ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
**بشتابید بشتابید مسابقه داستان نویسی**
mojde
KuRoSh
قشنگ بود امین آفرین
ماهی گلی سفید طلائی قشنگ بود
نامردیه این همه شکلک داشتید و رو نمی کردید
gilas
تا دقایقی دیگر یه داستان تووووووووووووپ در اینجا قرار خواهد گرفت
نمایش یا پنهان متن
بچه مثبت
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
ari 93
▧ تصویر در دسترس نیست
.
اما
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین کوچولو یه دوست دیگه پیدا میکنه و داره با هاپو کوجولو بازی میکنه
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش هم که ناراحت میشه دست به خودزنی میزنهو سر کله اش رو داغون میکنه
▧ 2 تصویر این بخش در دسترس نیستشیرین که ارش رو این جوری میبنه میترسه و میزنه زیر گریه و میبردش پیش خانوم دکتر
▧ تصویر در دسترس نیست
و دوباره با راش بازی رو شروع میکنن
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین تو کتابا دنبال حرفای قشنگ قشنگ واسه ارش میگرده
▧ تصویر در دسترس نیست
ارش هم داره فک میکنه تو نامش چی بنویسه
▧ تصویر در دسترس نیست
و تمام سر و صورتش رو کثیف میکنه...
ارش تصمیم میگیره واسه شیرین شکلات ببره
▧ تصویر در دسترس نیست
اما قبل از اینکه تصمیمشو عملی کنه پشیمون میشه و همه ی شکلاتا رو تنهایی میخوره
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد فک کرد چه جوری شیرین جونشو خوشحال کنه
▧ تصویر در دسترس نیست
اول فکر کرد کتاب قصه هاشو واسه شیرین ببره و با هم نگاه کنن
▧ تصویر در دسترس نیست
بعدش با خودش فکر کرد که شیرین اویزونش میکنه
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
و این طور شد که شیرین ارش ک وچولوی ما با هم دوست شدن و هم دیگه رو دوست داشتن
▧ تصویر در دسترس نیست
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...
KuRoSh
داستان همه قشنگ بود زیبا اینم داستانی از این بنده کوچک
داستان من عنوانش هست آرش و بدبختی به نام شیرین
اگر کمی بی ادبی داره به بزرگی خودتون وکوچیکی من ویا به بزرگی من و به کوچکی خودتون ببخشید دیگه
داستان رو بخونید و نظرتون رو بگید عیب ها و نقاط منفی داستان کجاس ایا همچین استعدادی رو دارم برای داستان نویسی یا نه
ممنون میشم با نظرات خود مارا یاری فرمائید
روزی روزگاری در زمینی سبز و زیبا که اطراف آن را کوه های به آسمان قد کشیده پر کرده بود در آن منطقه خانه ای وجود داشت که همه منتظر به دنیا آمدن فرشته ای بودن در آن خانه کوچک زندگی رنگ دگر داشت غم در آن خانه جایی نداشت و شادی جایش خانه داشت
ضجه های مادر سکوت خانه رو چنان شکسته بود که همسایه ها هم باخبر شده بودن که قرار است فرشته ای کوچک به دنیا بیایید. .همسر عزیزم تحمل کن تا فرشته کوچکمون به دنیا بیاد و به زندگی مون رنگ بده .پدر دست های خود را به صورت همسر میزد و با دستمال عرق پیشانی همسر را پاک میکرد و بوسه به چهره زیبایش میزد.تحمل کن عزیزم تحمل کن تحمل
مادر توان حرف زدن نداشت
الان دیگه میرسن مهناز خانوم رفته دنبال قابله
تق تق تق تق محمد آقا در را باز کنید من هستم مهناز خانوم .الان میایم همسرم بگذار درب را باز کنم .
پدر آرام درب را باز کرد مهناز خانوم چه شد آوری قابله رو
بله محمد آقا
محمد آقا به قالبه سلام کرد و گفت تو اتاق سمت چپ هستند لطفه هرچه سریع تر برید پیشش خیلی درد داره زیر چشمی نگاهی به چهره قابله می اندازه و زنی رو می ببینه با اون که کم سن به نظر میاد ولی چهره ای با تجربه داره
مهناز خانوم و قابله رو به سمت اتاق هدایت می کنه . محمد آقا لطفان برید بیرون از اینجا ،از اینجا به بعد رو دیگه به ما بسپارید خیالتون راحت مستی خانوم تو کارشون وارد هستند بچه من هم ایشون به دنیا آوردن .محمد با نگاهی نگران و پر از استرس اتاق رو ترک می کنه و پشت در میشینه و از خدا
همون موقع که درحال دعا کردن بود چشمش به نقاشی که روی دیوار کشیده شده بود و یادگاری که از پدرش بود خیره گشت
عکسی که از دلیر مرد ایران زمین بود عکسی که نشان اقتدار ایرانیان بود مردی که کمان در دست برقله کوه دماوند ایستاده بود .پایین نقاشی شعر ی نوشته شده بود شعری که نمی شد گفت شعر هست
آرشم آرش ایران زمین
ندارم هراسی ز مردان آن سرزمین
چو عاشقم عاشق ایران زمین
می گذارم تیر در کمانم
میکشم زه آن را با جانم
تا دهم پایان به زندگی آن دیوان
محمد همین طور که داشت به عکس و متن پایین عکس نگاه می کرد گفت » خدا یا اگر فرشته کوچیکم سالم به دنیال بیاد و همسرم سالم باشه اسم فرزندم را آرش خواهم گذاشت همان هنگام که داشت با خدای خود صحبت می کرد صدای کودکی راشنید که تمام وجودش را از استرس و نگرانی خالی کرد
هر بار که گریه های آرش به گوش پدر می رسید درون پدر را شاد وشاد تر می کرد
خدا یا سپاس برای این که آرش و همسرم رو بهم سالم برگردوندی
در اتاق باز شد و مهناز خانوم خارج شد محمد آقا بفرمایید اینم فرشته کوچیک شما کودکی زیبا که در پتویی کوچک پیچیده شده بود
صورتی قرمز زنگ داشت و موهای پرپشت مثل عروسک به خواب رفته بود و صدایی ازش در نمی اومد
مهناز خانوم حال همسرم چطوره >؟ حالش خوبه داره استراحت می کنه محمد آقا
نمی دونم چطور لطف شما رو جبران کنم مهناز خانوم خیلی سپاس گذارم
محمد آقا پرستو خانوم مثل خواهر خودمه اگر ما به همدیگه کمک نکنیم پس به چه دردی می خوریم
من برم قابله رو تا منزلش کمک کنم تاوسایلش رو ببره و برگردم
مهناز خانوم چقدر باید به مستی خانوم تقدیم کنیم برای کاری که انجام داده ؟
معمولان مستی خانوم برای کاری که انجام میدن نرخی اعلام نمی کنند ولی الان اومدن بیرون خودتون باهاشون صحبت کنید
این طوری فکر کنم بهتره محمد آقا
باشه مهناز خانوم
(نمی دونم آیا به این نکته توجه کردید یا نه گریه ها ی بچه ها روز اول بدنیا اومدنشون با روز های دیگه فرق داره شاید یک نوع پیام هست که ورود خودشون رو به ما اعلام می کنند )
چند روز گذشت و آرش کوچولو در حال بزرگ شدن بود
پرستو نگاه کن به آرش کوچولو چقدر چشمای قشنگی داره
چند روز بعد محمد در کاری که داشت به موفقیت بزرگی رسید و به سمت مدیر عاملی شرکت انتخاب شد
فردای آن روز محمد برای یافتن خانه به تمام بنگاه های که اطراف شرکت بود سر زد و تونست خونه ای زیبا و مجهز پیدا کنه و آنجا رو با وامی که از شرکت گرفته بود بخره
درب خانه رو باز کرد و دید که آرش کوچولو در بغل مادر در حال شیر خوردن هست .
اومدی عزیزم
چیکار کردی ؟
سلام تونستم یدونه خونه پیدا کنم و بعد بخرمش و ظرف یکی دو روز آینده به اونجا نقل مکان می کنیم
خوب برام بگو ببینم چطور خونه ای هست ؟
درب خونه به رنگ سبزه و با نمایی کوچه هم رنگه آخه تو کوچه پر از درخت های سرو
در رو که باز می کنی بوی گل ها با درخت های گیلاس ترکیب شده و به مشامت میرسه چنان قشنگه که فکر می کنی
داخل خونه هم که واقعا در حد خودش خیلی زیباست در را که باز می کنی فضایی خواهی دید که تا به حال ندیده ای
فکر کنم کافی باشه این توضیحاتم برات عزیزم
جمعه همان هفته محمد به همراه پرستو و آرش کوچولو بعد از خدا حافظی از مهناز خانوم و همسایه ها به سمت خانه جدید به راه افتادن
چند ماه گذشت و آرش کوچولو بزرگ و بزرگ تر شد و شروع به چهار دست و پا رفتن کرد و چندین ماه دیگه گذشت و آرش کم کم داشت روی پایی خود راه میرفت .شروع به حرف زدن می کرد .اّبّ بّ بّ مّ مِ
چند سال گذشت و آرش ما الان 4 ساله شده و برای خودش گل پسری
داستان قصه ما از این جا شروع میشه که آرش کوچولوی ما برای خودش زلزله ای شده و دیگه کسی جلو دارش نیست و مادر فقط باید مراقبش باشه که دست به گند کاری جدید نزنه
صبح روز دوشنبه بود پدر رفته بود و مامان هم در خواب ناز به سر می برد من هم دیگه نمی نونستم جلوی خودم رو بگیرم و داشتم خراب کاری می کردم سریع دویدم تا برسم به دستشویی ولی زمان تنگ بود و فشاری که به من وارد می شد بی حد بود و نمیشه گفت به قول دوستم تنگش گرفته بود منم تنگم گرفته بود
تا اومدم خودم رو به سرویس وی آی پی برسونم دیگه نشد همون جان شولتم رو کشیدم پایین و توی گلدون خونمون خودم رو راحت کردم
هی بابا بهم میگفت اخ قربونت برم پسرم برای خودش مردی شده منم که هنوز کوچمولو بودم نمی فهمیدم مرد شدن چیه داستان چیه به خودم افتخار می کردم و خراب کاری هایی که میکردم رو به حساب مرد شدنم می گذاشتم هیچ موقع یاد ندارم که شلوار پام کرده باشم به غیر از آبیاری گلدون خونمون همش کون لخت تو خونه می چرخیدم
همیشه دوست داشتم به مادرم و بابا م کمک کنم و اون ها هم همش منو به این امر خطیر تشویق می کردن و هی می گفتند آدم خوب باید همیشه به هم نوع خودش کمک کنه و منم انقدر آیکیوم بالا بود و حرف های اون هارو رو هوا می قاپیدم روزی داشت بابام با ماشینش ور میرفت و منم که همیشه تو حیاط خونه با همون وضعیت همیشه گی در حال چرخ زدن بودم و یاد گفته های پدرم افتادم
انسان ها باید به هم کمک کنند رفتم کنار ماشین و بابام گفت آرش عزیزم برو کنار پسرم خطر ناکه منم که کله خر بودم و زلزله و فضول موندم اونجا کنار ماشین نشستم تا ببینم بابام مشغول چه کاری هست در کنار ماشین چکشی بود که پدرم با اون هی ضرباتی رو به ماشین وارد می کرد تا ماشین رو مثلان به قول خودش درست کنه ولی همش هم خراب کاری میکرد من که می دونستم
داشتم با چکش ور میرفتم که حس کنج کاویم گل کرد ببینم وقتی که چکش با شوشولم برخورد کنه چه افتاقی میوفته
پدرم هم که سرش تو موتور بود با صدای گریه من از جا پرید و سرش به درب موتور خورد و اونم آهی سر دارد ولی باز سریع پرید پیش من و گفت چی شده پسرم منم که زبونم بند اومده بود
بابام هم میگفت گفتم
یه شب مثل شب های گذشته که چیزم میگره برم دستشویی چون بچه بودم و پسر خوب
دیدم اتاق تاریکه منم که دستم به کلید نمیرسید
و آسمون خونه تاریک بود روشن شد مامان با صدای من از خواب پریده بود سریع خودش رو به دستشویی رسونده بود اومد بغلم کرد و گفت ای شیطون بلا این کارا چیه می کنی
روز چهارشنبه مهر ماه بود که با مادرم رفته بودیم یه سری گل جدید خریده بود که خونه رو باهاشون تزئین کنه .
لطفان گلها رو اون جا کنار دیوار بگذارید و اون گلدون رو بببرید بزارید اون قسمت دیوار تا جاشون رو مرتب کنم بعد خودمون جابجا می کنیم هی آقا منو نیگاه می کرد و می خندید
رفتم کنار گلدون ها تا بهشون آب بدم
بعد از ظهر که پدرم اومد خونه یک کتاب بزرگ دستش گرفته بود منم سریع بدیو بدیو کردم
باشه بابایی
نشستم مات و مبهوت در حال تماشی
مامان و بابام بالایی سرم همش می خندیدن انقدر خندیدن
یکمی بزرگ تر شدم تازه فهمیدم پدرم چی می گفته بهم اون موقع
جمعه بود هوا هم بهاری منم که عاشق ولو شدن تو حیاط خونه رو داشتم رفتم تو حیاط جای همیشگی نشستم و یدونه پستونک انداختم کنج لبم و هی خوردم هی خوردم تا دیدم پوستش کنده شده و قورتش دادم
سال بعد یعنی در 5 سالگیم پدر م هی بهم تیکه های پسمل گلم چقدر
اتاقم خیلی قشنگ بود هیچ اتاقی رو ندیده بودم که انقدر قشنگ رنگ آمیزی شده باشه تختم رنگ قرمز با زرد مخلوط بود
مامان من دیگه می خوام پسمل خوبی بشم دیگه انقدر شکول ( همون شلوغه) نکنم
آفرین پسر مامان
بلیم بلیم
در کتاب ها آمده است
بچه مثبت
کد عکسهارو درست کردم!
داستان کوتاه و قشنگی بود
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
نخبه
این قسمت رو خوشملن امد .. داستانت خیلی قشنگ بود افرین تو این مدت کم تونستی داستان بنویسی
ماهی
آرزو جان!خیلی قشنگ بود
نخبه
وای خدااااااااااااااااا چقدر این باحال بود .. داریم با ارش دو تائی نگاه میکنیم ارش کلی خندیده
ماهی
خیلی قشنگ بود
بچه مثبت
خاله گیلاسی خیلی قشنگ بود
نمایش یا پنهان متن
لینک دانلودش رو گذاشتم کسانی که نمیتونن آنلاین ببینن!میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
نخبه
KuRoSh
دربهمن ماه چوقوز دوقوز در خانواده ای اصیل در بیمارستان وصیل
وقتی که مادر وپدرم من رو برای اولین بار در بیمارستان دیدن اشک در چشمانشون جمع شد
زمانی که من بدنیا اومدم برف سنگینی در حال باریدن بود
چند وقت گذشت و شیرین به سرعت در حال رشد بود از بس شکمو بود
چند سال گذشت و شیرین بزرگ و بزرگ تر ، تپل و تپل تر
تا چهار سالگی حرف زدن هم بلد نبودم و حتا نمی تونستم روی پاهام راه برم
چهار دست وپا داشتم تو آشپز خونه راه میرفتم برای خودم که چکش رو زیر میز دیدم ، استکان ها رو دیدم که مادرم گذاشه تو سبد روی زمین نگو استکان ها برای مریم خانوم بود که بهش مامان مریم می گفت
این اولین شاهکاری بود که تا به حالا بهش دست زده بودم تو اون سن
در 5 سالگی از اون شیطونک های بچگی دست برداشتم برای خودم آقایی شدم تمام عیار ولی شکموووووو
وارد دانشگاه شدم در رشته ای که می خواستم قبول شدم
همیشه حرکاتش رو زیر نظر داشتم تا رگ خوابش بیاد دستم وقتی که تو دانشگاه روی صندلی می نشست منم درست یا روبه روش یا چند تا صندلی اون ورتر خودم رو مشغول نشون می دادم تا شک نکنه و زیر چشمی نگاش می کردم
با هم همکلاس بودیدم انقدر ازش خوشم اومده بود
سلام
یکمی من من کرد و گفت سلام
می تونم بشینم کنارتون
نه نمیشه این همه جا برید اونجا بشینید
منم که بچه پرو همون جا نشستم
اونم اومد که بلند بشه بره دستش رو گرفتم گفتم بشین حرف دارم باهات
گفت من باهات حرف ندارم بلند شد از پیشم رفت
این اولین باری بود که دختری دست منو پس زده بود و منم حسابی ناراحت و دل سرد شده بودم از دوستی با شیرین، برای این که ماجرای امروز رو فراموش کنم و خودم رو آروم کنم یادم اومده بود که از آخرین سفری که به شیراز داشتم امین که فامیل مادرم میشه بهم یدونه بطری شراب داده بود . رفتم درب یخچال رو باز کردم شیشه رو برداشتم .با دودستم گرفتم و شیشه شراب شیراز رو رفتم بالا
هفته بعداستاد درس ریاضی مون نیومد ولی بجاش استاد محسن اومد و کمی بهمون درس داد وبعد کلاس ریاضی رو خیلی زود تعطیل کرد همه از کلاس رفتن بیرون من که از اول کلاس در فکر بودم با اون که همه کلاس رو ترک کرده بودن ولی من هنوز در فکر بودم تا این که دیدم
شیرین اومد بالا سرم وگفت
من که متوجه حرف ها و حضور شیرین نشده بودم یک دفعه دیدم یکی داره منو نگاه می کنه با چشم های بزرگش خیره شده
هی میگه حالت خوبه
از اون روز به بعد من و شیرین مثل دوتا دوست صمیمی بودیم
هر موقع که بهش زنگ میزدم که باهاش صحبت کنم می گفت دارم درس می خونم
منم همش دنبال یک فرصت بودم که خودم رو از اینی که هست بهش نزدیک تر کنم
ولی هر کلکی که سوار می کردم جور نمی شد
ولی بالاخره موفق شدم
سر راه به گل فروشی که در نزدیکی خونشون بود رفتم و یدونه گل زیبایی سپید گرفتم
زنگ خونه رو زدم و دیدم شیرین اومد در خونه و در رو باز کرد
تقدیم به شیرین خانوم. شیرین هم که زوق زده شده بود گفت برای منه این گل قشنگ
آره برای شما گرفتم گل رو ازم گرفت و منو در آغوش کشید
بسه بسه دیگه انقدر خودمونی نشو
وقتی که وارد خونشون شدم دو ساعت هنگ بودم
یدونه عروسک روی زمین بود
آهان فهمیدم دوسته چه اسم باحالی داره
یدونه عروسک دیگه هم بود که روی میز گذاشته بود یدونه گوسپند بود
KuRoSh
گفت گوسپنده گفتم إگوسپنده
ا ز کی هدیه گرفتی اینو از کوروش هدیه گرفتم
یکی از دوست های خجالتی منه
آره خیلی خنگه
تا ساعت پنج بعد از ظهر داشتم بهش ریاضی درس یاد می دادم انقدر باهوش بود
همه چی داشت خوب پیش می رفت و من کم کم داشتم خودم رو تو دل شیرین جا می کردم
که باید برای نجات دختر پادشاه
اون اتفاقی که نباد می افتاد افتاد منم سریع کشیدم بالا ولی کار از کار گذشته بود آبروی من رفته بود سالن قرق در خنده بود
منم آرش با شورت دل کش
دیگه بعد از اون ماجرا با هیچ کس
ولی یک باره چشمم
آره شیرین دوست صمیمی خواهر من بود
چشمانم از حدقه زده بود
خواهرم سریع پرید تو حرفم نگذاشت ادامه بدم
این شیرین دوستمه
آهان پس که این طور
پس اون شیرینی که چشمتو رو گرفته بود
من برم خیلی خسته هستم استراحت کنم
اون روز بعد از مدتی بهترین دوستم رو دیدم ولی این دیدن برام بهترین لحظه زندگیم رو رقم زد
اون روز با گیلاس داشتم در مورد پسری صحبت می کردم که اون اتفاق براش پیش اومده بود تو سالن تئاتر و گیلاس هم حسابی قهقههههههههههه میزد
روز سه شنبه با ماشین که تازه خریده بودم تصادف کردم
چیزی نیست آقا آرش
هر روز با هاش پشت کامپیوتر صحبت می کردم
یک روز براش هدیه ای گرفتم و رفتم پیشش از هدیه ای که بهش دادم خیلی خوشحال شد
دیگه تصمیم خودم رو گرفتم و رفتم پیش مامان و بابام گریه کردم و گفتم زن می خوام من زن می خوام
بابام می گفت بچه هنوز دهنت بوی شیر خشک میده
آره زن می خوام مگه چیه شما چرا دارید
یکبار که داشتم باهاش صحبت می کردم بهش پیشنهاد دادم که همسرم بشه ولی برام ناز خرکی می اومد و خودش رو لوس می کرد فکر می کرد اگر من باهاش ازدواج نکنم یکی دیگه میاد سراغش و اون رو سوار الاغ آرزوهاش می کنه با خودش میبره به سرزمین رویایش ولی مطمئن بودم که جوابش به من بله هست
اما قبل از این که بریم برای خواستگاری به آبجیم گفته بودم که نظر قطعی رو ازش بگیره در مورد خواستگاری من
وقتی که جلوی خانوادش بعله قطعی رو بهمون داد
انگشتری به رسم نامزدی بهش دادم
بیشتر برای شیرین خوش میگذشت چون پدر جیبم رو در می آورد همش درحال خوردن بود
چند وقت گذشت بعد از اون ماجرا ما با هم عروسی کردیم
شب ها که به یک نوع درد سر داشتم
روی تخت می خوام بخوام که ممنوع شده برام
صبح هم که میگم بلند شو برام صبحانه درست کن میگه آرش
می خوام
غذا هم که خبری نیست جیره بندی شده برام یکمی میریزه تو حلقم میگه بسته
ورزش کردن هم زوری شده یک بار دست زد به شکمم
دیگه چی بگم
هر وقت هم که قصد خرید داشته باشه و من هم کار داشته باشم و نتونم همراهش برم بیرون به زور منو میندازه رو کولش میبره تا جیبمون رو پاره نکنه و پدرش رو در نیاره که دست بر دار نیست (خدا یا زن گرفتم که راحت باشم هم دم جونم باشه نمی دونستم عزرائیل جیبم و جونم میشه )
و اگرم بیشتر اصرار کنم آویزون می کنه
براش یدونه گل گرفتم
دیگه برام هیچی نمونده بود
درست زمانی که همه چی داشت
رفتیم پیش دکتر و اون هم برای شیرین آزمایش نوشت
تقریبان زمانش رسیده بود
بچه مون به دنیا اومد
اینم کوروش فسقلی ما همش فکر می کنه اونجا خبریه
صدای چی بود شیرین
رو انداز میز رو کشیده پایین وگلدون رو انداخته رو زمین
میگه بابا آلش میگم جان بابا آلش منو نیگاه
اینم چند نمونه شیطونی های فسقلی ما به روایت تصاویر که منو به یاد شیطونی های خودم در دوران کودکی می اندازه
اینم داستان زندگی من
عزیزم شیرین برام چای میاری گلوم خشک شده
من گرفتارم
صبحهانه که نمی دی حداقل برام چای بریز بیار
نه عزیزم فهمیدم
تقدیم به آنان که به امید پیدا کردن
نتیجه گیری :»»که پیش گویی های رمال ها و حمال ها ی
نویسند: کوروش فسقلی
تایپست: کوروش فسقلی
طراح و گرافیست : کوروش فسقلی
شعرو آهنگ: کوروش فسقلی
تاریخ اتمام داستان :1390/9/24
ساعت10:34 دقیقه شب
آخرین ادیت و طراحی و تایپ:1390/9/29
ساعت 19:57 دقیقه سه شنبه
بچه مثبت
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→