ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
**بشتابید بشتابید مسابقه داستان نویسی**
ساحل ناقلا
نخبه
اتفاقا امروز داشتم به گیلاسی میگفتم کاش ساحل بیاد سایت این مسابقه شرکت کنه.. خاله جون منتظر داستان بامزه و قشنگت هستم.. تو میتونی از دنیس و اصغر مماق هم توی داستانت استفاده کنی..
نخبه
بهونه
شما نمیتونی شرگت کنی سنت قانونی نشده من منشی خاله سیلینم
شاید شرکت بتونی بکنی ولی شرگت نه
ساحل ناقلا
بهونه,
بهونه پرو من منشی خاله سیلینم
نخبه
افرین هر کی شلوغ کرد یه چک بهش بزن
بهونه
ببین از عصبانیت دستت لرزیده بهونه بهونه میکنی
نترس بابا همین الان استعفا میدم میسپارمش به تو
Life Dream
ساحل ناقلا ,
سلام ساحل كوچولو
Holtek
خب اون پسره همون زورو بوده ديگه ولي تو نميدونستي ، عين اين فيلم هنديا ، وقتي پير شدي ميفهميدي
ماهی
از نفس کشیدن کسی توی صورتم خیلی بدم میاد حالا هر کسی که باشه (نه اینکه دهان بو بده از خود نفس بدم میاد .. سر همینم مشکل دارم تا نفس میکشه میگم مسیرش رو عوض کن میخوره به من
من که هر چی فکر می کنم آخر چیز میز می آد توش....حالا اگه دوس داری یکی دیگه به ذهنم رسیده اما توش پر چیز میزه برات بذارم
فکر کنم اون معجون کربلایی هم بیاد اون وسطا یه کارایی بکنه
شکللا رو نمیشه دید نمیتونم بنویسمش می ترسم یادم بره..
نخبه
چرا نمیشه ماهی جون مثلا اون قسمتی که من با شمشیر میخام ارش رو بزنم شاید به خاطر اینه که از خطی که رو تخت کشیدم این ور تر اومده.. قبلا که گفتم داستان رو بنویسین هر چند بی ربط به عکسها بعد یه جمله کوتاه بنویسید و عکس رو اضافه کنید اینجوری هم داستانتون پر از جمله های با مزه میشه هم از شکلکها استفاده کردین ... داستان هیفا تقریبا همینجوری بود از چیزهای دیگه ای که در مورد من و شوخیهام میدونست استفاده کرده بود بعد یک جمله اضافه کرده بود و عکس رو گذاشته بود..
چرا نمیشه؟ خب بنویس مثلا زورو ، اب خوردن، جیش، شمشیر، گل در اوردن، رو چوب اویزون، بعد موقع داستان نوشتن یادت میاد
نخبه
فرشید-717
یکی بود یکی نبود.....................................
................
..............
...................................
............
بالا امدیم دوغ بود پایین امدیم ماست بود
قصه ما معولم نبو د چی بود
نخبه
EVANESCENCE
ساحل ناقلا
ماهی
ساحا جان لینک مستقیم عکسا رو گذاشتم بالای هر عکس.می تونی استفاده کنی
ساحل ناقلا
بهونه
▧ تصویر در دسترس نیست
بعد عروسی میکنن میرن سر خونه و زندگی خودشون
▧ تصویر در دسترس نیست
اولین صبحی که بعد عروسی آرش از خواب بیدار میشه میبینه خیلی گرسنشه این شیرین هم خوابیده صبحونه آماده نکرده
▧ تصویر در دسترس نیست
برای بار اول میگه شیرین جونم پاشو تا برم نون بخرم صبحونه رو آماده کن ولی شیرین انگار نه انگار
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش بیچاره که دیگه داشت خفه میشد گفت غلط کردم بدون صبحانه رفت سرکار
▧ تصویر در دسترس نیست
شیرین دید اینطوری نمیشه باید حال این آرش بگیره وقتی اومد خونه بهش گفت زود تند سریع باید تمام خونه رو تمیز کنی
▧ تصویر در دسترس نیست
و این قضیه ماه ها طول کشید که آرش دیگه اینطوری شده بود
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش کار میکرد این شیرین هی با عروسکاش بازی میکرد و استراحت میکرد
▧ تصویر در دسترس نیست
یک روز جمعه صبح آرش قایمکی میره بیرون میره پیش باباش شروع میکنه به گریه زاری
▧ تصویر در دسترس نیست
باباش کلی آرش دلداری داد
صبح روز بعد شیرین پاشوده بود برا آرش صبحونه حاضر کرده بود آرش که همکنون در تعجب بود صبحونه رو خورد
▧ تصویر در دسترس نیست
و همین طور داشت محبیت میکرد یهو به فکرش رسید کاری کنه شیرین
▧ تصویر در دسترس نیست
داشت گشت میزد که یه هو این گل دید و دوباره قاطی کرد
▧ تصویر در دسترس نیست
آرش گرفت کولشو به سمت خوهه ننه شوهرش کلی دعوا شد بعد شیرین دید اشتباه کرده اون گل برا اون بوده
▧ تصویر در دسترس نیست
نمایش یا پنهان متن
شیرین امیدوارم داستان خوبی باشه من عموما از این حرکت ها نمیکنم که فسفر بسوزونمماهی
خب دوستای گلم آرش و شیرین روزهای خیلی خوب و عشقولانه ای داشتن.بنده خدا مادر آرشم وقتی دید پسرش با شیرین حال می کنه دست از حرص خوردن برداشت وسعی کرد با خوشحالی پسرش خوشحال باشه
▧ تصویر در دسترس نیست
و هفته ای یکبار با دوستاش دور هم جمع می شدن
اونروز قرار بود یکی از دوستاشون به اسم آرش 52 که تازه از سفر برگشته بود به دیدنشون بیاد.آرش 52 با آرشِ شیرین گرم صحبت شدند.
شیرین هم یکی از عروسکاشو که خیلی دوس داشت به دوست دختر آرش52 نشون داد [center]▧ تصویر در دسترس نیست
و گفت بس که اینو دوسش دارم آرشم حسودی می کنه ولی به روم نمی آره.
بس که آرشم ماهه ..
شیرین : من درو باز می کنم ..این بچه مثبته ...
پشت سرش ارزو خانوم اومد و سلام کرد و در حالیکه نفس نفس می زد به شیرین گفت : یه لیوان آب لطفا...
بله دوستان! امین جدیدا به طرز باور نکردنی مدام در حال دویدنه
شیرین که از دست امین عصبانی شده بود شمشیرشو برداشت و رفت بالا سر امین و گفت : بچه بیا پایین ببینم چتـــــــــــــــــــــــه؟
تا اینکه دوباره صدای در اومد...
همین موقع بود که صدای زنگ تلفن اومد..آرش52 بود ..به آرش گفت : آرش جان فقط یادت باشه این معجون رو یک دفعه سر نکشی ها..این برای یک ماهه...
خلاصه وقت خواب شد...شیرین با آرش گفت : این چی بود خوردی؟ چه بویی م یده...بذار دهنتو خوب تمیز کنم
و رفت رو قسمت خودش خوابید و نوار قرمز وسط تخت رو صاف و صوف کرد تا آرش خوب ببیندش...
آرشم که احساس عجیبی داشت
10 دقیقه که خوابیدن یک دفعه آرش هراسون از جاش بلند شد و .......
ادامه دارد.....
[/center]
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→