₪ انجمن بوف بوفی ₪ » مسابقات سایت و پیش بینی ها » **بشتابید بشتابید مسابقه داستان نویسی**
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » مسابقات سایت و پیش بینی ها » **بشتابید بشتابید مسابقه داستان نویسی**

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com

1 2 3 4 5 6 7 8 ... 11 12


**بشتابید بشتابید مسابقه داستان نویسی**

9564 بازدید، 236 پست، نویسنده: نخبه

  • ماهی

    داستانای بچه ها خیلی با نمک بود :77:

    نمایش یا پنهان متناینم قصه ی من...شیرین ! تو رو خدا ببخش..یه کمی چاک دهنمو وا کردم...اگر خوشت نیومد بگو حذفش می کنم


    یکی بود یکی نبور روزگاری زیر این سقف کبود، پسری بود به اسم آرش.آرش قصه ما کنار مامانش زندگی می کرد و همه چیز آروم بود ...اون چقدر خوشبخت بود
    تا این که توی یک روز بارونی و عشقولانه پسر قصه ی ما دختری رو دید که عروسکی به دست داشت و با عروسکش بازی می کرد.

    تصویر در دسترس نیست

    با خودش فکر کرد این دختر خانوم خوشمل چرا داره عروسک بازی می کنه؟ چیز بهتری نیست که باهاش بازی کنه؟ :4:
    خلاصه رفتو یواش یواش نزدیک دخترک شد ..
    اسمشو پرسید..رسمشو پرسید...
    دخترک گفت : من شیلینم..شیلین عسل...
    و خلاصه دوستی اونها از اون روز بارونی شروع شد..
    از فردای اون روز آرش شروع کرد به دلبری کردن و خالی بستن و .
    که آره چه نشستی ..که من قهرمان زندگی تو ام..ایناهاش اینم سندم

    تصویر در دسترس نیست

    روز بعد با یه کمون اومد و گفت این آرش کمان گیر که میگن فکر نکنی تو قصه هاست..اون دور دوراست..این منم ایناهاشم...
    و ا زاونجا که شنیده بود دختر و پسر باید توی یه لحظه قبل از ازدواج همه جای همو ببینن ، اونروز عامدا روم سیاه314 شورتشو نپوشید و ژستی گرفت و دارو دستگاه مبارک رو برای لحظه ای به شیرین نشون داد :4:

    تصویر در دسترس نیست

    شیرین که مدهوش ابهت و شجاعت آرش شده بود یهو چشمش به جایی افتاد .اما تا اومد درست نگاه کنه آرش برای اینکه حس جاذبه رو توی شیرین بیشتر تحریک کنه شنل بلندشو کشید جلو و دست شیرینو گرفت و گفت حالا بریم با هم یه چیزی بخوریم

    تصویر در دسترس نیست

    اونشب تا صبح شیرین خوابش نمی برد و از فکر آرش و اونچه که دیده بود بیرون نمی رفت :83: هی با خودش می گفت؟ آخه این چی بود؟ چرا من از اونا نداشتم؟ :83:
    فردای اون روز شیرین یه شاخه گل از تو حیات باغچه چید و رفت سر قرار...همین که آرش م یخواست حرف بزنه..شیرین گفت: من دیروز کلیپسمو گم کردم بزار ببینم اینجا نیست؟ :4:

    تصویر در دسترس نیست

    و بعد که مطمئن شد چیزی که دیده درست دیده شاخه گلو داد به آرش تا حواس آرش پرت شه. :15:

    تصویر در دسترس نیست

    فردای اونروز آرش با یه ترانه خوشگل به استقبال شیرین رفت.چون تا حالا کسیو پیدا نکرده بود که هر چی براش خالی ببنده تا این حد به حرفاش گوش کنه و باور کنه...ته دلشم به خودش می گفت این دیگه کیه بابا... :4:

    تصویر در دسترس نیست

    شیرین که دیگه تحمل این همه خوشبختی براش محال شده بود فکر کرد چیکار کنه چیکار نکنه که آرشش سیراب شه؟
    اون شب همینجوری که داشت که کتاب عشقولانه می خوند فهمید که دوای دردش آب دهنشه برای اسیر کردن معشوق .
    آخه بد جوری اسیر آرش و اونچه که دیده بود شده بود :83:

    تصویر در دسترس نیست

    فردای اونروز برای سر قرار نصف لیوان آب دهنی رو که از شب تا صبح آماده کرده بود با یه گالن آب قاطی کرد و با خودش برد.
    آرش بهش گفت من دیشب حالم خوب نبود و از درد نتونستم بخوابم

    تصویر در دسترس نیست

    شیرینم فورا از فرصت استفاده کرد و گفت : هیچ چی نگو عزیزم برات یه معجون سحر آمیز آوردم که همه ی درد وبلاها رو ازت دور م یکنه.
    و بعد تا تونست از اون معجون داد به آرش بیچاره..

    تصویر در دسترس نیست

    آرشم که دیگه معده و مثانه ش پر شده بود طاقتش تموم شد و خرابی کرد تو قرار :83:

    تصویر در دسترس نیست

    آرش گفت : ای دلم..شیرین دلم...

    تصویر در دسترس نیست

    اما دیگه کار آرش بیچاره از کار گذشته بود...اسیر ...دربند....عاشق....ذلیل...بیچاره..

    تصویر در دسترس نیست

    خلاصه اگر شیرین بهش می گفت بمیر آرش عاشق پیشه ی ما می مرد...

    تصویر در دسترس نیست

    و فقط من می دونم که مادر آرش چی می کشه تو این اوضاع از دست شیرین :83:
    تصویر در دسترس نیست




  • mz56mz

    سازمان حمايت از شوهران خانمهاى بوفيلند
    نماد مظلوميت ارش خان 287


  • نخبه

    نقل قول: ماهی
    شیرین که مدهوش ابهت و شجاعت آرش شده بود یهو چشمش به جایی افتاد .اما تا اومد درست نگاه کنه

    :23: داستانهای بی حیاتی
    نقل قول: ماهی
    آخه بد جوری اسیر آرش و اونچه که دیده بود شده بود :83:

    452 :23:

    خیلی با حال بود کلی خندیدم ماهی جون .. منتظر داستانهای بعدی هم هستم..

    راستی میخاهید یکم تقلب بهتون برسونم در مورد خودم و ارش یکم بگم چون توی تاپیکها شاید همتون ندیده باشید که من چیا نوشتم

    تو یکی از تاپیکها نوشتم که روی تخت خط میکشم و به ارش میگم حق نداره این ور تر بیاد :94: تا من راحت تر بخابم صبحم که میره سر کار اونقده خوبه هر مدلی دلم میخاد رو تخت ولو میشم
    از نفس کشیدن کسی توی صورتم خیلی بدم میاد حالا هر کسی که باشه (نه اینکه دهان بو بده از خود نفس بدم میاد .. سر همینم مشکل دارم تا نفس میکشه میگم مسیرش رو عوض کن میخوره به من:4:
    من اتو کردن بلد نیستم از روز اول هم گفتم .. همه لباسای منو و خودش رو اتو میکنه
    در طی هفته عمرا بیدار نمیشم صبحانه بدم.. چون پسر خالش گفته بود خانمها فقط سال اول عروسی خوبن و به مردشون رسیدگی میکنن بعدا دیگه یادشون میره منم گفتم خب از اول همچین کاری رو نمیکنم که بعدا همه جا نگه:23: خلاصه صبحانه فقط روزهای جمعه اونم چائی رو باید ارش دم کنه من میز رو میچینم اونم تازه اگه لطف کنم از خواب بیدار بشم:4:
    معمولا موقع حرف زدن شکلک در میارم.. وقتی دارم جدی حرف میزنم یا یه چیز جدی ازم میپرسه خودمو کج و معوج میکنم و شروع میکنم به رقصیدن منگلانه:23:
    از سگ میترسم.. عاشق عروسکم..... خوراکی دوس دارم..اب معدنی میخورم380 با دوستای قدیمی همچنان رابطه دارم و خونه هم مهمونی میریم
    خیلی هم پرو ام:23:

    راستی ارش هم اصلا اروم نیست فکر کنید مظلومه یا زن ذلیل نه بابا اونم عین خودم خوش خندس فقط اندازه من شنگول نمیزنه .. همش هم جلوی من از این فیگورهای پشت بازو و از این فیگورا که من خوشم نمیاد میگیره منم بهش میگم قارچ سینا و میزنم تو شکمش که نتونه فیگور بگیره
    همیشه به اداهای من میخنده و از این کارام خوشش میاد .. خیلی خوب میتونم ادای هر فیلم و یا کارتونی که دیدم در بیارم واسه همین تا یه چی تو تی وی میبینه میگه شیرین عین اون حرف بزن:23: خلاصه که جلو دوستاش همش به من میگه ادای بابا شاه رو در بیار:23:
    حالا بر اساس این چیزایی که گفتم داستان بنویسین و از این اخلاقیات من توشون استفاده کنین و چیزهای دیگه که به فکرتون میرسه


  • ژنرال

    نقل قول: ماهی
    با خودش فکر کرد این دختر خانوم خوشمل چرا داره عروسک بازی می کنه؟ چیز بهتری نیست که باهاش بازی کنه؟ :4:

    :83:


  • gilas

    نخبه,
    یه سوااال 1078

    داستانا رو میشه برات ایمیل کنن 1121 اینجوری هم قبوله :5:


  • Holtek

    نقل قول: ماهی
    اونشب تا صبح شیرین خوابش نمی برد و از فکر آرش و اونچه که دیده بود بیرون نمی رفت

    مگه چيز غير متعارف ديده بود :83:


  • نخبه

    نقل قول: gilas
    داستانا رو میشه برات ایمیل کنن 1121 اینجوری هم قبوله

    حالا چرا ایمیل؟ خب ایمیل کنن به اسم خودشون اینجا میزارم داستان رو


  • نخبه

    نقل قول: Dr.GSM
    مگه چيز غير متعارف ديده بود

    نیدونم والا ما که چیز غیر متعارف ندیدیم.. :9:


  • ماهی

    نقل قول: نخبه
    فکر کنید مظلومه یا زن ذلیل نه بابا اونم عین خودم خوش خندس

    آرش زن ذلیل نیست ولی این شکلکه آخه زن ذلیله.مجبوریم بنویسیم ذلیله :23:
    تقلبت خوب بود..تونستم بازم می نویسم :3:
    نقل قول: Dr.GSM
    مگه چيز غير متعارف ديده بود :83:

    نمی دونم والله...مثلا دخملمون چشم گوش بسته ست :1:


  • نخبه

    نقل قول: ماهی
    نمی دونم والله...مثلا دخملمون چشم گوش بسته ست


    اره من خیلی چشم و گوشم بستس :86:

    نقل قول: ماهی
    آرش زن ذلیل نیست ولی این شکلکه آخه زن ذلیله.مجبوریم بنویسیم ذلیله

    خب فکر کنم بگید از دست من گیر افتاده بیچاره شده از دست من خنده دار تر باشه.. زن ذلیل خالی خنده دار نیست مثل اخر داستان یکتا باحاله:4:
    نقل قول: ماهی
    تقلبت خوب بود..تونستم بازم می نویسم

    منتظرم .. بدون چیز میز باشه :4: دیگه این صفحه کلا داستان چیز میز بود:23:
    از تقلبها استفاده و سو استفاده کنین:4:


  • Holtek

    متاسفانه در زمينه داستان نويسي صفرم ، حالا زياد نخنيديد به داستانم :1:

    يك روز دختري ديد كه زورو بسرعت باد دارد براي انجام ماموريتي خطير ميدود تصویر در دسترس نیست
    دختر دستاي خود را رو اسمان گرفته گفت خدايا همسري مثل زورو نصيبم كن
    تصویر در دسترس نیست  
    زورو هم كه گوشاي تيزي داشت اين دعاي دخترك را شنيد لباسهايش را در آورده بسوي او رفت تصویر در دسترس نیست  
    دختر ديد كه بابا اين پسره هم چيز بدي نيست حالا كو تا خدا زورو بفرسته ، پس بهتره همينو تورش كنم تصویر در دسترس نیست

    بعد دختره گفت حالا بذار ببينم اين پسره چند مرده حلاجه و به بهانه تقديم كردن گل شروع به واررسي پسره كرد تصویر در دسترس نیست
    زرور هم كه فكر اينجاشو نكرده بود پا گذاشت به فرار ، د بدو تصویر در دسترس نیست
    دختره هم كه ديده بود بابا اين پسره چيزي تو چنته نداره عصباني شد تصویر در دسترس نیست
    ولي خيلي زود به اشتباه خود پي برد و فهميد كه اي دل غافل ، چند روز پيش روز جهاني معلولين بوده نبايد دل پسره رو ميشكوند تصویر در دسترس نیست
    القصه ، دختره شروع كرد به تقويت پسره و
    تصویر در دسترس نیست
    گفت شايد بتونه مداواش كنه تصویر در دسترس نیست
    از قضاي روزگار دوا درمون دختره رو زورو اثر كرد
    ديگه باقي ماجرا رو هم خودتون بهتر از من مي دونين :1:
    تصویر در دسترس نیست


  • نخبه

    نقل قول: Dr.GSM
    پس بهتره همينو تورش كنم

    این یه قسمتش رو بیشتر دوست داشتم ولی در کل داستان جالبی بود.. :77:

    نقل قول: Dr.GSM
    و به بهانه تقديم كردن گل شروع به واررسي پسره كرد

    همه بی حیاتن ماشالله :83:


  • Holtek

    نقل قول: نخبه
    همه بی حیاتن ماشالله :83:

    همش كار رفيق نابابه :9:


  • نخبه

    راستی دکی مگه نگفتی یه پسر دیگه رو تور کردم و بی خیال زرو شدم پس چرا وسط داستان باز اسم زورو رو اوردی؟ تکلیف منو روشن کن بالاخره کیو تور کردم

  • The one

    من یه داستان مینویسم واسه ی فقط چند تا از شکلکها .. نتونستم برا همشون بگم ساری سخته یه کم.. :9:

    چند تا بود یکی نبود، که از این چند تا یه زوج خوشبخت به اسم آرش و شیرین بودن :65: ... این شیرین اینقدر عروسک دوست داشت که فکر میکرد شوورشم عروسکه و هی باهاش ور میرفت غذا تو حلقش میریخت و با دستمال لباشو جر میداد.که فقط دماغش شیرینو خفه کنه نه دهنش :4: ... تصویر در دسترس نیست
    یا وقتی ارش جرات میکرد اعتراض کنه و بگه اگه بچمون پسمل شد، عروسک بازی به دردش نمیخوره.. شیرینم میگفت راس میگی پس بیا ماشین بازی و باکشو با سوخت پر می کرد
    تصویر در دسترس نیست
    بعد میذاشت رو چرخ بدوه که با هم به جنگ ستارگان برن..
    تصویر در دسترس نیست
    بعد که آرش تو خیالش واقعا پیش ستاره شوور ذلیل میرفت شیرین به زور برش میگردوند.
    . تصویر در دسترس نیست
    خلاصه اینقدر این آرش به شیرین خواهش و التماس می کرد که آخرش خارش گرفت. :40:
    . تصویر در دسترس نیست
    شیرینم بهش گفت که چارش اینه که محکم بزنی تو سرت تا شپشهات بریزن.
    . تصویر در دسترس نیست
    ولی بازم فایده نداشت.. تا اینکه یه روز که شیرین با سگش مشغول بود ..
    تصویر در دسترس نیست
    ارش یواشکی میره پیش شیخ حکیم و ازش کمک میخواد اونهم بهش لباس زورو رو میده و میگه بتاز ای جوانک اونهم از همه جا بی خبر میتازد
    تصویر در دسترس نیست
    بعد میاد پیش حکیم و میگه اتفاقی نیفتاد حکیم هم میگه فکر می کنی! :86: حالا می بینی چی شده و بهش یه لباس دیگه و تیرو کمون میده و میگه میخوام جوراب پای چپ اون پشه هه رو تو هوا بزنی ارشم زور میزنه و تا تیرو میکشه شورتش میفته پایین .. تصویر در دسترس نیست
    و حکیم میگه اینه .. زن ذلیلی کو...تو گشاد کرده بود زورو که شدی مردونگیت برگشت ماتحت مبارک هم یه سایز تنگتر شد اینهم سندش.. :23: :23:
    یهو ارش بهش بر میخوره و تواناییهاشو به رخ شیخ میکشه :70:
    تصویر در دسترس نیست
    که ناگهان شیخ از اینهمه لارجی نعره زنان اول به ماشین لباسشویی و بعد به شبکه های تبلیغاتی پناه میبرد و می گوید نعوذ من شر شیرین که از پس و پیش لارجری و دلبری می کند :23: بعد شبکه های تبلیغاتی هم میان دنبال این زوج خوشبخت و اکس لارج! و شیرین و ارش از دستشون فرار می کنن :23:
    تصویر در دسترس نیست


  • gilas

    نقل قول: نخبه
    حالا چرا ایمیل؟ خب ایمیل کنن به اسم خودشون اینجا میزارم داستان رو


    خوب امکانات اینجا اومدن نداره :50:
    تازه طفلی هم بیش نیست :10:


  • نخبه

    وای خدا مردم از خنده:23: :23: :23: :23: هیفا خیلی باحال بود داستانت 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 247 264 264 264 264 افرین دیدی تو استعداد داری بازم از این داستانها میخام این یکی واقعا عالی بود :78:

  • نخبه

    نقل قول: gilas
    خوب امکانات اینجا اومدن نداره :50:
    تازه طفلی هم بیش نیست :10:

    باشه میدونستم اونو میگی بهش بگو بفرسته


  • gilas

    نقل قول: نخبه
    باشه میدونستم اونو میگی بهش بگو بفرسته

    باشه :5:


  • The one

    نقل قول: نخبه
    وای خدا مردم از خنده هیفا خیلی باحال بود داستانت افرین دیدی تو استعداد داری بازم از این داستانها میخام این یکی واقعا عالی بود

    :9: قابلتو نداشت اجی جونی..خوشحالم خوشت اومد :4:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: