش
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com

1 2 3


داد از این شبهای آرامش

1005 بازدید، 41 پست، نویسنده: Aramesh

  • Aramesh

    تصویر در دسترس نیست



    کوروشو خوابونده بودم و باباشم تازه به خواب رفته بود و من دوباره صدای گریه ایی میشنیدم ..گاهگاهی صدای هق هق و گریه های دختر همسایه ما که سیزده سال داره و همراه مادر و دو برادر سه ساله و شش ساله اش زندگی میکنه نیمه شبها بد جوری نگرانم کرده بود نه از روی کنجکاوی چون اصلاً سرم توو لاک خودمه.. خیلی نگرانش بودم وقتی زار میزنه و ازته دلش با درد ناله میکرد و میگفت برو تنهام بزار.. قلبمو آشفته کرد.. دلمو از جا میکند...و صدای خیلی جدی و خشن مادرش که مدام بهش میگفت معذرت خواهی کن برو توو اتاقت و گریه ها و فریادهای دردناک دختر..
    بالاخره تحمل نکردم و امشب وسط این سر و صداهاشون رفتم بالا در زدم ساعت دوازده و نیم شب مادرش در رو باز کرد و من گفتم اتفاقی افتاده صدای گریه ی دخترت قلبمو به درد آورد نتونستم تحمل کنم.. چیزی شده.. کمکی از دست من بر میاد؟!
    زن با نگاه حق به جانب گفت من هیچی نمیدونم این دختر همینطوری جیغ میزنه و گریه میکنه..
    گفتم ممکنه بیام توو باهاش حرف بزنم؟! گفت آره.
    وارد شدم.. به محض وارد شدنم توو مسیری که به طرف صدای دختر میرفتم مردی رو دیدم که پدر دختر نبود و همون نزدیک زیر لحاف روی مبل ظاهراً خواب بود( ولی خواب نبود) مستقیم به طرف دختر رفتم..
    میدونید کجا نشسته بود؟
    وسط دستشویی روی زمین مسواکشو انداخته بود رو زمین دستشویی و اطرافش پُر از دستمال کلنکس بود..
    بهش گفتم چی شده عزیزم؟! همونطور که پشتش به من بود با درد زجه میزد و گریه میکرد گفت میخوام فقط تنها باشم بهش گفتم اینجا که نشستی جای مناسبی نیست..
    بیا بیرون حرف بزنیم با گریه داد زد من همینجا میخوام باشم توو اتاقم نمیتونم بمونم..
    دوباره از مادرش که حالا با صدای آروم با اون مرد داشت حرف میزد پرسیدم چی شده چرا اینقدر پریشونه؟!
    گفت از خودش بپرس..
    دختره مرتب جیغ میکشید و با ناله به حالت یه آدم بیچاره توو خودش مچاله شده بود و کمرش میلرزید..
    از پشت آروم اونو توو بغلم گرفتم و آرومش کردم اون تنها بود خیلی تنها.. اون پر از غرور دخترانه بود که وجود یه مرد غریبه اون رو آزار میداد..
    به من گفت از مامانم سئوال کن از اون بپرس!!
    و مادرش مثل یه آدم بی تفاوت با نگاه خودخواهانش فقط میگفت تمومش کن برو توو اتاقت معذرت خواهی کن..
    با صدای آروم به مادرش گفتم آیا این مرد پدرشه؟
    گفت نه! گفتم حتماً با این مشکل داره و با وجود مرد غریبه اون راحت نیست..
    مادر روشو کرد به دختر با قیافه ی حق به جانب و صدای محکمی گفت اون جزو زندگی شخصی منه.. یعنی اینکه دختر باید دوست پسر مادرشو که هر وقت دوست داره به اونجا میاد به هر جهت تحمل کنه..
    و شاید خیلی چیزهای دیگه در این راستا.. دختر همچنان گریه میکرد و نشسته بود توو دستشویی ...
    بهش گفتم دوست داری بیایی پیشم گفت نه..
    قصدش اعتراض و مقاومت بود..
    و مادرش خیلی محکم و جدی و خالی از مهر مادری به تماشا ایستاده بود.. و عجیب تر اون مرد غریبه زیر لحاف بیدار با وجود معترض بودن و پریشان بودن جو خونه بیتفاوت به احساسات دختر شاهد این صحنه ها بود!

    دقیقاً مثل دو تا جلاد بالا سر یه گنجشک بی پناه..
    به مادرش گفتم من فکر میکنم وجود این مردباعث ناراحتیش شده مادرش گفت باید زندگی شخصی منو قبول کنه! گفتم اون سیزده سالشه الان توو این لحظه به آغوش تو احتیاج داره.. برو توو بغل بگیر آرومش کن.. به تو احتیاج داره.. زندگی شخصی تو رو نمیتونه بفهمه.. اون تو رو میخواد..

    الان حدوداً یک ساعت از اون موقع میگذره صدای دختر و ناله هاش کم و بیش میاد..

    دل من آشوب برای دل اون دختر و احساساتش...
    و..و..و






  • Ahora Quien

    شاید اون مرد هم اذیتش کرده .. و دختر نمیتونه چیزی بگه ...
    نقل قول: Aramesh
    یعنی اینکه دختر باید دوست پسر مادرشو که هر وقت دوست داره به اونجا میاد به هر جهت تحمل کنه

    چه پر رووووووووو ........... واقعا چه مادرییییییییییی :frustrated:
    چی بگم دیگه ... ای خدا


  • farzane

    وااااااااااااااااااااااااای عزیزم اعصابم خورد شد خوندم آرامش جووووووووووووون :2: اصلا نمیتونم قبول کنم :17: نمیدونم چی بگم عزیزم خدا خودش به دادش برسه و مادرشو سر عقل بیاره متاسفم :87:

  • maryamlondon1

    ارامش جون بهتر به پلیس زنگ بزنی عزیزم .اونا مشکل حل میکنن خودت نراحت نکن فدات بشم من .بهترین کمکی که به این دختر میکنی پلیس در جریان بذار ولی نزار اونا بفهمن :2:

  • هاچو هاچو

    چی بگم :2: این مشکل خیلی از بچه ها ست الان :2:
    نمیدونم واقعا چی بگم :2:

    نمایش یا پنهان متنآبجی دیشب یهو کجا رفتی نگرانت شدیم؟ :17:


  • Aramesh

    دارم از استرس دیونه میشم.. :101:
    توو چه جهنمی گیر کردم خداااااااا


  • The one

    چي شد نازي جون ? هنوز صداش مياد? اگه صداش مياد حداقل مطمين ميشي كه زندست بعد فردا برو كمون ببين چي ميشه!! :2:

  • بهونه

    اوووو چه حس بدی به آدم دست میده :44:

  • ماهی

    این مادرا رو باید گرفت شقه شقه کرد هر شقه شو توی یه بیابونی انداخت :14:
    نمایش یا پنهان متنوای چه جمله ی ترسناکی گفتم :17:


  • arash52

    خيلي تلخ بود
    راستي اونجا كه روي كودك آزاري حساسند چرا بچه پيش پليس نميره ؟


  • ژنرال

    پدر دختره مُرده؟؟

    اگر پدرش رو بتونی پیدا کنی شاید اون کمک کنه به دخترش.


  • gilas

    :2:
    بی وجدان :14:
    منم با مریم گلم موافقم بهتره جریان و به پلیس بگی فکر نمیکنم فقط از حضور اون مرد غریبه ناراحت اذیتش هم میکنن :2:


  • maryamlondon1

    نقل قول: gilas
    منم با مریم گلم موافقم بهتره جریان و به پلیس بگی فکر نمیکنم فقط از حضور اون مرد غریبه ناراحت اذیتش هم میکنن

    من هم فکر نمی کنم حضور مرد غریبه اذیتش کرده بیشتر بچه ها انجا بی پدر دنیا میان وهرروز با یک پدر جدید اشنا میشن :2: فکر کنم این دختر ه رو دارن اذیت میکنن :2:
    ارامش جان همسایه غیر از شما نیست ؟؟؟؟


  • mojde

    وحشتناكه خدايا از يه مادر بعيده بايد قانون باهاشون برخورد كنه

  • Aramesh

    حدودهای ساعت پنج صبح بود که دیگه صدای گریه هاش قطع شد منم دیگه نفهمیدم کی خوابم برد ساعت حدودهای هشت صبح بود صداش بیدارم کرد همونطوری گریه و ناله و فریاد..

    تصمیم گرفتم جریانو با معلم مدرسه اش بطور غیر مستقیم در میون بزارم تا با دخترصحبت کنن و حتماً اینطوری بهتر باشه..
    امیدوارم مشکلش حل بشه..
    خیلی نگرانشم..
    کاشکی مشکل جدی نباشه..خیلی نگرانشم... صدای ناله ها و گریه هاش عذابم میده باید غیر مستقیم کمکش کنم..
    اگه به نظرتون تصمیمم اشتباه خواهش میکنم بهم بگید..
    این مسئله برای من خیلی مهمه نمیخوام اشتباه کنم..یا آبروی کسی رو بیجهت خدشه دار کنم..دنبال دردسر هم نیستم همیشه سرم توو لاک خودم بوده..
    ولی شما هم اگه جای من بودید نمیتونستید بیتفاوت باشید..
    باید کمکش کنم به خصوص با جوی که دیشب توو خونه شون دیدم اما درست..
    اگه به نظرتون تصمیمم اشتباه خواهش میکنم بهم بگید..
    این مسئله برای من خیلی مهمه نمیخوام اشتباه کنم..


  • ژنرال

    Aramesh,
    فکر خوبیه.

    اگر بتونی پدرش رو پیدا کنی، بعید میدونم کمکی نکنه.
    از نظر قانونی هم پدرش حتماً حق و حقوقی داره.


  • مخلوط کن

    فک کنم به معلمش بگی‌ بهتره ...ولی‌ در هر حال مواظب باش...واسه خودت شر درست نکنی‌...راستی‌ قبل از هر اقدامی حتما با همسرت مشورت کن ببین نظر اون چیه ...شاید کلا دخالت نکنی‌ بهتر باشه
    نمایش یا پنهان متنچند وقت پیش تو یه فرشگاه تو آمستردام دیدم یه زن و مرد ۲تا دختر بچهاشونو با قلاده بسته بودن بهم .نمیدونم اینجور آدما اصلا واسه چی‌ بچه میارن... :2:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: