ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
**بشتابید بشتابید مسابقه داستان نویسی**
KuRoSh
شیرین من داستانم رو تغییر دادم فکر نکنم آماده بشه چون یک داستان خیلی طولانی هست
چیکار کنم
gilas
KuRoSh
مگه چند نفری داری آماده می کنید گیلاسی قرار شد هر کس یک داستان بنویسه نه این که همه افراد رو جمع کنی تا یدونه دستان بنویسی
هاچو هاچو
mz56mz
نماد مظلوميت ارش خان
KuRoSh
کاکو کجایی که شیرین آرش رو زندانی کرده
نخبه
گیلاسی زود باش داستانی که با فک و فامیلا زحمتش رو کشیدین چی شد پس؟
هاچو هاچو و کورشجلالی زود باشید داستانهاتون رو تحویل بدین وقت زیادی نمونده
هر کی داستان ننویسه حالشو بعدا میگیرم
نخبه
maryamlondon1
نخبه
پس داستان شما کو مامان مریم
Mahboob
چه تاپیک باحالی
همه عکسا درست باز نمیشه اما سعی می کنم شرکت کنی ام
ماهی
شیرین ! بقیه شکلا کو؟
نخبه
کدوم شکلا؟ فقط سه تاشو ندارم همون جیش و دختر عصبانی و یکی دیگه
اونایی که حورا گذاشته بود توی تاپیک بهش پیام دادم دوباره بزاره چون من شکلکها رو گم کردم
ماهی
خیلی هاش نیست..اون دختر چکشیه..
نخبه
دوباره نگاه کن دیشب یه سری گذاشتم ولی اون دخمل چکشی رو ندارم اون رو حورا داره بهش پیام دادم اگه بیاد سایت برامون میزاره
تازه دیشب یکی یه سری شکلک دیگه فرستاده خلی بی حیاتیه اونا رو میزاشتم داستانهاتون به انحراف کشیده میشد
gilas
اوهههههههههه داره درست میشه یه چیز متفاوت و توووووووووپ
بهش فرصت بده بابا طفلی بیش نیست
نخبه
بهش فرصت بده بابا طفلی بیش نیست
منتظرم.. به اون امین بچه منفی هم بگو داستان بنویسه.. خوده پروت هم بنویس والا بهتون منفی میدم
ماهی
بله دوستان خوبم..اون شب آرش حالش بد شد و راهی بیمارستان شدند.شیرین که خیلی دست و پاشو گم کرده بود تا رسیدند بیمارستان ، شروع کرد به گریه کردن ..که آرشمو نجات بدید...تو رو خدا...من آرشمو از شما می خوام
دکترا آرشو معاینه کردند و یه آمپول آرامبخش بهش زدند و شیرینو فرستادند دنبال دارو برای آرش.
یه خانوم پرستار هم قرار شد از آرش مراقبت کنه
اما معلوم نبود برای آرش چه اتفاقی افتاده بود ..دوباره همون جوری شد و با هر دستی که خانوم پرستار به سرش می کشید ...یه جورایی میشد
توی همین لحظه شیرین از راه رسید و با صحنه ی بدی مواجه شد ....
تموم دنیا رو سرش خراب شد..
آرشو بلند کرد و گفت : عجب روزگاری شده ها...یه لحظه شوورتو ول کنی قاپیدنش
و بعد از اونجا دور شد.
از اون روز شیرین دیگه همش چار چشمی مواظب آرش بود..هرجا می خواست بره اونو با خودش می برد.جاهایی هم که ورود آقایون ممنون بود میخ کوبش می کرد به دیوار
از اون روز شیرین اون نوار قرمز تخت رو هم برداشت...تا آرش دیگه تا مرز سنکوپ پیش نره و گذرش به بیمارستان با اون پرستارای عتیقه ش نیفته
ادامه دارد....
نخبه
نخبه
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→