میرسد روزی که بیهم میشویم ..... یکبهیک از جمع هـم کم می شویم میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
خوب یه ذره شبیه خودت بود توی عکس پایینی که گذاشته بودی
نقل قول: zrnznn
تو رو به خدا نیگاه ریخت و قبافه هامون و سر وضعمون نکن....حالا هر کسی دیگه جای من بود ممکن بود برا خاطر ریخت و قیافه ها هیچ وقت این عکساشو به دوستاش نشون نده
اون زمان همه همین جوری بودند کی وضعش خوب بود؟ مردم عادی همه همین شکلی بودند
محسن صائب, والا من که تا 8 سالی که تو خونه اولیمون بودیم رو دقیقا یادمه که خیلی زیاد پشت بوم میخوابیدیم... حتی ترسم از حشرات و و دعوا با داداشام سر خوابیدن وسط کل رختخوابها واسه اینکه نزدیک لبه ها و درنتیجه آمدن هیچ جشره ای بهم نباشه رو یادمه...زودتر میرفتم جا میگرفتم همیشه یادمه ساعت حدود 7 یا هشت بود مامانم به داداش بزرگه ام میگفت رخته خوابها رو ببره پهن کنه..یکی از سرگرمیام رفتن پشت بودم و دیدن کار برادرهام بود.....
ولی بعد که خونه امون رو عوض کردیم اون پشت بومه خوب رو نداشتیم (پشت بوم قبلیمون یه طبقه از کل خونه ها بلند تر بود) و هم سطح مابقی خونه ها شد و دیگه تو پشت بوم نمیخوابیدم و ولی یادمه که تا چندین سال تو حیاط میخوابیدم...همیشه هم از سایه تیر چراغ برق خیابون که تو تاریکی شبیه ادم میشد میترسیدمممممممم
والا من که تا 8 سالی که تو خونه اولیمون بودیم رو دقیقا یادمه که خیلی زیاد پشت بوم میخوابیدیم... حتی ترسم از حشرات و و دعوا با داداشام سر خوابیدن وسط کل رختخوابها واسه اینکه نزدیک لبه ها و درنتیجه آمدن هیچ جشره ای بهم نباشه رو یادمه...زودتر میرفتم جا میگرفتم همیشه یادمه ساعت حدود 7 یا هشت بود مامانم به داداش بزرگه ام میگفت رخته خوابها رو ببره پهن کنه..یکی از سرگرمیام رفتن پشت بودم و دیدن کار برادرهام بود.....
خدا خیرت بده بابت این عکس ها واقعا خاطره انگیز هستند . نه اینکه میشناسموشون یک جورایی اون سالها همه مثل هم بودنیم این عکس ها خاطرات زیادی رو زنده کرد . پشت بوم من همیشه وقتی یزد میرفتم شبها حتما پشت بوم میخوابیدم . پشت بوم های گنبدی ، چه حالی میداد. کوچیک بودم و مابین دوتا گنید پشت بوم میخوابیدیم . چقدر سخت بود از این گنبد ها رد بشیم . نصف شب که دستشویی داشتم همون کنار یواشکی ........... واقعا یاد باد ان روزگاران یاد باد . ولی در مورد حیاط الان ما خوشبختانه توی حیاط میخوابیم . حیاط خونه ما یک الاچیق داره که ایام تابستون اونجا پشه بند میبندیم و خیلی حال میده
الهییییییی ....اینطوری که نوشتید مطمئنم تمام اون لحظات رو و اون زمان رو یادتونه
نقل قول: محسن صائب
نصف شب که دستشویی داشتم همون کنار یواشکی ...........
الان دارم فکر میکنم من قسمت دستشوییشو چی میکردم! ولی یادم نیست....
نقل قول: محسن صائب
ولی در مورد حیاط الان ما خوشبختانه توی حیاط میخوابیم . حیاط خونه ما یک الاچیق داره که ایام تابستون اونجا پشه بند میبندیم و خیلی حال میده
ما الان حیاطمون بیشتر پارکینگه و زیر سقف...ولی داداشم که طبقه بالاست جلو ساختمونشون یه حیاط بزرگه که درواقع میشه پشت بوم خونه ما...اونو رفته یه تخت بزرگ دادن ساخته... و روشو فرش کرده...کلی هم گلدون و گل یاس و گل و بوته دیگه هم گذاشته...ای حال میده خوردن شام و نهار و خوابیدن روششششششش که نگووووو.....یه مایه های سنتیش کرده.....
الان رفتم تو کارتن خاطرات بچگیام یه دوسه تا عکس از دوران دبیرستان که رفته بودیم مسابقات سرود کشوری که اول شدیم رو بزارم که دیدم عکسا اینجا نیست خیلی حالم گرفته شد . ولی ما هم قدیما تو پاییز و زمستون می رفتیم رو پشت بوم خونمون و می خوابیدیم ای حال میداد . الان هم توی حیاط که فعلانه نمیشه ولی داریم تراس خونه رو که 12 متری میشه رو آماده می کنیم که بیاد قدیما بعضی شبا رو انجا بگذرونیم .
zrnznn
قديما شبا تو بالا پشت بوم ميخوابيديم و ستاره ها رو مي شمرديم
ودلمون به وسعت يه آسمون بود.
اين روزها چشم ميندازيم به سقف محقر اطاقمون و
گرفتاريامون رو مي شمريم!
قديما يه تلويزيون سياه و سفيد داشتيم و يه دنياي رنگي،
اين روزا تلويزيوناي رنگي و سه بعدي و يه دنياي خاكستري!
قديما اگه نون و تخم مرغ تموم ميشد راحت مي پريديم و
زنگ همسايه رو هر ساعتي از شبانه روز مي زديم و
كلي باهاش مي خنديديم,
اين روز ها اگه همزمان در واحد اونا باز شه بر ميگرديم
تا كه مجبور نشيم باهاش سلام عليك كنيم!
قديما از هر فرصتي استفاده مي كرديم كه با دوستان و فاميل
ارتباط داشته باشيم چه با نامه چه كارت و چه حضوري.
اين روزها با "اسمارت فونامون" هم ارتباط با هم نداريم!!!
قديما خيلي چيزا كم بود و دلمون گنده بود، اين روزها
خيلي چيزا هست ولي از دل، كوك خبري نيست!!!
قديما تو قديما موند...
كاشكي با پيشرفت امروز، حالمون پس نمي رفت...
jaj
garfild
بچه مثبت
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
ماهی
masoud624
♥Rose♥
منم تهییج شدم عکس بزارم، آلبومو پیدا نکردم
hadi04
توی عکس پایینیه خیلی ناز بودیا دخملک گوگولی مگولی بودی
همینطور ماهی البته ماهی توی عکسش از توی چشماش شیطونی میریزه
jaj
خوب یه ذره شبیه خودت بود توی عکس پایینی که گذاشته بودی
اون زمان همه همین جوری بودند کی وضعش خوب بود؟
مردم عادی همه همین شکلی بودند
Holtek
حالا كدومشي ؟
اوني كه سرپا ايستاده تويي ديگه؟
من اول تشخيصت داد ولي بعد گمت كردم
تنها
چه تاپیک باحالی
بندری
▧ تصویر در دسترس نیست
jaj
دقیقا
اون کوچیکه هم داداشمه
الان تازه کارمند شده
zrnznn
آقا خسرو شما قد بلند تریه هستیییی؟؟؟
محسن صائب
نگه اخرش معلوم بشه سن و سال تو از من بیشتره
zrnznn
والا من که تا 8 سالی که تو خونه اولیمون بودیم رو دقیقا یادمه که خیلی زیاد پشت بوم میخوابیدیم... حتی ترسم از حشرات و و دعوا با داداشام سر خوابیدن وسط کل رختخوابها واسه اینکه نزدیک لبه ها و درنتیجه آمدن هیچ جشره ای بهم نباشه رو یادمه...زودتر میرفتم جا میگرفتم
همیشه یادمه ساعت حدود 7 یا هشت بود مامانم به داداش بزرگه ام میگفت رخته خوابها رو ببره پهن کنه..یکی از سرگرمیام رفتن پشت بودم و دیدن کار برادرهام بود.....
ولی بعد که خونه امون رو عوض کردیم اون پشت بومه خوب رو نداشتیم (پشت بوم قبلیمون یه طبقه از کل خونه ها بلند تر بود) و هم سطح مابقی خونه ها شد و دیگه تو پشت بوم نمیخوابیدم و ولی یادمه که تا چندین سال تو حیاط میخوابیدم...همیشه هم از سایه تیر چراغ برق خیابون که تو تاریکی شبیه ادم میشد میترسیدمممممممم
علیرضا
(مکان پارک فانفار میدان ونک)
▧ تصویر در دسترس نیست
محسن صائب
همیشه یادمه ساعت حدود 7 یا هشت بود مامانم به داداش بزرگه ام میگفت رخته خوابها رو ببره پهن کنه..یکی از سرگرمیام رفتن پشت بودم و دیدن کار برادرهام بود.....
خدا خیرت بده بابت این عکس ها
واقعا خاطره انگیز هستند . نه اینکه میشناسموشون یک جورایی اون سالها همه مثل هم بودنیم این عکس ها خاطرات زیادی رو زنده کرد
.
پشت بوم
من همیشه وقتی یزد میرفتم شبها حتما پشت بوم میخوابیدم . پشت بوم های گنبدی ، چه حالی میداد. کوچیک بودم و مابین دوتا گنید پشت بوم میخوابیدیم . چقدر سخت بود از این گنبد ها رد بشیم .
نصف شب که دستشویی داشتم همون کنار یواشکی ...........
واقعا
یاد باد ان روزگاران یاد باد
.
ولی در مورد حیاط الان ما خوشبختانه توی حیاط میخوابیم . حیاط خونه ما یک الاچیق داره که ایام تابستون اونجا پشه بند میبندیم و خیلی حال میده
zrnznn
الان دارم فکر میکنم من قسمت دستشوییشو چی میکردم! ولی یادم نیست....
ما الان حیاطمون بیشتر پارکینگه و زیر سقف...ولی داداشم که طبقه بالاست جلو ساختمونشون یه حیاط بزرگه که درواقع میشه پشت بوم خونه ما...اونو رفته یه تخت بزرگ دادن ساخته... و روشو فرش کرده...کلی هم گلدون و گل یاس و گل و بوته دیگه هم گذاشته...ای حال میده خوردن شام و نهار و خوابیدن روششششششش که نگووووو.....یه مایه های سنتیش کرده.....
خوشبحال شما که هنو این راههو ادامه می دید.
بندری
الان رفتم تو کارتن خاطرات بچگیام یه دوسه تا عکس از دوران دبیرستان که رفته بودیم مسابقات سرود کشوری که اول شدیم رو بزارم که دیدم عکسا اینجا نیست خیلی حالم گرفته شد .
ولی ما هم قدیما تو پاییز و زمستون می رفتیم رو پشت بوم خونمون و می خوابیدیم ای حال میداد . الان هم توی حیاط که فعلانه نمیشه ولی داریم تراس خونه رو که 12 متری میشه رو آماده می کنیم که بیاد قدیما بعضی شبا رو انجا بگذرونیم .
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→