Cheshme Mast
Triolet
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران
نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش
چو سیل از سر گذشت آن را چه می ترسانی از باران
گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمیگیرد به شب از دست عیاران
الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را
تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران
گلی که خُم بدادم پیچ و تابش
به آب دیدگانُم دادم آبش
به درگاه الهی کِی روا بی
گل از مو دیگری گیره گلابش
زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازُم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد