ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
maryamlondon1
فریبا داوودی مهاجر
▧ تصویر در دسترس نیست
مینا میگوید طلاق که گرفتم احساس کردم فضای اطرافم سنگین شد. دوستان خانوادگی قبلی آرام آرام رفتارشان تغییر پیداکرد. حتی دوستان قدیمی خودم، من را به مهمانی های دوستانه دعوت نمی کردند. اگر هم دعوت میکردند خوششان نمیآمد با شوهرانشان مثل سابق صحبت کنم. الان اگرمجبور به شرکت در مراسم ختم و چهلمی باشم و چاره ای به جز رفتن نباشد، زنهای فامیل درست تحویلم نمیگیرند و از سلام و علیک پرهیز میکنند. واقعا نمیدانم طلاق گرفته ام یا جذام ؟
سعیده هم مشکلی مانند مینا دارد. یک روز صبح همسر سعیده برای کوهنوردی رفت و برنگشت. سه روز طول کشید تا جسدش را تحویل خانواده دادند. از همان روز مشکلات سعیده شروع شد. بعد از مدتی خواهرش هم زیاد تمایلی به رفت و آمد با او نداشت و به عبارتی خودش را جمع کرد. سعیده می گوید خواهرم دوست ندارد من با همسرش حرف بزنم، به من شک دارد.
برای نوشتن این مطلب با چند زن به گفت و گو نشستم و درباره موضوع خشونت پس از طلاق یا فوت همسر از سوی جامعه و خانواده جویا شدم.
فاطمه میگوید در آستانه طلاق مادرم به من هشدار داد ولی من باور نکردم. او به من گفت که وقتی شوهر داری همه جا، جا داری ولی بعد از آن کم کم دوست و فامیل سایه شان سنگین میشود. از حرفهای مادرم ناراحت شدم و آن را توهین به زن تلقی کردم ولی بعدا شاهد این رفتار تحقیر آمیز بودم. حتی وقتی برای کار به جایی مراجعه میکردم میگفتم شوهر دارم. چون اگر نمیگفتم از فردای استخدام حرف و حدیث شروع میشد و یا بسیاری از آقایان من را بعنوان زن مطلقه، زنی در دسترس تصور میکردند.
فاطمه میگوید بعد از طلاق، بعضی از فامیل، مادرم و خواهرم رابه مهمانی های خود دعوت میکردند اما من را دعوت نمیکردند. بقال و سبزی فروش محل من را زیر نظر داشتند و جرات حرف زدن و یا سئوال ساده از مرد همسایه را نداشتم.
اگر آرایش میکردم که دیگر واویلا بود. الان خودم را مثل زنان راهبه درست می کنم. از آرایش ساده پرهیز میکنم ولی باز هم از حرف و حدیث میترسم. زمانی هم که تصمیم گرفتم از آن محل بروم هیچکس حاضر نبود در خانه اش یک اتاق به من اجاره بدهد.
مهتاب نیز میگوید: مشکل من این است که چون طلاق گرفته ام، مردان ۷۰ ساله هم به من بند میکنند و حرمت سن و سال شان را نگه نمیدارند. من ۲۷ ساله هستم، وقتی جواب رد به مردی که جای پدربزرگم بود دادم، گفت: دختر جان تو یک بچه داری، آخر کی با تو ازدواج میکند. از آزار و اذیت و این رفتارها واقعا در عذابم. بعد از مدتها هم که کار پیدا کردم تا همسر پزشکی که در مطبش منشی بودم فهمید آنقدر بد اخلاقی کرد که آقای دکتر من را با معذرت خواهی بیرون کرد.
بدون شک طلاق راه حلی مناسبی در شرایطی است که طرفین با ادامه زندگی مشترک به یکدیگر آسیب می رسانند، یا لااقل شرایط رضایتبخشی را که مستلزم سلامت روانی، جسمانی و اجتماعی ایشان است تجربه نمی کنند. اما بسیاری از زنانی که جرات و جسارت این را داشته اند که به شرایط زندگی زناشویی نامطلوب و ناسازگار خویش "نه" بگویند در جامعه در معرض ناملایماتی از نوع دیگر قرار می گیرند. این ناملایمات در جوامع مختلف چهره های مختلفی دارد ولی در جوامع سنتی، زنان معمولا دچار مشکلات مشابهی میشوند؛ مشکلاتی که کار و زندگی و روابط اجتماعی روزمره آنها را مختل میکند. آنها را میرنجاند و گاهی دچار افتهای عاطفی شدید میکند. این مشکلات نه تنها برای مردها کمتر است بلکه در مواردی برای آنها توجیه هم میشود.
ازدواج دوم برای مرد حق تلقی میشود، حتی ارتباطات خارج از ازدواج برای مردان توجیه میشود، ولی همان ارتباط برای زنها بی اخلاقی تلقی شده و معمولا زنان در چنین شرایطی با انواع و اقسام تهمت ها روبرو میشوند.
افسانه۶۰ ساله است. او ۶ ماه بعد از فوت همسرش برای مسافرت به کیش میرود و عمه خودش او را مذمت میکند که آبروی خانواده ما رفت، زنی که شوهرش مرده که به مسافرت نمیرود. او تمایل به ازدواج مجدد دارد ولی میداند که فرزندان و خانواده اش نظر مثبتی ندارند. او میگویدک اگر مرد ۷۰ ساله زنش بمیرد همه فامیل بسیج میشوند برای او زن پیدا کنند اما من حتی جرات طرح نیاز عاطفی خودم را ندارم.
حرفهای افسانه واقعیت دردناکی در جامعه ایران است. سعید همسرش را هنوز طلاق نداده و با استدلال عدم تمکین همسر ازدواج مجدد کرده است. حتی مادر همسرش میگفت که مرد است، شام و نهار میخواهد، هزار جور نیاز دارد ولی بعد از چند سال که دخترش بلا تکلیف است مرتب به او سفارش میکند که حرمت خانواده را نگه دارد.
واقعیت این است که جامعه ما اگر چه به لحاظ قانونی دچار عقب افتادگی است ولی نیازمند تحولات فرهنگی نیز هست؛ عقب افتادگی که در داخل مرزهای ایران محصور نمانده و دامنه اش را به خارج از مرزها و تا خارج از ایران کشانده است.
ریشه این نگاه در نگاه مالکانه و ابزاری به زن است؛ زنی که همواره مراقب و محافظ می خواهد وباید کنترل و مدیریت شود. جامعه ای که مرد را رییس خانواده میداند. نگاهی که همواره به جنسیت زن، بیش از انسانیت او توجه دارد و به خود حق میدهد برایش از خانه تا اجتماع، از داخل تا خارج از ایران تا حریم خصوصی و عمومی تکلیف روشن و از همه بدتر او را قضاوت کند.
نگاهی که زنان را مجبور میکند آنگونه زندگی کنند که مردان میخواهند. "روانشناسی رفتار" بهطور گستردهای به این موضوع پرداخته است. پژوهشها ثابت کرده اند که تا چه اندازه محیط در ساختار شخصیت تاثیرگذار است. جای تعجب نیست که بر اهمیت نقش محیطهایی چون خانه، مدرسه، دانشگاه، محل کار، محله، شهر و بالاخره کشور بر شکل گیری هویت انسانی تاکید میشود. از منظر روانشناسی اجتماعی، ما هویت و استعداد و جایگاه خود را از طریق ارتباط با دیگران مشخص میکنیم و زنان از این نظر مستثنی نیستند.
زنانی که قربانی خشونت پس از طلاق یا فوت همسر میشوند و به دلیل "شرم" و برای "حفظ آبرو" سکوت و بسیاری از این مشکلات را تحمل میکنند، سلامت روحی و روانی خود را از دست میدهند. انسانهایی میشوند با نیازهای فرو خورده که هیچوقت جرات صحبت درباره آن را پیدا نمیکنند.
منبع: سایت روز ان لاین
♥Rose♥
maryamlondon1
من هم شب روز دعا میکنم
بچه مثبت
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
jaj
mahsa joon
maryamlondon1
من سه سال که شوهرم به کشور دیگه سفر کرده بود این تجربه کردم .با هر ساز مردم برقصی باز کم میاری وپشت سرت حرف میزنند .زندگی زن که مرد بالا سرش نیست زیر ذره بین
زن مهریه داره حقوقش پایمال شده وای به روزی که مهریه نداشته باشه
اره تا هر روز غذای حاضری بخوری
KuRoSh
اینم بگم من کلان با مهریه مخالفم و دوست ندارم توضیح هم بدم
jaj
Kishe Mehr
zrnznn
پروازكن آنگونه كه ميخواهي
وگرنه پروازت ميدهندآنگونه كه ميخواهند
یه عالمه نوشتم.....ولی پاک کردم........من هر چی هم بگم......باز شما نمیتونید درک کنید .......فقط می تونم بگم تا مرز نابودی میتونننن ادمو بکشونننننن.....
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد:
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
نی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من....
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه
نی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده
ی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد
نمی دانم!
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من
زنی را....
hadi04
دردناکه دردناک
متاسفانه واقعیت جامعه ماست
محسن صائب
.
ای کاش پاک نمیکردی
ای کاش بتوانید از تجربیات هم دیگه استفاده کنیم
هاچو هاچو
بیخود دوست نداری
یالا توضیح بده
zrnznn
شاید اینطور باشههههه......ولی گناه من چیه؟ چرا من باید به پای اشتباه دیگران بسوزمم؟ چرا نباید چون اسم...رومه حتی نتونم با دوستام راحت رفت و آمد کنم؟؟؟ چرا هی من باید مواظب اخلاق و رفتارم باشم؟ چرا نمیتونم برا خودم خوش باشم؟
چرا نمیتونم از چیزی شاد باشم؟ چرا هی باید مواظب چشم غره مامانم باشم تو رفت و امد ها و دور هم نشینی ها؟
چرا باید یواشکی گوشه و کنار پچ پچ بشنوممممممم.؟
من حالم از نیگاه دلسوزانه بعضیا بهم میخوره
دوست دارم خفه اشون کنم بگم بابااااااااا من الان راحتمممممممممممممم......خونه پدرمو به صدتا زندگی با خفت نمیدمممممممم........چرا غصه ام رو میخورن؟
مگه زندگی فقط تو ازدواج خلاصه میشه؟
چررااااااااااااااااااااااااااااااا باید اطرافیان هی سعی کنننن با ترحم برا من خواستگار پیدا کنننن؟؟؟؟؟ به چه زبونی باید گفت یه بار تجربه کافیههههههههههههههه!نمیخوام دیگه!
.
.
.
حالام بهم میخوره که از ته دل برام ارزوی خوشبختی میکننن(خوشبختی از نظر اونها یعنی ازدواج)
تو دوره جدید زندگی من هر کسی وارد شده خبر از گذشته من ندارهههه....برا خاطر خیلی حرفا...وقتی ازم میپرسن متاهلی یا مجرد میگم مجرد...البته دروغ نگفتم....فقط کل واقعیتو نگفتم....نمیدونم تا کی میتونم ازشون پنهون کنم......
دلم میخواد داد بزنم بگم خسته ام...حوصله سوال و جواب ندارم.....چرا من باید بیشتر از یه دختر مجرد دیگه هواسم به ساعت رفت وامدم به خونه باشم؟؟؟
تازه اوضاع من که شاهانه اس نسبت به خیلیاااااا
دوستاییی دارم که حتی از نیش و کنایه مادر ....میفهمی چی میگم؟ مادر خودشون در امان نیستننننن؟؟؟؟؟
خسته شدم از بس خودمو جلو دیگران محکم گرفتم ...و عین هو سنگ بی احساس نشون دادم......ولی بعدش شب بیام زیر پتو گریه کنم......
بببخشید خیلی دارم خودمو کنترل میکنم سرم از موقعی که این تاپیک رو خوندم شدید درد میکنه.....وگر نه از غمهام براتون میگفتم .نه برا دلسوزی برا درک بهتر....برا این که بفهمید من هیچ حقی تو جامعه ام ندارم ....ولی به جرمی که نمیدونم چیه؟
.
.
.
کــور باش بانــو !
نگاه که می کنی ؛ می گویند : نخ داد …
عبوس باش بانــو !
لبخند که میزنی ؛ می گویند : پا داد …
لال باش بانــو !
حرف که می زنی ؛ می گویند : جلوه فروخت …
♥Rose♥
این اتفاق هم برا دختر خاله من افتاد، طفلک کمتر از یکسال زندگی کرد، بعد از چند ماه از زندگی مشترکشون متوجه شد که همسرش همجنس باز هست و تقریباً یکسالی طول کشید که طلاق بگیره ، مهریه اش هم که هیچی، 23 میلیون 5 سال پیش جهیزیه تهیه کرد، چیزیشو نتونست پس بگیره
الان هر خواستگاری براش میاد تا متوجه میشن که مطلقه هست .... دیگه باقیش رو خودتون میدونید
آدم از این دلش میسوزه که سنی هم نداره
دیااکو
maryamlondon1
ولی خدا راشکر چون مدت 12 سال تو اون محل زندگی میکردیم همه من میشناختن واز هیچ کمکی در حق من وبچه ها دریغ نمیکردن سه سال به اندازه 30 سال پیرتر شدم
از تمام عزیزان که نظر دادن تشکر میکنم
maryamlondon1
والله چه بگم خانم مطلقه نباید بهانه دست افرادی بده قبل از این که از او انتقاد بشه باید خودش مواضب رفتارش باشه ...تا انشالله یک شانس خوب نصیبش بشه .در ِ دروازه رو میشه بست اما درِ دهن مردم رو نمیشه.. ضرب المثل عربی داریم میگه ..بپوش اونچه مردم دوست دارند بخور انچه خودت دوست داری
zrnznn
مامان مریم با این حرفتون صد در صد موافقم
مامان مریم اگر بگم رفتارهام تو خیابون یا دانشگاه یا هر جای دیگه جچوره به خدا شاخ در میارید(البته با توجه به اخلاق تو سایتم)...به خدا همیشه بیش از اندازه مراعات میکنم... هیچ وقت به هیچ مردی تو دنیایی واقعی اجازه نمدم پاشو فراتر از حد خودش بزاررررر........
البته عینهو اینا دختر ترشا هم نیستم به خدا که اجازه حرف زدن به هیچ مردی رو نمیدن....تو دانشگاه من با همکلاسیام خیلی راحت مثل دخترا میحرفم و کار های درسیو انجام میدم و حتی سرکارررررررر....ولی مثلاً خنده بیجا یا شوخی بیجا انجام نمیدم.....همیشه هم سلام علیکمو با همشون دارم و ولی...فقط کافیه متوجه بشم یه طور دیگه نیگام میکننن و از نگاه کردنشون خوشم نیاد......
دو ماه پیش یه جاییی بودیم چمعی بود زنونه و مردونه....کاری بود......برای دو روز شبانه روز پیش هم بودیم.......یکی از اقایون از همون اول خواست پاشو از خط قرمز های من بزاره اون ورتر....یعنی فقط دیگه همه چه خانم و چه اقا با نیگاه و حتی به جاییی رسید که اومدن در گوشی میگفتن: خانم ...بیا یکم به این توجه کن......باور کنید کیس مناسبی هم بود البته از دید یه دختر مجرد و شاید آرزوی هر دختری بود....ولی من راهمو برا خودم مشخص کردم......
مامان مریم پوشش من و رفتارم طوریه که بعد دوسال که با یه تاکسی نزدیک خونمون که میرفتم دانشگاه یا سرکار.....چند وقت پیش،یادم نیست چه مناسبتی بود....بهم گفت خانم اجازه هست من ضبط رو روشن کنمممم؟؟؟؟ داشتم از تعجب شاخ در میاودرم اخه اولین بار بود کسی همچین اجازه ای ازم میگرفت(من تو خونه همه نوع آهنگی گوش میدم و شاید تو قید و بند نوعش زیاد نباشم....) بعدش ضمن اجازه دادن ازش پرسیدم چرا اینطوری پرسیدی؟ گفت والا از چادرت و نحوه رفتارت ترسیدم.....اینو گفتم که بدونید رفتارهام چجوریه....که این راننده تاکسی بدیخت چجور ترسید..........
♥Rose♥,
خیلی ناراحت شدم.....منم خواهر دوستم همسر اولش که پسر عموشم بود...دو جنسه بود.....تازه خانواده پسر هم از موضوع اطلاع داشتند و باز این دختر و ........
مهریه من 14 سکه بود......ناراحتم نیستم چون خودم خواستم
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→