ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
▃▅▆▇ دلم نیامد این اعترافاتُ شما هم نخونید+کامنتهای زیرش ▇▆▅▃
Kishe Mehr
آفرین دخملم تو می تونی
اعترافات تکان دهنده ی مامان امید
من اجازه دارم جوک یادم بیاد؟
یه مسابقه مهارت شمشیر زنی میذارن . بعد از مسابقه خبرنگار با سه نفر اول مصاحبه می کنه ....
اول میره سراغ نفر سوم:
شما چی شد که نفر سوم شدی ؟
نفر سوم یه مگس رو تو هوا با شمشیر دو نصف میکنه .....
خبرنگاره میره سراغ نفر دوم . نفر دوم هم یه مگس به خبرنگار نشون میده با شمشیر تو هوا دوتا بالشو میزنه ....
خبرنگار هاج و واج می مونه که نفر اول چه شاهکاریه ؟
به نفر اول که غضنفر بوده میگه شما چه مهارتی نشو ن دادی؟ غضنفر یه مگس نشونش میده با شمشیر تو هوا مگس رو میزنه...مگسه اول میفته زمین بعد بلند میشه دوباره پرواز میکنه...
خبرنگارمیگه ...این که رفت!
غضنفر میگه رفت ... ولی دیگه هیچوقت بچه دار نمیشه ....
محسن صائب
شبی که قرار شد بره خونه عروس خانم، خیلی با استرس اومد پیش من ،حالا من چیکار کنم
پسر واقعا ساده ای بود
منهم به شوخی بهش گفتم باید اونجا که رفتی زودی خودت رو به خواب بزنی تا خانواده خانمت فکر نکنند که ادم بی ادبی هستی
فکر نمیکردم که باور میکنه
اون هفته ها این کار رو میکرده ..........................................
.
حیف که خانواده رد میشه و باقیش رو نمیشه گفت
..
الان دوتا بچه داره هر موقع که میبینمش با شوخی بهش میگم عجب خواب با برکتی.......
و اون هم کلی به این موضوع میخنده
mz56mz
Kishe Mehr
حاج محسن بگو بچه ها خودی ان
کاکوووووووو
نمایش یا پنهان متن
نمایش یا پنهان متن
خدا لعنت نکنه شاپری رو ، این سنت حسنه ی شلاق رو بین ما گذاشت و خودش رفتهاچو هاچو
ماهی,
zrnznn,
اعترافاتون تو دهنم
خب منم یه اعتراف از زمان بچگی ها میکنم :
بچگی هام تو خونه های سازمانی زندگی میکردیم...نزدیک خونمون دو تا منبع بزرگ آب کنار هم بود..من همیشه فکر میکردم یکی از این منبع ها آب سرد هستش و اون یکی آب گرم
taha_1990
Kishe Mehr
بچه مثبت
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
jaj
هاچو هاچو
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→