ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
ღღ دلهایتان را در دست بگیرید و وارد شویدღღ
The one
الهي بميرم من اينو تازه ديدم
خدا ازشون نكذره!!
نمایش یا پنهان متن
تقديم به اكس ماذر اين لا... الهي خير نبيني كه دل سه نفرو شكستي...mojde
اين خستگي شبانه رهايم نميكند
ياري ز سر مهر صدايم نميكند
هر چند كه ميگريزم از فكر و ياد تو
فكرتو لحظه اي از خود جدايم نميكند
يارا عزيز بوفي و هم درد نازنين
گاهي چرا اين انجمن دوايم نميكند
ali41
gilas
▧ تصویر در دسترس نیست
میان صدا های روز
به ناگاه،
دیگرصدایی میشنوی
آهسته میگوید:
- حرف هایی هست...
میان هزار نغمه ی دلپذیر
و تو با هزار گوش
همه را
دنبال می کنی
حرف ها دیگر به چیزی وابسته نیستند،
کلام برای بیان
شکلی تصنعی ست
و خورشید ؛
نه مادر ِ زمان،
که لبخندی ست شیرین
آرامش اینچنین
بی صدا و آرام
می آید
gilas
و مثل فرورفتنِ پایِ گوزنی در برف
آرام بگیر
من از درونِ تو حرف میزنم
اگر بخواهی
تابستان هم برف میآید
حرکت کن
از جا بلند شو
تا زمین تندتر بچرخد
و به آرزوهایت برسی
کلمهیِ کاملشده
بارانِ چکیده بر بالِ پروانه
و شیرهیِ شفافِ انگوری تو
زلال باش
اگر بخواهی
دست دراز میکنی
ابری در آسمان میگیری
اگر بخواهی
درخت خشک با نگاهت
انجیر به شاخهاش میروید
و تو را ببری اگر به دندان بگیرد
هیچت نمیشود
که من از درونِ تو حرف میزنم
ستارهها
به چشمان تو میریزند
تا جهان را دوست بداری
و دشمنانت را حتا
دوست بداری
آسمان آن قدر آبی دارد
تا خیالت راحت باشد
آسودگی از تو است
و تویی که میشود آسوده باشی
پایِ درخت گلابی بخوابی
خواب بهشت ببینی
در کوچه راه میروی
آرامشت
آجرها را به وجد میآورد
و آب در جوی
به تماشایت میایستد
دوست میدارم
فرشتهای را که از میانِ دو ابرویت بیرون میآید
به مادران میماند
و گاه بلبلی از دهانت
در گوش خلق میخواند
لعابِ لاجوردی کاشی
شکسته نستعلیق نَرم
کرشمهیِ برگی در باد
اینها تو میتوانی باشی
اگر
سرودت را از حفظ بخوانی
و از دیدن یشمیِ کوه در مه
به وجد بیایی
دریا را در
لیوانِ دستهدار
جرعه، جرعه، سر بکش
تا حرفهات به شکلِ
توت وُ گز به زمین بریزد
شیرینزبان
رستم اگر زنده بود
عاشقت میشد
مخلوط کن
با سنجاق تنهاییم ؛
به گوشه ای می آویزم ،
تا تو بخوانی...
اگر خواندی ،
فقط لبخند بزن...
لبخند تو ؛
هر لحظه اش ٬ یک عمر سرزندگیست...
تو فقط بخند...
برای من ،
ایـن تمــام زنــدگیــست.
برای ...آرامش عزیزم ..ماهی ماهم ...یکتای تکم ..مریم گلم ..و همه دوستان
Aramesh
برای باران عزیز
میخواستم چشمهای ترا ببوسم
تو نبودی، باران بود
رو به آسمانِ بلندِ پُر گفتوگو گفتم:
تو ندیدیش...!؟ -
و چیزی، صدایی...
صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد،
گفت:نامش را بگو تا
جستوجو کنیم
نفهمیدم چه شد که باز
یکهو و بیهوا، هوای تو کردم
دیدم دارد ترانهای به یادم میآید
گفتم: شوخی کردم به خدا
میخواستم صورتم از لمسِ لذیذِ باران
فقط خیسِ گریه شود
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفتوگو ...!؟
من هرگز هیچ میلی
به پنهان کردنِ کلماتِ بیرویا نداشتهام
برای پریسای عزیز
ی پرنده ی صلح، رسول ِ آشتی
توی دنیایی که مردمانش قیچی به دست
افتاده اند به جان ِ زندگی
گره بزن آدمها را به یکدیگر
گره بزن آدمها را به زندگی
گره بزن آدمها را به خدایی
که این روزها مظلومیتش از لبخندت میبارد
و پایدار باش
و باش
و همیشه خودت را بزن به آن راه
و به ماآدمهابگو که چقدر بدیهایمان را نمیدانی
و چقدر خوبیم..
ایمان ِ تو به زیبایی ِ انسان ها
مرا زیبا میکند...
برای ملکه عزیز
آرزو دارم وقتی لبخند دنبال ِجایی برای نشستن می گردد
تو در آن نزدیکی باشی ...
برای مژده عزیز
▧ تصویر در دسترس نیست
دویدنِ بیپایانِ یکی نقطه بر قوسِ دایره.
تا کی؟
باز باید بیدار شوم، بشنوم، ببینم، باور کنم.
باز باید برای ادامهی بیدلیلِ دانایی
تمرینِ استعاره کنم.
همه برای رسیدن به همین دایره
از پیِ دایره میدوند.
هی نقطهی مجهول!
مرارتِ مسخره!
مضمونِ بیدلیل!
تا کی؟
میز کارم غبار گرفته است
رَختهای روی هم ریخته را نَشُستهام
رویاهای بیموردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمیرسند،
شب همان شب وُ
روز همان روز وُ
هنوز هم همان هنوز ...!
من بدهکارِ هزار سالهی بارانم،
آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟
برای علی عزیز
همه ی راز ِ علاقه ی آدمی به آدمی
همین رویای ساده ی رفتن
و بعد بی خبر آمدن های همیشه ی اوست...
برای لیلای عزیز
هیچ خیال نمیکردم
با اینهمه غبار که از پس ِ عبور ِ شتابناک ِ زمان بر رویم نشسته
هنوز جایی اینهمه فراخ میان ِ دل ِ مهربانی برایم مانده باشد
ماهی
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در حمله ی ناگهانی تاتار عشق
خمره ی دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دست، به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
▧ تصویر در دسترس نیست
hadi04
بیا با من دلم تنها ترین است/ نگاهت در دلم شور آفرین است/ مرا مستی دهد جام لبانت/ شراب بوسه ات گیرا ترین است/ ز یک دیدار پی بردی به حالم/ عجب درمن نگاهت نکته بین است/ سخن از عشق ومستی گوی با من/ سخن هایت برایم دلنشین است/ مرا در شعله ی عشقت بسوزان/ که رسم دوستداریها همین است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون کویی آیینه بین است/ به من لطف گل مهتاب دادی/ تنت با عطر گلها همنشین است/ دوست را هم تو باش آغاز وپایان/ که عشق اولی وآخرینست
▧ تصویر در دسترس نیست
maryamlondon1
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
▧ تصویر در دسترس نیست
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
بمون واسه خونه ای محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره عاشق نگاه توست
▧ تصویر در دسترس نیست
SaMaN TaJ
▧ تصویر در دسترس نیست
اگر بر جای من غیری گزیند دوست ، حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
The one
قربونت برم لیلا خواهر مهربون و نازم بذار از ته دلم بگم که ساعتهای با تو برام عین دقایق میگذره همیشه با تو مشکلاتمو فراموش کردم و خنده هامون شیرینترین طعم جهان رو با هم داره خیلی عزیزی نمک زندگی من
مخلوط کن
من و شب بو ، من و فردا، من وتو
دوباره عاشقی را میسراییم /
من و مجنون، من و لیلا، من و تو . . .
ماهی
مجسمه ای با چشمانی باز
خیره به دوردست
شاید شرق شاید غرب
مبهوت یک شکست ، مغلوب یک اتفاق
مصلوب یک عشق، مفعول یک تاوان
خرده هایش را باد دارد می برد
و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته
بیا آخرین شاهکارت را ببین
مجسمه ای ساخته ایم به نام من
mojde
نوای نغمه ی سازی و هم رباب منی
تو صبح روشن من نور آفتاب منی
در این كویر به دنبال آب می گردی
كه در كنار من و دیده ی پر آب منی
در آسمان سبز دلت همچو ماه عریانم
چو ابر سایه ی من هستی و حجاب منی
همیشه با منی و بر لبان من جاری
حریر پیكر موجی نگو سراب منی
در انزوای شبی دور دست پنهانی
ستاره ای به شبم یا ماهتاب منی
منم كه با نفس صبح می شوم بیدار
به روی بركه ی غمهای من حباب منی
yasiii
Aramesh
برای هادی عزیز
شب به روی جاده نمناک
سایه های ما ز ما گویی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که میلغزد
سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک
سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند
شب به روی جاده نمناک
در سکوت خاک عطر آگین
نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
سایه های ما ...
همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
گویی آنها در گریز تلخشان از ما
نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هایی را که ما با خشم
در سکوت سینه میرانیم
زیر لب با شوق میخوانند
لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جداییها و از پیوستگی هاشان
جسمهای خسته ما در رکود خویش
زندگی را شکل میبخشند
شب به روی جاده نمناک
ای بسا پرسیده ام از خود
زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
همچنان شب کور
میگریزم روز و شب از نور
تا نتابد سایه ام بر خاک
در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
راه می بندم به روزنها
می خزم در گوشه ای تنها
ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه من کو ؟
نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم
سایه من کو ؟
سایه من کو ؟
او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید
من من گمگشته را در خویش می جوید
پنجه او چون مهی تاریک
میخزد در تار و پود سرد رگهایم
در سیاهی رنگ می گیرد
طرح آوایم
از تو می پرسم
ای خدا ... ای سایه ابهام
پس چرا بر من نمیخندد
آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام
از چه در آیینه دریا
صبحدم تصویر خورشید تو می لغزد ؟
از چه شب بر شانه صحرا
باز هم گیسوی مهتاب تو می رقصد
از تو می پرسم
ای خدا ای ظلمت جاوید
در کدامین گور وحشتناک
عاقبت خاموش خواهد شد
خنده خورشید ؟
من نمیخواهم
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمیخواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
یا بیفتد خسته و سنگین
زیر پاهای رهگذرها
او چرا باید به راه جستجوی خویش
روبرو گردد
با لبان بسته درها ؟
او چرا باید بساید تن
بر در و دیوار هر خانه ؟
او چرا باید ز نومیدی
پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
آه ...ای خورشید
لعنت جاوید من بر تو
شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
با که گویم قصه درد نهانم را
سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
از چه دور از او مرا در روشنایی ها
رهسپار گور می سازی ؟
گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
یا که او را محو کن در زیر پای ما
آه ... ای خورشید
لعنت جاوید من بر تو
هر زمان رو در تو آوردم
گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خویش
خیره تر کردی
لیک در پایم
سایه ام را تیره تر کردی
از تو می پرسم
ای خدا ... ای راز بی پایان
سایه بر گور چیست ؟
عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
بوته ای کز دانه ای تاریک روییده ؟
اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت
از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
از تو می پرسم
تیرگی درد است یا شادی ؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
ظلمت شب چیست ؟
شب خداوندا
سایه روح سیاه کیست ؟
وه که لبریزم
از هزاران پرسش خاموش
بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش
این شب تاریک
سایه روح خداوند است
سایه روحی که آسان می کشد بر دوش
بار رنج بندگان تیره روزش را
آه ...
او چه میگوید ؟
او چه میگوید ؟
خسته و سرگشته و حیران
میدوم در راه پرسش های بی پایان
برای yasiiii عزیز
همهی روزهای نرفته
همين امروز است...
همهی روزهای رفته هم
همين امروز است...
hadi04
پلنگی که در شب بدر
بسوی عکس تو خیز بر می دارد
دیوانه نیست
او جنون مرا در شبهای دلتنگی
دیده است !
ماهی
تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود
دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است
دلتنگی هایی که می تواند آدم را خفه کند
▧ تصویر در دسترس نیست
maryamlondon1
▧ تصویر در دسترس نیست
كاش زندگي دو صفحه داشت
صفحه ي اول تو صفحه ي دوم من
وهيچ كس خلوت صفحه ها را به هم نمي ريخت
وكيبورد هم كار دل را مي كرد
كاش زندگي فقط همين بود فقط همين
كاش مي شد حرف ها رو شست تا صادق مي شدن
كاش مي شد اعتماد را تزريق كرد
تا هركس را دوست داري اعتمادش را جلب كني
كاش مي شد فاصله را از بين برد
تا يك شهر به يك قدم تبديل مي شد
كاش مي شد همه چيز را باور كرد
حتي خيال هاي پوچ كودكانه را ...
اما كاش مي شد هيچ چيز خيال نبود
كاش مي شد همه چيز را به واقعيت نزديك كرد
كاش همه چيز حقيقت داشت
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→