ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
اسم شوور یا زن نفر قبلیت چیه یا چی بهش میاد باشه!!!
بچه مثبت
نمایش یا پنهان متن
آرزوهای بزرگ (به انگلیسی: Great Expectations)، رمانی است از چارلز دیکنز نویسنده شهیر انگلیسی که ابتدا به صورت داستان دنبالهدار از دسامبر ۱۸۶۰ تا اوت ۱۸۶۱ میلادی در هفتهنامه «سراسر سال» به چاپ رسید. وقایع این کتاب که به صورت خودزندگینامه از قول شخصیت اصلی داستان، کودکی یتیم موسوم به «پیپ» نگاشته شدهاست، از سال ۱۸۱۲، هنگامی که او هفت سال دارد تا زمستان ۱۸۴۰، اتفاق میافتد. آرزوهای بزرگ را میتوان به نوعی زندگینامهٔ خودنوشت شخص دیکنز نیز دانست که همچون آثار دیگرش تجربیات تلخ و شیرین او از زندگی و مردم را نمایان میسازد.پیپ هفت ساله، زندگی محقر و فروتنانهای را در کلبهای روستایی، با خواهری بدخلق و سختگیر و شوهر او «جو گارجری» آهنگری پرتوان اما مهربان و نرمخو، میگذراند. او که روزی برای سرزدن به قبر مادر و پدرش به گورستان میرود، به طور اتفاقی به یک زندانی فراری محکوم به اعمال شاقه به نام «آبل مگویچ» برمیخورد. آن زندانی، داستانی ترسناک برای کودک سر و هم میکند تا پیپ، نانی برای رفع گرسنگی و سوهانی برای رهاییش از غل و زنجیری که به دست و پای او بستهاست، بیاورد. پیپ هم از روی ناچاری و هم از دلرحمی او را یاری میکند. مدتی بعد، پیپ توسط زنی میانسال و ثروتمند موسوم به «میس هاویشام» (یکی از استادانهترین شخصیتهای خلقشده توسط دیکنز) اجیر میشود تا گهگاه برای همنشینی و سرگرمنمودنش پیش او بیاید. هاویشام که روزگاری هنگام عروسی، معشوقش او را بیرحمانه ترک گفته، از آن زمان به بعد، به زنی دلسرد و انتقامجو بدل گشتهاست. او «استِلا»، دخترکی زیبا، اما گستاخ و مغرور را به فرزندی پذیرفتهاست تا به او بیاموزد که چگونه مردها را به بازی گرفته و بدینگونه انتقام خود را توسط او از مردان بستاید. پیپ کوچک در آن خانه به استلا دل میبندد و تحت تاثیر آزردگیها و توهینهای او نخستین آرزوهایش مبنی بر ترک زندگی محقر و روستایی و زیستن چون نجیبزادگان، در او نقش میبندد.
پیپ، سالها نزد جو گارجری شاگردی میکند تا به عنوان یک آهنگر امرار معاش نماید اما اتفاقی زندگی او را دگرگون میکند: حقوقدانی در لندن به نام «جَگرز» به او اطلاع میدهد که یک ولینعمت ناشناس، هزینه تعلیم و تربیت او را برای رفتن به لندن و آموختن فرهنگ افراد متشخص، متقبل شده و پس از آن ثروت کلانی به او خواهد رسید. به این ترتیب قهرمان نخست داستان، روستا و شوهر خواهر دوستداشتنی خود را ترک میکند تا به آرزوهای بزرگ خود که همان یافتن تشخص و لیاقت برای دستیابی به استلا است، برسد. او در طول زندگی در لندن، بسیاری از آداب و رسوم زندگی شهری همچون طرز رفتار، لباس پوشیدن و مشارکت در انجمن اشخاص فرهیخته و با فرهنگ را یاد میگیرد و استلای محبوبش نیز که اکنون مردان زیادی خواهان او هستند، با تجاربی مشابه، دست و پنجه نرم میکند. پیپ اینبار به استلا اظهار عشق میکند ولی استلا به او میگوید که لیاقت عشق پیپ را ندارد و به مردی پست فطرت موسوم به «بنتلی درامل» دلبستهاست.
پیپ که همیشه خانم هاویشام را ولینعمت مرموز خود میپنداشته، در پایان به این موضوع پی میبرد که ولینعمتش همان «مگویچ»، زندانی فراریست که او در کودکی یاریش داده بود. او همچنین میفهمد که مگویچ پدر استلا است. اما هنگامی این حقیقت را مییابد که مگویچ در یک درگیری دستگیر و زخمی شده و در بستر مرگ افتاده و تمام اموالش توسط دولت ضبط شدهاست. از طرفی استلا نیز با درامل ازدواج کرده و بدرفتاریهای بسیاری از او دیدهاست. پیپ که به هیچ یک از آرزوهای خود نائل نمیآید، به کلبه محقر روستایی خود پیش جو باز میگردد. هرچند دیکنز تصمیم داشت تا پیپ را در رسیدن به استلا عاقبت ناکام گذارد و داستان را به صورتی غم انگیز به پایان برساند، اما به توصیه دیگران پایان آنرا با درس گرفتن استلا از شکستهای زندگی و بازگشتش به نزد پیپ، تغییر میدهد تا به مذاق خوانندگان آن زمان خوش بیاید.
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
Kishe Mehr
خواهش میشه قز بس حبه ی انگور کدخدا
ای بابا... لیلی زن بید یا قز؟
نمایش یا پنهان متن
فهمیدی بالاخره؟پ ن پ گینه ی بی صاحب نوئیه
The one
خوشبحالت هاچو مادرزن نداری گم شده
نخبه
اره درسته
The one
مجی بازیو به هم نزن دیگه قرار شد بقیه حدس بزنن نه اینکه خودت بگی!!حالا از کجا میدونی اسم واقعی حنا تو شناسنامش قزبس نیست!! از بس زجر کشیده مامانش خواسته خدا بهش پسمل بده که تو رو میده تا گاوها رو براشون بدوشی و براشون آواز بخونی
Kishe Mehr
هیفا جان قز یا قیز به ترکی می شود دختررررررررررررررررر
نخبه
اره درست
امین مگه تو کارتونش رو ندیدی؟بچه که بودیم نشون میداد
The one
جالیز کی بید دیگه؟!!
نمایش یا پنهان متن
امین جان اینها رو منم میدونستم ولی نگفتم که ریا نشهKishe Mehr
هاچو هاچو
The one
نه دیگه قزبس همونیه که ازش خبر نداری چقدم فامیلیش درازه
نمایش یا پنهان متن
فهمیدی بالاخره؟
دیدی گفتم قز همجنس...
هاچو هاچو
نمایش یا پنهان متن
بهمن بوزینهنخبه
هیفا جان قز یا قیز به ترکی می شود دختررررررررررررررررر
خب پرو منم همینو گفتم دیگه
اصلا اسم زنت قز بس کچل بر وزن حسن کچل
نخبه
Kishe Mehr
شیرین دایی قیزی هاچ اشتباهه، درستش ، حاج زنبور عسله که اتفاقا اولین حیوان حاجی هست
این یره مهدی هم اشتباهی نوشته هاچو هاچو ، همین الان فرهنگستان ادب و فرهنگ و هنر کیش مهر (فافهکم
البته چون هیفا قبلا DNA منو یره مهدی رو بررسی کرده دریافته که ما دو تا داداشیم ، این واو که در پایان کلمه ی هاچو هست برگرفته از ریشه ی لهجه ی شیرازی هست که یره هاچو هاچو به ارث بردههههههه
وای داداششششششششششش بیا بغلممممممممممممم
The one
آهان مرسسی مجی جون ولی چرا گفتی لیلی زنه یا دختر؟
نخبه
از سرتم زیاده
همینی که هست
اینقدرم بوق نزن مردم خوابن
The one
The one
حالا چرا اینقدر سرخ و سفید میشی؟
نخبه
اول نوشتم حاج بعد دیدم خب حاجی میشه از جنس مذکر و اگر بخام خانوم باشه باید بگم حاجیه خانوم زنبور عسل.. پس بهتر دیدم امروزی تر باشه و بشه هاچ زنبور عسل که به هاچو هاچو هم بیاد.. اسم بچشونم بزارن هاچیپو
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→