نمیدونم چون مدیر هستم ، شرکت کردنم ایرادی داره یا نه اما میکنم اسم داستان : شوهر نامردم مجی امروز از صبح تو گذشته هام پرسه میزدم یاد اون روز افتادم که با دیدن پاکت تو دست پستچی ، دلهره تمام وجودمو گرفت. قبول شدم یا نه؟!! آره قبول شدم ، تو همون رشته ای که دوست داشتم ، حقوق خیلی خوشحال بودم داشتم به شهر آرزوهام نزدیک و نزدیک تر میشدم. زندگیم عوض شده بود ، یا کارای دانشگاه رو انجام میدادم یا در حال گشت و گذار تو بوف بوفی بودم. وقتایی که با دوستام دور هم جمع میشدیم براشون گیتار میزدم و کلی خوش میگذروندیم. یه روز که با عجله داشتم میرفتم دانشگاه نزدیک بود با ماشین بزنم به یه پسره. پیاده شدم واااای مجتبی بود ، یکی از هم دانشگاهیام ، البته همه بهش میگفتن مجی بلا خیلی ناراحت شدم ، ولی مجتبی گفت نگران نباش چیزیم نشد. ( ای کاش که همونجا مرده بود ) چند وقتی گذشت و بیشتر با هم آشنا شدیم تا اینکه عاشق هم شدیم ، پیش خودم میگفتم مجی مرد رویاهامه. خلاااصه بعد از کلی برو بیا و خواستگاری ، بالاخره عروس شدم. چند وقتی که گذشت ، به مجی گفتم: یه کار خوب پیدا کردم ، میخوام برم سر کار ، ولی مجی گفت: نه عزیزم!! بابام میگه یه زن خوب نباید بره سرکار. تازه! داداش بزرگم میگه اگه زن بره سرکار ، زندگیت میفته دست زنت، زن کارش پخت و پزه. گفتم: اما مجی اینجوری که نمیشه! یعنی فقط بخورم و بخوابم؟؟ مجی گفت: همینه که هست! از این به بعد درس و کار تعطیل! دوستات تعطیل! ساز زدن تعطیل! .... آ آ آه .... واااای مجی اومد ... چایی دم نکردم .... غذاش آماده نیست
نمايش يا پنهان متنمجی! گفته بودم که از خودت استفاده میکنم فقط حیف که محدود بودن شکلکها نذاشت چهره واقعیتو نشون بدم نمايش يا پنهان متنمجتبی گلم ببخشید از اسمت استفاده کردم در اینکه خیلی آقایی شکی نیست و مطمئنا همه میدون برای طنز اینکارو کردم
میخوام براتون قصه بگم ببرمتون اون دور دورا یه پسره و یه دختره که از طریق اینترنت با هم آشنا شدن و کم کم عاشق هم شدن ، پسره از وقتی عاشق این دختره شده بود همیشه در رویای خودش قلت بود و همیشه برادر بزرگش در مورد خل و چل بودنش دعواش میکرد یه روز صبح پسچی براش از طرف دوست دخترش دعوتنامه جشن تولد برای شام در یکی از ویلاهای لواسان میاره ؛ پسره از بس ذوق میکنه میشاشه تو شلوارش رفت پیش داداشش و ازش اجازه گرفت سری آواز خون دوش گرفت و راهی شد و سر راه هم یه شاخه گل گرفت چه جشنی بود همه دور هم بودن یکی گیتار میزد و چند نفر دختر و پسر داشتن میرقصیدند و پسره هم داشت به شکمش میرسید جشن تموم شد و پسره داشت برمیگشت خونه که سر راه یه ماشین با سرعت بالا زد به پسره و بعد با یه صدای بلند از خواب بیدار شد و با صدای بلند خندید
بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود... قصه ما دروغ بود!
یه روز که پای کامپیوتر نشسته بودم و با هیجان تاپیک بچه ها رو میخوندم و شکلات هم میخوردم یهو دیدم مجی یه تاپیک مسابقه گذاشته و منو گول میزنه که بیا تو هم شرکت کن منم بهش خندیدم و توی تاپیکش نوشتم تو خواب ببینیکه من شرکت کنم ولی این مجی ول کن نبودهی می اومد نازم رو میکشید و میگفت جون من بیا شرکت کن و قول داد که اگر شرکت کنم بهم جایزه یه پراید میده از همونا که قرار بود مسعود طلا بهم بده( بچه پرو اخر هم زد زیرش) منم قبول کردم و گفتم تو که منو از کار و زندگی انداختی ولی باشه شرکت میکنم ولی اگر ماشین رو به نامم نزنی و سندش رو برام نفرستی حسابت رو میرسم از اون روز به بعد هر جا میرفتم به مسابقه فکر میکردمتوی حموم توی کلاس موسیقیحتی موقعی که پیش نامزدم بودم تازه یه بارم خواب دیدم مجی یه کلاه گذاشته سرش و همه بچه های سایت رو یکجا جمع کرده و میگه بیایید ببینید شیرین جونننننننننننننننن برنده شدهو همه منو نگاه میکردن منم از خوشحالی همش میرقصیدم اونقدر خوشحال بودم که نگووووووووووووو و غافل ازاینکه همش خوابه و منم دارم رو ابرا سیر میکنم
اخه تو که نمیدونی رو ابرا سیر کردن چه کیفی داره و چه عالمی خدا قسمتت کنه بری رو ابرا میفهمی من چی میگممممممممممممممممم . امروز هم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد خوشحالمممممممممممممممممممم
که در قصه همه شادند و خوشحال همه خندان ،همه رقصان و سرِ حا ل
درون آن سواری عزیزم همان رخش گل اندام تمیزم
صدای ضبط هی میرفت بالا ترانه باصدای گرم لیلا
بیامد ناگهان اس ام اسی خوش از ان اس ام اسای مرد و زن کش
یکی از خواستگاران قدیمی به پیغامی خوش و گرم و صمیمی
مرا دعوت به شامی کرده،نایب که این بود از برایم از عجایب
برفتم در اداره پشت میزم فرستادم برش ایمیل ریزم
که میآیم امــــــــّــــــاهم کلاسی* به یاد درس و مشق و بی حواسی
به یاد روزگار ارغوانی به دانشگاه و ایام جوانی
به یاد آن استاد معارف که نامش بود برزو خان عارف
به تخته شکلکش را میکشیدی که آمد در کلاسو تو ندیدی
برای رفتنم آماده گشتم زکوچه ها و خانه ها گذشتم
همی با خود میاندیشم خدایا چه شد اکنون بکرده یاد ما را
خدایا او چگونه گشته اکنون ؟ همان مرد خوش اندام است و خندون
همون عشق شکلات و شیرینی همیشه توی دستش گل میبینی
///////////////////////// رسیدم ، وانهادم پای خود را به رستورانِ با آن جوِ زیبا
بدیدم میزی و شمعی به رویش که نام من نوشته هر دوسویش
بدیدم آن هوا خواه قدیمی کچل گشته و چاق اما صمیمی
کلاهی برسر و یک گل به دستش که میدوزد به من آن چشم مستش
یکی مرد جِلاف** بیقواره پیاده آمده او نه سواره
که میبلعد مرا با آن دو چشمش همان چشمان سبز مثل یشمش ////////////////////////////////////////// همان دم گفتم آن مستانه همکار که خوابیدی؟پاشو داریم ما کار
چو چشمانم گشودم شاد گشتم چو ویرانه بُدم آباد گشتم
ولی مستانه دلخور بود و شاکی که در خوابت کجا رفتی و با کی؟
بگفتم از برایش راز خوابم زخنده او نگفتا یک جوابم
گرم از خواب نا میکرد بیدار به کل عمر میگشتم سگ هار *امــــــــــــّا همکلاسی: تأکید بر اینکه آمدن من فقط به دلیل همکلاسی بودن است و برداشت دیگری نشود **جلاف: از بن جِلافت شعر: مژده ی پروین اعتصامی اینا 18 ساله از بالاشهر خارج ویرایش: مستانشون از کوچه بقلی همون بالاشهر خارج
Mahboob, bibigoli_1, shaparak64, دلشاد, mz56mz, mojde, نخبه, از شما دوستان گرامی بابت شرکت در مسابقه تشکر میکنم واقعا کارهاتون عالی بود و نمیشه گفت کدومش بهتره خلاصه اینکه کار همه عالی و قشنگ بود
نمايش يا پنهان متنبجز کار شاپری نمايش يا پنهان متنشوخی کردم گلم کار شمام عالی بود ولی فکر کردم داری شوخی میکنی که میخوای منو سوژه بکنی دمت هات
نقل قول: shaparak64
شوهر نامردم مجی
اول فکر کردم نوشتی شوهر نامزدم
نقل قول: shaparak64
مجی! گفته بودم که از خودت استفاده میکنم 74 فقط حیف که محدود بودن شکلکها نذاشت چهره واقعیتو نشون بدم 74
ای خفه بشی تو. من که مردم از خنده ای نامردددددددد. دفعات بعد مسابقه ازاد هست اون موقع شرکت کن و ببینم چی کاره ای.. البته یادت باشه که هر چزی که عوض داره گله نداره نمايش يا پنهان متنشاپری --------> نمايش يا پنهان متن
نقل قول: shaparak64
مجتبی گلم 46 ببخشید از اسمت استفاده کردم 346 در اینکه خیلی آقایی شکی نیست و مطمئنا همه میدون برای طنز اینکارو کردم 11
نه عزیزم. این حرفا چیه. خیلی زحمت کشیدی اره دیگه همه میدونن خل هستی، وای ببخشید یعنی همه میدونن که شوخی کردی
نخبه, از دست تو و شاپری امروز من از خنده مردم .. خفه بشین دوتاتون.. نمیدونستم سوژه ی مسابقه میشم مرسی کار شمام قشنگ بود
نقل قول: EVANESCENCE
وای چه تاپیک توپیهههههههههههههههه مرسی سعیدددددددددددددددد فوق العاده اس
قابل گل ات رو نداره ابجی پرستویی
نقل قول: EVANESCENCE
من نمیتونم شرکت کنم چون هیچ شعر و داستانی بلد نیستم که با این شکلکا بخونه 20 20
نه بابا این چیه؟ خدا داده داستان و اتفاق. مثلا همین جریان اومدنت به جهرم رو می تونی داستانش بکنی بذاری اینجا... پس منتظریم زودی داستانش رو بذار اینجا
نمايش يا پنهان متنیکی از مدیران گل زخمت بکشه پست قبلیم رو حذف بکنه. خیلی مرسی
ای خفه بشی تو. من که مردم از خنده 247 ای نامردددددددد. دفعات بعد مسابقه ازاد هست اون موقع شرکت کن و ببینم چی کاره ای.. البته یادت باشه که هر چزی که عوض داره گله نداره 74 86
هههههههه فکر کن یه داستانی در باره من بنویسی یعنی میشه عشق رویایی تو شاپری نمايش يا پنهان متن
نقل قول: Kishe Mehr
شاپری -------->
اه اه با اون ابروهات
نقل قول: mz56mz
كاكو گلووووووووو منو قاطى اينها نكن من كجا شركت كردم 37 390 370 اونها همشون نويسنده و شاعرند من كه نيستم 79
كاكو گلووووووووو منو قاطى اينها نكن من كجا شركت كردم
کاکو میخواستم به زور شما رو توی مسابقه شرکت بدم یالله یالله یالله کاکو محمود باید تو مسابقه شرکت کنه هی هی هی هی کاکو محمود باید برقصه... نه ببخشید این اشتباه شد کاکو زود باش ما منتظریم
نقل قول: بهونه
منم هر چی فکر کردم نتونستم چیزی بنویسم
وحید کوچمولو بابا این که چیزی نیست... خدا داده داستان که میشه راجع بهش نوشت... فکر کن زنگ انشا هست پس زود باش که منتظریم ما
نقل قول: shaparak64
83 هههههههه فکر کن یه داستانی در باره من بنویسی 5 یعنی میشه 65 90 عشق رویایی تو شاپری
نقل قول: shaparak64
83 هههههههه فکر کن یه داستانی در باره من بنویسی 5 یعنی میشه 65 90 عشق رویایی تو شاپری
اره میخوام مثنوی مرجان و مجتبی بنویسم نمايش يا پنهان متن
نقل قول: shaparak64
بابا اینقدر عکس اینو نذار حالم بهم میخوره نمايش يا پنهان متن
نقل قول: shaparak64
اه اه با اون ابروهات
تو هم بدت نمیاد بهت دیدت بزننا
نقل قول: gilas
من هم برای اینکه به دیگران فرصت برنده شدن داده باشم شرکت نمیکنم 5
گیلاسی شما اثرتون رو ارائه بفرمایید ما توی مسابقه شرکتش نمی دیم
shaparak64
اسم داستان : شوهر نامردم مجی
امروز از صبح تو گذشته هام پرسه میزدم
زندگیم عوض شده بود ،
وقتایی که
یه روز که با عجله داشتم میرفتم دانشگاه
چند وقتی گذشت و بیشتر با هم آشنا شدیم تا اینکه
خلاااصه
چند وقتی که گذشت ، به مجی گفتم: یه کار خوب پیدا کردم ، میخوام برم سر کار ، ولی مجی گفت: نه عزیزم!!
گفتم: اما مجی اینجوری که نمیشه! یعنی فقط
مجی گفت: همینه که هست!
.... آ آ آه ....
واااای
نمايش يا پنهان متن
مجی! گفته بودم که از خودت استفاده میکنمنمايش يا پنهان متن
مجتبی گلمو مطمئنا همه میدون برای طنز اینکارو کردم
دلشاد
پسره از بس ذوق میکنه
بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود... قصه ما دروغ بود!
mz56mz
نه عمو جان هيچ ايرادى نداره
از تمام شركت كنندگان فعلى سپاس گذارم
نخبه
یه روز که پای کامپیوتر نشسته بودم
از اون روز به بعد هر جا میرفتم به مسابقه فکر میکردم
تازه یه بارم خواب دیدم مجی یه کلاه گذاشته سرش
غافل ازاینکه همش خوابه و منم دارم رو ابرا سیر میکنم
ژنرال
شما اصولا رو ابرا سیر میکنی
نخبه
اخه تو که نمیدونی رو ابرا سیر کردن چه کیفی داره و چه عالمی
. امروز هم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد خوشحالمممممممممممممممممممم
Kishe Mehr
mojde
یه قصه که واسش شکلک بذاره
که در قصه همه شادند و خوشحال
همه خندان ،همه رقصان و سرِ حا ل
درون آن سواری عزیزم
همان رخش گل اندام تمیزم
صدای ضبط هی میرفت بالا
ترانه باصدای گرم لیلا
بیامد ناگهان اس ام اسی خوش
از ان اس ام اسای مرد و زن کش
یکی از خواستگاران قدیمی
به پیغامی خوش و گرم و صمیمی
مرا دعوت به شامی کرده،نایب
که این بود از برایم از عجایب
برفتم در اداره پشت میزم
فرستادم برش ایمیل ریزم
که میآیم امــــــــّــــــاهم کلاسی*
به یاد درس و مشق و بی حواسی
به یاد روزگار ارغوانی
به دانشگاه
به یاد آن استاد معارف
که نامش بود برزو خان عارف
به تخته شکلکش را میکشیدی
که آمد در کلاسو تو ندیدی
برای رفتنم آماده گشتم
زکوچه ها و خانه ها گذشتم
همی با خود میاندیشم خدایا
چه شد اکنون بکرده یاد ما را
خدایا او چگونه گشته اکنون ؟
همان مرد خوش اندام است و خندون
همون عشق شکلات و شیرینی
همیشه توی دستش گل میبینی
/////////////////////////
رسیدم ، وانهادم پای خود را
به رستورانِ با آن جوِ زیبا
بدیدم میزی و شمعی به رویش
که نام من نوشته هر دوسویش
بدیدم آن هوا خواه قدیمی
کچل گشته و چاق اما صمیمی
کلاهی برسر و یک گل به دستش
که میدوزد به من آن چشم مستش
یکی مرد جِلاف** بیقواره
پیاده آمده او نه سواره
که میبلعد مرا با آن دو چشمش
همان چشمان سبز مثل یشمش
//////////////////////////////////////////
همان دم گفتم آن مستانه همکار
که خوابیدی؟
چو چشمانم گشودم شاد گشتم
چو ویرانه بُدم آباد گشتم
ولی مستانه دلخور بود و شاکی
که در خوابت کجا رفتی و با کی؟
بگفتم از برایش راز خوابم
زخنده او نگفتا یک جوابم
گرم از خواب نا میکرد بیدار
به کل عمر میگشتم سگ هار
*امــــــــــــّا همکلاسی: تأکید بر اینکه آمدن من فقط به دلیل همکلاسی بودن است و برداشت دیگری نشود
**جلاف: از بن جِلافت
شعر: مژده ی پروین اعتصامی اینا 18 ساله از بالاشهر خارج
ویرایش: مستانشون از کوچه بقلی همون بالاشهر خارج
EVANESCENCE
مرسی سعیدددددددددددددددد فوق العاده اس
من نمیتونم شرکت کنم چون هیچ شعر و داستانی بلد نیستم که با این شکلکا بخونه
Kishe Mehr
bibigoli_1,
shaparak64,
دلشاد,
mz56mz,
mojde,
نخبه,
از شما دوستان گرامی بابت شرکت در مسابقه تشکر میکنم
نمايش يا پنهان متن
بجز کار شاپرینمايش يا پنهان متن
شوخی کردم گلم کار شمام عالی بود ولی فکر کردم داری شوخی میکنی که میخوای منو سوژه بکنیاول فکر کردم نوشتی شوهر نامزدم
ای خفه بشی تو. من که مردم از خنده
نمايش يا پنهان متن
شاپری -------->نمايش يا پنهان متن
و مطمئنا همه میدون برای طنز اینکارو کردم 11
نه عزیزم. این حرفا چیه. خیلی زحمت کشیدی اره دیگه همه میدونن خل هستی، وای ببخشید یعنی همه میدونن که شوخی کردی
نخبه,
نمیدونستم سوژه ی مسابقه میشم
مرسی کار شمام قشنگ بود
مرسی سعیدددددددددددددددد فوق العاده اس
قابل گل ات رو نداره ابجی پرستویی
نه بابا این چیه؟ خدا داده داستان و اتفاق. مثلا همین جریان اومدنت به جهرم رو می تونی داستانش بکنی بذاری اینجا...
پس منتظریم زودی داستانش رو بذار اینجا
نمايش يا پنهان متن
یکی از مدیران گل زخمت بکشه پست قبلیمmz56mz
bibigoli_1,
shaparak64,
دلشاد,
mz56mz,
mojde,
نخبه,
از شما دوستان گرامی بابت شرکت در مسابقه تشکر میکنم
كاكو گلووووووووو منو قاطى اينها نكن من كجا شركت كردم
اونها همشون نويسنده و شاعرند من كه نيستم
بهونه
shaparak64
نمايش يا پنهان متن
اونها همشون نويسنده و شاعرند من كه نيستم 79
شما تاج سری عمویی جونم
گریه نکن
gilas
Kishe Mehr
کاکو میخواستم به زور شما رو توی مسابقه شرکت بدم
یالله یالله یالله کاکو محمود باید تو مسابقه شرکت کنه
هی هی
هی هی
کاکو محمود باید برقصه... نه ببخشید این اشتباه شد
کاکو زود باش ما منتظریم
وحید کوچمولو بابا این که چیزی نیست... خدا داده داستان که میشه راجع بهش نوشت... فکر کن زنگ انشا هست
اره میخوام مثنوی مرجان و مجتبی بنویسم
نمايش يا پنهان متن
بابا اینقدر عکس اینو نذار حالم بهم میخوره
نمايش يا پنهان متن
تو هم بدت نمیاد بهت دیدت بزننا
گیلاسی شما اثرتون رو ارائه بفرمایید ما توی مسابقه شرکتش نمی دیم
bijjan
ژنرال
نمايش يا پنهان متن
امروز صبح فهمیدم عین همون شعرو نیمایوشیج هم گفتهنخبه
بعدا فهمیدی شعر نو نبوده کهنه بوده
Kishe Mehr
همون جریان شعر سامان هست که قبلا حافظ دزدیده بودش؟
shaparak64
وااااای چی میگیییییییییی
نمايش يا پنهان متن
آخه فقط این
آره خیلییییییییییییی اونم یه هیزی مثل این ----->
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→