₪ انجمن بوف بوفی ₪ » صفحات شخصی کاربران » صفحه شخصی کوروش KuRoSh
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10

بدون عکس

صفحه شخصی کوروش KuRoSh

767 بازدید، 190 پست، نویسنده: KuRoSh

  • بندری

    :46: کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد :46:
    :46: میلاد نور پیشاپیش مبارک :46:

    2 سپاس: Cyrus66، کوروش فسقلی

  • KuRoSh

    نقل قول: بندری
    کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد

    بله ای کاش می شد







    من چقدر ثروتمندم!





    هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس‌هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه می‌لرزيدند.
    پسرک پرسيد: «ببخشين خانم! شما کاغذ باطله دارين»
    کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمی‌زد و نمی‌توانستم به آن‌ها کمک کنم. می‌خواستم يک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن‌ها افتاد که توى دمپايی‌هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» آن‌ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم کنند. بعد يک فنجان شيرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زير چشمى ديدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه کرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين؟» نگاهى به روکش نخ نماى مبل‌هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکی‌اش به هم می‌خوره.» آن‌ها درحالى که بسته‌هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
    فنجان‌هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آن‌ها دقت کردم. بعد سيب زمينی‌ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يک شغل خوب و دائمى، همه اين‌ها به هم می‌آمدند. صندلی‌ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن کوچک خانه‌مان را مرتب کردم.
    لکه‌هاى کوچک دمپايى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مي‌خواهم هميشه آن‌ها را همان جا نگه دارم که هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
    دلم می‌خواد براى فردايى بهتر تلاش کنم.





    خيلي از ما آدما هيچوقت به چيزايي كه داريم فكر نميكنيم و هميشه به



    فكر آينده اي هستيم كه نميبينيمش و اصلا نميدونيم هست يا نه؟



    بياييد از هر چه كه در حال داريم نهايت لذت رو ببريم شايد امشب



    آخرين شب از شباي عمرمون باشه.



    2 سپاس: garfild، بندری

  • دیااکو

    نقل قول: کوروش فسقلی
    معروف به کورش فسقلی یا کوچیکه

    بزرگی داداش، ببخش که دیر اومدم،
    خیلی مخلصیم

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • KuRoSh

    نقل قول: دیااکو
    بزرگی داداش، ببخش که دیر اومدم، خیلی مخلصیم

    درود بر دیاکویی عزیز
    این چه حرفیه عزیز جان
    شما در قلب ما جاداری
    ما چاکریتم عزیز جان :84:


  • garfild

    نقل قول: کوروش فسقلی
    بياييد از هر چه كه در حال داريم نهايت لذت رو ببريم شايد امشب



    آخرين شب از شباي عمرمون باشه.


    :21:

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • KuRoSh


    آخرین آرزوی پدر




    شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني چشم به پير مرد بيمار دوخته بود نگاهي انداخت.
    پير مرد قبل از اينکه از هوش برود مدام پسر خود را صدا ميزد.
    پرستار نزديک پير مرد شدو آرام در گوش او گفت:" پسرت اينجاست او بالاخره آمد."
    بيمار به زحمت چشمانش را باز کردو سايه ي پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
    بيمار سکته قلبي کرده بود و دکتر ها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
    پير مرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشمانش را بست.

    پرستار از تخت کنارکه دختري روي آن خوابيده بود يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند.
    بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پير مرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد .
    نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه هاي اضطراري را فشار داد.
    پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
    مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و گفت:" ببخشيد اين پير مرد چه کسي بود؟؟ "
    پرستار با تعجب گفت: "مگر او پدر شما نبود؟"
    مرد جوان گفت:
    "نه ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را ديدم."
    بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود اشاره کرد.
    پرستار با تعجب پرسيد:
    "پس چرا همان ديشب نگفتيد که پسرش نيستي؟"
    مرد جوان پاسخ داد:
    "فهميدم که پير مرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند ولي او نيامده بود.آن لحظه که دستم را گرفت فهميدم که او آنقدر بيمار است
    که نميتواند مرا از پسرش تشخيص بدهد . من ميدانستم که او در آن لحظات چه قدر به من احتياج دارد..."

    7 سپاس: lion1360، ژنرال، garfild، مگس، arash52، هاچو هاچو، zrnznn

  • هاچو هاچو

    کوروش فسقلی,
    :79:

    2 سپاس: کوروش فسقلی، zrnznn

  • KuRoSh

    هاچو هاچو,
    چیه میتی میتی چی شده

    1 سپاس: zrnznn

  • zrnznn

    کوروشییی سلام خوفی؟! :1: ببینم این داداشیم چشه ؟داره گریه میکنه!!! :7:
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • KuRoSh

    نقل قول: zrnznn
    کوروشییی سلام خوفی؟!

    درود بر تو ای دوشیزه خانوم نجمه ای
    خوبم خدا رو سپاس خودت خوبی بهتر شدی یا نه ؟
    نقل قول: zrnznn
    ببینم این داداشیم چشه ؟داره گریه میکنه!!!

    نمی دونم دوست دارم بدونم ولی هیچی نمی گه فکر کنم شکست عشقی خورده :4:


  • KuRoSh

    محتاجم

    ب آغوش تو محتاجم برای حفظ آرامش

    برای زندگی با تو پر از شوقم , پر از خواهش

    ب دستان تو محتاجم برای لمس خوشبختی

    واسه تسکین قلبی ک براش عادت شده سختی

    ب چشمان تو محتاجم واسه تعبیر این رویا

    ک بازم میشه عاشق شد تو این بی رحمی دنیا

    ب لبخند تو محتاجم ک تنها دلخوشیم باشه

    بزار دنیای بی رحمم ب لبخند تو زیبا شه

    2 سپاس: garfild، zrnznn

  • بندری


    تصویر در دسترس نیست
    هرچه داریم از خداست و هرچه توان داریم برای خدا باید خرج کنیم.

    با ادب خاص خود وارد این مهمانی بی مانند بشویم . . .

    ماه رمضان بر شما مبارک

    2 سپاس: zrnznn، کوروش فسقلی

  • zrnznn

    کوروشی؟ کجاییی خوشتیپ؟ چند روزه نیستتتت! :1: کجارفتی؟ :7:
    بیا تاپیک بزن تا هی ببندنشون:4:

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • zrnznn

    کوروشی کجاییی ؟ امروز روز دوم ماه رمضونه :1: آخه کجا جاموندی؟ :5: بدیو کن بیا!...تو رو از تایخ این به بعد ندیدن 29 تير 1391 19:31 :2: حالا اگر خبری از شیرین بانو نیست حتمان خبری شده ولی تو چی :4:
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • zrnznn

    کوروشی...کجاییی؟ خوبی؟ از مرتضی یه چیزیهایییییییی شنیدم :2: زودی بیا خبر سلامتیتو بده
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • zrnznn

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • KuRoSh

    :1:
    سپاس نجمه عزیز و نازنیین
    سپاس خسرو جان

    هفته دیگه مرداد 14 -وقت عمل دارم امید وارم همه چی همون طوری که دوست دارم پیش بره و هیچ اتفاق خاصی پیش نیاد امید وارم اگر کسی بدی از من دید به بزرگی خودش ببخشه و شاید تا دو ماه طول بکشه مدت درمانم -بعد از عمل :84:
    همتونو دوست دارم خیلی زیاد خدا کنه که دلتون بخواد :8:
    برای همتون آرزوی موفقیت و سر بلندی دارم
    ختم کلام کوروش :46:

    11 سپاس: بهونه، garfild، دلشاد، بچه مثبت، zrnznn، بندری، mz56mz، هاچو هاچو، ماهی، Kishe Mehr، تنها

  • SaMaN TaJ

    نمیدونم عملت چیه ولی امیدوارم هر چه سریعتر برگردی به سایت،البته در کمال و جلال سلامتی :4:


    راستی عملت سنگین نباشه بیچارمون کنی........ :10:

    2 سپاس: zrnznn، کوروش فسقلی

  • بچه مثبت

    کوروش فسقلی,
    منم امیدوارم همه چیز همونجور که دوست داری پیش بره و بزودی در بوفیلند ببینیمت جلال جان

    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم
    2 سپاس: zrnznn، کوروش فسقلی

  • zrnznn

    کوروشییییییییییی تو فکر نباششششش زودیی برمیگردییییی.... :48:
    کوروشی من بپر بپر میکنم تا تو برگردیییییی 310

    1 سپاس: کوروش فسقلی
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: