From Eastern Lands
Pallett
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
تو با ناز به صد راز
کنی اندر سرم صد قصه آغاز
من آن باز، من آن باز
کنم من در هوایت بال و پر باز
بیا بار سفر بندیم ازین دشت
زمستون باز سوی این خونه برگشت
بیا تا قصه ها گویم برایت
که دوران جدایی دیر بگذشت