₪ انجمن بوف بوفی ₪ » صفحات شخصی کاربران » صفحه شخصی کوروش KuRoSh
1 2 3 4 5 6 ... 9 10

بدون عکس

صفحه شخصی کوروش KuRoSh

767 بازدید، 190 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    زمستان بودوکلاغ غذانداشت به جوجه هاش بده....، گوشت تنشو مىکند ميدادبه جوجه هاش ...، زمستان تمام شدوکلاغ مرد...، جوجه هاش گفتند اخى خوب شد مرد خسته شديم ازاين غذاىتکرارى ....! اين است غصه تلخ زندگى...!
    1 سپاس: مامي

  • KuRoSh

    ستيز من تنها باتاريكي است من براي نبرد باتاريكي شمشير نميكشم
    چراغ مي افروزم.زرتشت


    دوش ديدم كه يكي حل معماميكرد.
    گره ازكارهمه خسته دلان وا ميكرد.
    هركسي رازدل خويش به تنهايي گفت.
    گوش ميدادو يكايك همه انشاء ميكرد.
    چون كه نوبت به من زاردل افسرده رسيد وقت،
    اتمام شدو كاغذخود تاميكرد.

    1 سپاس: مامي

  • KuRoSh



    آدم درآغوش خدا غمی نداشت
    پيش خدا حسرت هيچ بيش و كمی نداشت
    دل از خدا بريد و در زمين نشست
    صد بار عاشق شد و دلش شكست
    به هر طرف نگاه كرد راهش بسته بود
    يادش آمد روزی دل خدا را شكسته بود

    2 سپاس: نغمه، مامي

  • KuRoSh



    آدم درآغوش خدا غمی نداشت
    پيش خدا حسرت هيچ بيش و كمی نداشت
    دل از خدا بريد و در زمين نشست
    صد بار عاشق شد و دلش شكست
    به هر طرف نگاه كرد راهش بسته بود
    يادش آمد روزی دل خدا را شكسته بود


    سوختن قصه شمع است ولی قسمت ماست,شایداین قصه تنهایی ماکارخداست,آنقدرسوخته ام باهمه بی تقصیری،که جهنم نگذاردبه تنم تأثیری

    گفت دانایی که گرگی خیره سر
    هست پنهان درنهاداین بشر
    هرکه باگرگش مدارامیکند
    خلق وخوی گرگ پیدامیکند
    هرکه گرگش رادراندازدبه خاک
    رفته رفته میشودانسان پاک
    زوربازوچاره این گرگ نیست
    صاحب اندیشه داندچاره چیست
    درجوانی جان گرگت رابگیر
    وای اگراین گرگ گرددباتوپیر



    موشى در خانه تله موش ديد، به مرغ و گاو و گوسفند خبر داد،همه گفتند تله موش مشكل توست بما ربطى ندارد.مارى در تله افتاد و زن خانه را گزيد، از مرغ برايش سوپ درست كردند، گوسفند را براى عيادت كنندگان سر بريدند، گاو را براى مراسم ترحيم كشتند و تمام اين مدت موش در سوراخ ديوار مينگريست و ميگريست


    ازخدا پرسیدم:اگر در سرنوشت ما همه چیزرا ازقبل نوشته ای آرزوکردن چه سود دارد؟خداوند خندیدوگفت:شاید درسرنوشتت نوشته باشم:هرچه آرزوکرد!

    1 سپاس: مامي

  • نغمه

    سلام کوروشییی :5: کم پیدایی فسقل جون ؟

    تصویر در دسترس نیست :6:

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • KuRoSh

    نقل قول: نغمه
    سلام کوروشییی کم پیدایی فسقل جون ؟

    سلام خانومی
    دنبال کار و درس و زندگی
    با اون که کم پیدا هستم ولی به یادتون هستم :8:

    1 سپاس: نغمه

  • مامي

    سلاااااااااام
    این یکی دوروزه توخونه ی شخصیت چه مطالب قشنگ قشنگی گذاشتی فیض بردیم ممنو ن کوروشی:1: :46:

    2 سپاس: نغمه، کوروش فسقلی

  • KuRoSh

    نقل قول: مامي
    سلاااااااااام این یکی دوروزه توخونه ی شخصیت چه مطالب قشنگ قشنگی گذاشتی فیض بردیم ممنو ن کوروشی

    سلام به روی ماهت مامی عزیز
    می بینم که نام کاربری جدید برای خود تخلص کردی
    دیگه قرار شده که مطالب رو تو صفحه شخصیم قرار بدم تا تو تاپیک ها و کم کم از ادبیات میرم به سمت های دیگه که کار بر پسند تر هم باشه و به دل شما عزیزان بیشتر بشینه :8:


  • KuRoSh

    تصویر در دسترس نیست


    از شوق به هوا

    به ساعت نگاه میکنم

    حدود سه نصف شب است

    چشم میبندم که مبادا چشمانت را

    از یاد برده باشم

    و طبق عادت کنار پنجره میروم

    سوسوی چند چراغ مهربان

    و سایه کشدار شبگردان خمیده

    و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

    و صدای هیجان انگیز چند سگ

    و بانگ آسمانی چند خروس

    از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

    و خوشحال که هنوز

    معمای سبز رودخانه از دور

    برایم حل نشده است

    آری از شوق به هوا میپرم

    و خوب میدانم

    سال هاست که مرده ام ...


  • KuRoSh

    تصویر در دسترس نیست


    صـدای پای تو که می روی

    صـدای پای مــرگ که می آید . . . .

    دیـگر چـیـزی را نمی شنوم !

    ...

    تصویر در دسترس نیست

    به خوابی هزار ساله نیازمندم

    تا فرسودگی گردن و ساق ها را از یاد ببرم

    و عادت حمل درای کهنه ی دل را

    از خاطر چشمها و پاها پاک کنم

    دیگر هیچ خدایی

    از پهنه مرا به گردنه نخواهد رساند

    و آسمان غبارآلود این دشت را

    طراوت هیچ برفی تازه نخواهد کرد

    تصویر در دسترس نیست

    دم به کله میکوبد و

    شقیقه اش دو شقه میشود

    بی آنکه بداند

    حلقه آتش را خواب دیده است

    عقرب عاشق.....


    تصویر در دسترس نیست

    صفر را بستند

    تا ما به بیرون زنگ نزنیم

    از شما چه پنهان

    ما از درون زنگ زدیم!

    تصویر در دسترس نیست

    شناسنامه

    من حسینم

    پناهی ام

    من حسینم , پناهی ام

    خودمو می بینم

    ...خودمو می شنفم

    تا هستم جهان ارثیه بابامه.

    سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش

    وقتی هم نبودم مال شما.

    اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم

    با من بگو یا بذار باهات بگم

    سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو

    ها؟!

    تصویر در دسترس نیست

    پیست!!

    میزی برای کار

    کاری برای تخت

    تختی برای خواب

    خوابی برای جان

    جانی برای مرگ

    مرگی برای یاد

    یادی برای سنگ

    این بود زندگی....

    تصویر در دسترس نیست

    شب در چشمان من است

    به سیاهی چشمهایم نگاه کن

    روز در چشمان من است

    به سفیدی چشمهایم نگاه کن

    شب و روز در چشمان من است

    به چشمهای من نگاه کن

    چشم اگر فرو بندم

    جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

    تصویر در دسترس نیست

    کهکشان ها، کو زمینم؟!

    زمین، کو وطنم؟!

    وطن، کو خانه ام؟!

    خانه، کو مادرم؟!

    مادر، کو کبوترانم؟!

    ...معنای این همه سکوت چیست؟

    من گم شده ام در تو... یا تو گم شده ای در من... ای زمان؟!

    ... کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم ...

    کـــاش !

    تصویر در دسترس نیست

    دیواره ها برای کوبیدن سر ناز کند

    گریزی نیست

    اندوه به دل ما گیر سه پیچ داده است

    باید سر به بیابانها گذاشت!

    تصویر در دسترس نیست

    در

    سلام ،

    خداحافظ !

    چیزی تازه اگر یافتید

    بر این دو اضافه کنید

    تا بل

    بازشود این در گم شده بر دیوار...

    تصویر در دسترس نیست

    سالهاست که مرده ام

    بی تو

    نه بوی خاک نجاتم داد،

    نه شمارش ستاره ها تسکینم...

    چرا صدایم کردی ؟

    چرا ؟

    تصویر در دسترس نیست

    بــی شــــکـــــ . . .

    جهــــان را بـــه عشــــق کســی آفـــریـــده اند

    چـــون مـــن کـــه آفـــریـــده ام از عشـــــق

    جهـــانی بـــرای تـــــو. . .

    تصویر در دسترس نیست

    بهزيستي نوشته بود:

    شير مادر, مهر مادر, جانشين ندارد

    شير مادر نخورده مهر مادر پرداخته شد

    پدر يك گاو خريد

    و من بزرگ شدم

    اما هيچكس حقيقت من را نشناخت

    جز معلم رياضي عزيز ام

    كه هميشه مي گفت

    گوساله, بتمرگ

    تصویر در دسترس نیست

    لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

    ولی خوش به حالشان که لنگه ی همند...

    تصویر در دسترس نیست

    و اما تو! ای مادر!

    ای مادر!

    هوا

    همان چیزی ست که به دور سرت می چرخد

    و هنگامی تو می خندی

    صاف تر می شود...


  • KuRoSh

    تصویر در دسترس نیست

    ای شب از رؤیای تو رنگین شده
    سینه از عطر توام سنگین شده
    ای به روی چشم من گسترده خویش
    شادیم بخشیده از اندوه بیش
    همچو بارانی که شوید جسم خاک
    هستیم زآلودگی ها کرده پاک

    ای تپش های تن سوزان من
    آتشی در مزرع مژگان من
    ای ز گندمزارها سرشارتر
    ای ز زرّین شاخه ها پر بارتر
    ای درِ بگشوده بر خورشید ها
    در هجوم ظلمت تردید ها
    با توام دیگر ز دردی بیم نیست
    هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

    این دل تنگ من و این بار نور؟
    های هوی زندگی در قعر گور؟

    ای دو چشمانت چمنزاران من
    داغ چشمت خورده بر چشمان من
    پیش ازینت گر که در خود داشتم
    هر کسی را تو نمی انگاشتم

    درد تاریکی ست، درد خواستن
    رفتن و بیهوده خود را کاستن
    سر نهادن بر سینه دل سینه ها
    سینه آلودن به چرک کینه ها
    در نوازش، نیش ماران یافتن
    زهر در لبخند یاران یافتن
    زر نهادن در کف طرّار ها
    گم شدن در پهنه ی بازار ها

    آه، ای با جان من آمیخته
    ای مرا از گور من آمیخته
    چون ستاره، با دو بال زر نشان
    آمده از دوردست آسمان
    از تو تنهائیم خاموشی گرفت
    پیکرم بوی همآغوشی گرفت
    در جهانی این چنین سرد و سیاه
    با قدم هایت قدم هایم به راه

    ای به زیر پوستم پنهان شده
    همچو خون در پوستم جوشان شده
    گیسویم را از نوازش سوخته
    گونه هام از هُرم خواهش سوخته
    آه، ای بیگانه با پیراهنم
    آشنای سبزه زاران تنم
    آه، ای روشن طلوع بی غروب
    آفتاب سرزمین های جنوب
    عشق دیگر نیست این، این خیرگی است
    چلچراغی در سکوت و تیرگی است
    عشق چون در سینه ام بیدار شد
    از طلب، پا تا سرم ایثار شد

    این دگر من نیستم، من نیستم
    حیف ز آن عمری که با من زیستم
    ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
    خیره چشمانم به راه بوسه ات
    ای تشنّج های لذّت در تنم
    ای خطوط پیکرت پیراهنم
    آه می خواهم که بشکافم ز هم
    شادیم یک دم بیالاید به غم
    آه، می خواهم که برخیزم ز جای
    همچو ابری اشک ریزم های های

    این دل تنگ من و این دود عود؟
    در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟
    این فضای خالی و پروازها؟
    این شب خاموش و این آوازها؟

    ای نگاهت لای لائی سِحربار
    گاهوار کودکان بی قرار
    ای نفس هایت نسیم نیم خواب
    شُسته در خود، لرزه های اضطزاب
    خفته در لبخند فرداهای من
    رفته تا اعماق دنیاهای من

    ای مرا با شور شعر آمیخته
    اینهمه آتش به شعرم ریخته
    چون تب عشقم چنین افروختی
    لاجرم، شعرم به آتش سوختی ...



    شعر از زنده یاد فروغ فرخزاد


    آرامگاه فروغ فرخزاد

    تصویر در دسترس نیست

    5 سپاس: mati، بهونه، garfild، ژنرال، مامي

  • KuRoSh

    1228 1127 فکر دیگران بهتر است یا ... 1228 1127


    مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
    چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
    او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
    خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

    کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
    وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.

    سپس کم کم وضع عوض شد.
    پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.
    باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

    پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
    بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
    فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
    او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست!
    کسادی عمومی شروع شده است…

    آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند



    1228 1127 پیرمرد تهی دست 1228 1127


    پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد
    از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
    پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
    من تو را کی گفتم ای یار عزیز
    کاین کره بگشای و گندم را بریز
    آن گره را چون نیارستی گشود
    این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!


    پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !

    پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
    تو مبین اندر درختی یا به چاه - تو مرا بین که منم مفتاح راه
    ( مولانا)



    1228 1127 من بدبختم ؟! 1228 1127

    وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ...
    در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!
    در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد !
    در طبقه هشتم می داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود
    در طبقه هفتم زنی را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد!
    در طبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!
    در طبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.
    در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!
    در طبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!
    در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است!
    قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.
    اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.
    بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود.
    حالا کسانی که همین الآن دیدم، دارند به من نگاه می کنند.
    فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست





    1228 1127 دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از زندگی خسته شده بود ونمی دانست چه کند؟ 1228 1127


    بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل
    دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که
    آشپز ماهری بود او را به آشپز خانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آن
    ها را جوشاند.

    سپس در اولی تعدادی هویج در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه
    قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه ای منتظر ماند. دختر هم تعجب
    کرد و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا بعد از 20 دقیقه پدر اجاق گاز را
    خاموش کرد. هویج ها و تخم مرغ ها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی
    ریخت. سپس رو به دختر کرد و پرسید:
    عزیزم چه می بینی؟
    دختر هم در پاسخ گفت: هویج ، تخم مرغ و قهوه.
    پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویج ها نرم و لطیف بودند
    و تخم مرغ ها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او
    خواست قهوه را ببوید.
    دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید
    دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار و یکسانی در آب جوش قرار گرفتند
    ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم ضعیف و نرم
    شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغ ها سخت شدند، ولی دانه های
    قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند.
    سپس پدر از دخترش پرسید:
    حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی مواجه می شوی مثل کدامیک رفتار می
    کنی: هویج تخم مرغ یا قهوه؟ --
    -- فردریش نیچه:آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست، نه
    شدت آن احساسها
    1228

    1228 1127

    5 سپاس: بهونه، garfild، gilas، ژنرال، مامي

  • KuRoSh

    ◕‿ ◕ دنیای مجردی ◕‿ ◕

    ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.
    رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »!
    گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه.

    رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......
    برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛
    گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ».

    رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم.
    برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛
    گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».

    رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛
    رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».
    دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم».
    برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ».
    گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ».
    رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ».
    برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی ».
    گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ».
    رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم».
    گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ».

    برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!

    2 سپاس: ژنرال، مامي

  • KuRoSh

    تصویر در دسترس نیست



    رضا خان وقتی به سفر فرنگ ميره و در انگليس تو يه هتل مجلل اسكان می گیره، شب هنگام،
    خدمتكارش كه از طرف دربار انگليس انتخاب شده بود در اتاق رضاخان رو می زنه
    و يه دختر زيبا رو مشايعت می كنه به داخل اتاق، پس از چند لحظه رضاخان درو باز كرده دخترو از اتاق بيرون می كنه.
    خدمتكار دوباره يه دختر خوشگلتر از قبلی رو به حساب اينكه از اون خوشش نيومده می فرسته داخل اتاق كه دوباره رضاخان بيرونش می كنه.
    باره سوم هم اين موضوع با دختر خوشگلتر ادامه پيدا می كنه كه رضاخان ضمن بيرون كردن دختر خطاب به خدمتكار ميگه برو به رئيست بگو اگه خوشگلترين دختر انگليسم بفرسته تو اتاقم من بهش دست نمی زنم
    تا اين انتظارو تو ايران از من نداشته باشه.



    مسابقه شمشير زني


    بين ایرانی ها يه مسابقه مهارت شمشير زني ميذارن . بعد از مسابقه خبرنگار با سه نفر اول مصاحبه می کنه ....
    اول ميره سراغ نفر سوم:
    شما چي شد که نفر سوم شدي ؟
    نفر سوم یه مگس رو تو هوا با شمشير دو نصف ميکنه .....
    خبرنگاره ميره سراغ نفر دوم . نفر دوم هم یه مگس به خبرنگار نشون ميده با شمشير تو
    هوا دوتا بالشو میزنه ....
    خبرنگار هاج و واج مي مونه که نفر اول چه شاهکاريه ؟
    به نفر اول که غضنفر بوده ميگه شما چه مهارتي نشو ن دادي؟ غضنفر يه مگس نشونش
    ميده با شمشير تو هوا مگس رو ميزنه...مگسه اول ميفته زمين بعد بلند ميشه دوباره
    پرواز ميکنه...
    خبرنگارمیگه ...اين که رفت!
    غضنفر میگه رفت ... ولی دیگه هیچوقت بچه دار نمیشه :4:....

    1 سپاس: مامي

  • KuRoSh

    خاطراتی از دکتر شیخ

    تصویر در دسترس نیست


    دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می‌انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آنزمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می‌شد.

    محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ است. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم،
    پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است!

    با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟
    و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد :

    دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه‌های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابه‌های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می‌ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از اینها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی‌ها‌ خجالت می‌کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

    خاطراتی از دکتر شیخ
    - نقل از يك سبزي فروش :ابتدا كه دكتر در محله سرشور مطب بازكرده بود و من هنوز ايشان را نمي شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من مي آمد و قيمت سبزيها را يادداشت مي كرد اما خريد نمي كرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با كمي پرخاش به او گفتم : مگر تو بازرسي كه هر روز مي آيي و وقت مرا مي گيري ؟ وي گفت : خير، من دكتر شيخ هستم و قيمت سبزيجات را براي آن مي پرسم تا ارزانترين آنها را براي بيماران خودم تجويز كنم .

    - روزي مردي از دكتر سئوال مي كند: شما چرا با اين سن و خستگي ناشي از كار از موتور سيكلت استفاده مي كنيد؟ دكتر در جواب مي گويد :منزل مريضهايي كه من به عيادتشان مي روم آنقدر پيچ در پيچ است و كوچه هاي تنگ دارد كه هيچ ماشيني از آن نمي تواند عبور كند، بنابراين مجبورم با موتور به عيادتشان بروم .

    و آري اين اوج عزت انساني است ، طوري زندگي كند كه حتي نام خود را هم به فراموشي بسپارد و بحدي در خدمت مردم و البته براي رضاي خالق غرق باشد و پس از مرگ احسان و عظمت كارش آشكار گردد. دكتر شيخ بيش از اينكه دكتر باشد معلمي بود كه اخلاق همراه با مهرباني و صفا را به شاگردان و مريدان مكتبش آموزش داد.

    1 سپاس: نغمه

  • KuRoSh

    تصویر در دسترس نیست


    از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.



    از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.



    از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان.



    از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است



    از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .



    از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن میسوزد



    از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.



    از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد.



    از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.



    از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .



    از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.



    از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد



    از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد میشود.



    از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر میگذارد




    از خود عشق پرسیدم عشق چیست؟ گفت فقط یک نگاه


  • KuRoSh

    تصویر در دسترس نیست


    گل صداقت



    دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.
    با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
    وقتی خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،
    دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
    مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا.
    دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،
    اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

    روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت :
    به هر يک از شما دانه ای میدهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را برای من بياورد... ملکه آينده چين می شود.

    دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
    سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتيجه بود ، گلی نروييد .

    روز ملاقات فرا رسيد
    دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
    شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.
    همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است.
    شاهزاده توضيح داد :
    اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند : گل صداقت ...
    همه دانه هایی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!


  • KuRoSh

    تاریخچه کوتاه اختراعات و اکتشافات

    مرد و زن در زمینه های مختلف، حتی کاربرد اختراعات و اکتشافات، با یکدیگر تفاوت دارند.

    1. مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه اختراع شد... زن مکالمه را کشف کرد و شایعه اختراع شد!
    2. مرد قمار را کشف کرد و کارت‌های بازی اختراع شد... زن کارت‌های بازی را کشف کرد و جادوگری اختراع شد!
    3. مرد کشاورزی را کشف کرد و غذا اختراع شد... زن غذا را کشف کرد و رژیم غذایی اختراع شد!
    4. مرد دوستی را کشف کرد و عشق اختراع شد.... زن عشق را کشف کرد و ازدواج اختراع شد!
    5. مرد تجارت را کشف کرد و پول اختراع شد... زن پول را کشف کرد و « خرید کردن »اختراع شد!
    6. البته از آن به بعد مرد چیزهای بسیار زیاد دیگری را هم کشف و اختراع کرد... ولی زن همچنان مشغول خرید کردن است!


  • نغمه

    سلااااااااااااااااااااااااااااااااام و تبرییییییییییییییییییییییک happy birthday تولدت مبارک ایشالا همیشه سلامت و سرزنده باشی 297

    2 تصویر این بخش در دسترس نیست

    1 سپاس: بهونه

  • پرهام

    تصویر در دسترس نیست

    1 سپاس: کوروش فسقلی
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: