اره عزیزم درست شنیدی البته این مثنویه یه فرق کوچمولو داره با بقیه ی مثنوی ها نمايش يا پنهان متنتوی این داستان ، آخرش مجتبی ، مرجان رو میکشه و بهم نمی رسیم
شب بود و همه خوابيده بودن به جز من بدبخت كه شبكار بودم وداشتم گزارش واحد رو مينوشتم و از فرط خواب چشمام داشت در ميومد همين طور واسه اينكه تنها نباشم و خوابم هم نبره نشسته بودم پاي رايانه و تو فكر اين بودم كه آخه چي ميشد شيفت اينجا رو هم يه جوري طراحي ميكردن كه چند نفر با هم باشيم و تنها نباشيم و تا صبح صفا كنيم؟ بخوريمبزنيم بخونيم و برقصيم همين طور كه توي اين افكارم غرق بودم احساس كردم كه saifty vavle داره فشار مياره به چند جا(توضيح براي دوستان غير صنعتي:يعني جيشمم ميومد )خلاصه سرتون رو درد نيارم به سوي مستراح روانه شديم و تا درب مستراح را بگشوديمبا صحنه اي كه سالها به طول مي انجامد تا بار ديگر رخ دهد مواجه شديم دختري با تمام وجود در حال زور زدن بود البته نه براي قضاي حاجتا واسه اينكه در مستراح رو ببنده آخه من خشكم زده بود بالاخره درب بسته شد من هم پيش خودم گفتم تا به موارد اينطوري متهم نشدم و رييسم نيومده گير بده بگه چكار ميكرديد به سرعت باد موقعيت رو ترك كنم از موقعيت خارج شدم ولي تا اومدم بيرون حاجي رو ديدم كه انگار منتظر من بود تا يه لقمه چپم كنه و يا گزارش عملكرد جالب امشبم رو رد كنه تا بيچاره شم ولي در كمال ناباوري و با يك حركت جوانمردانه من رو دلداري داد و گفت اشكال نداره عزيزم فقط يادت باشه تو امشب توي مستراح هيچكس رو نديدي خوب؟الان هم برو يه دوش بگير تا همه چيو فراموش كني و بعدش هم به اتفاق ....مورد نظر (سوژه رو عرض ميكنم)با خودرو محل رو به سمت مكاني نا معلوم ترك كردن
اين بود انشاي من كه من دراوردي بود و هيچگونه صحتي هم ندارد صرفا جهت شركت در مسابقه
محشر کردی مجی جان .. پستهای بچه ها حرف نداره همشون عالیه وانتخاب برنده در بین این همه هنرمند باسلیقه کارخیلی سختیه ارزوی برنده شدن همه بچه ها را دارم [b]
یکی بود یکی نبود امروز بعد از کلی مشغله وگرفتاری ودادن شام بچه ها پای نت نشستم تو سایت بوف عزیزم وارد شدم دیدم با خط قرمز نوشته که شما نامه داری یعنی همون پیام من با ذوق وشوقی بسیار پیام باز کردم بله پیام از حضرت ایت الله مجی ملقب به کیش مات ببخشی کیش مهر دامت برکاته بله جناب مجی جون من دعوت کرده که تو مسا بقه اش شرکت کنم امدم تا پیکش باز کنم دیدم احسان داره خوابش میاد وامروز وقت نکردم حمامش بدم زودی بردمش زیر شاور وتند وتند بچه را حمام داد م حالا دیگه باید لالا کنه که با خیال راحت ببینم مجی جون چه دست گلی به اب داده .متاسفانه اینگار احسان خواب از کله اش پریده بود باهزار ناز وقربون صدقه اش وگذشتن یک شکلات سنیگرز زیر سرش بچه ام خوابید من هم مثل برق دوباره امدم پای نت نشستم وتا پیک مجی را باز کردم مجی جان یک مسابقه گذشته که با خواندن پست بچه ها غم غربت فراموش کردم ولی از تعجب چشمهام اینجوری شدن اخه مجی چطور جرعت کرده ومسابقه کذشته اگر شیرین بفهمه وای به حالش بعد دیدم شیرین جون خانمی کرده وخودش هم تو مسایقه شرکت کرده خلاصه من تاترسم ریخت یک اهنگ از حمیرا گذشتم.دوباره امدم پست بچه ها را خواندم وای محشر کرده بودن من ترسیدم تو مسابقه شرکت کنم اخه ادبیات فارسیم تعریفی نداره..ولی چون مجی جونم خیلی برام عزیزه دل به دریا زدوم ویک چیزهای سر هم کردم : مجی جون این کاکل بسری اضافه امده خودت یک کارش بکن ..وای ببین ساعت چند شد ه خوابم میاد شب به خیر
این پست ساعت امروز, 04:46 بامداد که یا ساعت توقیت لندن میشه ساعت سه بامداد این هم به خاطر روی گل مجی [/b]
m3hrdad, اصلا ناراحت نباش مهرداد جان اگر زنت نشد خودم واست يه داستان ديگه مينويسم نمايش يا پنهان متنجدی نگیری همينجورى گفتم شايد رگ حسادتش گل كنه قبول كنه زنت بشه
یکی بود یکی نبود... مامان شاپلی تازه با میرزا کتابی اشنا شده بود، البته هنوز عقد نکرده بودنو مامان شاپلی هنوز علوس نشده بود اما اون شب میرزا کتابی اومده بود خونه ما آخه جمعه شب بود همه جا تعطیل اونم چوون تو پارک زندگی میکرد مامان شاپلی آوردش خونه. منم شرط گذاشتم اول باید همه مقشای منو بنویسه بعد بیاد تو..خلاصه اومدتو خونه میرزا کتابی ولی همش دلش میخواست بخوابه و خودش و مامان شاپلی تنها باشن و از این کاراب کنن من اولش ولی بعد سریع رفتم پای کامپیوتربه بابا ژولی هنور مند بودایمیل فرستادم . بابا تو حموم بود بعد چند ساعت نامه به بابام رسید از نامه مناینجوری شدولی بعد اینجوری شد سریع خودش رو رسوندمن طبق سفارش بابا ژولیم نشسته بودم جلوی مامان شاپلی ومیزا که اسلام در خطر نیفته و کیک میخوردم و نگاشوون میکردم تا بابا ژولیم رسید و میرزا رو گرفتمجبورش کرد همه مقشای منو تموم کنه بعد از خونه انداختش بیرون من هم در تمام موارد هم مقشام نوشته شد هم بابام با مامان شاپلی اشتی کرد هم میرزا شب جمعش خراب شدمن گفتم میرزا اکشال ندالهبرو واسه خودت یه زن دیگه بگیل و بچه بیار نمايش يا پنهان متنببخشید منو
حورا
62 62 62
Kishe Mehr
اره عزیزم درست شنیدی
نمايش يا پنهان متن
توی این داستان ، آخرش مجتبی ، مرجان رو میکشه و بهم نمی رسیمخو حال تو اینجوریه حال ما رو هم دریاب
hadi04
اين بود انشاي من كه من دراوردي بود و هيچگونه صحتي هم ندارد صرفا جهت شركت در مسابقه
shaparak64
میشه اینجوری تمومش کنی که بعد میرزا نوشدارو میاره و من زنده میشم؟؟؟
hadi04,
ایوووووووووووول
خیلی باحال بود
Kishe Mehr
دستت مرسی باحال بود
اینقدر اینجوری نپر بالا
shaparak64
وااااااه
میرم یه مثنوی مینویسم برای خودم با خودم
maryamlondon1
یکی بود یکی نبود
این پست ساعت امروز, 04:46
بامداد که یا ساعت توقیت لندن میشه ساعت سه بامداد
m3hrdad
يه روز عصر كه عين هميشه به ريزه ميزه هاي محلمون گير داده بوديم
يه دختر خانوم جيگر از تو كوچمون رد شد
خاك تو سرم تو همون يه نگاه جادوم كرد
از هيجان داشتم ميتركيدم
اينقدر تو حال خودم نبودم كه شوكولات تو دستم رو با پوست خوردم
صبح تا شب يا تو حموم
يا تو خواب و خيالم
ميخواستم عروس ننه ام بشه
مگه كسي جرات ميكرد چپ بهش نگاه كنه؟ لهش ميكردم
بعد از هزار تا بدبختي با اون ديپلم معدل 10ي كه داشتم يه نامه واسش نوشتم
ولي هرچي صبر كردم خبري از جواب نامه نشد
تازه فهميدم بابا عصر عصره چت كردنه !
تو چت از بي كسيام گفتم واسش
پا داد و قبول كرد با هم بريم بيرون شام بخوريم
ولي نميدونم چرا تا منو ديد اول اينجوري شد
اينقدر خوشكل شده بود كه دلم ميخواست قورتش بدم
الان كه دارم اين داستانو واستون مينويسم تازه از خواستگاريش برگشتيم!
دعا كنين زنم شهههههههههههه
اين بود انشاي من
shaparak64
اینجاش خیلی باحال بود
gilas
آره حتما زنت میشه
آفلین به تو گل پسر
m3hrdad
mz56mz
اصلا ناراحت نباش مهرداد جان اگر زنت نشد خودم واست يه داستان ديگه مينويسم
نمايش يا پنهان متن
جدی نگیری همينجورى گفتم شايد رگ حسادتش گل كنه قبول كنه زنت بشهgilas
آره حتما اونم با اون پیکان جوانانت
m3hrdad
بابا مگه اومدم تورو بگيرم هي تحقيرم ميكني؟
gilas
من نماینده تام الاختیارشم ( درست نوشتم
m3hrdad
ژنرال
ما شدیم اینجا نخودی دیگه
هرجای داستان گره میخوره میرزا بیاد...
m3hrdad,
maryamlondon1,
باریکلا
gilas
عوضش دختر مردم خوشبخت میشه
ساحل ناقلا
نمايش يا پنهان متن
ببخشید منوgilas
ای خاله قربونت با این داستان نوشتن خوشملت
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→