ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
๑۩۞۩๑ مسابقه خاطره نویسی نوروزی๑۩۞۩ ๑
نخبه
که از رو گردن زرافه سر بخوره
هاچو هاچو
نه آخه بوعلی تاکید داشت رو گاو بشینن من میخوام زرافه رو امتحان کنم
نخبه
بچه پرو برو رو یه بیمار دیگه امتحان کنه
هاچو هاچو
خودت سراغ یه طبیب رو گرفتی
نخبه
ای طبیب قلابی
zrnznn
هاچو هاچو
دخترکخنگهساعتششتازهازخواببیدارشدهتنبلبیخاصیت
تازه مامان وقتی بتونی این خط رو رمز گشایی کنی بیشتر لذت میبری
هاچو هاچو
بو علی کجایی ببینی با شاگردت چطور صحبت میکنن
نمایش یا پنهان متن
maryamlondon1
بیچاره ارش دلم سوخت براش
همنجوریش خنده دار
maryamlondon1
maryamlondon1
نمایش یا پنهان متن
شب 12 فروردين ساعت 11 شب داشتيم مي اومديم
زنگ زدم به باجناقم
(نتيجه گيري اخلاقي : پتروس خان زرشك
sotude
نمایش یا پنهان متن
و اما خاطرات عید امسال من
من به همراه همسر و پسرم رفته بودیم بندرعباس قشم شمال تقریبا ایرانگردی
جای همگی خالی
بازم خاطره دارم اگه فرصت شد حتما بهتون میگم امیدوارم خوشتون بیاد
دیااکو
نمایش یا پنهان متن
خداد سال پیش و در عنفوان جوانی با یکی از دوستام و به وسیله اتوبوس عازم پایتخت بودیم که دوستم دچار معضل ترکیدگی شد و از اونجایی که این مرض مسریه منم دچارش شدم، تمام راههایی که به ذهنمون رسید رو مرور کردیم و بهترین نتیجه ای که گرفتیم این بود که در اولین شهر مسیر پیاده بشیم و حالا شانس ما اولین شهر آوج بود که دقیقأ نوک یه گردنست و شما برف و کولاک رو هم اضافه کنید به این اوضاع و ضربدر ساعت سه شب کنید و ببینید چی میشه، البته ما شرایطی که پیش اومد و وخامت اوضاع رو زیر توان 10 می برد رو در نظر نگرفتخ بودیم و اون شرایط این بود:
وقتی تو اون ساعت شب و در اون منطقه نا متعارف به راننده گفتیم پیاده میشیم راننده قبل از واسادن تو گوش شاگردش چیزی گفت و شاگرد راننده هم رفت راننده کمکی رو بیدار کرد و بعد زدند کنار و سه نفری عین شیر واسادن دم در و گفتن که شما چرا اینجا پیاده می شید؟ ما هم که حاضر بودیم شاهرگمون رو بزنیم ولی به ننگ اعتراف به جیش داشتن تن ندیم گفتین به شما چه ربطی داره؟ راننده گفت که شما حتمأ جیب یا ساک یه مسافر رو که خواب بوده زدید که می خاید وسط راه تو این کوران پیاده شید، ما رو می گی دیگه جیش که سهله اگه حتی 2 هم داشتیم از داغ این تهمت فراموشمون می شد گفتیم جد و آبادت دزده نکبت، یکی از ما و یکی از اونا درگیر شدیم شدید، حالا کل اتوبوس بیدار شده بود و تو این کوران همه ریخته بودند بیرون تا ما رو جدا کنند، خلاصه بعد از خوابیدن دعوا تازه راننده اتوبوس از همه مسافرا خواست که ساکها و جیباشون رو چک کنند و تازه بعد از این کار می خواست ساک ما رو بگرده که دوباره درگیر شدیم و خداییش با اینکه ما دو نفر بودیم بیشتر زدیم و بعد از اینکه دوباره ما رو جدا کردند رانندهه ول نمی کرد و می گفت من از این دو نفر شاکیم و باید بریم پاسگاه، با هزار بدبختی مسافرا راضیش کردند که بره و رفتند و ما موندیم و یه شهر تهی از بنی بشر و در پناه یک دیوار زیباترین حس که حس رهاییه رو تجربه کردیم و با دیدن سوراخهای ایجاد شده به وسیله اوره در برف و بخارات ساطع شده از آن فهمیدیم که زندگی لحظات قشنگ هم داره.
ولی همیشه لحظات قشنگ زندگی زودگذرند و وقتی از خلسه رهایی رهیدیم تازه فهمیدیم چه غلطی کردیم و دو ساعت مثل اون حیوان با وفا سگ لرز زدیم تا آخرش یه تریلی ما رو سوار کرد و تا قزوین برد (البته نه راننده تریلیه قزوینی بود و نه قزوین از اون خبراست )[/b]
نخبه
نمایش یا پنهان متن
باید همه عید رو بگیم چی کار کردیم
لحظه سال تحویل خونه خودم بودم و همراه همسرم و فندقم سال جدید رو اغاز کردیم بعد از خوردن صبحانه رفتیم خونه ددی اینجانب که بهمون نزدیکتره تا نزدیک ظهر اونجا بودیم و بقیه خواهر و برادرا هم اومدن و همو اونجا دیدیم و عید دیدنی و روبوسی منم از ترسم دست به اجیل نمیزدم که مبادا چاقتر بشم اهل چایی نیستم ولی نمیدونم چرا امسال هر جا که رفتم مهمونی و بهم چایی تعارف کردن برداشتم و خوردم ولی فکر کن یه خونه چایی میخوردم خونه بعدی باید میرفتم
ظهر رسیدیم خونه ددی ارش که پدر و مادرش خونه نبودن و رفته بودن عید دیدنی خونه مادر بزرگشون ولی بچه ها خونه بودن ازمون پذیرایی کردن بعد از چند دقیقه یکی از برادرهای ارش اومد خونه که همسن منه با اونم احوالپرسی کردیم تو راه که بودیم من همش به ارش میگفتم فکر میکنی امسال داداش محمدت بهم عیدی بده و میخندیدم
پارسال محمد برادر شوهرم عینکش روی زمین بود و من متوجه نشدم و با پا رفتم روش و عینکش شکست کلی خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم بعد شوهرم رو به من گفت ببین عینک داداشم رو شکستی میخاست بهت عیدی بده حالا دیگه نمیده منم خجالت زده هی عذر خاهی میکردم اونم میگفت بابا عینکم قدیمی بود همین روزا میخاستم عوضش کنم فدای سرت . خلاصه بعد از ده دقیقه که از شکستن عینک گذشته بود دیدم محمد یه تراول 50 تومنی اورد داد به من و گفت اینم عیدی زن داداش اخ که اون لحظه همه جای ادم عروسیه
بعد از عید دیدنی خونه مامی ارش رفتیم خونه اقوام ارش و نهار و شام رو هم خونه مامی ارش نوش جان فرمودیم و اخر شب برگشتیم خونه خودمون
روز دوم عید صبح زود از خواب پا شدم و سالاد و یه سری مخلفات اماده کردم و مرغ و گوشتم هم اماده کردم که وقتی بر میگردیم نهار رو سریع اماده کنم اخه به خانوادم گفته بودم نهار بیان خونه ما.. بعد از اماده کردن وسایل نهار رفتیم خونه ددی و خواهر و برادرا هم اومدن همون جا و همگی رفتیم خونه خاله و دائی و عمو ظهر هم که همگی اومدن خونه ما بیشتر کارام رو خواهرم و زن داداشم انجام دادن منه خنگول هم الکی سر پا این ور اون ور میرفتم و میگفتم چی کار کنن بعد از رفتن مهمونا رفتیم خونه عموهای ارش و شب هم شام خونه دادش من دعوت بودیم من هم دیگه نمیتونستم بشینم و حالم بد بید و ساعت ده شب رفتیم خونه داداشم و تا 12 اونجا بودیم
روز سوم عید هم به عید دیدنی خونه خواهرای ارش و چند نفر دیگه گذشت و من که دیگه جون نداشتم گفتم جمعه چهارم عید دیگه هیچ جا نمیرم نصف روز خونه بودیم و مهمون هم نداشتیم ولی عصر چند نفری اومدن خونمون که بچه یکی از مهمونا محکم کوبید تو دل من و گفت خاله چقدر چاق شدی
بقیه روز رو هم رفتیم خرید برای سفر و جمع کردن وسایلمون که فرداش بریم سفر
روز ششم عید هم راه افتادیم به سمت خلخال ( یه خونه ییلاقی که ددی چند سالی ساخته و تا تعطیلی میشه میریم اونجا و کلی خوش میگذرونیم) شنیده بودیم برف شدیدی اومده و جاده ها رو تازه باز کردن.. توی راه هر یک یا دو ساعت یه بار ماشین رو نگه میداشتیم و من به دنبال
12 فروریدن هم رفتیم یه منطقه دیگه از خلخال که اونجا هم ددی ارش خونه داره بعد از ظهر رسیدیم همه فک و فامیلای ارش هم اومده بودن خیلی زیاد بودن شاید نزدیک به 100 نفر بودن همه خونه ها پر بود از مهمون خدا رو شکر کسی خونه ما نتونست تلپ بشه و من و ارش فقط دو تائی بودیم البته هر دو دقیقه یه بار یکی می اومد و مینشست و بساط چائی و میوه باید می اوردیم که خوشبختانه من قبلش با ارش طی کرده بودم که دست به هیچی نمیزنم و خودش باید کار کنه . بیچاره اون همه کارا رو میکرد و دیگرون هم کمی به خاطر وضعیت من رعایت میکردن.. بعد از خوردن شام شب نشینی ها شروع شد تمام پسرهای جوون فامیلشون جمع شدن خونه ما اقایون بزرگتر خونه پسر عموی ارش بودن و منم رفتم خونه پسر عمه ارش که همه خانومها اونجا جمع بودن حرف میزدیم خاطره از گذشته تعریف میکردن یه عده هم سوتیهایی که اطرافیان داده بودن رو میگفتن و میخندیدیم شب خیلی خوبی بود
فرداش هم که 13 به در بود صبح زود بیدار شدم و وسایل رو اماده کردم با ارش رفتیم بیرون قدم زدیم و یه جای خوب که کمتر هم باد می اومد انتخاب کردیم که همونجا بساط کنیم.. فک و فامیلای ارش هم کم کم بیدار شدن و می اومدن بیرون از خونه ها که دخترها جمع شدن وسطی بازی کردن و پسرها هم فوتبال منم که رو صندلی نشسته بودم به عنوان داور
این بود انشای طولانی من
شیر خشک رو ریختیم تو شیشه مریم گفت حالا چیکار کنیم گفتم خب باید هم بزنیم حالا هی این شیشه رو تکون میدیم شیرا ازش پرت میشه بیرون ما هم هر هر میخندیدیم به این صحنه شیر که اماده شد هر چی میزاشتیم دهن بچه .. پرو نمیخورد هی به زور فشار میدادیم دهنش نمیخورد و جیغ میزد.. مریم گفت بیا بزاریمش سر راه تا دیگه مادرش اینو پیش ما نزاره
امان از دست بچه های قرتی این دوره زمونه.. پرو شیر به اون خوبی رو میل نکرد
هاچو هاچو
نمایش یا پنهان متن
صبح جمعه ساعت 5:30 از خونه زدم بیرون
قرار بود با 4-5 تا از رفیقای دانشگاهم بریم بیرون شهر با انضمام یک گروه کوهنوردی خلاصه همه که جمع شدن جمعیتمون شد حدود 100 نفر
بچه مثبت
نمایش یا پنهان متن
قبل از اینکه خاطره شیرین رو تعریف کنم سه تا خاطره کوچیک بگم!
1. چند لحظه قبل از سال تحویل آقاجون آرش52 بهم اس ام اس داد! میدونید چی گفت؟ «سلام آدرس جدید سایت چیه؟»
2. در اولین ساعات سال جدید و در حین اولین عید دیدنی (خونه مادربزرگم) اولین تماس در سال 91 جهت اولین تبریک تلفنی توسط اولین عموی بوفیلندی (محمود عزیز) انجام شد. و آرزویی برام کرد که امیدوارم در اولین فرصت برآورده بشه. آمین یارب العالمین
3. در 13 بدر همانطور که تو تاپیک دلشاد گفته بودم ما در حدود 10 خانواده بودیم و هرکس جدا گونه غذا آورده بود. با اینکه نهار بود برای خودش نوعی بفرمایید شام بود! هر کس سعی میکرد به غذا ها نمره بده! یکی میگفت من 6 میدم چون برنجش سرد بود! یکی میگفت کم نمک بود 2 میدم! یکی میگفت 0 میدم چون جلوی من نذاشت بود باید دستم رو دراز میکردم
خاطره شیرین رو سعی میکنم تا شب بنویسم
منتظر نمانید!
gilas
نمایش یا پنهان متن
خاطرت من از 29 اسفند شروع میشه
29 اسفند تولد
جریان کی گرفتن و ترافیک شب عید بماند که دوردونه ساعت 1 ظهر رفت کیک رو بگیره ساعت 7 شب وسط میدون تجریش منو دید سوار کرد تا بریم خونه
مهمونی هم ساعت 7 شب شروع میشد
به هر زحمتی بود از کوچه پس کوچه رفتیم رسیدم خونه بالاخره راه افتادیم و با یه ماشین پر بادکند رفتیم تولد
من کادو دوردونه رو گذاشته بودم شرکت بسته بندی هم نکرده بودم بعد رسوندن دوردونه و بادکناکا به همراه یکی از دوستام رفتیم شرکت کادو رو آماده کردیم و اومدیم
جاتون خالی کلی عکس و بادکنک بازی و کادو
برای نمونه کادو خودمو میزارم آخه خیلی باحال بود
البته اون خرس وسطی رو یکی دیگه کادو داد و خانواده رو تکمیل کرد
ببین چقدر قانون رو رعایت میکنن صندلی عقب ماشین هم که نشستن کمربند بستن
خلاصه شب تموم شد برگشتیم و باز هم ساعت 1 نصف شب تو ترافیک تجریش گیر کردیم
خود این ترافیک قصه داره بماند
ساعت 2 رسیدم خونه حالا از اول همه کادو هارو باز کن همه شب برای مامان و بابا تعریف کردیم
تا اینجا رو داشته باشین بازم میام تعریف میکنم
نخبه
نمایش یا پنهان متن
حالا مختصر مفید تعریف کردم اتفاقهای زیادی افتاد که همشون با حال بودن
اهان راستی یه خاطره بی حیاتی هم هست
اونجائی که ما بودیم هر روز برف می اومد واسه همین خواهر و برادرام میرفتن سر سره بازی رو برفا منم یه صندلی میزاشتم وسط برف و مینشستم و تماشاشون میکردم
برف چندساعت یکبار می اومد و قطع میشد واسه همین برفا خیلی سفت نبود و ظرف مدت کوتاهی اب میشدن.. حالا داستان از اونجائی شروع شد که برو بکس خانواده ما بدون امکانات رفتن رو برفا سر خوردن بعد از چندین بار سر خوردن و بازی یه سنگ وسط راهشون نمایان شد و من هی گوشزد میکردم که حواستون به این سنگ باشه .. این ارش پرو هم از خود مطمئن میگفت نه چیزی نمیشه.. تا اینکه در یکی از همون سر خوردنها ارش با ک..ن رفتن رو سنگ و بعدش یهو نقش زمین شد و محکم انگشت دستش رو گرفت
maryamlondon1
نمایش یا پنهان متن
اول سال نو رو بهتون تبریک میگم....
در کل فقط میتونم بگم اتفاق نادری که بخوام این خاطره رو به اون اختصاص بدم برام نیفتاده...
روز اولو دومو که خودتون خوندید و الان با عرض شرمندگی فقط براتون کپی پیس میکنم
نمایش یا پنهان متن
سلام دوستای خوبمالان و این ساعت حوصله من حسابی سر رفته
اینم از امروزمون..از عصری اینا باز نشستن پای فوتبال مگه از جلو تی وی جم میخورن؟؟
الان هم که من بدبخت خواستم یه سریال چک برگشتیو رو ببینم ..بابام میگه نجمه جام جم3 فوتباله بزار سر اون.....ولا رو میخواد.......
منم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم؟
شو برا شما بنویسم..دستم درد نکنه....دوستون دارم
http://www.boooofi.com/forum/topic_23971
یه خاطره بد روز اولم این بود که متوجه شدم که از تو لیست عیدی دادان عمه ام خارج شدم
روز اول و دوم غصه بیشترم به خاطر نیومدن داداش دومیم بود
اما روز سوم عالی بود...تو آسمونا پرواز میکردم اون روز
جون داداشیم سوپرایزمون کردو ساعت 10 زنگ در خونه رو زد دیدیم خودش طفلی با یه عالمه هدیه و عیدی (نقدی و غیر نقدی) پا شده اومده....
اون روز خاله جان عزیزم هم که از شمال اومده بود مهمونمون یود...اون خجالت زدمون کرد
عصر اون روز که پنچ شنبه بود بازم خیلی به یاد موندنی بود براممم آخه
.
.
. اینجا هیچی نمیگم فقط اکتفا میکنم به همین شعر بی بی ام (مامان مامانمو میگم) که خوش سروده بود و وصیت کرده بود رو قبرش بنویسن:
یا رب به محمد و علی و زهرا //// یا رب به حسن و حسین و آل عبا
تعلیمم ده به لااله الله //// هرکس بخواند این دعا او را بیامرزد خدا
.
.
.
روز چهارم هم اتفاق خاصی نیفتاد ..ولی روز پنجم همه مهمون داییم رفتیم کوپیته...همون جا که عکساشو تو مسابقه عکاسی زدم
عالی بود عالی...خیلی خوش گذشت...خیلی حیف نمیشه از فیلماش براتون بزارمممم...
دیگه اتفاق خاصی نیفتاده..جز اینکه یه خبر بد از یه فامیل شنیدم دلم اساسی گرفت ایشاله که مشکل زندگیش حل شه
سیستم جدید خریدم الان دومین روزه که ازش استفده میکنم
تو مسابقات بوفیلند شرکت کردم...و بالاخره تونستم جدولو حل کنم و طلسمو بشکنم
راستی از همه مهمتر من دوتا کتاب خوندم یکیش که همون کتاب ملانصر الدین بود که سعی میکنم حداقل یه حکایت دیگه ازش براتون بنویسم..بعداً
ولی دومیش که اونم به عنوان عیدی از یه آشنا گرفتم کتاب شب ایرانی نوشته مهدی اعتمادی بود....خیلی زیبا بود و خیلی پاش گریه کردم
دیگه .......
آهان اتفاق بد دیگه اینکه اصلاً لای کتابامو با اینکه خیلی درس دارم بازم نکردم....
اتفاق خوب دیگه هم که برامون افتاد و خیلی خانوادمونو خوشحال کرد تولد جوجوه های طوطیمون بود آخه بعد سه سال انتظار بدنیا اومدن دیگه میخواستیم ببریمشون دکتر این زنو شوهرووووو
ببخشید میدونم سرتونو به درد اوردم...ولی خاطرات من همینا بودن دیگه
دیگه واقعا حرفی ندارم که بگممممممم
پری سا
نمایش یا پنهان متن
ما این عید مسافرت نرفتییم اما جاتون خالی هر روز بیرون شهر واسه خودمون میگشتیم شهر ما کلی جاهای قشنگ داره
اما یک خاطره بد دارم که چند روزیه خیلی دلمو سوزوند کامپیوترم توسط فلش برادرم ویروسی شد. کلی از مطالبی که مربوط به کارم بود و فیلم و سریالهایی که دانلود کرده بودم نابود شد همین شنبه این اتفاق افتاد همه اطلاعاتی رو دستکتاپ و My Documents ذخیره کرده بودم هنوز وقت نکرده بودم جابجاشون کنم .کامپیوتر ری استارت شد بعد هم دیگه ویندوز بالا نیومد و مجبور شدم ویندوز عوض کنم و همه اطلاعاتم پرید اصلا فکر نمی کردم همچین اتفاقی بیوفته افسردگی گرفتم اینم نتیجه تنبلی بود دیگه
خیلی خاطره بیمزه ای بود اما خوب گفتم که یه دردلی کرده باشم
مازیار
نمایش یا پنهان متن
منم كه همه نوروز رو توو كافي نت گذروندم، مشترياي عجيب غريب زياد ميان، بعضي براي كار، بعضي براي ثبت نام بعضي هم براي...
بامزه ترينش اين بود كه چند روز قبل بود ديدم دوتا بچه اومدن توو يه دختربچه و يه پسر بچه، اول فكر كردم خواهر و برادرن و اومدن ميلي ياهوويي چيزي چك كنن!!!! بعد ديدم از پشت كاپين دارن حرفاي عشقولانه ميزننن، اونم با صداي بلند، پسر فسقلي دستشو انداخته بود دور گردن دختره، انگار نه انگار دور و برشون آدمايي بودن، توو دنياي خودشون بودن و با هم گل ميگفتن و گل ميشنيدن، خيلي بامزه بودن، راستش كلي خندم گرفته بود كه آخه اين دو وروجك از عشق و عاشقي چي ميفهمن، البته راستش هواشونم داشتم كه اگه زياده روي كنن بندازمشون بيرون، ولي واقعاً يه جور دوست داشتن پاك در بينشون بود و حد رو رعايت ميكردن بر عكس آدم بزرگا!!
maryamlondon1]
نمایش یا پنهان متن
maryamlondon1
نمایش یا پنهان متن
روز اول سال ما به طور فجیعی غریبانه گذشت
اما شب عید یعنی همون شبی که شام سبزی پلو با ماهی رو میخورن اون شب خیلی خیلی خوش گذشت مهمون یکی از دوستای گلمون بودیم که که جای همه شما خالی سبزی پلو با ماهی خوردیم در حدی تیم ملی
هفته اول عید که برای ما هیچ فرقی نمیکرد و کلا فراموش کرده بودیم که سال نو شده چون هیچ نشانه ای از سال نو و عید نداشتیم جز همون هفت سین و وقتی به دوستامون سال نو رو تبریک میگفتیم با کمی مکث تازه به یاد می آوردن که سال نو شده
اما تا رسیدیم به هفته دوم که برای سفر آماده شدیم البته اینجا تعطیلات عید ندارند و ما در واقع برای شرکت در یک کنفرانس راهی سفر شدیم اول به فرانکفورت که واقعا حال و هوای ما رو بهاری کرد البته به مدت چند ساعت و بعد هم رسیدن به مقصد که پراگ پایتخت جمهوری چک بود که هوای اینجا هم خیلی عالیه در اوقات فراغت از کنفرانس به گشت و گذار رفتیم شهر پراگ واقعا زیباست و جاذبه های توریستی زیادی داره الان هم من از اتاق هتل دارم این خاطره رو مینویسم و از اینترنت فیری استفاده میکنم
ببخشید اگه خسته تون کردم ایشالا به همه خوش بگذره دوستتون دارم مامان مریم سپاس از زحمات شما
شاپرک
نمایش یا پنهان متن
خاطره ای به نام "در حسرت دیدار یک دستشویی "
یکی بود
نــــه! من بودم
با خانواده ی دوستم
ماها هم آی کیو
البته آقایون که جاده رو منور کردن
خلااااااصه! حدودای ساعت 4 بود، که تابلوی بزرگ " مسجد 500 متر " رو دیدیم
ما اولش گفتیم 500 متر خیلیه
بخاطر برف شدید، شعاع زیادی دیده نمیشد
بالاخره ما هم به یه روشی رفتیم عملیاتو موفقیت آمیز انجام دادیم
سرانجام ساعت 9 شب رسیدیم آمل
رفتیم ناهار و شاممونو یه جا خوردیم و ساعت 10:30 هم رسیدیم خونه
قصد نوشتن نداشتم، مییخواستم بعد از دو خط اول بگم بقیه ش سانسوریه
راستی
بندری
نمایش یا پنهان متن
maryamlondon1
نمایش یا پنهان متن
حالم گرفته دوساعت پیش باز دزدها امدن
▧ تصویر در دسترس نیست
..وقتی امدیم دوربین ها را چک کردیم دیدم رفته بودن خونه روبروی وسطل اشغال بردن پارک که چند متر باخونه ما فاصله نداره .. به پلیس زنگ زدیم پلیس رفت تو پارک ودید تقریبا چند کاغذ وکتاب تو سطل اشغال سوزندن پلیس سطل اشغال به درب همسایه مون برد ودر زد ولی همسایه روبرومون خونه نبود اونا هم بیخال سطل گذشتن وامدن خونه ما وفیلم چک کردن ولی چون قیا فه دزدها زیاد مشخص نبود گفتن هیچ کاری نمیتونن بکنن .چند توصیه ایمنی که تقریبا هزینه اش 700 پوند یعنی تقریبا دوملیون وخورده پول باید خرج کنیم .ودزدگیر بزاریم
ماهی
نمایش یا پنهان متن
و اما نوروز خوبی داشتم شکر خدا..
ولی یه اتفاقی قبل از نوروز افتاد که برای خودم خیلی جالب بود و کلی خندیدم و هنوز هم یادم می افته می خندم.این خاطره واقعا یه خاطره کاملا شیرازیه ..
روز بیست و هشتم بود
با مامانم رفتیم سبزی فروشی .مامانم می خواست سبزی برای سبزی پلو بگیره..به آقای سبزی فروش گفت : آقا لطفا ..کیلو تره ، گشنیز و جعفری و شویدو ... بدید..آقائه با توپ خیلی پر گفت : خب بگو سبزیِ سبزی پلو می خوام دیگه چرا هی دونه دونه میگی؟
مامانم مکثی کرد و گفت : حالا مگه چی شده آقا که عصبانی می شی؟
آقائه گفت : سه ساعت هی این و اونو واونو اون می خوام...
یه خانوم دیگه به مامانم گفت : بنده خدا خسته میشن گوش بدن
مامانم گفت : انرژیشو که من باید بگذارم حرف بزنم
آقائه خیلی جدی در حای که شاکی بود گفت : خب باید یکی باشه گوش کنه یا نه؟
مامانم گفت : ببخشید گوشتون خسته شد والله..
واقعا ها عجب ملتی هستیم ما..
ارش
نمایش یا پنهان متن
امسال يه كم همت كردم و مطالعه كردم
كتاب جانستان كابلستان اميرخاني رو تا 70% خوندم
چندتا هم فيلم ديدم از آرشيو
خيلي زحمتم شد واقعا
هفته دوم هم كلا سركار بودم
بقيه هم ديد و بازديد بود و تفريحات سالم
چندسالي بود كه از اسفند متنفر شده بودم و تاحدودي از فروردين
الان كلا حالم از فروردين به هم ميخوره و ايضا اسفند
اين بود انشاي من
بهونه
نمایش یا پنهان متن
یه سفر 3 روزه هم رفتیم به یه منطقه کوهستانی جاتون خالی خیلی هوا سرد بود
بقیه روزها هم در بوفیلند بودیم
ماهی
نمایش یا پنهان متن
خب همونطور که می دونید امسال آستینا رو بالا زدیم تا برای داداشم زن بگیریم و دستی دستی بیچاره ش کنیم
از اونجا که مامانم همیشه می گفت می خوام براش مراسم سنتی فراموش شده رو احیا کنم و باز هم از اونجا که مادر عروس خانوم هم بسیار پایه تشریف دارند و موافق صد در صد مامی هستن، قرار بر این شد که هم مراسم سنتی اجرا بشه و هم مراسم امروزی..
یکی از این مراسم ، بند انداون یا چادر بُرون هست
داستان از این قراربود :
یک روز قبل از مراسم عقد مهمونها همه در منزل عروس خانوم جمع شدند.یک آرایشگر هم استخدام کرده بودند تا مراسم اصلاح صورت رو در حالیکه مهمونها به پایکوبی و رقص می پردازند انجام بده.سفره ی سوزنی که یه پارچه مخصوص و صنایع دستی هست پهن می کنند و روش شیرینی و میوه و آینه و شمعدون و قران ... چیده بودند البته به خاطر مقارن شدن با نوروز هفت سین هم گذاشته بودند.یه خانوم مطرب رو هم دعوت کرده بودند که به طور زنده موسیقی اجرا می کرد که غالبا با دف و ویالون این کارو می کنه.بیشتر اشعار محلی مثل واسونک خونده میشه.
در حالی که آرایشگر مشغول کارش بود مادر و فامیل عروس مرتب برای عروس خانوم آب قند میآوردند و هی ماشالله ماشالله می گفتن
که در این زمینه برای داداشم کم نذاشتم
بعد از اصلاح ، آرایشگر کمی عروس رو آرایش کرد و لباسی رو که ما براش خریده بودیم تنش کردند.و پارچه چادر نمازی رو که براش برده بودیم برش زدند تا براش چادر سفید بدوزند
مراسم جالبی بود .تا حالا چنین چیزی ندیده بودم و مامانم معتقده باید این مراسم زنده بشه.حیفه که داره به دست فراموشی سپرده میشه.
بعد هم روز اول عید مراسم عیدی بردن برای عروس خانوم رو داشتیم که خودش خاطره انگیز بود.یک روز هم عقد محضری که اتفاق خاصی نیفتاد و در نهایت جشن عقد کنون که خیلی خیلی خوش گذشت ..
ولی به جون شما لهِ له شدم دیگه
maryamlondon1
farzane
maryamlondon1
فرزانه جون به خاطر درگذشته مادر بزرگتون تسلیت عرض میکنم انشالله غم اخرتون باشه
hosseinhn82
جونم براتون بگه که امسال عید با دوستان رفتیم مشهد برای زیارت
بعدش تصمیم گرفتیم سوار یه دستگاهی بشیم که دقیقا برای تعلیم خلبان ها و فضانوردها استفاده میشه
هاچو هاچو
آبجی فرزانه متاسفم بابت فوت مادر بزرگت،بدون که ما دوستات بفکرت بودیم و ما رو هم در غم خودت شریک بدون
متاسفم که عیدتون اینطور خراب شد،امیدوارم بقیه روهای عمرت سرشار از شادی باشه
hosseinhn82,
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→