₪ انجمن بوف بوفی ₪ » مسابقات سایت و پیش بینی ها » **بشتابید بشتابید مسابقه داستان نویسی**
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » مسابقات سایت و پیش بینی ها » **بشتابید بشتابید مسابقه داستان نویسی**

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com

1 2 ... 9 10 11 12


**بشتابید بشتابید مسابقه داستان نویسی**

9564 بازدید، 236 پست، نویسنده: نخبه

  • mojde

    داستان پريد سيو ندارم اين بدترين اتفاقيه كه امروز برام افتاد :20: كاش كپي ميگرفتم يعني تا شب ميرسم دوباره بذارم 854 843

  • KuRoSh

    نقل قول: بچه مثبت
    «پخمه و آرش فداکار»

    قشنگ بود امین آفرین :39:
    نقل قول: ماهی
    داستان عشقولانه شیرین و آرش

    ماهی گلی سفید طلائی قشنگ بود :39:

    نامردیه این همه شکلک داشتید و رو نمی کردید :2:


  • gilas

    :111: داستانیه ،داستان :111:
    تا دقایقی دیگر یه داستان تووووووووووووپ در اینجا قرار خواهد گرفت :74:




    :74: :74::74: :74::74: :74::74: :74::74: :74::74: :74::74: :74:


    نمایش یا پنهان متن
    داستان محصول مشترک یه گیلاس :5: و یه طفل 408


  • بچه مثبت

    کارتون دوم---> آرش کمانگیر :4:




    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم

  • ari 93

    یکی بود یکی نبود یه شیرین خانوم و اقا ارش بود که تاز با هم دوست شده بودن داشتن با هم میرفتن بازی کنن
    تصویر در دسترس نیست
    .
    اما

    تصویر در دسترس نیست

    شیرین کوچولو یه دوست دیگه پیدا میکنه و داره با هاپو کوجولو بازی میکنه

    تصویر در دسترس نیست

    ارش هم که ناراحت میشه دست به خودزنی میزنهو سر کله اش رو داغون میکنه

    2 تصویر این بخش در دسترس نیستشیرین که ارش رو این جوری میبنه میترسه و میزنه زیر گریه و میبردش پیش خانوم دکتر

    تصویر در دسترس نیست

    و دوباره با راش بازی رو شروع میکنن

    تصویر در دسترس نیست

    شیرین تو کتابا دنبال حرفای قشنگ قشنگ واسه ارش میگرده

    تصویر در دسترس نیست

    ارش هم داره فک میکنه تو نامش چی بنویسه

    تصویر در دسترس نیست

    و تمام سر و صورتش رو کثیف میکنه...
    ارش تصمیم میگیره واسه شیرین شکلات ببره

    تصویر در دسترس نیست

    اما قبل از اینکه تصمیمشو عملی کنه پشیمون میشه و همه ی شکلاتا رو تنهایی میخوره

    تصویر در دسترس نیست

    بعد فک کرد چه جوری شیرین جونشو خوشحال کنه

    تصویر در دسترس نیست

    اول فکر کرد کتاب قصه هاشو واسه شیرین ببره و با هم نگاه کنن

    تصویر در دسترس نیست

    بعدش با خودش فکر کرد که شیرین اویزونش میکنه

    تصویر در دسترس نیست

    :104: واسه همین تصمیم گرفت کت و شلوارشو بپوشه و واسه شیرین خوشگله گل ببره

    تصویر در دسترس نیست

    و این طور شد که شیرین ارش ک وچولوی ما با هم دوست شدن و هم دیگه رو دوست داشتن

    تصویر در دسترس نیست

    قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید... :98:


  • KuRoSh

    سلام و صد تا سلام به همه دوستان
    داستان همه قشنگ بود زیبا اینم داستانی از این بنده کوچک :1:


    داستان من عنوانش هست آرش و بدبختی به نام شیرین :4: امیدوارم که خوشتون بیاد این شما و این هم آرش و شیرین :4:

    اگر کمی بی ادبی داره به بزرگی خودتون وکوچیکی من ویا به بزرگی من و به کوچکی خودتون ببخشید دیگه



    به نام آن که تنهاس ولی انسان های باهم را دوست دارد



    داستان رو بخونید و نظرتون رو بگید عیب ها و نقاط منفی داستان کجاس ایا همچین استعدادی رو دارم برای داستان نویسی یا نه :9:
    ممنون میشم با نظرات خود مارا یاری فرمائید :11:


    407داستان که من می خوام تعریف کنم خیلی فرق می کنه و شاید هم مورد پسندتون واقع نشه در این داستان نویسنده (منو میگه ها :9: )سعی کرده که داستان خود را بگونه ای عنوان نماید و به رشته تحریر در بیاورد که انگار در زمان حال در حال رخ دادن است و گاهی هم باید به زبان گوینده چشم فرا دهید 206که از گذشته نقل قول می کند 201





    روزی روزگاری در زمینی سبز و زیبا که اطراف آن را کوه های به آسمان قد کشیده پر کرده بود در آن منطقه خانه ای وجود داشت که همه منتظر به دنیا آمدن فرشته ای بودن در آن خانه کوچک زندگی رنگ دگر داشت غم در آن خانه جایی نداشت و شادی جایش خانه داشت 235مادر آن خانواده که می دانست زمان به دنیال آمدن فرشته کوچکش است آرام و قرار نداشت .ضجه میزد والتماس می کرد برای کاهش دردش چاره ای نداشت یا باید تحمل می کرد برای به دنیا آوردن فرشته کوچکش و یا باید قید آن فرشته رو میزد .286
    ضجه های مادر سکوت خانه رو چنان شکسته بود که همسایه ها هم باخبر شده بودن که قرار است فرشته ای کوچک به دنیا بیایید. .همسر عزیزم تحمل کن تا فرشته کوچکمون به دنیا بیاد و به زندگی مون رنگ بده .پدر دست های خود را به صورت همسر میزد و با دستمال عرق پیشانی همسر را پاک میکرد و بوسه به چهره زیبایش میزد.تحمل کن عزیزم تحمل کن تحمل
    مادر توان حرف زدن نداشت
    الان دیگه میرسن مهناز خانوم رفته دنبال قابله 245و الان ها باید برسن تحمل کن عزیزم237
    تق تق تق تق محمد آقا در را باز کنید من هستم مهناز خانوم .الان میایم همسرم بگذار درب را باز کنم .
    پدر آرام درب را باز کرد مهناز خانوم چه شد آوری قابله رو
    بله محمد آقا 248
    محمد آقا به قالبه سلام کرد و گفت تو اتاق سمت چپ هستند لطفه هرچه سریع تر برید پیشش خیلی درد داره زیر چشمی نگاهی به چهره قابله می اندازه و زنی رو می ببینه با اون که کم سن به نظر میاد ولی چهره ای با تجربه داره
    مهناز خانوم و قابله رو به سمت اتاق هدایت می کنه . محمد آقا لطفان برید بیرون از اینجا ،از اینجا به بعد رو دیگه به ما بسپارید خیالتون راحت مستی خانوم تو کارشون وارد هستند بچه من هم ایشون به دنیا آوردن .محمد با نگاهی نگران و پر از استرس اتاق رو ترک می کنه و پشت در میشینه و از خدا 1128درخواست سلامتی مادر و فرشته کوچولوش رو می کنه :48:

    همون موقع که درحال دعا کردن بود چشمش به نقاشی که روی دیوار کشیده شده بود و یادگاری که از پدرش بود خیره گشت 1200
    تصویر در دسترس نیست

    عکسی که از دلیر مرد ایران زمین بود عکسی که نشان اقتدار ایرانیان بود مردی که کمان در دست برقله کوه دماوند ایستاده بود .پایین نقاشی شعر ی نوشته شده بود شعری که نمی شد گفت شعر هست

    آرشم آرش ایران زمین 1193
    ندارم هراسی ز مردان آن سرزمین 1130
    چو عاشقم عاشق ایران زمین 979
    می گذارم تیر در کمانم
    میکشم زه آن را با جانم
    تا دهم پایان به زندگی آن دیوان1188

    محمد همین طور که داشت به عکس و متن پایین عکس نگاه می کرد گفت » خدا یا اگر فرشته کوچیکم سالم به دنیال بیاد و همسرم سالم باشه اسم فرزندم را آرش خواهم گذاشت همان هنگام که داشت با خدای خود صحبت می کرد صدای کودکی راشنید که تمام وجودش را از استرس و نگرانی خالی کرد1244
    هر بار که گریه های آرش به گوش پدر می رسید درون پدر را شاد وشاد تر می کرد 1226.
    خدا یا سپاس برای این که آرش و همسرم رو بهم سالم برگردوندی :48:

    در اتاق باز شد و مهناز خانوم خارج شد محمد آقا بفرمایید اینم فرشته کوچیک شما کودکی زیبا که در پتویی کوچک پیچیده شده بود
    صورتی قرمز زنگ داشت و موهای پرپشت مثل عروسک به خواب رفته بود و صدایی ازش در نمی اومد
    مهناز خانوم حال همسرم چطوره >؟ حالش خوبه داره استراحت می کنه محمد آقا 667
    نمی دونم چطور لطف شما رو جبران کنم مهناز خانوم خیلی سپاس گذارم805
    محمد آقا پرستو خانوم مثل خواهر خودمه اگر ما به همدیگه کمک نکنیم پس به چه دردی می خوریم 678
    من برم قابله رو تا منزلش کمک کنم تاوسایلش رو ببره و برگردم 780
    مهناز خانوم چقدر باید به مستی خانوم تقدیم کنیم برای کاری که انجام داده ؟
    معمولان مستی خانوم برای کاری که انجام میدن نرخی اعلام نمی کنند ولی الان اومدن بیرون خودتون باهاشون صحبت کنید
    این طوری فکر کنم بهتره محمد آقا
    باشه مهناز خانوم 862

    (نمی دونم آیا به این نکته توجه کردید یا نه گریه ها ی بچه ها روز اول بدنیا اومدنشون با روز های دیگه فرق داره شاید یک نوع پیام هست که ورود خودشون رو به ما اعلام می کنند )


    چند روز گذشت و آرش کوچولو در حال بزرگ شدن بود 884پدرش همچنان مثل روز اول عاشق آرش کوچولو بود
    پرستو نگاه کن به آرش کوچولو چقدر چشمای قشنگی داره 286چشماش مثل چشمای خودته مثل الماس می مونه


    چند روز بعد محمد در کاری که داشت به موفقیت بزرگی رسید و به سمت مدیر عاملی شرکت انتخاب شد 260و وضعیت مالی آنها به یک باره تغییر کرد ولی برای این که به دفتر شرکت نقل مکان کنه باید از محله قدیمی نقل مکان می کردن و به شهر دیگه میرفتند .
    فردای آن روز محمد برای یافتن خانه به تمام بنگاه های که اطراف شرکت بود سر زد و تونست خونه ای زیبا و مجهز پیدا کنه و آنجا رو با وامی که از شرکت گرفته بود بخره479. به سمت خانه به راه افتاد 240تا خودشون رو برای اسباب کشی آماده کنند.
    درب خانه رو باز کرد و دید که آرش کوچولو در بغل مادر در حال شیر خوردن هست .
    اومدی عزیزم 980
    چیکار کردی ؟ :7:
    سلام تونستم یدونه خونه پیدا کنم و بعد بخرمش و ظرف یکی دو روز آینده به اونجا نقل مکان می کنیم
    خوب برام بگو ببینم چطور خونه ای هست ؟

    درب خونه به رنگ سبزه و با نمایی کوچه هم رنگه آخه تو کوچه پر از درخت های سرو 373هست که تا به آسمون قد کشیدن 225
    در رو که باز می کنی بوی گل ها با درخت های گیلاس ترکیب شده و به مشامت میرسه چنان قشنگه که فکر می کنی 400تو خیالت داری این منظره رو تصور می کنی وسط حیاط سنگ فرش شده و داری طرحی زیباست از یک رود وقتی که از پایین پات به سنگ فرش ها نگاه می کنی و سرت رو آرام بالا میاری خانه ای سفید رنگ رو میبینی که گیاه های پیچان به روی دیوار ها خزیده اند492 و نمایی خانه رو از سفید بودن به رنگ سبز با گل های سفید و صورتی رنگ آمیزی کرده اند .
    داخل خونه هم که واقعا در حد خودش خیلی زیباست در را که باز می کنی فضایی خواهی دید که تا به حال ندیده ای
    فکر کنم کافی باشه این توضیحاتم برات عزیزم 212

    جمعه همان هفته محمد به همراه پرستو و آرش کوچولو بعد از خدا حافظی از مهناز خانوم و همسایه ها به سمت خانه جدید به راه افتادن 1067و در آنجا مستقر شدن
    چند ماه گذشت و آرش کوچولو بزرگ و بزرگ تر شد و شروع به چهار دست و پا رفتن کرد و چندین ماه دیگه گذشت و آرش کم کم داشت روی پایی خود راه میرفت .شروع به حرف زدن می کرد .اّبّ بّ بّ مّ مِ
    چند سال گذشت و آرش ما الان 4 ساله شده و برای خودش گل پسری 699شده که نگو و نپرس



    داستان قصه ما از این جا شروع میشه که آرش کوچولوی ما برای خودش زلزله ای شده و دیگه کسی جلو دارش نیست و مادر فقط باید مراقبش باشه که دست به گند کاری جدید نزنه
    صبح روز دوشنبه بود پدر رفته بود و مامان هم در خواب ناز به سر می برد من هم دیگه نمی نونستم جلوی خودم رو بگیرم و داشتم خراب کاری می کردم سریع دویدم تا برسم به دستشویی ولی زمان تنگ بود و فشاری که به من وارد می شد بی حد بود و نمیشه گفت به قول دوستم تنگش گرفته بود منم تنگم گرفته بود :23:
    تا اومدم خودم رو به سرویس وی آی پی برسونم دیگه نشد همون جان شولتم رو کشیدم پایین و توی گلدون خونمون خودم رو راحت کردم 1030همون موقع بود که کشف کردم که آبیاری قطره ای برای گیاهان مناسبه :104: و باعث صرفه جویی در مصرف آب میشه :4:

    تصویر در دسترس نیست

    هی بابا بهم میگفت اخ قربونت برم پسرم برای خودش مردی شده منم که هنوز کوچمولو بودم نمی فهمیدم مرد شدن چیه داستان چیه به خودم افتخار می کردم و خراب کاری هایی که میکردم رو به حساب مرد شدنم می گذاشتم هیچ موقع یاد ندارم که شلوار پام کرده باشم به غیر از آبیاری گلدون خونمون همش کون لخت تو خونه می چرخیدم 1204برای خودم و نمی دونید چه صفایی داشت 1169

    همیشه دوست داشتم به مادرم و بابا م کمک کنم و اون ها هم همش منو به این امر خطیر تشویق می کردن و هی می گفتند آدم خوب باید همیشه به هم نوع خودش کمک کنه و منم انقدر آیکیوم بالا بود و حرف های اون هارو رو هوا می قاپیدم روزی داشت بابام با ماشینش ور میرفت و منم که همیشه تو حیاط خونه با همون وضعیت همیشه گی در حال چرخ زدن بودم و یاد گفته های پدرم افتادم

    تصویر در دسترس نیست

    انسان ها باید به هم کمک کنند رفتم کنار ماشین و بابام گفت آرش عزیزم برو کنار پسرم خطر ناکه منم که کله خر بودم و زلزله و فضول موندم اونجا کنار ماشین نشستم تا ببینم بابام مشغول چه کاری هست در کنار ماشین چکشی بود که پدرم با اون هی ضرباتی رو به ماشین وارد می کرد تا ماشین رو مثلان به قول خودش درست کنه ولی همش هم خراب کاری میکرد من که می دونستم 203فقط کارش خراب کاری بود ولی مثلان می خواست منو گول بزنه که درستش کرده 286و یک ساعت بعد ماشین سر از تعمیر گاه در می اورد.
    داشتم با چکش ور میرفتم که حس کنج کاویم گل کرد ببینم وقتی که چکش با شوشولم برخورد کنه چه افتاقی میوفته :4:چکش رو گذاشتم رو زمین ،تا روی دسته ببینم وای میسته یا نه ولی انگار با شوشول من مشکل داشت 314چکشه یک دفعه امان نداد بهم چنان بر سرم خراب شد298 که روزگار به چشمانم تیره گشت و صدایم به آسمون رسید 660

    تصویر در دسترس نیست

    پدرم هم که سرش تو موتور بود با صدای گریه من از جا پرید و سرش به درب موتور خورد و اونم آهی سر دارد ولی باز سریع پرید پیش من و گفت چی شده پسرم منم که زبونم بند اومده بود 677فقط نشون میدادم چیزم رو :23:
    بابام هم میگفت گفتم 674که دست نزن خطر داره ولی گوش ندادی به حرفم

    یه شب مثل شب های گذشته که چیزم میگره برم دستشویی چون بچه بودم و پسر خوب799 دوست نداشتم مامانم رو بیدار کنم تا منو ببره دست به آب . خودم دست به کار شدم به سمت دست شویی به راه افتادم همین طور که میرفتم371
    دیدم اتاق تاریکه منم که دستم به کلید نمیرسید 370تا چراغ رو روشن کنم برای همین هم چشما هیچ جا رو نمی دید چهار پایه کوچیکی که کنار در بود رو برداشتم تا بتوننم به توالت هرنگی تسلت داشته باشم 396نمی دونم بابام چرا همش میگه فرنگیه نمی دونم این فرنگ کیه بابام میگه توالت رو فرنگ آورده رفتم بالای چهار پایه 1131تا خودم رو تخیله اطلاعاتی کنم در توالت رو باز کردم نمی دونم چی شد یک دفعده 1102چشمم روز بد دید و شولم یک دفعه ضربه فنی شد 1248

    تصویر در دسترس نیست

    و آسمون خونه تاریک بود روشن شد مامان با صدای من از خواب پریده بود سریع خودش رو به دستشویی رسونده بود اومد بغلم کرد و گفت ای شیطون بلا این کارا چیه می کنی 1153گفتم مامان می خواستم جیش کنم ولی این طوری شد مادرم خنده ای کردو678 گفت ای شیطون همیشه باید این شوشولت از این ورو اونور ضربه ببینه آخر فکر کنم باید قطعش کنیم بی شوشول بشی پسرم :23:

    روز چهارشنبه مهر ماه بود که با مادرم رفته بودیم یه سری گل جدید خریده بود که خونه رو باهاشون تزئین کنه .
    لطفان گلها رو اون جا کنار دیوار بگذارید و اون گلدون رو بببرید بزارید اون قسمت دیوار تا جاشون رو مرتب کنم بعد خودمون جابجا می کنیم هی آقا منو نیگاه می کرد و می خندید :83:منم هی بهش می گفتم چیه می خندی پرووووووووووووو 209بیچاره مونده بودی چی بگه 372آخه تو عمرش فکر نکنم بچه ای به این پرویی دیده باشه :4:
    رفتم کنار گلدون ها تا بهشون آب بدم 1248چون هروز می دیدم مادرم آب پاش رو بر میداره و به گل ها آب میده منم خواستم فقط کمکش کنم راست میگم804 فقط قصدم کمک به مامانم بود دوتا از گلدون ها رو آب دادم 849ولی وقتی که خواستم سومی رو آب بدم چیزم برخورد کرد با گیاهه اونم نامردی نکرد چند تا از اون تیغ هاش رو نثارم کرد 424هنوزم که بهش فکر می کنم می ببینم چقدر بد شانس بودم از همون اول بچگی شانس نداشتم و بد می اوردم و تا حالا که ازدواج کردم :101:

    تصویر در دسترس نیست

    بعد از ظهر که پدرم اومد خونه یک کتاب بزرگ دستش گرفته بود منم سریع بدیو بدیو کردم 422رفتم خودم رو براش لوس کردم 470پریدم بغلش پدرم منو بغل کرد1173 و گفت چطوری زلزله من 979هنوز هم که شلوار نمی پوشی 1247این طوری می چرخی تو دیگه بزرگ شدی برای خودت مردی شدی فکر کرد با این حلغا منو خر می کنه که شلوار بپوشم 1207 گفتم بابا این چیه دستت بابام هم گفت این برای بزرگ تر هاس وقتی که بزرگ تر شدی می تونی ازش استفاده کنی منم که پامو تو یه کفش کرده بودم گفتم نه می خوام منم ببینم 1209باشه پسرم فقط خرابش نکنی باشه 1181
    باشه بابایی 1181
    نشستم مات و مبهوت در حال تماشی 1127خانوم های توی عکس بودم 406چه خانوم های با کمالاتی هستند266 این حرف ها برای بچه های اون موقع قابل هضم نبود286 نمی دونم من اینا رو از کجا کش رفته بودم247 هی برای خودم ور میزنم و می گفتم ، خلاصه ماتو مبهوت داشتم به عکس های داخل کتاب نگاه می کردم که مامانم گفت آرش بیا برات کیک مورد علاقه ات رو درست کردم منم که اسم 256هله هوله و خوراکی 244میاد انگار دنیا رو بهم دادن اونم کیک گیلاسی که مامان برام درست می کنه957 به صد تا دنیا نمی دادم اومد خیر سرم کتاب رو سریع ببندم و برم دلی از عذا در بیارم ولی انگار عجله کردم و شوشولم رو میان کتاب جا گذاشتم و چنان کتاب رو بستم که هوارم به آسمان ها رسید1040 و دیدم باز دوباره گلی دادم دست شولم که نگو نپرس

    تصویر در دسترس نیست

    مامان و بابام بالایی سرم همش می خندیدن انقدر خندیدن 1108که چیزی نمودنه بود روی زمین ولو بشن 247بابام هی با هر خنده ای که میکرد یک کلمه می پروند و می خندید270

    یکمی بزرگ تر شدم تازه فهمیدم پدرم چی می گفته بهم اون موقع 288

    جمعه بود هوا هم بهاری منم که عاشق ولو شدن تو حیاط خونه رو داشتم رفتم تو حیاط جای همیشگی نشستم و یدونه پستونک انداختم کنج لبم و هی خوردم هی خوردم تا دیدم پوستش کنده شده و قورتش دادم

    تصویر در دسترس نیست


    سال بعد یعنی در 5 سالگیم پدر م هی بهم تیکه های پسمل گلم چقدر 436تو باهوشی از همه پسمل ها سر تری می انداخت مامانم هم که نگو حرف های بابا رو تائید می کرد 227سعی کردم که دیگه پسمل خوبی باشم و شلوار پام کنم 461و دیگه بلا سر شوچوولم نیارم 475

    اتاقم خیلی قشنگ بود هیچ اتاقی رو ندیده بودم که انقدر قشنگ رنگ آمیزی شده باشه تختم رنگ قرمز با زرد مخلوط بود 631روی دیوار اتاق هم نقاشی زیبا از یک منظره بود که چند تا بچه داشتند جلوی خونه بازی می کردن641 چند تا اسب هم در حال چرا بودن 751هوا هم صاف صاف با خورشید 1214بهاری زیبایی بی وصفی رو به اتاقم داده بود
    مامان من دیگه می خوام پسمل خوبی بشم دیگه انقدر شکول ( همون شلوغه) نکنم 1015
    آفرین پسر مامان 227بریم برات لباس خوشجل بخرم تن کنی
    بلیم بلیم 256

    در کتاب ها آمده است 206وقتی سن آرش به 5 رسید 407دختری از خانواده ای اصیل زندگی او را برایش به جهنم تبدیل خواهد کرد 245گویند این کتاب پس از مطالعه 1142کواکب و ستارگان و گربه مریم خانوم 1104و خر 1192حسن آقا 960این نتایج به دست آمده حالا باید پیش بریم در داستان ببینیم آیا این رمال حمال درست پیش بینی کرده در کتابش یا نه ؟؟؟؟>>>


  • بچه مثبت

    ari 93,
    کد عکسهارو درست کردم! :3:
    داستان کوتاه و قشنگی بود :4:

    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم

  • نخبه

    نقل قول: ari 93
    بعدش با خودش فکر کرد که شیرین اویزونش میکنه

    این قسمت رو خوشملن امد .. داستانت خیلی قشنگ بود افرین تو این مدت کم تونستی داستان بنویسی :39:


  • ماهی

    ari 93,
    آرزو جان!خیلی قشنگ بود :78:


  • نخبه

    نقل قول: gilas
    تا دقایقی دیگر یه داستان تووووووووووووپ در اینجا قرار خواهد گرفت :74:

    وای خدااااااااااااااااا چقدر این باحال بود .. داریم با ارش دو تائی نگاه میکنیم ارش کلی خندیده :23:


  • ماهی

    gilas,
    :83:
    خیلی قشنگ بود :77:


  • بچه مثبت

    gilas,
    خاله گیلاسی خیلی قشنگ بود :78:
    نمایش یا پنهان متنلینک دانلودش رو گذاشتم کسانی که نمیتونن آنلاین ببینن!

    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم

  • نخبه

    دست همتون درد نکنه واقعا داستانها عالی و زیبا بود از خوندن و تماشای همشون لذت بردم :8:

  • KuRoSh

    ادامه قسمت اول و ادامه دارد
    دربهمن ماه چوقوز دوقوز در خانواده ای اصیل در بیمارستان وصیل 1235روی تخت هایی از جنس حصیر 1061مادری بود مثل شیر 394ضجه میزد دستانش را گره کرده 1117روی تخت میزد 391از درد به خود می پیچید330 . بعد از چند ساعت صدای گریه های دختری 635به گوش رسید دختری تپل موپل با رنگی مثل رنگ نخود678 این دختر تپل موپل را شیرین نام نهادن 672. شیرین دختری بود با چشمان ور قلمبیده 679مشکی رنگ با لپ های گل انداخته 823
    وقتی که مادر وپدرم من رو برای اولین بار در بیمارستان دیدن اشک در چشمانشون جمع شد 646اشکی که از سر شوق بود643
    زمانی که من بدنیا اومدم برف سنگینی در حال باریدن بود 522چند روز گذشت مادر در حال ترخیص شدن از بیمارستان بود . مستون شیرینش رو قنداق شده 884و لای پتوی پشمی که براش بافته بود پیچید و بغل کرد 1024و به سمت درب خروج به راه افتاد آنقدر برف آمده بود که زمین سپید پوش شده بود مادرم که دید هنوز برف در حال بارش است برای این که من مریض نشم پتوی پشمی را روی صورتم کشید و با پدرم که زیر بغلش رو گرفته بود آرام آرام پله ها رو طی کردن تا به ماشینمون رسیدم پدرم درب ماشین رو باز کرد تا مادرم بشینه تو ماشین و سریع درب رو بست و دوید تا خودش هم سوار ماشین بشه.تو عکس هایی که از اون موقع به یادگار باقی مونده بود میشد فهمید ماشینمون چی بود یه کادیلاک 1191زرد طلائی که با رنگ های قهوه ای روش چشم ها را خیره می کرد . پدرم به سمت خانه به راه افتاد و بیمارستان رو به سمت خانه ترک کردیم 1191.

    چند وقت گذشت و شیرین به سرعت در حال رشد بود از بس شکمو بود 957که شیر مادر هم جوابگوی شکم بزرگ او نبود 1117این گونه بود که شیر خشک به خونه ما راه پیدا کرد . پدرم برای این که بتونه شکم منو سیر کنه 904و از شر گریه های این دخمل نق نقوش 843خلاص بشه مجبور شد از شیر خشک استفاده کنه . آخه هر موقع که گشنم می شد صدام 934گوش فلک رو کر می کرد .
    چند سال گذشت و شیرین بزرگ و بزرگ تر ، تپل و تپل تر609 می شد جالبه بدونید که موهام842 بر خلاف خودم اصلان رشد نکرده بود 854و فقط فوکولی کوچیک روی سرم داشتم . بابام هم وقتی از سر کار می اومد خونه می اومد پیشم می گفت شیرین کچل تپل موپل من چطوره .منم که هنوز زبون باز نکرده بودم فقط اده بده می کردم .868
    تا چهار سالگی حرف زدن هم بلد نبودم و حتا نمی تونستم روی پاهام راه برم 883و هیکل تپل خودم رو تکون بدم 897ولی تبهر من در چهار دست و پا رفتن بود انقدر سریع بودم که مثل خرگوش از این طرف به اون طرف می پریدم و می جهیدم 993.
    چهار دست وپا داشتم تو آشپز خونه راه میرفتم برای خودم که چکش رو زیر میز دیدم ، استکان ها رو دیدم که مادرم گذاشه تو سبد روی زمین نگو استکان ها برای مریم خانوم بود که بهش مامان مریم می گفت 1211، مادرم برای جشن تولدم ازشون قرض گرفته بود تا جلوی مهمون ها کم نیاره منم جکش رو برداشتم و به سراغ استکان ها رفتم و با چکش شروع به خرد کردن آنها کردم وقتی مادرم پس از شنیدن صدای شکستن سریع خودش رو به آشپز خونه رسوند چیزی از استکان ها باقی نمونده بود

    تصویر در دسترس نیست

    این اولین شاهکاری بود که تا به حالا بهش دست زده بودم تو اون سن



    در 5 سالگی از اون شیطونک های بچگی دست برداشتم برای خودم آقایی شدم تمام عیار ولی شکموووووو


    تصویر در دسترس نیست



    وارد دانشگاه شدم در رشته ای که می خواستم قبول شدم 1246اونم با نمره عالی 1194 تو کلاس ریاضی دختری بود که دوتا صندلی از من جلو تر می نشست یه جورایی می خواستم باهاش دوست بشم چون ازش خوشم اومده بود 367اسمش شیرین بود برای من شیرین دختری قشنگ بود 294و تپل اونم از نوع دوست داشتنی 303
    تصویر در دسترس نیست

    همیشه حرکاتش رو زیر نظر داشتم تا رگ خوابش بیاد دستم وقتی که تو دانشگاه روی صندلی می نشست منم درست یا روبه روش یا چند تا صندلی اون ورتر خودم رو مشغول نشون می دادم تا شک نکنه و زیر چشمی نگاش می کردم
    تصویر در دسترس نیست

    با هم همکلاس بودیدم انقدر ازش خوشم اومده بود 273که بلاخره از دست دست کردن دست برداشتم و رفتم پیشش
    سلام 282
    یکمی من من کرد و گفت سلام 290
    می تونم بشینم کنارتون
    نه نمیشه این همه جا برید اونجا بشینید 242
    منم که بچه پرو همون جا نشستم 202
    اونم اومد که بلند بشه بره دستش رو گرفتم گفتم بشین حرف دارم باهات 354
    گفت من باهات حرف ندارم بلند شد از پیشم رفت 355
    این اولین باری بود که دختری دست منو پس زده بود و منم حسابی ناراحت و دل سرد شده بودم از دوستی با شیرین، برای این که ماجرای امروز رو فراموش کنم و خودم رو آروم کنم یادم اومده بود که از آخرین سفری که به شیراز داشتم امین که فامیل مادرم میشه بهم یدونه بطری شراب داده بود . رفتم درب یخچال رو باز کردم شیشه رو برداشتم .با دودستم گرفتم و شیشه شراب شیراز رو رفتم بالا 380380380380380انقدر زدم به بدن که دیگه هیچی حالیم نبود و هی اشک میریختم اونم اشکی325 که علتش رو خودم نمی دونستم اصلان چرا اشک از چشمانم جاری شده بود 334

    تصویر در دسترس نیست

    هفته بعداستاد درس ریاضی مون نیومد ولی بجاش استاد محسن اومد و کمی بهمون درس داد وبعد کلاس ریاضی رو خیلی زود تعطیل کرد همه از کلاس رفتن بیرون من که از اول کلاس در فکر بودم با اون که همه کلاس رو ترک کرده بودن ولی من هنوز در فکر بودم تا این که دیدم
    تصویر در دسترس نیست

    شیرین اومد بالا سرم وگفت 698آقا آرش .آقا آرش .آقا آرش با شما هستم

    من که متوجه حرف ها و حضور شیرین نشده بودم یک دفعه دیدم یکی داره منو نگاه می کنه با چشم های بزرگش خیره شده 679به من
    هی میگه حالت خوبه704 ؟ آره خوبم 713.ولی انگار خوب نیستی دوساعته من دارم صداتون می کنم .ببخشید حواسم بهتون نبود 696.
    از اون روز به بعد من و شیرین مثل دوتا دوست صمیمی بودیم 235
    تصویر در دسترس نیست

    هر موقع که بهش زنگ میزدم که باهاش صحبت کنم می گفت دارم درس می خونم

    تصویر در دسترس نیست

    منم همش دنبال یک فرصت بودم که خودم رو از اینی که هست بهش نزدیک تر کنم 203
    تصویر در دسترس نیست

    ولی هر کلکی که سوار می کردم جور نمی شد268 و شیرین تن نمی داد که بیاد مگه می شد شیرین رو از کتاب خوندن منصرف کرد242 حتا گاهی انفدر بهش زنگ میزدم که جواب بده ولی وقتی که بر می داشت می گفت شرمنده حواسم نبود 289داشتم کتاب می خوندم
    تصویر در دسترس نیست

    ولی بالاخره موفق شدم 399و تونستم بهش نزدیک بشم 320 بهم خودش زنگ زد و گفت که تو درس ریاضی مشکل داره منم که شاگرد اول 1098کلاس بودم در درس ریاضی با جون دل قبول کردم 1018که کمکش کنم تا در امتحانات موفق بشه بهترین نمره رو بگیره آدرس خونشون رو گرفتم و یواشکی رفتم کلید ماشین بابام رو کش رفتم و سوارش شدم و به سمت خونشون به راه افتادم
    تصویر در دسترس نیست

    سر راه به گل فروشی که در نزدیکی خونشون بود رفتم و یدونه گل زیبایی سپید گرفتم614و باز به سمت خوونه شیرین به راه افتادم
    زنگ خونه رو زدم و دیدم شیرین اومد در خونه و در رو باز کرد 608
    تقدیم به شیرین خانوم. شیرین هم که زوق زده شده بود گفت برای منه این گل قشنگ 392
    آره برای شما گرفتم گل رو ازم گرفت و منو در آغوش کشید 526ممنونم خیلی قشنگه .

    تصویر در دسترس نیست

    بسه بسه دیگه انقدر خودمونی نشو 354دختر پرو خجالت نمی کشه :4:
    وقتی که وارد خونشون شدم دو ساعت هنگ بودم 403که این خونه هست یا کارخونه عروسک سازی تا چشم کار می کرد عروسک بود و عروسک بود و عروسک
    یدونه عروسک روی زمین بود 1183رفت که بر داره گفتم اسمش چیه گفت اسمش تربچه 245هست:4: هدیه ای از بهترین دوستم گیلاس . گیلاس دیگه کیه؟ چیه؟ خوردنیه؟ 210نوشیدنی یا پلاستیکی؟ :4:
    آهان فهمیدم دوسته چه اسم باحالی داره 245

    یدونه عروسک دیگه هم بود که روی میز گذاشته بود یدونه گوسپند بود


  • KuRoSh

    یدونه عروسک دیگه هم بود که روی میز گذاشته بود یدونه گوسپند بود 1139که مثل بز نگاه می کرد گفتم اون چیه
    گفت گوسپنده گفتم إگوسپنده1186
    تصویر در دسترس نیست

    ا ز کی هدیه گرفتی اینو از کوروش هدیه گرفتم1185 هان کوروش دیگه کیه ؟1179
    یکی از دوست های خجالتی منه :9: که برام به عنوان هدیه تولدم گرفته بود :8: گوسپند خیلی خنگیه :23: از نگاهش میشه فهمید :4:
    آره خیلی خنگه :83: ای کاش تنها نبود یدونه گوسپند ماده هم براش می گرفتی :8: با هم ازدواج می کردن :9: آخه کدوم گوسپند احمقی میاد با این کوسپند خنگول ازدواج کنه :23: آره راست میگی ولی گوسپند های خنگول هم کم نیستند :4: زد زیر خنده و گفت بریم درس بخونیم :23:

    تا ساعت پنج بعد از ظهر داشتم بهش ریاضی درس یاد می دادم انقدر باهوش بود :4: که یدونه مسئله ضرب رو بلد نبود :83: نمی دونم این چطوری به این جا رسیده بود و تونسته بود چهار ترم از دانشگاه رو قبول بشه 301
    تصویر در دسترس نیست

    همه چی داشت خوب پیش می رفت و من کم کم داشتم خودم رو تو دل شیرین جا می کردم 237ولی یک باره همه چی خراب شد208و من تنهایی تنها شدم 330و ماجرا از اونجا شروع شد که من تو تئاتر دانشگاه عضو بودم 350وقرار بود تو دو نقش شرکت کنم و مهارت خودم رو به روخ دیگران در زمینه تئاتر بکشونم 375 یکی از نقش هام زورو 1202و دختر پادشاه بود1154این برادرشه :4:
    تصویر در دسترس نیست

    که باید برای نجات دختر پادشاه 1180وارد عمل می شدم 1253همه چی خوب پیش رفت تا این جای کار ولی وقتی که خواستم نقش بعدی آرش کمان گیر رو بازی کنم همه چی خراب شد 1119کلاه رو گذاشتم روی سرم و شال قرمز رنگ رو بستم 1111دور گردنم وشورتم رو پام کردم ولی یادم رفت که صفتش کنم نوازنده شروع به نواختن کرد1100و رفتم روی سن ،وقتی روی سن نوبت کشیدن کمان و فدا کاری من شد 1026یه چرخی زدم 1102و کمان رو کشیدم ولی شورتم به یکباره افتاد 1150
    تصویر در دسترس نیست

    اون اتفاقی که نباد می افتاد افتاد منم سریع کشیدم بالا ولی کار از کار گذشته بود آبروی من رفته بود سالن قرق در خنده بود 1108کسی نبود که از خنده روی صندلیش ولو نشده باشه اون موقع بود که این به ذهنم رسید 1225
    منم آرش با شورت دل کش :4:

    دیگه بعد از اون ماجرا با هیچ کس316 حتا با شیرین هم حرف نزدم 276تا این که از دانشگاه فارغ شدم469 و از اون تاریخ سعی کردم که فراموش کنم .501یک روز خسته از سر کار برگشتم و درب خونه رو باز کردم دیدم صدای خنده های خواهرم تو خونه پیچیده و قهقهههههههههههههه میزنه رفتم پیشش تا ماجرا رو ازش جویا بشم

    تصویر در دسترس نیست

    ولی یک باره چشمم 852به شیرین خورد 503شیرینی که یک سال می شد ندیدمش477
    آره شیرین دوست صمیمی خواهر من بود976 ولی من خبر نداشتم و بی اطلاع ار همه چی 956
    چشمانم از حدقه زده بود :89: بیرون وخیره شده بودم :22: به شیرین، تواینجا چیکار می کنی ؟ :37:
    خواهرم سریع پرید تو حرفم نگذاشت ادامه بدم 1209/ بجای سلام کردن این سوال چیه می کنی 1242
    این شیرین دوستمه 1014 تا قبل از دانشگاه با هم همکلاس بودیم 824ولی تو دانشگاه از هم جدا شدیم 822
    آهان پس که این طور 854شیرین دوست صمیمی شما و هم دانشگاهی منه841
    پس اون شیرینی که چشمتو رو گرفته بود 835دوست من بوده 850
    من برم خیلی خسته هستم استراحت کنم 906.شاد باشید سرم رو انداختم پایین و رفتم 371به سمت اتاقم 528همش تو فکرش بودم 515این دیگه چه جورشه 610این صحنه ها رو تو فیلم ها دیده بودم 496ولی انگار خودم هم دارم تجربه می کنم این صحنه ها رو 474رو تختم ولو شدم و همش داشتم به این موضوع فکر می کردم 474ولی فایده ای نداشت چون به جواب نرسیدم.208
    اون روز بعد از مدتی بهترین دوستم رو دیدم ولی این دیدن برام بهترین لحظه زندگیم رو رقم زد :8: .

    اون روز با گیلاس داشتم در مورد پسری صحبت می کردم که اون اتفاق براش پیش اومده بود تو سالن تئاتر و گیلاس هم حسابی قهقههههههههههه میزد 1245وقتی که براش داستان رو تعریف کردم 1080ولی وقتی که آرش رو دیدم 974دیدم چه اشتباهی کردم که برادرش رو جلوی خواهرش ضایع کردم 824و حسابی از خودم شرمنده شدم 823.بعد از اون روز من و آرش دوباره با هم دوست شدیم 235و ارتباطمون نسبت به قبل بیشتر شده بود .
    روز سه شنبه با ماشین که تازه خریده بودم تصادف کردم santaو منو به بیمارستان فردوسی بردن 483تا معالجه کنند بیهوش افتاده بودم301 روی تخت آروم آروم چشمانم رو باز کردم 341 همه جا رو تار می دیدم 378تا چشمانم به نور محیط عادت کنه چند ثانیه طول کشید و از جام بلند شدم اول فکر کردم توهم زدم 403ولی یکمی که بیشتر دقت کردم دیدم که شیرینه 391اون الان دکتر شده 400و بالای سر منه 372
    چیزی نیست آقا آرش 227صدمه کوچیکی دیدید خدا رو شکر :48: تا یک ساعت دیگه ترخیص می شید :3:

    تصویر در دسترس نیست

    هر روز با هاش پشت کامپیوتر صحبت می کردم 361و می گفتیم و385 می خندیدم به صورت تصویری و صوتی 918
    تصویر در دسترس نیست

    یک روز براش هدیه ای گرفتم و رفتم پیشش از هدیه ای که بهش دادم خیلی خوشحال شد 635
    تصویر در دسترس نیست

    دیگه تصمیم خودم رو گرفتم و رفتم پیش مامان و بابام گریه کردم و گفتم زن می خوام من زن می خوام
    تصویر در دسترس نیست

    بابام می گفت بچه هنوز دهنت بوی شیر خشک میده497 اون وقت زن هم می خوای 451
    آره زن می خوام مگه چیه شما چرا دارید412 منم می خوام داشته باشم :4:
    یکبار که داشتم باهاش صحبت می کردم بهش پیشنهاد دادم که همسرم بشه ولی برام ناز خرکی می اومد و خودش رو لوس می کرد فکر می کرد اگر من باهاش ازدواج نکنم یکی دیگه میاد سراغش و اون رو سوار الاغ آرزوهاش می کنه با خودش میبره به سرزمین رویایش ولی مطمئن بودم که جوابش به من بله هست
    تصویر در دسترس نیست

    تصویر در دسترس نیست

    اما قبل از این که بریم برای خواستگاری به آبجیم گفته بودم که نظر قطعی رو ازش بگیره در مورد خواستگاری من414و اونم جواب مثبت رو گرفته بود434 لباس های دامادیم رو پوشیدم به همراه مامان و بابام و آبجیم به سمت خونه شیرین ها به راه افتادیم 523تو راه هم یدونه دسته گل گرفتیم 524با شیرینی
    تصویر در دسترس نیست

    وقتی که جلوی خانوادش بعله قطعی رو بهمون داد526 اینم بگم که از خداش بود که همسر من بشه 622کی بهتر از من برات میمیره 619کی بهتر از من به دام تو اسیره 670زیر زیر زیر رو بشه دنیا خوب دیگه زنده نمی مونیم که :4::23:
    تصویر در دسترس نیست

    انگشتری به رسم نامزدی بهش دادم 518تا به طور رسمی نامزد بشیم با هم بیرون می رفتیم 829و حسابی خوش میگذروندیم 814
    تصویر در دسترس نیست

    بیشتر برای شیرین خوش میگذشت چون پدر جیبم رو در می آورد همش درحال خوردن بود921اینم انگشتری که براش گرفتم :8:
    تصویر در دسترس نیست

    بهش قول دادم که ببرمش سفر خارجه و به قولم هم عمل کردم وسه جای دنیا رو بردم بگرده

    رفتیم کشور خارج یه منطقه ای بود به اسم لاس با گاس :4: یدونه الاغ اسب رو کرایه کردیم و به راه افتادیم تا بریم پیش دوستش لیلا که معروف بود به قرمه سبزی

    تصویر در دسترس نیست

    ولی نمی دونم :66: چر همش بجای این که بگه آرش بزن به اسبه کمی سریع تر بره :80: می گفت آرش برو برو سریع تر برو :93:

    تصویر در دسترس نیست

    بعد از اون روز یدونه هواپیما کرایه کردیم رفتیم کندووا :4: پیش امین موج منفی کچل موفرفری :4:تا پیش اون فرود بیاییم ولی اون هم ما رو پیچوند ولی گیرش آوردیم و حسابی اونجا تلب شدیم تا یک ماه :86:

    تصویر در دسترس نیست

    بعد از اون یک ماه بعد هم سوال کشتی شودیم و به راه افتادیم بریم استرالیا پیش آبجی ترگل تا چند وقتی رو هم اونجا لنگر بندازیم :35:

    تصویر در دسترس نیست

    چند وقت گذشت بعد از اون ماجرا ما با هم عروسی کردیم 844و این جا بود که فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم 854اول بد بختیم بود 816همه آنچه که قبلان داشتم ازدست داده بودم 952

    شب ها که به یک نوع درد سر داشتم958 روز ها هم به طریقه دیگه 967
    روی تخت می خوام بخوام که ممنوع شده برام989 باید جام رو رو زمین 890بندازم 836
    صبح هم که میگم بلند شو برام صبحانه درست کن میگه آرش 827میگم جان آرش 825، آرش دلت میاد من از جام بلند بشم 823میگم مگه زنم نیستی 853با پرویی میگه زنتم مگه بردتم 802آشپز خونه رو که بلدی برو تا بلند نشدم 863حالت رو جاش بیارم :94: بعد خودش میگیره می خوابه تا بوق ظهر 815وقتی هم که از اداره 869بهش زن میزنم حالش رو بپرسم پاچم رو میگیره950 آرش ساعت رو مگه نمی ببینی زنگ میزنی 842از خواب منو می پرونی منم میگم بخواب عزیزم809
    می خوام 803بوسش کنم1051 و یکمی لوسش کنم230میگه برو کنار نفست بهم نخوره حالم بد میشه 1106
    غذا هم که خبری نیست جیره بندی شده برام یکمی میریزه تو حلقم میگه بسته 1166چه خبرته انقده می خوری1242 بعد خودش همش رو می خوره 1133هی به به می کنه دل منو آب بندازه :10:

    تصویر در دسترس نیست

    ورزش کردن هم زوری شده یک بار دست زد به شکمم 1117گفت چقدر چاق شدی باید اب کنی 1087منم که خودم ورزش می کردم 832ولی مجبور بودم خونه هم ورزش کنم اگر 432این کار رو نمی کردم 913کارم با شمشیری438 بود که از اون تئاتر کذایی 947به یادگار داشتم بود :2:
    تصویر در دسترس نیست

    دیگه چی بگم 403از بد بختی ها م 391که هر چی بگم کمه 789
    هر وقت هم که قصد خرید داشته باشه و من هم کار داشته باشم و نتونم همراهش برم بیرون به زور منو میندازه رو کولش میبره تا جیبمون رو پاره نکنه و پدرش رو در نیاره که دست بر دار نیست (خدا یا زن گرفتم که راحت باشم هم دم جونم باشه نمی دونستم عزرائیل جیبم و جونم میشه )

    تصویر در دسترس نیست

    و اگرم بیشتر اصرار کنم آویزون می کنه 1216و یا شلاق مبارک رو نثار بنده می کنه 913ای کاش برده بودم حداقل فکر می کردم برده هستم 1206
    تصویر در دسترس نیست

    براش یدونه گل گرفتم 826تا بهش تقدیم کنم ولی از ترس 404اونو تو شورتم قایم کردم 399بعد از چند دقیقه که تو فکر این بودم چطور بهش تقدیم کنم 208دیدم اومد پیشم گفت 355اونجات چی شده403 منم که چیزی نداشتم بگم گفتم برات هدیه گرفتم اونم خندید210 و گفت دیونه 935هدیه رو مگه اونجا میگذارن334 بزار ببینم شاید دروغ بگی315 یه سرکی کشید و گل رو دید وکمی خوشحال شد و ولی بازم همون بود که بود 314
    تصویر در دسترس نیست


    دیگه برام هیچی نمونده بود 343به نوعی قاطی کرده بودم :101: از وضعیتی که برام پیش اومده بود گریم گرفته بود :20: تو آشپز خونه بودم و زار زار 709گریه می کردم 447که بازم پیداش شد چرا گریه می کنی362 آرش چیزی شده 405که به من نمی گی نه چیزی نشده345 بزار اشک هات رو پاک کنم عزیزم .362
    تصویر در دسترس نیست


    درست زمانی که همه چی داشت972 به بدی می گذشت 1013یک دفعه دیدم حالش 1217بد شده 1158و هی اوق میزنه 1166گفتم شیرین عزیزم303چی شده چرا هی اوق میزنی 1166 نمی دونم یک دفعه چم شده334 .بلند شو بریم دکتر ببینیم چی میگه .
    رفتیم پیش دکتر و اون هم برای شیرین آزمایش نوشت 1092و برگشتیم خونه وقتی که قرار شد جواب آزمایش رو بگیرن1237 با خواهرم رفته بود خواهرم داشت برام :5: تعریف می کرد وقتی که از مسئول آزمایشگاه شنید که داره 261مادر میشه 1244زار زار گریه می کرد 627گریه ای که از سر شوق بود 643وقتی که منم شنیدم انقدر زوق زده شدم 728که حد نداشت 265داشتم بابا می شدم 794و این بهترین هدیه ای بود که خدا بهمون داده بود 786از وقتی که شیرین بچه دار شده بود1117 دیگه مثل قبل نبود همه چی به خوبی می گذشت قدر هم رو بیشتر می دونستیم1134 و بیشتر به هم عشق می ورزیدم 1140می گذاشت رو تخت بخوابم ،می گذاشت بوسش کنم234میرفت تو حموم هم که برای خودش342 شعر می خوند اونم
    245این شعر رو 1145پسر من اسمش فندوقه 227فعلان توی صندوقه 1117
    تقریبان زمانش رسیده بود :24: شیرین رو بردیم بیمارستان1067 ، شیرین تو بیمارستان1235 ضجه ها گوش خراش852 ولی دل نشین میزنه 976تا بچه رو به دنیا بیاره 1024
    بچه مون به دنیا اومد473 و الان 5 سالش شده 462اسمش رو گذاشتیم کوروش408 ولی بهش میگم فسقلی409 فقط برای ختم کلام گفته هام 509کوروش فسقلی205 دست ما رو هم 1046از پشت بسته 248از بس شیطون611ه و از سر کول همه بالا میره 604 و خونه رو بهم میریزه426
    اینم کوروش فسقلی ما همش فکر می کنه اونجا خبریه :4:

    تصویر در دسترس نیست

    صدای چی بود شیرین 585هیچی باز بچت دست گل به آب داده632
    تصویر در دسترس نیست

    رو انداز میز رو کشیده پایین وگلدون رو انداخته رو زمین1143 ازترس شیرین فرار کرد و 1050 تصویر در دسترس نیستاومد تو اتاق پیش من و الان هم داره ادا در میاره
    میگه بابا آلش میگم جان بابا آلش منو نیگاه

    تصویر در دسترس نیست


    اینم چند نمونه شیطونی های فسقلی ما به روایت تصاویر که منو به یاد شیطونی های خودم در دوران کودکی می اندازه
    ذخیره سازی گاز های کشنده برای عملیات انتحاری :4:

    تصویر در دسترس نیست

    ماشین آتش نشانی همراه با کلیه تجهیزات :4:

    تصویر در دسترس نیست

    اینم شلیک از نو آبی :4:

    تصویر در دسترس نیست

    اینم داستان زندگی من 1127که براتون نوشتم 1228
    عزیزم شیرین برام چای میاری گلوم خشک شده 1041
    من گرفتارم1167 خودت برو بریز برای منم بریز 1026بیار عزیزم 823
    صبحهانه که نمی دی حداقل برام چای بریز بیار 820گفتم که گرفتارم میفهمی یا بیام بهت بفهمونم 315
    نه عزیزم فهمیدم 852


    تقدیم به آنان که به امید پیدا کردن371 زن دلخواه خود ازدواج کردن 868تا خوشبخت شوند 825 ولی بدبخت شدن :44:
    نتیجه گیری :»»که پیش گویی های رمال ها و حمال ها ی 966آن زمان درست از آب در اومده 1034و آرش کمان کش ما با دست خود حکم بدبختی خود را امضائ کرده بود 1163

    اینم آخرین عکس از من و شیرین و فندوق قبل از بدنیا اومدن :23:

    تصویر در دسترس نیست



    نویسند: کوروش فسقلی 1228
    تایپست: کوروش فسقلی1121
    طراح و گرافیست : کوروش فسقلی1125
    شعرو آهنگ: کوروش فسقلی1100

    تاریخ اتمام داستان :1390/9/24
    ساعت10:34 دقیقه شب
    آخرین ادیت و طراحی و تایپ:1390/9/29
    ساعت 19:57 دقیقه سه شنبه


    اینم یک سری عکس از من و شیرین :98: فقط دوستان :9: عکس ها رو پخش نکنند تو اینترنت خانوادگی هست تصویر در دسترس نیست


  • بچه مثبت

    تاپیک بسته میشود :buff:
    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: