غنيمت است اين دور هم نشستن و يک پياله کنار پيالهای ديگر ...! همين که يادمان نمیرود هنوز میشود از بعضی گريههای نابهنگام گذشت و رفت و هر چه داری ببَری برای باران و طَبَقی ترانه و ريحان بياوری، خودش خيلی است! خيلی خوب است دانستنِ قدرِ همين چند دقيقهی دور، که روز نباشد، بود و نبود نباشد چند و چرایِ اين وُ حرف و حديثِ آن وُ چه میدانم ... اصلا سکوت، سادگی، سلام...
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: ژنرال
پنجره رو وا کن هوا عوض بشه
چند بار بهت گفتم زیر شلواری نازکتر بپوش گرمت نشه
برای بهروز عزیز
▧ تصویر در دسترس نیست
من از جادهها، کوهها، کلمات از درياها و دشنامهای بسياری گذشتهام. (میگويند وقتی مصيبتِ ماه از حَدِ تاريکترين شبِ ناجور میگذرد، ديگر هيچ ستارهای بر مزارِ مردگانِ ما گريه نخواهد کرد.) دروغ میگويند تا تو تمامِ سهمِ من از ثروتِ سپيدهدَمی کوه و جاده و دريا چيست دريا و دشنام و کلمه کدام است من خودم اين حروفِ مُرده را به مزاميرِ زندگی باز خواهم گرداند. من عطرِ آلوده به روز را میشناسم سرمنزلِ دورِ جادههای جهان را میشناسم سايهسارِ بلند کوه و تنفسِ کوتاهِ کلمات را میشناسم. نه دريا از دهانِ سگ و نه آدمی از دشنامِ آدمی، هرگز آلودهی اندوه نمیشوند. حالا بگذار مصيبتِ ماه از حَدِ تاريکترِ هرچه که دلش گرفت ...!
کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ِ ظریف ِ میان ِ نگهداشتن ِ یک دست و زنجیر کردن ِ یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان ِ خاطر و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند و هدیه ها، معنی ِ عهد و پیمان نمیدهند. کم کم یاد میگیری که حتی نور ِخورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جایِ اینکه منتظر ِکسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد می گیری که خیلی می ارزی...
▧ تصویر در دسترس نیست تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم... تو را به خاطر عطر نان گرم ... برای برفی که آب می شود دوست می دارم... تو را برای دوست داشتن دوست می دارم... تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم... تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم... برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت... لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم... تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم... برای پشت کردن به ارزوهای محال ... به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم... تو را برای دوست داشتن دوست می دارم... تو را به خاطردود لاله های وحشی ... به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان... برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم... تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم... تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم... تو برای لبخند تلخ لحظه ها ... پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم... تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم... اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم... تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم... تو را برای دوست داشتن دوست می دارم... تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم... تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم... برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه... تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم... تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم...
تقديم به گذشته و آينده ام... انقدر تو را ميشناسم كه نقشه ي چينهاي سالمندي چندين سال ديگرت را از الان ميتوانم ترسيم كنم! و حافظه اي كه جز خاطرت خاطره اي ندارد را به هندسه ربط ميدهم كه ديگر نگويند رياضي ياد گرفتنيست نه حفظ كردني!
شايد هم فرمولي نوشتم با مجهول خودم و شناسه ي تو كه بعدها بتواني از رد پاي هندسه ي شكوه سالمنديت مجهولم را بيابي، مرا بيابي تا شكر فرمولي كه به نامت كردم را به جاي آري ... نياوردي هم مهم نيست! همانقدر كه ميدانم تشنه ي كشف و اختراعي همانقدر هم ميداني كه خودت تشكري و لبخندت سپاس و رضايتت امتنان.. فعلا همينها را داشته باش كه سرنخي براي جستجوي چندين سال ديگرت باشد نترس پيدايم مي كني هر چه باشد تار سر نخم با پودهايي كه تا كنون ميشناختي متفاوت است...
کاش میشد اشک را تهدید کرد فرصت لبخند را تمدید کرد کاش میشد از میان لحظه ها لحظه ی دیدار را تجدید کرد با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو، از این سفر با من نگو من به پایان می رسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو
نمی دانم کجای این دنیای مثلا" بزرگ روزهایت را می شماری اما هرجا هستی بودنت را سپاس امیدهایت راسپاس نورت را ، آفتابت را ، نگاهت را سپـــاس ... !
برای سامان عزیز
▧ تصویر در دسترس نیست
همـین که هســتی همـین که لابــلایِ کلمــاتم نَفَـــس میکــشی , راه میـــروی در آغوشــم میگـــیری، همــین که پنــاه ِ واژه هایــم شده ای همــین که سایــه ات هسـت همــین که کلمــــاتـم از بی "تــــو"یـی یتــیـم نشــده اند، کافـیست بــرای یک عمــر آرامــش! بــــــــــاش ! حتی همـــین قـــدر دور !
برای گیلاس عزیز
▧ تصویر در دسترس نیست
اگر چه نگاهت آرامم می کند
محتاج سخن گفتن با تو نیستم...
اگر چه صدایت دلم را می لرزاند
محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...
اگر چه برای تکیه کردن ،
شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!
دوست دارم ،
نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم
دوست دارم بدانی ،
حتی اگر کنارم نباشی ...
باز هم ،
نگاهت می کنم ...
صدایت را می شنوم ...
به تو تکیه می کنم
همیشه با منی ،
و همیشه با تو هستم،
هر جا که باشی...
The one
▧ تصویر در دسترس نیست
این روزهــا که نیستی ؛ مهم نيست زياد فقط بايد ياد بگيرم بدون تو روي پاهايم بايستم به همين زودي ! بايد ياد بگيرم بدون تو بخندم بدون تو نفس بكشم " سخت " است اما مي شود در نقش يك عاقل روم ! بايد ياد بگيرم دلتنگي هايم را لا به لاي شعرهايم پنهان كنم تا صدايش آزارت ندهد زماني آدم بودم اما حالا كوه شده ام ببين جانم ؛ ما ديگر از خير رسيدن گذشتيم . . .؛ رفتنت آنقدرها هم كه فكر مي كني فاجعه نيست ها ، فقط من مثل بيدهاي مجنون ايستاده مي ميرم . . . همين !!!
اینقدر حالم را نپرس.. این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش !
همین بس که : نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغ ِ کُند.
. . . . حس ِ لطيف ِخواستن.. زيبايي ِ بي نظير ِ داشتن .. و شادي ِ بي وصف عشق.. تقــديم تو باد..
برای من دوست داشتن آخرین دلیل دانایی است اما هوا همیشه آفتابی نیست عشق همیشه علامت رستگاری نیست و من گاهی اوقات مجبورم به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم چقدر خیالش آسوده است چقدر تحمل سکوتش طولانی ست چقدر ...
ماهی,
▧ تصویر در دسترس نیست
درد دارد ، اینکه تنها بمانی و همه ی خاطرات را که سهم ِ اوست ، تنها مرور کنی ، تمامی ِ بغض ها را ، و ندانی کجای ِ کارت می لنگد ، درد دارد "رفیق" که ندانی از چه جهت تنها مانده ای !! شرق و غربش فرقی ندارد ، مهم این است که نباشد و اشک هایت راببوسد و بگوید : "بانو" گریه کرده ای ؟؟ باور کن می سوزاند دلت را و تو خودت را زده ای به آن راه !
راستی "بانو" قدرِ دلتنگی هایت را می دانی ؟؟
. . . . آرزو میکنم.. کنار ِ دوست داشتنی ترین آدم ِ زندگی ات.. حقیقی ترین آرامش را تجربه کنی....
▧ تصویر در دسترس نیست
ژنرال
نمایش یا پنهان متن
برای هاچو عزیز
▧ تصویر در دسترس نیست
گاه اگر بگذاردش غم های اين عالم عالمی دارد برای همنشين و آشنای خويش...
maryamlondon1
نقل قول: maryamlondon1
کاش میشد اشک را تهدید کرد فرصت لبخند را تمدید کرد کاش میشد از میان لحظه ها لحظه ی دیدار را تجدید کرد با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو، از این سفر با من نگو من به پایان می رسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو
نمایش یا پنهان متن▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
میدانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسیده میآید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گریهام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سربهسرم میگذاری ... ها؟
میدانم که میمانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران میآید.
مگر میشود نیامده باز
به جانبِ آن همه بینشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود؟!
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمیکنی، ها!؟
باشد، گریه نمیکنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه میافتد.
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد میآید، باران میآید
هنوز هم میدانم هیچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه میفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانیست ...!
آن روز نزدیک به جادهای از اینجا دور
دختری کنار نردههای نازک پیچکپوش
هی مرا مینگریست
جواب سادهاش به دعوت دریاندیدگان
اشارهی روشنی شبیه نمیآیم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بیمجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنایی در این حوالیِ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پیچکپوش
پنجرههای کوچکِ پلک بستهای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهمیدم
فقط ناگهان نردههای چوبیِ نازک
پُر از جوانهی بید و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نردهها پیدا بود.
آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بیا
یک دَم انگار برگشتی، نگاهم کردی
حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر میزد
جز من کسی تُرا ندیده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخرهی خسته میدادی
تو در پسِ جامههای عزادارانِ آینه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سایهسارِ یاس میدادی.
یادت هست
زیرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچهی بینشانی هی پَرپَر میزد
ما راهمان را گُم کرده بودیم ریرا!
یادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرندهی بیراه را
گریسته بودم و تو نمیدانستی!
آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شببو بود
من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنهی طاقی گذشت
دلشاد
عاشق همتونم
▧ تصویر در دسترس نیست
arash52
Aramesh
نمایش یا پنهان متن
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستبرای محسن عزیز
غنيمت است اين دور هم نشستن و
يک پياله کنار پيالهای ديگر ...!
همين که يادمان نمیرود هنوز
میشود از بعضی گريههای نابهنگام گذشت
و رفت
و هر چه داری ببَری برای باران و
طَبَقی ترانه و ريحان بياوری،
خودش خيلی است!
خيلی خوب است دانستنِ قدرِ همين چند دقيقهی دور،
که روز نباشد، بود و نبود نباشد
چند و چرایِ اين وُ
حرف و حديثِ آن وُ
چه میدانم ... اصلا سکوت، سادگی، سلام...
نمایش یا پنهان متن
برای بهروز عزیز
▧ تصویر در دسترس نیست
من از جادهها، کوهها، کلمات
از درياها و دشنامهای بسياری گذشتهام.
(میگويند وقتی مصيبتِ ماه
از حَدِ تاريکترين شبِ ناجور میگذرد،
ديگر هيچ ستارهای
بر مزارِ مردگانِ ما گريه نخواهد کرد.)
دروغ میگويند
تا تو تمامِ سهمِ من از ثروتِ سپيدهدَمی
کوه و جاده و دريا چيست
دريا و دشنام و کلمه کدام است
من خودم اين حروفِ مُرده را
به مزاميرِ زندگی باز خواهم گرداند.
من عطرِ آلوده به روز را میشناسم
سرمنزلِ دورِ جادههای جهان را میشناسم
سايهسارِ بلند کوه و
تنفسِ کوتاهِ کلمات را میشناسم.
نه دريا از دهانِ سگ و
نه آدمی از دشنامِ آدمی،
هرگز آلودهی اندوه نمیشوند.
حالا بگذار مصيبتِ ماه
از حَدِ تاريکترِ هرچه که دلش گرفت ...!
Aramesh
آدمهایی که کم حرف میزنند
یا به عبارتی
آدمهایی که هر حرفی را نمیزنند
فقط یک لحظات خاصی را دارند که قرار میشود آن حرف ها را بزنند..
... اگر در همان لحظه
آن کسی که باید برای شنیدن باشد، باشد
که هیچ،
اما اگر آن کسی که باید باشد، نباشد
آن حرف برای همیشه میمیرد؛
برای همیشه...!!!
maryamlondon1
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیست▧ تصویر در دسترس نیست
Aramesh
برای مریم عزیز
▧ تصویر در دسترس نیست
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ِ ظریف ِ میان ِ نگهداشتن ِ یک دست و زنجیر کردن ِ یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان ِ خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، معنی ِ عهد و پیمان نمیدهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور ِخورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جایِ اینکه
منتظر ِکسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می گیری که خیلی می ارزی...
▧ تصویر در دسترس نیست
N.e.D.a
SaMaN TaJ
▧ تصویر در دسترس نیست
gilas
▧ تصویر در دسترس نیست
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم...
تو را به خاطر عطر نان گرم ...
برای برفی که آب می شود دوست می دارم...
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم...
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم...
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم...
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت...
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم...
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم...
برای پشت کردن به ارزوهای محال ...
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم...
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم...
تو را به خاطردود لاله های وحشی ...
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان...
برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم...
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم...
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم...
تو برای لبخند تلخ لحظه ها ...
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم...
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم...
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم...
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم...
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم...
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم...
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم...
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه...
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم...
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم...
The one
تقديم به گذشته و آينده ام...
انقدر تو را ميشناسم كه نقشه ي چينهاي سالمندي چندين سال ديگرت را از الان ميتوانم ترسيم كنم! و حافظه اي كه جز خاطرت خاطره اي ندارد را به هندسه ربط ميدهم كه ديگر نگويند رياضي ياد گرفتنيست نه حفظ كردني!
شايد هم فرمولي نوشتم با مجهول خودم و شناسه ي تو كه بعدها بتواني از رد پاي هندسه ي شكوه سالمنديت مجهولم را بيابي، مرا بيابي تا شكر فرمولي كه به نامت كردم را به جاي آري ... نياوردي هم مهم نيست!
همانقدر كه ميدانم تشنه ي كشف و اختراعي همانقدر هم ميداني كه خودت تشكري و لبخندت سپاس و رضايتت امتنان.. فعلا همينها را داشته باش كه سرنخي براي جستجوي چندين سال ديگرت باشد نترس پيدايم مي كني هر چه باشد تار سر نخم با
پودهايي كه تا كنون ميشناختي متفاوت است...
خرزوخان
ماهی
دیر امدی... کمی تغییر کرده ام!
برای شناختنم عکسم را مچاله کن!
پرتابـــــــــ کرد
به هدف خورد
جگرمــــــــ را شکافت
آمد نزدیک تر ...
سرِ تیــــــر را شکست
رفتــــــــ ...!!!
.
.
.
فقط اسمش بود که به رویم ماند
والبته ...
نگاه در و همسایه ...!
همه..مرا....با لبهای خندان می شناسند....
اما...این بالش بیچاره ...با گریه های بی صدا....
ژنرال
نمایش یا پنهان متن
ژنرال
جَو سنگینه آرامش جان وگرنه زیرشلواریم سیستم تهویه هوا داره
The one
خيلي باحالي! ساري ارامش جان .. اخه اگه زنگ تفريح اينجوريم نداشته باشيم اون دله كه گذاشتيم كف دستمون هيچوقت برنميگرده سر جاش!!
هاچو هاچو
maryamlondon1
کاش میشد اشک را تهدید کرد
فرصت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را تجدید کرد
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه نگو، از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
▧ تصویر در دسترس نیست
Aramesh
▧ تصویر در دسترس نیست
نمی دانم کجای این دنیای مثلا" بزرگ
روزهایت را می شماری
اما هرجا هستی
بودنت را سپاس
امیدهایت راسپاس
نورت را ، آفتابت را ، نگاهت را سپـــاس ... !
برای سامان عزیز
همـین که هســتی
همـین که لابــلایِ کلمــاتم
نَفَـــس میکــشی , راه میـــروی
در آغوشــم میگـــیری،
همــین که پنــاه ِ واژه هایــم شده ای
همــین که سایــه ات هسـت
همــین که کلمــــاتـم از بی "تــــو"یـی
یتــیـم نشــده اند،
کافـیست بــرای یک عمــر آرامــش!
بــــــــــاش !
حتی همـــین قـــدر دور !
برای گیلاس عزیز
اگر چه نگاهت آرامم می کند
محتاج سخن گفتن با تو نیستم...
اگر چه صدایت دلم را می لرزاند
محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...
اگر چه برای تکیه کردن ،
شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!
دوست دارم ،
نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم
دوست دارم بدانی ،
حتی اگر کنارم نباشی ...
باز هم ،
نگاهت می کنم ...
صدایت را می شنوم ...
به تو تکیه می کنم
همیشه با منی ،
و همیشه با تو هستم،
هر جا که باشی...
The one
این روزهــا که نیستی ؛
مهم نيست زياد
فقط بايد ياد بگيرم
بدون تو روي پاهايم بايستم
به همين زودي !
بايد ياد بگيرم
بدون تو بخندم
بدون تو نفس بكشم
" سخت " است اما مي شود
در نقش يك عاقل روم !
بايد ياد بگيرم
دلتنگي هايم را لا به لاي شعرهايم پنهان كنم
تا صدايش آزارت ندهد
زماني آدم بودم
اما حالا كوه شده ام
ببين جانم ؛ ما ديگر از خير رسيدن گذشتيم . . .؛
رفتنت
آنقدرها هم كه فكر مي كني فاجعه نيست ها ،
فقط
من
مثل بيدهاي مجنون
ايستاده مي ميرم . . .
همين !!!
اینقدر حالم را نپرس..
این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش !
همین بس که :
نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغ ِ کُند.
.
.
.
.
حس ِ لطيف ِخواستن..
زيبايي ِ بي نظير ِ داشتن ..
و شادي ِ بي وصف عشق..
تقــديم تو باد..
▧ تصویر در دسترس نیست
برای خرزوخان عزیز
برای من
دوست داشتن
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...
ماهی,
درد دارد ،
اینکه تنها بمانی
و همه ی خاطرات را که سهم ِ اوست ،
تنها مرور کنی ،
تمامی ِ بغض ها را ،
و ندانی کجای ِ کارت می لنگد ،
درد دارد "رفیق" که ندانی از چه جهت تنها مانده ای !!
شرق و غربش فرقی ندارد ،
مهم این است
که نباشد و اشک هایت راببوسد
و بگوید :
"بانو" گریه کرده ای ؟؟
باور کن
می سوزاند دلت را
و تو خودت را زده ای به آن راه !
راستی "بانو" قدرِ دلتنگی هایت را می دانی ؟؟
.
.
.
.
آرزو میکنم..
کنار ِ دوست داشتنی ترین آدم ِ زندگی ات..
حقیقی ترین آرامش را تجربه کنی....
▧ تصویر در دسترس نیست
ژنرال
نمایش یا پنهان متن
برای هاچو عزیز
گاه اگر بگذاردش غم های اين عالم
عالمی دارد برای همنشين و آشنای خويش...
maryamlondon1
فرصت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را تجدید کرد
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه نگو، از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
نمایش یا پنهان متن
▧ تصویر در دسترس نیست▧ تصویر در دسترس نیست
میدانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسیده میآید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گریهام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سربهسرم میگذاری ... ها؟
میدانم که میمانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران میآید.
مگر میشود نیامده باز
به جانبِ آن همه بینشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود؟!
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمیکنی، ها!؟
باشد، گریه نمیکنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه میافتد.
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد میآید، باران میآید
هنوز هم میدانم هیچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه میفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانیست ...!
آن روز نزدیک به جادهای از اینجا دور
دختری کنار نردههای نازک پیچکپوش
هی مرا مینگریست
جواب سادهاش به دعوت دریاندیدگان
اشارهی روشنی شبیه نمیآیم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بیمجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنایی در این حوالیِ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پیچکپوش
پنجرههای کوچکِ پلک بستهای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهمیدم
فقط ناگهان نردههای چوبیِ نازک
پُر از جوانهی بید و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نردهها پیدا بود.
آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بیا
یک دَم انگار برگشتی، نگاهم کردی
حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر میزد
جز من کسی تُرا ندیده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخرهی خسته میدادی
تو در پسِ جامههای عزادارانِ آینه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سایهسارِ یاس میدادی.
یادت هست
زیرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچهی بینشانی هی پَرپَر میزد
ما راهمان را گُم کرده بودیم ریرا!
یادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرندهی بیراه را
گریسته بودم و تو نمیدانستی!
آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شببو بود
من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنهی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرندهی بیقرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.
حالا بیا برویم
برویم پای هر پنجره
روی هر دیوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستتدارمِ تنهایی را
برای مردمان ساده بنویسیم
مردمان سادهی بینصیبِ من
هوای تازه میخواهند!
ترانهی روشن، تبسم بیسبب و
اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.
یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز
همین گهوارهی بنفش
همین بوسهی مایل به طعمِ ترانه است؟
ا ی ر ا ن... ...!
من به خانه برمیگردم،
هنوز هم یک دیدار ساده میتواند
سرآغازِ پرسهای غریب در کوچهْباغِ باران باشد...
Kishe Mehr
اینم از مال من
نمایش یا پنهان متن
سرو روانم......
آرام جانم........
دردت به جانم...
gilas
خود را در زلال آن نمی یابم
دلم بدجوری هوای دیدنت را کرده است
بیا و مرهم دل خسته ام باش
دست هایت را ازمن دریغ نکن
که به گرمای ان ها محتاجم
اگر بیایی صدایت در گوشم
طنین عشق خواهد نواخت
و گرمای عشقت جان خسته ام را
توانی دگر خواهد داد و جان مرده ام را
نفخه زندگانی خواهد بخشید
بیا و آغوش خود را از من دریغ نکن
که من در آغوش تو
زیباترین حس را خواهم داشت
و زیبایی و لطافت گل های بهاری را
در میان دستان تو خواهم یافت
دست هایت را از من دریغ نکن.......
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→