₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » ▃▅▆▇ دلم نیامد این اعترافاتُ شما هم نخونید+کامنتهای زیرش ▇▆▅▃
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » ▃▅▆▇ دلم نیامد این اعترافاتُ شما هم نخونید+کامنتهای زیرش ▇▆▅▃

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com

1 2


▃▅▆▇ دلم نیامد این اعترافاتُ شما هم نخونید+کامنتهای زیرش ▇▆▅▃

2637 بازدید، 30 پست، نویسنده: Kishe Mehr

  • Kishe Mehr

    اعتراف میکنم تا چند سال پیش هر وقت بابام میخواست فیلم سینمایی تلویزیون رو ضبط کنه ما تا آخر فیلم ساکت میشستیم که صدامون ضبط نشه
    نمایش یا پنهان متنفروش ساکس به بهترین قیمت


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    بچه که بودم فکر میکردم ماری کوری ، کور بوده و با وجود کوریش تونسته با تلاش و کوشش تبدیل به یه دانشمند بشه و تازه یه مدتم الگوی ـه زندگیم بود!

    نمایش یا پنهان متن
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    مگه كور نبووووووود؟؟!!! بود بابا!! اذيت نكن،
    من ماری کوری رو با هلن کلر اشتباه میگرفتم


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف میکنم که یه بار تو یه روز خیلی گرم صبح با ماشین رفتم دانشگاه ظهر ماشینم رو یادم رفت با تاکسی برگشتم خونه ، اخراشم پیاده رفتمو به زمین و زمان فحش میدادم که چرا صبح با ماشین نرفتم که حالا مجبورم تو این گرما اینهمه بد بختی بکشم !!!

    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف میکنم دوم دبستان بودم تازه یه ترم بود میرفتم کلاس زبان، روز و شب به خونوادم گیر داده بودم اسمم به انگلیسی چی میشه؟! استدلالم هم این بود که چطور هرچیزی یه کلمه ای داریم براش، مثلا پرتقال میشه orange حتما اسم من هم یه چیزی میشه بهم نمیگن!

    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف می کنم هر وقت با دادشم داشتم تلوزیون میدیدم وبرنامه مورد علاقم نبود می رفتم جلوی تلوزیون تا نبینه اونم میگفتم من که دارم می بینم عجب احمقی هستی باید بری روی سیم انتن وایسی تا من نبینم منم همینکارو می کردم اونم هی برنانمشو میدیدو علکی می گفت بیا اینور بیا اینور ...بعضی وقت ها هم سیمشو تا می کردم ،

    نمایش یا پنهان متنالان که بهتری الحمدلله؟؟؟؟ :21:


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف میکنم زمانی که بچه بودم یه بار یکی از دخترهای فامیلمون که من خیلی ازش خوشم میومد، اومد خونمون. آقا منم گفتم باید تا اونجایی که میشه خودم رو خوشگل کنم واسش! واسه همین رفتم حمام سه چهار بار صورتم رو با صابون لیف کشیدم، بعد، برای سَرَم اول با شامپو موهام رو شستم ولی دلم راضی نشد. بعد با صابون رو سرم کشیدم ولی بازم ته دلم صاف نشد. در انتها با کمال عصبانیت خمیر دندون برداشتم و مالیدم رو سرم که دیگه تمیز تمیز بتونم بشورمش :)) خلاصه گند زدم به کل هیکلم و شاد و شنگول اومد بیرون از حمام که برم با عشقم حرف بزنم :))

    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف میکنم بچه که بودم کلید خونمونو بر میداشتم رو یه کاغذم یه نقشه میکشیدم میبردم تو باغچمون خاک میکردم. بعدا خودم میرفتم پیداشون میکردم میگفتم نقشه گنجه اینم کلید صندوقشه

    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف میکنم یه بار رفتم دستشویی شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنم.دیگه داشتم میرسیدم به کمربند که یادم افتاد نباید پیراهنم رو در بیارم.

    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف میکنم تا چند سال پیش که نمیدونستم فیس بوک چی هست اصلا ..یکی از دوستام بهم گفت fb داری ؟ گفتم نه بابا من اصلا فابریک نمیشم با کسی .. حوصله فابریکی ندارم ...

    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    بچه که بودم، تو کوچه بچه ها یاد گرفته بودن این مگسایی که میشنن رو یه جایی رو با دست بگیرن، یه بار این بچه همسایمون که ازم 2 3 سال کوچیک تر رو دیدم با دستش 1 مگس گرفت از لای انگشتش داش نگاش میکرد، بهش گفتم این مگسا ویتامین دارن اگه بخوری زورت زیاد میشه! (یه احساس دانشمند شیمی بودن بهم دست داده بود اون موقع و اصلا هدف شومی نداشتم!) یه دقه با حالت ابهام نگام کرد و همونجا جلو چشمم خوردش! یادش بخیر یَک کتکی از مامانش خوردم فرداش!

    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    بار اولی که رفتم یاهو چت ( البته آی دی رو واسم ساخته بودن ، پسوردش هم دست بالای 20 نفر بود ) با یه پسری باز هم البته با حضور جمع کثیری از اعضای خانواده چت میکردم که در نهایت گفت : اددت کنم ؟که فاجعه رخ داد و فکر کردیم الان میخواد بالایی سرمون بیاره و یه چی شنیده بودیم که از طریق نت آدم هم میکشن و ...ما هم از دنیا بی خبر و از اونجا که با این الفاظ بیگانه نا مانوس بودیم تا یه ساعت به طرف التماس میکردیم که تورو خدا نکن.. و در خاتمه واسه اینکه خیالمون راحت بشه کامپیوتر رو از بیخ و بن خاموش کردیم و رفتیم خوابیدیم

    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    نمایش یا پنهان متنﺗﻮﻟﺪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ
    ﻣﻨﻢ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ۵ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺩﻭ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻭ
    ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻭ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮﮐﻨﻦ،ﺩﺭ ﺑﺪﺭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﻪ ﭼﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ
    ﻋﻨﻮﺍﻥ ﮐﺎﺩﻭ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺑﺪﻡ
    ﯾﻬﻮ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﮐﻤﺪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﯾﻨﺎ ﯾﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ
    ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﭘﺮ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ !!!!! ﺑﻮﺩ
    ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺟﺎﺗﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺩﻩ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﺗﺎﺷﻮ ﺑﺎﺩ ﮐﺮﺩﻡ
    ﮐﺼﺎﻓﻄﺎ ﭼﺮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﻭﻫﻤﻪ ﺟﻮﻧﻢ ﭼﺮﺏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!
    ﺧﻼﺻﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﻭ ﺟﺸﻦ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﻢ ﺑﺎﺩﮐﻨﮑﻬﺎ ﺭﻭ
    ﺑﺎﻧﺦ ﺑﻬﻢ ﻭﺻﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﻬﻮ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﺗﻮ ﺳﺎﻟﻦ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ
    ﮔﻔﺘﻢ ﻣﺎﻣﺎﻧﯽ ﺑﯿﺎ ﮐﺎﺩﻭﻭﻭﻭﺕ
    ﻣﻠﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻥ ﻫﻤﻪ ﭼﺸﺎﺷﻮﻥ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﻫﻢ
    ﻗﺮﻣﺰﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ
    ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻃﻔﻠﮑﻢ ﮐﻪ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!
    ﯾﻬﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﻨﻮ ﺯﺩﻩ ﺯﯾﺮﺑﻐﻠﺸﻮ ﺑﺮﺩﺗﻮﺍﺗﺎﻗﻢ ﺩﺭﻡ ﺭﻭﻡ ﻗﻔﻞ
    ﮐﺮﺩﻭﺭﻓﺖ ! ﻣﻨﻮﺑﺎﺩکنکهاﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻧﺪﯾﻢ
    ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺑﻌﺪﻫﺎﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﺎ
    ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﻧﺒﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﺩﻥ !!!


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    وقتي خدا بيامرز استيو جابز به رحمت خدا رفت صبحش كه خبر نداشتم ديدم همه جا تو فيسبوك زدن i sad
    خودمو كشتم تا همه جا زنگ زدم ببينم اين محصوله جديد چيه و چنده!!!
    دسته دوس دختره اون زمانم درد نكنه
    آگاهم كرد


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف میکنم بچه که بودم وقتی به یه خیابون میگفتن 30 متری فکر میکردم منظورشون طولِ خیابونِ :دی

    نمایش یا پنهان متنمگه نیست؟ :13:
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    مساحته!؟
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    اعتراف میکنم من هنوز نمیدونم یعنی چی
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    بچه خرم آباد نیستی


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف میکنم بچه که بودم فکر میکردم زمان شاه همه جا سیاه سفید بوده :))))
    نمایش یا پنهان متنتو بیجا کردی بچه بودی 232
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    من فکر میکردم زمان شاه دایناسورها تو کوچه خیابون ها ویلان بودن


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف میکنم هر سال که می خوام لباس زمستونی هامو جمع کنم تو جیب پالتوم یه کم پول میزارهم که سال بعد یهو پیدا کنم خوشحال شم. ولی تا سال بعد یادم میمونه و اصلا هم سوپرایز نمیشم! :|

    نمایش یا پنهان متن
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    تازه باید بیشتر هم تو ذوقت بخوره، چون ارزش پولت تا سال بعدش نصف شده...
    گشنیز بخور یادت میره


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف ميكنم تا اين اواخر فكر ميكردم گوزنها شوهر آهو ها عند :|

    نمایش یا پنهان متنمگه نیستن؟!؟!
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    نیستن پس؟ O_o
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    این افق کو؟
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    مگه نیست عند؟؟؟!!! :))))))
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    اسبا هم شوهر خرا
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    عند!


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف ميكنم چندين سال پيش اولين باري كه دستشويي فرنگي ديدم ترسيدم تو روشويي جیشیدم

    نمایش یا پنهان متن
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    مثل مرغ می جیشیدی
    نمایش یا پنهان متنمگه مرغ چطوری می جیشه؟
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    محض اطلاع علما! مرغ نمیجیشه پی پی میکنه!


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    بچه که بودم تو خونه فوتبال بازی میکردم . برای اینکه حس فوتبال و بازی استادیومی بهم منتقل بشه و آرمانهای ورزش حفظ بشه رو فرش تف میکردم !

    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    بچه که بودم هر وقت از دم جیگرکی رد میشدیم فکر میکردم اسپند دود کردن
    صلوات میفرستادم.دستم رو میکشیدم رو صورتم!!!


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    اعتراف ميكنم كه با دوستم رفتيم دور دور با ماشين يه دختر پسر ديديم كه دسته همو گرفتن رفتيم جلو پاشون دوستم ترمز كرد من ب پسره گفتم هم با من دوستي هم با اين, خجالت بكش! دختره دست پسره رو ول كرد و ما گازشو گرفتيم رفتيم خيلي شيك :|

    نمایش یا پنهان متنو همانا در آخرت با ظالمان و ستمگران محشور خواهي شد... ؛))
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    جوونای تو کره و ژاپن فلشه دو سانتی میسازن با قابلیت ذخیره سازی چندین تربایت اونم با سرعت 200مگابایت بر ثانیه، اونوقت جوونای ما ...
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    بیاید به حمله آمریکا امیدوار باشیم


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    مامان وبابام دختر دائی وپسر عمه بودن بعد قبل از ازدواجشون همدیگر ومیخواستن وبابام چند بار به مامانم نامه داده بوده مامانم بچه بوده البته (12 13 سال ) نامه ها رو زن عموی مامانم که زن دائی بابام میشه بهشون میرسونده اینا بماند
    یه بار بابام واسه مامانم تو نامه اش این شعر ومی نویسه
    بوسه بر عکست زنم..
    ترسم که قابش بشکند!
    قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است
    بوسه بر مویت زنم...
    ترسم که تارش بشکند.
    تارموی توست اما ریشه ی عمر من است!!
    مامانمم هرچی فکر میکنه شعری به ذهنش نمیرسه تو جواب
    نامه مینویسه میازار موری که دانه کش است :))))))))))

    نمایش یا پنهان متن
    بچه ها شما رو به ته دیگ سیب زمینی ماکارونی قسم تون میدم پیج ما رو لایک بکنید :58:
    تصویر در دسترس نیست نمایش یا پنهان متن
    بچه ها شما رو به ته دیگ سیب زمینی ماکارونی قسم تون میدم پیجشو لایک نکنید :74:


    3 تصویر این بخش در دسترس نیست


    شما هم می توانید اضافه کنید از اعترافاتتون :bahone:

    21 سپاس: دلشاد، ژنرال، mojde، ♥Rose♥، بچه مثبت، arash52، zrnznn، هوشمند، serpent، jaj، پری سا، ماهی، soheyla، gilas، mansour12247، محسن صائب، mz56mz، هاچو هاچو، taha_199

  • دلشاد

    1 سپاس: Kishe Mehr

  • ژنرال

    میام بعدن میخونم کامل 351
    1 سپاس: Kishe Mehr

  • ♥Rose♥

    خیلی خوب بود ، خدا خفت نکنه مردم از خنده ! 247
    1 سپاس: Kishe Mehr

  • بچه مثبت

    من اعتراف می‌کنم بچه مثبت از اول منفی بوده :9:

    نمایش یا پنهان متنگروه خونی منظورم بود :bahone:

    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم
    2 سپاس: Kishe Mehr، ♥Rose♥

  • zrnznn

    نقل قول: Kishe Mehr
    اعتراف میکنم دوم دبستان بودم تازه یه ترم بود میرفتم کلاس زبان، روز و شب به خونوادم گیر داده بودم اسمم به انگلیسی چی میشه؟! استدلالم هم این بود که چطور هرچیزی یه کلمه ای داریم براش، مثلا پرتقال میشه orange حتما اسم من هم یه چیزی میشه بهم نمیگن!

    منم همینطوری بودمممممممم :72: :9:
    .
    .
    .
    حالا ساکت باشید همه من یه دوتا از اعترافامو که الان یادم میاد انجام بدم.....
    نمایش یا پنهان متن
    (ببخشید خواستم به جای انجام بدم بنویسم بکنم :9: دیدم خیلی بی ادبیه آتو میدم دست شما :9: )


    اولین اعترافم اینه که روزهای جمعه که رادیو از اول صبح تو خونمون روشن بود اولش صبح جمعه بود و بعدش اون حکایت ها و داستانهای اون آقاههههههه...همیشه پیش رادیو دراز میکشیدم و با چشام تو سوراخهای رادیو دنبال آدمهاییی که صداشون در می اومد می گشتممممممممم....یادمه این مسئله به مدت طولانی دهن منو به خودش مشغول کرده بود حتی اولا میگفتم شاید از اون ادم کوتوله ها گذاشتن تو رادیو بعد میگفتم نه همشون که تو رادیو جا نمیشن ....آخرش یادمه به این نتیجه رسیدم که یه ادمه توش که خیلی کوچیکه ..اندازه رادیو بعد اونه که جای همه صحبت میکنه و با تغییر صداش باعث میشه که من فکر کنم که تعداددددد زیادی ادم تو رادیوووووووه :9: :4: هیچ وقت این فکراهام یادم نمیرنننننننن :9:
    .
    .
    .
    یکی دیگه از اعترافام اینه که...پیش خونمون یه مسجد بود وقتی با مامانم اینا میرفتم فکر میکردم اینی که وقتی میخوان مثلاً برن رکوع یکی بلند داد میزنه رکوع و یا اینی که میخوان برن سجده یکی داد میزنه میگه سجده.... اسم حرکتها رو میگه....اینها هم جزء نمازن :9: ... بعدش این رو هم بگم من خیلی خوشم میاومد از این داد زدنش و کل نمازو برا خاطر این داد زدن و گفتن: قنوت. نیت .. رکوع.. سجده .... وایناش دوستش داشتم............چشمتون روز بد نبینه یه روز چنان حس نماز خوندن بهم دست داده بود که نگووووووو منم رفتم تو یکی از اتاقها (یادم نمره یه روز جمعه هم بود و همه خونه بودن :9: )یادم نمره شروع کردم به نماز خوندن و هی بلند موقع رکوع میگفتم ..الله اکبرررررررر رکوععععععععع........موقع سجده میگفتم الله الکبررررررر سجود..... رکعت دوم بودم داشتم میگفتم الله اکبرررررررررر قنوتتتتتتتتتتتتتت که دیدم داداش دومی در اتاق و باز کرد گفت خاک تو سرت کننن که اینقده احمقییییییییییی :4: (خوب چی کنم دقیقاً همینا رو گفت :9: ) این کلامت رو تو نبایدددددد بگیییییییی......... :4:
    که بعدش باعث شد کلییییییی با خجالت از اتاق بیام بیروننننننننننن :4:
    .
    .
    .
    دیگه بماند که برا بچه دار شدن زن و شوهر ها چی فکر میکردم.... و چه سوتی هایییی دادمم.....مثلان یه بار بعد کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که آره خدا از بالا به همه دختر پسر های جون نیگاه میکنه و زودی وقتی ازدواج کردن بهشون یه بچه میده..... :4: ولی بعد یه فکرهاییی اومد تو ذهنم که این نتیجه با اونها در تناقض بود مثلان این که چدا خدا برا بعضی ها تبعیض قائل میشه و دوباره یه بچه بهشون میده؟ چرا بعضی ها زودی بچه میاره؟ چرا برا بعضی ها خیلی طول میکشه بیار؟ یعنی خدا انموقع سرش شلوغ بوده این ها رو فراموش کرده؟ و از اینا که الان ه خاطر امتحانم و استرسش نمیتونم بیشتر براتون توضیح بدم :4:

    9 سپاس: Kishe Mehr، بچه مثبت، ♥Rose♥، مگس، ژنرال، gilas، jaj، محسن صائب، هاچو هاچو

  • بچه مثبت

    نقل قول: zrnznn
    این مسئله به مدت طولانی دهن منو به خودش مشغول کرده بود
    :bahone:
    به نکته ظریفی اشاره کردی


    نقل قول: zrnznn
    خدا از بالا به همه دختر پسر های جون نیگاه میکنه و زودی وقتی ازدواج کردن بهشون یه بچه میده
    مگه غیر از اینه؟ :37:
    بگو تا ما هم بدونیم :bahone:

    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم
    6 سپاس: ♥Rose♥، ژنرال، jaj، zrnznn، Kishe Mehr، هاچو هاچو

  • مگس

    2 سپاس: zrnznn، Kishe Mehr

  • ژنرال

    :83:

    zrnznn,
    بازم بگو بچه ها خودی هستن :65:

    2 سپاس: zrnznn، Kishe Mehr

  • ♥Rose♥

    4 سپاس: مگس، jaj، zrnznn، Kishe Mehr

  • serpent

    2 سپاس: zrnznn، Kishe Mehr

  • ماهی

    نقل قول: Kishe Mehr
    همه جا تو فيسبوك زدن i sad

    وای این خیلی قشنگ بود :23:

    خب منم اعتراف می کنم این که می گفتن خدا خیلی بزرگه و توی آسمونهاست خیلی فکر منو مشغول کرده بود.تا یه مدت نگران پاره شدن آسمون بودم :23:
    به جون خودم راست می گم... :83:

    دیگه اینکه وقتی مگسها جفت گیری می کردن برام یه پدیده عجیب بود. :9: هی می پرسیدم هی بابا می گفت دارن کشتی می گیرن.بعدش می گفتم پس چرا تکون نمی خورن؟ :23: :9:

    اعتراف می کنم بالاخره یه ظهر تابستون که همه خواب بودن رفتم یه مگس کش برداشتم و یه جفت مگس بینوا رو :4: با مگس کش نصفه جون کردم :9: تا ببینم دقیقا چه اتفاقی داره می افته.. :9:
    بعدش دیدم چسبیدن به هم..و از هم جدا نمیشن.اون مگس مَرده ، مُرده بود و مگس زنه ، زنده بود و اون جسد رو با خودش می کشید :23:
    خدا منو ببخشه..چه کارایی کردم 824
    بالاخره با دو تا چوب کبریت اونا رو از هم جدا کردم :30:
    و تازه فهمیدم که موضوع پیچیده تر از یه کشتی ساده هست.. :9:
    آخه چرا قبلنا با ما این کارو می کردن؟ 242خب چرا درست برام توضیح ندادن؟242 که من مجبور شم چنین کارایی بکنم :23:

    9 سپاس: بچه مثبت، gilas، jaj، zrnznn، Kishe Mehr، ژنرال، محسن صائب، ♥Rose♥، هاچو هاچو

  • gilas

    من اعتراف نمیکنم خیلی ضایع است :bahone:
    5 سپاس: ماهی، zrnznn، Kishe Mehr، ژنرال، هاچو هاچو

  • mansour12247

    اعترافاتتون واقعا تکان دهنده بود وای !!!!!!!!!!! خاک وچوک
    3 سپاس: ماهی، zrnznn، Kishe Mehr

  • jaj

    7 سپاس: ژنرال، Kishe Mehr، gilas، بچه مثبت، ♥Rose♥، هاچو هاچو، ماهی

  • zrnznn

    با توجه به استقبالی که از اعترافات من شد تو جو قرار گرفتم بیام چند تا دیگه از دسته گلهامو براتون تعریف کنم :4:

    یادمه کوچیک بودم شاید چهار سالم بوده...ولی یادمه مدرسه نمیرفتم...مامانم یه عملی انجام داده بود که ما رفته بودیم خونه دایییم بعد چند روز که مامانمو از بیمارستان خواستن بیارن با زن داییم و چند تا دیگه از خانمهای همسایه و فامیل اومدیم خونمون تا خونه رو برا آومدن مامانم اماده کنن...زن دایم خواست یه تشک بندازه واسه مامانم که وقتی میاد خونه روش استراحت کنه :4: ازم پرسید که کدوم تشک مال مامانته؟ منم رفتم تشکی رو که مامانم روش میخوابید رو تو اتاق نشون زن داییم دادم...اونم اوردش تو هال پهنش کرد.... :4:
    منم سر گرم بازیم با بچه های دیگه بودم که شنیدم زن دایییم گفتم آره مامانمو که اوردن خوبه بخوابوننش رو دشک تا استراحت کنه و چند روزی....که من سریع از وسط بازی از بچه ها جدا شدم اومدم پیش همه اون خانمها سریع خودمو پهن کردم رو تشکه و گفتم نههههههههههه نمیزارم مامانم تنها بخوابه اینجاااااااااا :14: عصبی بهشون گفتم این تشک مامانمو بابامه..باید باباممممم بخوابه پیششششششششش :9:
    چشمتون روز بد نبینه :9: کلی بهم خندیدن و مامانم که اومده یادمه که زن دادیم برا مامانم هم تعریف کرد که من چی گفتم.......الان یعنی منظورشون رو میفهمم و میفهممم چه سوتییییی دادم من اون روززززززززززززززززز :83:
    .
    .
    .
    حیف حیف امتحان دارممممممممممممممممم :2: وگرنه زندگیم پر از از این ماجراهااااا و تصوراتی که داشتم....مثل این که اگر جایی میخوندم تلفن راه دور...فکر میکردمکه خیلی آدم باید راه بره تا به اون تلفن برسه...... و یا وقتی جاییی میخوندم دوزندگی (همون خیاطی منظورمه)........فکر میکردم در اصل دوتا زندگی هستن که تو اون خونه هست..مثلاً یه مرده که دو تا زن داره و بعد بالا خونشون نوشتن دو زندگی :4:
    .
    .
    . یا بماند که چجوری کشف کردم که برنامه کودک چجوری میاد داخل تلویزیون؟! :4: ماجرای این بماند تا بعد از امتحانهام .....خداحافط برام دعا کنید .... :48:

    9 سپاس: ژنرال، hadi04، gilas، Kishe Mehr، بچه مثبت، jaj، ♥Rose♥، هاچو هاچو، ماهی

  • hadi04

    خدا نابوقت کنه مجی با این تاپیکت حالا من چی بگم؟ من بد بخت؟ :9:
    4 سپاس: gilas، Kishe Mehr، هاچو هاچو، ماهی

  • ژنرال

    نقل قول: ماهی
    دیگه اینکه وقتی مگسها جفت گیری می کردن برام یه پدیده عجیب بود.

    حالا چیزی هم دیده میشد؟ :83:

    نقل قول: zrnznn
    مثل این که اگر جایی میخوندم تلفن راه دور...فکر میکردمکه خیلی آدم باید راه بره تا به اون تلفن برسه.

    خسته نباشی واقعاً :4:

    2 سپاس: Kishe Mehr، هاچو هاچو

  • Kishe Mehr

    تشکر :bahone: 1189 حال میکنید چطوری دارم ازتون اعتراف میگیرم؟ :23: اینجوری که من دارم اعتراف میگیرم سازمان موصاد وسیا سفید و ... نتونستند اعتراف بگیرند :16:

    نقل قول: بچه مثبت
    من اعتراف می‌کنم بچه مثبت از اول منفی بوده :9:

    852 چه اعتراف دهشتناکی :4:
    نقل قول: zrnznn
    (ببخشید خواستم به جای انجام بدم بنویسم بکنم :9: دیدم خیلی بی ادبیه آتو میدم دست شما :9: )

    اشکال نداره بگید، هدف ما آتو گرفتن از شماست :74:
    zrnznn,
    :23: :78: خوب شد که همون بچه نموندی شما با این همه استعداد :4:
    نقل قول: zrnznn
    دیگه بماند که برا بچه دار شدن زن و شوهر ها چی فکر میکردم

    :23: این یکی که هر کسی یک عالمه کنجکاوی و سوتی داره :4:
    نقل قول: ♥Rose♥
    خو چه میدونستم! فکر میکردم بچه ها خودشون فرت و فرت هویجوری بدنیا میان :bahone:

    :13: پس چطوری به دنیا میان؟ :44:

    2 سپاس: ♥Rose♥، هاچو هاچو

  • Kishe Mehr

    نقل قول: ماهی
    بعدش دیدم چسبیدن به هم..و از هم جدا نمیشن.اون مگس مَرده ، مُرده بود و مگس زنه ، زنده بود و اون جسد رو با خودش می کشید :23:

    ای نابغه! من میگم چرا این محمد امین اینقدر سوتی میداده و کارنابلد بوده ، نگو مامانش ماهی گلو بوده :4:
    نمایش یا پنهان متنحالا از کجا فهمیدی کدومش مَرده و کدومش زنه؟ :bahone:

    نقل قول: ماهی
    و تازه فهمیدم که موضوع پیچیده تر از یه کشتی ساده هست.. :9:

    دستی دستی داشتند همدیگه رو چیز 403 می کشتند :23:
    نقل قول: gilas
    من اعتراف نمیکنم خیلی ضایع است :bahone:

    بگو دخترم ، همه خودی ان :bahone:
    نقل قول: mansour12247
    اعترافاتتون واقعا تکان دهنده بود وای !!!!!!!!!!! خاک وچوک

    حالا کجاشو دیدی داداش؟ :86:
    jaj,
    شما اصلا شوخی نداشتید با موجودات اطرافتون ، کلا توی کارهای خشن بودین و تحقیق و پژوهش :4:

    5 سپاس: بچه مثبت، gilas، jaj، هاچو هاچو، ماهی
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: