مي دونم ديره برا مسابقه ولي بازم يه خاطره نوروزي يادم اومدم گفتم تعريف كنم بد نيست: شب 12 فروردين ساعت 11 شب داشتيم مي اومديم خونه كه وفتي خواستم ماشينو پارك كنم متوجه يه سگ ولگرد شدم كه رفته بود توي سطل آشغال و سرشو كرده بود توي يه حلب روغن و حالا سرش تي حلب گيركرده بود . حيوون خدا هم هي خودشو به در و ديوار مي كوبيد تا دو قدم راه مي رفت خودشو به يه جا مي زد . خيلي دلم براش سوخت . آستين رو زدم بالا و رفتم كه به دادش برسم هر كاري كردم نتونستم حلب رو از سرش در بيارم چون گير كرده بود . حيووني حسابي ترسيده بود . خلاصه گفتم چكار كنم . زنگ زدم آتش نشاني و موضوع رو براشون گفتم . اونا هم بعد از كلي مسخره كردن بنده و خنديدن به سگ بيچاره در جواب من گفتن بزار بميره مگه ما مسئول نجات حيونا هستيم . گفتم خب توي فيلما و تلوزيون كه همه كاراي امداد كار آتش نشانيه خلاصه بگذريم كه واقعا من متاسف سدم برا شون با اين طرز فكرشون زنگ زدم به باجناقم كه خونشون نزديك مونه اونم خونه نبود . مونده بودم چكار كنم گفتم منتظر باشم هر موقع اومد ميايم به داد سگ بيچاره مي رسيم . سگ بيچاره هم ديگه يه گوشه اي نشسته بود چون نمي تونست جايي بره . رفتم خونه يه نيم ساعتي گذشته بود كه همسايه پاييني مون اومدم فرصت رو غنيمت شمردم و موضوع رو بهش گفتم . بنده خدا فورا يه چاقو برداشت و با هم رفتيم سمت سگه خلاصه با هر زحمتي بود حلب روغني رو از پيش گردن سگه بريديم و سر سگه رو آزاد كرديم . حيوون بيچاره رفت يه دو سه قدمي اونورتر و نشست و داشت ما رو نگاه مي كرد . فكر كنم كه داشت با نگاش از ما تشكر مي كرد . من زياد رابطه ام با حيونا خوب نيست ولي خيلي دلم سوخت برا اين سگه و خدا رو شكر كه نجات پيدا كرد . (نتيجه گيري اخلاقي : پتروس خان زرشك فكر نكن يه دونه اي )
sotude
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: sotude
و اما خاطرات عید امسال من خدا رو شکر امسال برعکس پارسال عید خیلی خوبی داشتم پارسال بدترین عیدی بود که داشتم من به همراه همسر و پسرم رفته بودیم بندرعباس قشم شمال تقریبا ایرانگردی جای همگی خالی اولین بار بود که به بندر عباس و قشم میرفتیم تو سومین روز عید تصمیم گرفتیم بریم به جنگلهای حرا که تعریفش رو زیاد شنیده بودم من که تا بحال سوار قایق موتوری نشده بودم به زور همسرم سوار شدم واااااای انقدر دلهره و ترس داشتم که متوجه نشدم که این درختایی که توی آب بودن از کجا اومدن به کجا رفتن تنها کاری که کردم این بود که محکم بازوی همسرم رو چسبیدم تا ترسم کم بشه و فقط دعا میکردم همه بهم میخندیدن ولی خب چیکار کنم خیلی ترسناک بود طوری که به خواهرم اس ام اس دادم که اگه تا یه ساعت از ما خبری نشد بدون ته خلیج فارسیم دیگه با خودم تصمیم گرفتم هیچوقت سوار قایق موتوری نشم ولی خب فردای اون روز دوباره منو سوار قایق کردن و بردن درست وسط خلیج واسه دیدن دلفینهایی که داشتن تو آب بازیگوشی میکردن واااای خیلی زیبا بودن درسته میترسیدم ولی خوب بود ولی خب خدارو شکر ایندفعه ترسم نسبت به دفعه ی قبل خیلی کمتر بود الان که یادم میوفته پیش خودم میگم من واقعا چطوری سوار اون قایق شدم خدا دیگه نصیب نکنه بازم خاطره دارم اگه فرصت شد حتما بهتون میگم امیدوارم خوشتون بیاد
دیااکو
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: دیااکو
خداد سال پیش و در عنفوان جوانی با یکی از دوستام و به وسیله اتوبوس عازم پایتخت بودیم که دوستم دچار معضل ترکیدگی شد و از اونجایی که این مرض مسریه منم دچارش شدم، تمام راههایی که به ذهنمون رسید رو مرور کردیم و بهترین نتیجه ای که گرفتیم این بود که در اولین شهر مسیر پیاده بشیم و حالا شانس ما اولین شهر آوج بود که دقیقأ نوک یه گردنست و شما برف و کولاک رو هم اضافه کنید به این اوضاع و ضربدر ساعت سه شب کنید و ببینید چی میشه، البته ما شرایطی که پیش اومد و وخامت اوضاع رو زیر توان 10 می برد رو در نظر نگرفتخ بودیم و اون شرایط این بود: وقتی تو اون ساعت شب و در اون منطقه نا متعارف به راننده گفتیم پیاده میشیم راننده قبل از واسادن تو گوش شاگردش چیزی گفت و شاگرد راننده هم رفت راننده کمکی رو بیدار کرد و بعد زدند کنار و سه نفری عین شیر واسادن دم در و گفتن که شما چرا اینجا پیاده می شید؟ ما هم که حاضر بودیم شاهرگمون رو بزنیم ولی به ننگ اعتراف به جیش داشتن تن ندیم گفتین به شما چه ربطی داره؟ راننده گفت که شما حتمأ جیب یا ساک یه مسافر رو که خواب بوده زدید که می خاید وسط راه تو این کوران پیاده شید، ما رو می گی دیگه جیش که سهله اگه حتی 2 هم داشتیم از داغ این تهمت فراموشمون می شد گفتیم جد و آبادت دزده نکبت، یکی از ما و یکی از اونا درگیر شدیم شدید، حالا کل اتوبوس بیدار شده بود و تو این کوران همه ریخته بودند بیرون تا ما رو جدا کنند، خلاصه بعد از خوابیدن دعوا تازه راننده اتوبوس از همه مسافرا خواست که ساکها و جیباشون رو چک کنند و تازه بعد از این کار می خواست ساک ما رو بگرده که دوباره درگیر شدیم و خداییش با اینکه ما دو نفر بودیم بیشتر زدیم و بعد از اینکه دوباره ما رو جدا کردند رانندهه ول نمی کرد و می گفت من از این دو نفر شاکیم و باید بریم پاسگاه، با هزار بدبختی مسافرا راضیش کردند که بره و رفتند و ما موندیم و یه شهر تهی از بنی بشر و در پناه یک دیوار زیباترین حس که حس رهاییه رو تجربه کردیم و با دیدن سوراخهای ایجاد شده به وسیله اوره در برف و بخارات ساطع شده از آن فهمیدیم که زندگی لحظات قشنگ هم داره. ولی همیشه لحظات قشنگ زندگی زودگذرند و وقتی از خلسه رهایی رهیدیم تازه فهمیدیم چه غلطی کردیم و دو ساعت مثل اون حیوان با وفا سگ لرز زدیم تا آخرش یه تریلی ما رو سوار کرد و تا قزوین برد (البته نه راننده تریلیه قزوینی بود و نه قزوین از اون خبراست )[/b]
نخبه نمایش یا پنهان متن
نقل قول: نخبه
چه خاطرات باحالی باید همه عید رو بگیم چی کار کردیم لحظه سال تحویل خونه خودم بودم و همراه همسرم و فندقم سال جدید رو اغاز کردیم بعد از خوردن صبحانه رفتیم خونه ددی اینجانب که بهمون نزدیکتره تا نزدیک ظهر اونجا بودیم و بقیه خواهر و برادرا هم اومدن و همو اونجا دیدیم و عید دیدنی و روبوسی منم از ترسم دست به اجیل نمیزدم که مبادا چاقتر بشم اهل چایی نیستم ولی نمیدونم چرا امسال هر جا که رفتم مهمونی و بهم چایی تعارف کردن برداشتم و خوردم ولی فکر کن یه خونه چایی میخوردم خونه بعدی باید میرفتم ظهر رسیدیم خونه ددی ارش که پدر و مادرش خونه نبودن و رفته بودن عید دیدنی خونه مادر بزرگشون ولی بچه ها خونه بودن ازمون پذیرایی کردن بعد از چند دقیقه یکی از برادرهای ارش اومد خونه که همسن منه با اونم احوالپرسی کردیم تو راه که بودیم من همش به ارش میگفتم فکر میکنی امسال داداش محمدت بهم عیدی بده و میخندیدم اخه میدونید چرا؟ پارسال محمد برادر شوهرم عینکش روی زمین بود و من متوجه نشدم و با پا رفتم روش و عینکش شکست کلی خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم بعد شوهرم رو به من گفت ببین عینک داداشم رو شکستی میخاست بهت عیدی بده حالا دیگه نمیده منم خجالت زده هی عذر خاهی میکردم اونم میگفت بابا عینکم قدیمی بود همین روزا میخاستم عوضش کنم فدای سرت . خلاصه بعد از ده دقیقه که از شکستن عینک گذشته بود دیدم محمد یه تراول 50 تومنی اورد داد به من و گفت اینم عیدی زن داداش اخ که اون لحظه همه جای ادم عروسیه ولی هی میگفتم نه ممنون من زدم عینکت شکوندم تو بهم عیدی میدی خلاصه امسال هم منتظر همون عیدی بودم تا محمد نشست که یکم اجیل بخوره ارش رو به محمد گفت محمد عینکت رو در بیار اونم بنده خدا در اورد گذاشت روی میز ارش گفت نه بزارش روی زمین شیرین میخاد بشکونه عیدی بگیره محمد هم زد زیر خنده و گفت عیدیش رو دادم به مامان که بهش بده وای چه حالی داد این حرفش ذوق مرگ شده بودم به روی خودم نمیاوردم.. داداش بزرگش هم بهم عیدی میده مامان و باباش و خواهراش هم عیدی میدن.. البته خب منم به اونا عیدی میدم ولی کمتر( همشونم مجردن.. میگم اینا چند سال دیگه مجرد بمونن من پولدار میشما) بعد از عید دیدنی خونه مامی ارش رفتیم خونه اقوام ارش و نهار و شام رو هم خونه مامی ارش نوش جان فرمودیم و اخر شب برگشتیم خونه خودمون
نقل قول: نخبه
راستی از روز اول عید ما دوربین همراهمون بردیم و توی هر خونه ای با اعضای اون خانواده عکس میگرفتیم
روز دوم عید صبح زود از خواب پا شدم و سالاد و یه سری مخلفات اماده کردم و مرغ و گوشتم هم اماده کردم که وقتی بر میگردیم نهار رو سریع اماده کنم اخه به خانوادم گفته بودم نهار بیان خونه ما.. بعد از اماده کردن وسایل نهار رفتیم خونه ددی و خواهر و برادرا هم اومدن همون جا و همگی رفتیم خونه خاله و دائی و عمو ظهر هم که همگی اومدن خونه ما بیشتر کارام رو خواهرم و زن داداشم انجام دادن منه خنگول هم الکی سر پا این ور اون ور میرفتم و میگفتم چی کار کنن بعد از رفتن مهمونا رفتیم خونه عموهای ارش و شب هم شام خونه دادش من دعوت بودیم من هم دیگه نمیتونستم بشینم و حالم بد بید و ساعت ده شب رفتیم خونه داداشم و تا 12 اونجا بودیم روز سوم عید هم به عید دیدنی خونه خواهرای ارش و چند نفر دیگه گذشت و من که دیگه جون نداشتم گفتم جمعه چهارم عید دیگه هیچ جا نمیرم نصف روز خونه بودیم و مهمون هم نداشتیم ولی عصر چند نفری اومدن خونمون که بچه یکی از مهمونا محکم کوبید تو دل من و گفت خاله چقدر چاق شدی که مادرش گفت نزن تو شکم خاله اخه نی نی تو دلش داره حالا اون بچه مگه ول میکرد هی ناز میکرد و میگفت دلتو ببینم نی نی کو
نقل قول: نخبه
قرار بود روز ششم عید بریم سفر و من هم که دل درد داشتم و زیاد هم نمیتونستم بشینم گفتم قبل از سفر برم دکتر روز شنبه رفتیم دکتر حالا مگه جائی سونو گرافی باز بود بعد از کلی گشتن یه جا باز بود و رفتیم نوبت به ما که رسید ارش هم اومد داخل اتاق .. دکتر وضعیت فندقم رو چک کرد و گفت همه چی نرماله و وقتی گفتم زیر دلم خیلی درد میکنه گفت به خاطر بزرگ شدن رحم و فندقتونه و مشکل خاصی ندارید سفر هم میتونید برید فقط مواظبت خودتون باشید و سعی کنین استراحت داشته باشید و از این حرفا بعد هم که مانیتور رو چرخوند طرف من و ارش که فندق رو بهمون نشون بده وای که چقده کوشولو و ناز بود این بار دیگه کاملا شبیه بچه بود ستون فقراتش دستاش و پاهاش همه چیش معلوم بود و یه قلب کوچولو هم داشت که وقتی اینا رو دکتر میگفت یهو ارش چشاش پر شد و بغض کرد بعد که اومدیم بیرون بهش میگم چت شد؟ میگه اخی چقده کوچولو بود چه قلب کوچولویی داشت چقده بچه ها نازن.. اصلا فکر نمیکردم ارش اینقدر دل نازک باشه بقیه روز رو هم رفتیم خرید برای سفر و جمع کردن وسایلمون که فرداش بریم سفر
روز ششم عید هم راه افتادیم به سمت خلخال ( یه خونه ییلاقی که ددی چند سالی ساخته و تا تعطیلی میشه میریم اونجا و کلی خوش میگذرونیم) شنیده بودیم برف شدیدی اومده و جاده ها رو تازه باز کردن.. توی راه هر یک یا دو ساعت یه بار ماشین رو نگه میداشتیم و من به دنبال .. به خاطر این وضعیت من ما کمی دیرتر از بقیه اعضای خانوادم رسیدیم اونجا .. برف هم کنار جاده یکی دو متری میشد.. هیچی غیر از برف نمیدیدی رسیدیم خونه که سرایدار چند روز قبل از اومدن ما بخاری رو روشن کرده بود و خونه گرم بود بقیه روزهامون هم توی خونه گذشت چون بیرون همش برف و بارون بود البته بچه ها واسه برف بازی و سر خوردن روی برف میرفتن و من از پشت پنجره تماشا میکردمشون.. تو این مدت که تا 12 فروردین بود توی خونه همش مشغول این کارا بودم و خیلی کیف میداد اخه دست به سیاه و سفید هم نمیزاشتن بزنم 12 فروریدن هم رفتیم یه منطقه دیگه از خلخال که اونجا هم ددی ارش خونه داره بعد از ظهر رسیدیم همه فک و فامیلای ارش هم اومده بودن خیلی زیاد بودن شاید نزدیک به 100 نفر بودن همه خونه ها پر بود از مهمون خدا رو شکر کسی خونه ما نتونست تلپ بشه و من و ارش فقط دو تائی بودیم البته هر دو دقیقه یه بار یکی می اومد و مینشست و بساط چائی و میوه باید می اوردیم که خوشبختانه من قبلش با ارش طی کرده بودم که دست به هیچی نمیزنم و خودش باید کار کنه . بیچاره اون همه کارا رو میکرد و دیگرون هم کمی به خاطر وضعیت من رعایت میکردن.. بعد از خوردن شام شب نشینی ها شروع شد تمام پسرهای جوون فامیلشون جمع شدن خونه ما اقایون بزرگتر خونه پسر عموی ارش بودن و منم رفتم خونه پسر عمه ارش که همه خانومها اونجا جمع بودن حرف میزدیم خاطره از گذشته تعریف میکردن یه عده هم سوتیهایی که اطرافیان داده بودن رو میگفتن و میخندیدیم شب خیلی خوبی بود فرداش هم که 13 به در بود صبح زود بیدار شدم و وسایل رو اماده کردم با ارش رفتیم بیرون قدم زدیم و یه جای خوب که کمتر هم باد می اومد انتخاب کردیم که همونجا بساط کنیم.. فک و فامیلای ارش هم کم کم بیدار شدن و می اومدن بیرون از خونه ها که دخترها جمع شدن وسطی بازی کردن و پسرها هم فوتبال منم که رو صندلی نشسته بودم به عنوان داور بازی که تموم شد یکی از پسرها ماشینش رو اورد و ضبطش رو روشن کرد و بقیه شروع کردن به رقصیدن دو ساعتی به رقصیدن و ادا در اوردن گذشت که کلی به اداهای پسرها میخندیدیم مخصوصا عربی رقصیدن پسر عمه ارش که کلی عشوه و ادا در میاورد واسه خنده کلی هم عکس و فیلم گرفتیم از اون لحظه ها جای همتون خالی کلی هم خوش گذشت.. بعد هم نهار و بعد هم گردش دور و اطراف خوشبختانه اون روز هوای اون منطقه هم خیلی خوب بود فردای اون روز هم با یکی از اقوام ارش رفتیم اردبیل کمی خرید کردیم و بعد سرئین شب سرئین بودیم اینجا هم کلی ماجرا داشتیم و فردا هم رفتیم استارا اونجا هم کمی گشت و گذار و خرید کردیم شب هم رفتیم شهر بچه مثبت اتراق کردیم( انزلی) و فردا صبح هم کمی گشت و گذار در شهر و بعدش هم برگشتیم به طرف خونه و چهارشنبه ساعت 9:30 شب رسیدیم خونه این بود انشای طولانی من
نقل قول: نخبه
14 فروردین که سرعین بودیم همه همراهان ما رفتن داخل ابگرم و یکیشون بچه 11 ماهش رو سپرد دست من و یکی دیگه از دوستان به نام مریم که داخل اب نرفتیم .. قرار شد سر یک ساعت مادر بچه برگرده.. ما هم گفتیم چه کنیم چه نکنیم بچه بغل شروع کردیم به قدم زدن و دید زدن مغازه ها و پاساژ این بچه هم برای خودش اواز میخوند دد دد بعد از نیم ساعت خسته شده بودیم کمی نشستیم تا مینشستیم این بچه شروع میکرد به ونگ زدن و مجبور بودیم سر پا بایستیم تا اقا گریه نفرمایند.. به مریم گفتم بیا بهش شیر بدیم شاید بخابه.. شیر خشکی که مادرش داده بود رو از کیفم در اوردم یهو مریم گفت کی باید بهش شیر بدیم گفتم نمیدونم حالا بیا بدیم شاید بخوره.. شیشه شیر رو مریم نگه داشته بود و منم با پیمانه شیر میریختم داخل شیشه هر کی هم رد میشد ما رو نگاه میکرد البته به من که یکی تو شکممه یکی تو بغلم احتمالا تو دلشون میگفتن خانومه رو باش چه توانائیی داره شیر خشک رو ریختیم تو شیشه مریم گفت حالا چیکار کنیم گفتم خب باید هم بزنیم حالا هی این شیشه رو تکون میدیم شیرا ازش پرت میشه بیرون ما هم هر هر میخندیدیم به این صحنه شیر که اماده شد هر چی میزاشتیم دهن بچه .. پرو نمیخورد هی به زور فشار میدادیم دهنش نمیخورد و جیغ میزد.. مریم گفت بیا بزاریمش سر راه تا دیگه مادرش اینو پیش ما نزاره خلاصه هر کاری کردیم اون شیری که با زحمت درست کرده بودیم بچه پرو نخورد بعد از یک ساعت و نیم که مادر بچه اومد بهش گفتیم که چیکارا کردیم و وقتی مادرش شیر رو نگاه کرد گفت خوب بهم نزدین که نمیخوره امان از دست بچه های قرتی این دوره زمونه.. پرو شیر به اون خوبی رو میل نکرد
هاچو هاچو
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: هاچو هاچو
اجازه هست دیدم نمیشه که شرکت نکنم واسه همین دیروز رفتم بیرون شهر که هم داستانشو بیام اینجا بگم و هم عکساشو تو تاپیک مسابقه عکسا بذارم شاید زیاد جذابیت نداشته باشه مامی ولی خب این تنها اتفاقی بود که تو این ایام برام افتاده بود صبح جمعه ساعت 5:30 از خونه زدم بیرون بماند که تازه 1:30 شب اومده بودم خونه قرار بود با 4-5 تا از رفیقای دانشگاهم بریم بیرون شهر با انضمام یک گروه کوهنوردی خلاصه همه که جمع شدن جمعیتمون شد حدود 100 نفر راه افتادیم رفتیم سمت حوالی کلات محلی به نام چهچه مسیر خیلی طولانی بود ولی خب منو رفیقام با برنامه هایی که اجرا کردیم این سختی رو برای همسفرامون به حداقل رسوندیم (به گند کشیدیم اونجارو از بس مسخره بازی در آوردیم ) ساعت 10:30 تازه رسیدیم به محل مورد نظر واقعا زیبا بود مناظرش،دشت سبز همراه با کوههای بلند هوا هم که عااااااااالی همراه با نسیم بهاری (جاتون خالی،عکسا شو میذارم تو تاپیک عکسا ) به رفیقم گفته بودم اگر کوهنودری زیاد داره من نمیام چون از کوهنوردی متنفرم آخه یه بار تو کوه گیر کردم بابام تشریف آوردن جلوی چشمام اونم گفت نه رفیق همش پیاده روییه نشون به اون نشون که به یه جایی رسیدم که یک قدم پامونو اونطرف تر میذاشتیم چنان سقوط میکردیم تو دره که 1 روز طول میکشید که برسیم به زمین خلاصه بماند که چه فحشایی به رفیقم دادم بگذریم کلی راه رفتیمو تشنه هم بودیم اونجا هم متاسفانه آب نداشت و کسی هم فکر اینجاشو نکرده بود طوری که همه واسه یه قطره آب آدم میکشتن و همه زامبی شده بودن خلاصه به زور خودمونو رسوندیم به یک امام زاده که تو دره بود یک تانکر آب داشت خدا رو شکر نجات پیدا کردیم بعدش هم یکم استراحت کردیم و دوباره بعد یه عالمه طی طریق خودمونو رسوندیم به وسایل نقلیه و برگشتیم ولی خب انصافا خیلی خوش گذشت و خاطره خوبی شد ، همین دیگه
خوشحالم که بالاخره منم تو این مسابقه شرکت کردم خوشحالییه اصلیم وقتییه که بفهمم اول هم شدم
بچه مثبت
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: بچه مثبت
خب منم بیام خاطره بگم قبل از اینکه خاطره شیرینرو تعریف کنم سه تا خاطره کوچیک بگم! 1. چند لحظه قبل از سال تحویل آقاجون آرش52 بهم اس ام اس داد! میدونید چی گفت؟ «سلام آدرس جدید سایت چیه؟» و این جزء خاطره انگیزترین اس ام اس های پایانی سال 90 بود. در حالی که خروار خروار اس ام اس تبریک میومد این یکی برام جالب بود. (یک نکته هم تو پرانتز بگم که در کمال تعجب امسال هرچه اس ام اس فرستادم بدون استثنا دلیور شد!!!!)
2. در اولین ساعات سال جدید و در حین اولین عید دیدنی (خونه مادربزرگم) اولین تماس در سال 91 جهت اولین تبریک تلفنی توسط اولین عموی بوفیلندی (محمود عزیز) انجام شد. و آرزویی برام کرد که امیدوارم در اولین فرصت برآورده بشه. آمین یارب العالمین محمود جان لو ندیا
3. در 13 بدر همانطور که تو تاپیک دلشاد گفته بودم ما در حدود 10 خانواده بودیم و هرکس جدا گونه غذا آورده بود. با اینکه نهار بود برای خودش نوعی بفرمایید شام بود! هر کس سعی میکرد به غذا ها نمره بده! یکی میگفت من 6 میدم چون برنجش سرد بود! یکی میگفت کم نمک بود 2 میدم! یکی میگفت 0 میدم چون جلوی من نذاشت بود باید دستم رو دراز میکردم خلاصه داستانی شده بود برای خودش! چهره جذاب هم داشتیم
خاطره شیرین رو سعی میکنم تا شب بنویسم منتظر نمانید!
gilas
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: gilas
و امااااااااااا خاطره نوروزی ما
خاطرت من از 29 اسفند شروع میشه
29 اسفند تولد دوردونه منه امسال براش یه جشن تولد دوستانه گرفته بودیم چند تا از دوستاشو دعوت کردیم یه کافی شاپ البته اصلا از این کارا نکردیما آقا کافی شاپی نذاشت یه آهنگ تولد بزاریم
جریان کی گرفتن و ترافیک شب عید بماند که دوردونه ساعت 1 ظهر رفت کیک رو بگیره ساعت 7 شب وسط میدون تجریش منو دید سوار کرد تا بریم خونه مهمونی هم ساعت 7 شب شروع میشد به هر زحمتی بود از کوچه پس کوچه رفتیم رسیدم خونه بالاخره راه افتادیم و با یه ماشین پر بادکند رفتیم تولد من کادو دوردونه رو گذاشته بودم شرکت بسته بندی هم نکرده بودم بعد رسوندن دوردونه و بادکناکا به همراه یکی از دوستام رفتیم شرکت کادو رو آماده کردیم و اومدیم جاتون خالی کلی عکس و بادکنک بازی و کادو برای نمونه کادو خودمو میزارم آخه خیلی باحال بود
ببین چقدر قانون رو رعایت میکنن صندلی عقب ماشین هم که نشستن کمربند بستن
خلاصه شب تموم شد برگشتیم و باز هم ساعت 1 نصف شب تو ترافیک تجریش گیر کردیم خود این ترافیک قصه داره بماند
ساعت 2 رسیدم خونه حالا از اول همه کادو هارو باز کن همه شب برای مامان و بابا تعریف کردیم
تا اینجا رو داشته باشین بازم میام تعریف میکنم
نخبه
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: نخبه
نقل قول: هاچو هاچو
یعنی فکر نکنم کسی به اندازه تو از عیدش بهره برده باشه
حالا مختصر مفید تعریف کردم اتفاقهای زیادی افتاد که همشون با حال بودن اهان راستی یه خاطره بی حیاتی هم هست اونجائی که ما بودیم هر روز برف می اومد واسه همین خواهر و برادرام میرفتن سر سره بازی رو برفا منم یه صندلی میزاشتم وسط برف و مینشستم و تماشاشون میکردم برف چندساعت یکبار می اومد و قطع میشد واسه همین برفا خیلی سفت نبود و ظرف مدت کوتاهی اب میشدن.. حالا داستان از اونجائی شروع شد که برو بکس خانواده ما بدون امکانات رفتن رو برفا سر خوردن بعد از چندین بار سر خوردن و بازی یه سنگ وسط راهشون نمایان شد و من هی گوشزد میکردم که حواستون به این سنگ باشه .. این ارش پرو هم از خود مطمئن میگفت نه چیزی نمیشه.. تا اینکه در یکی از همون سر خوردنها ارش با ک..ن رفتن رو سنگ و بعدش یهو نقش زمین شد و محکم انگشت دستش رو گرفت حالا تو این گیرو دار من داد میزنم چی شد و داداشم و بقیه هم میگن چی شد انگشتت طوری شد اونم محکم انگشتش رو گرفته بود و نیمه ناله ای میکنه.. که داداشم گفت اخه تو که انگشتت نخورد چرا انگشتت درد میکنه که ارش خندید و گفت خب چیکار کنم با ک..ن خوردم زمین نمیتونم که ک..نمو بگیرم مجبورم انگشتمو بگیرم حالا داداشام میخندن ارش هم نیمه خجالتی کشید منم گفتم حقته هر چی میگم گوش نمیدی باید درد بکشی تا بفهمی که حرف گوش بدی.. خلاصه از اون روز تا حالا انگشتش درد میکنه و هر وقت میخاد بگه ک..ن درد دارم میگه آی انگشتم
سلام وقتتون بخیر... نمیدونم از کجا شروع کنم....(من همیشه انشام ضعیف بوده تو دوران مدرسه هم داداش دومییم همیشه برام انشا مینوشت..آخه اون زرنگ بود ) اول سال نو رو بهتون تبریک میگم.... در کل فقط میتونم بگم اتفاق نادری که بخوام این خاطره رو به اون اختصاص بدم برام نیفتاده... اتفاقات خوب و بد زیاد بودن که الان سعی میکنم یه طورایی خلاصه بنویسم تا حوصله شما هم سر نره....ولی اینا رو که میگم تلخ یا شیرین برای من مهم بودن
این نوشته های من بیشتر شبیه اینه که معلمی به شاگردش انشا با موضوع : نوروز 91 را چگونه گذرانده اید ...بگه. تا خاطره
روز اولو دومو که خودتون خوندید و الان با عرض شرمندگی فقط براتون کپی پیس میکنم
نمایش یا پنهان متنسلام دوستای خوبم سال جدید و به همگی تبریک میگم... الان و این ساعت حوصله من حسابی سر رفته...متاسفانه من تو یه خانواده بزرگ شدم که همه عاشق فوتبال دیدننن......اون از دیروزمون که روز اول عید بود..ما عید دیدنیمون شده بود طبق زمانبندی فوتبال و نیمه هاش...بدبختانه با خانواده عموم اینا همراه شده بودیم برا عید دیدنی اونا از بابا و داداش من بدتر...خلاصه اذیتتون نکنم یه نیمه خونه عمه بودیم یه نیمه خونه عمو دیگه ام وقت استراحت بین دو نیمه هم تو راه بودیم ......آخرش ولی نفهمیدم ما چند نیمه اون ور این ور بودیم ...نمیدونم دیروز چند تا مسابقه برگزار شد؟؟؟ اینم از امروزمون..از عصری اینا باز نشستن پای فوتبال مگه از جلو تی وی جم میخورن؟؟ الان هم که من بدبخت خواستم یه سریال چک برگشتیو رو ببینم ..بابام میگه نجمه جام جم3 فوتباله بزار سر اون.....ولا رو میخواد....... منم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم؟ بعد به ذهنم رسید خوبه بیام اینجا عوض بیکاری و بی عاری بعضی از ماجرا های جالبه کتاب ملا نصرالدین...از جلال محمد قلی زاده رو که تو این چند روز تعطیل داشتم میخوندم... شو برا شما بنویسم..دستم درد نکنه....دوستون دارم
http://www.boooofi.com/forum/topic_23971
یه خاطره بد روز اولم این بود که متوجه شدم که از تو لیست عیدی دادان عمه ام خارج شدم زد حال اساسی بود چون روش حساب باز کرده بودم
روز اول و دوم غصه بیشترم به خاطر نیومدن داداش دومیم بود اخه خانمش فندوق تو راه داره دکترم مسافرتو براش ممنوع کرده، دیگه نمیتونستم داغ اینم تحمل کنم که عیدی داداش دومیمم از دستم بپره و از طرف اونم بی نصیب میمونم
اما روز سوم عالی بود...تو آسمونا پرواز میکردم اون روز جون داداشیم سوپرایزمون کردو ساعت 10 زنگ در خونه رو زد دیدیم خودش طفلی با یه عالمه هدیه و عیدی (نقدی و غیر نقدی) پا شده اومده.... اون روز خاله جان عزیزم هم که از شمال اومده بود مهمونمون یود...اون خجالت زدمون کرد عصر اون روز که پنچ شنبه بود بازم خیلی به یاد موندنی بود براممم آخه بعد از فکر میکنم 5 یا 6 سال رفتم سر مزار پدر بزرگا و بزرگام...و همچنین دایی و زن دایی بزرگم . . . اینجا هیچی نمیگم فقط اکتفا میکنم به همین شعر بی بی ام (مامان مامانمو میگم) که خوش سروده بود و وصیت کرده بود رو قبرش بنویسن: یا رب به محمد و علی و زهرا //// یا رب به حسن و حسین و آل عبا تعلیمم ده به لااله الله //// هرکس بخواند این دعا او را بیامرزد خدا . . . روز چهارم هم اتفاق خاصی نیفتاد ..ولی روز پنجم همه مهمون داییم رفتیم کوپیته...همون جا که عکساشو تو مسابقه عکاسی زدم عالی بود عالی...خیلی خوش گذشت...خیلی حیف نمیشه از فیلماش براتون بزارمممم... دیگه اتفاق خاصی نیفتاده..جز اینکه یه خبر بد از یه فامیل شنیدم دلم اساسی گرفت ایشاله که مشکل زندگیش حل شه
سیستم جدید خریدم الان دومین روزه که ازش استفده میکنم نمیدونید چه حالی میده
تو مسابقات بوفیلند شرکت کردم...و بالاخره تونستم جدولو حل کنم و طلسمو بشکنم
راستی از همه مهمتر من دوتا کتاب خوندم یکیش که همون کتاب ملانصر الدین بود که سعی میکنم حداقل یه حکایت دیگه ازش براتون بنویسم..بعداً ولی دومیش که اونم به عنوان عیدی از یه آشنا گرفتم کتاب شب ایرانی نوشته مهدی اعتمادی بود....خیلی زیبا بود و خیلی پاش گریه کردم برای پیتر و شهرزاد خیلی دلم سوخت .....مخصوصا لحظه ای که پیتر اومد به شهرزاد بگه که دوسش داره
دیگه ....... آهان اتفاق بد دیگه اینکه اصلاً لای کتابامو با اینکه خیلی درس دارم بازم نکردم....
اتفاق خوب دیگه هم که برامون افتاد و خیلی خانوادمونو خوشحال کرد تولد جوجوه های طوطیمون بود آخه بعد سه سال انتظار بدنیا اومدن دیگه میخواستیم ببریمشون دکتر این زنو شوهرووووو ببخشید میدونم سرتونو به درد اوردم...ولی خاطرات من همینا بودن دیگه دیگه واقعا حرفی ندارم که بگممممممم
پری سا
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: پری سا
سلام به همه اهالی بوفیلند سال نو تون مبارک ما این عید مسافرت نرفتییم اما جاتون خالی هر روز بیرون شهر واسه خودمون میگشتیم شهر ما کلی جاهای قشنگ داره اما یک خاطره بد دارم که چند روزیه خیلی دلمو سوزوند کامپیوترم توسط فلش برادرم ویروسی شد. کلی از مطالبی که مربوط به کارم بود و فیلم و سریالهایی که دانلود کرده بودم نابود شد همین شنبه این اتفاق افتاد همه اطلاعاتی رو دستکتاپ و My Documents ذخیره کرده بودم هنوز وقت نکرده بودم جابجاشون کنم .کامپیوتر ری استارت شد بعد هم دیگه ویندوز بالا نیومد و مجبور شدم ویندوز عوض کنم و همه اطلاعاتم پرید اصلا فکر نمی کردم همچین اتفاقی بیوفته افسردگی گرفتم اینم نتیجه تنبلی بود دیگه خیلی خاطره بیمزه ای بود اما خوب گفتم که یه دردلی کرده باشم
مازیار
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: Life Dream
سلام و عيد همگي مبارك منم كه همه نوروز رو توو كافي نت گذروندم، مشترياي عجيب غريب زياد ميان، بعضي براي كار، بعضي براي ثبت نام بعضي هم براي... بامزه ترينش اين بود كه چند روز قبل بود ديدم دوتا بچه اومدن توو يه دختربچه و يه پسر بچه، اول فكر كردم خواهر و برادرن و اومدن ميلي ياهوويي چيزي چك كنن!!!! بعد ديدم از پشت كاپين دارن حرفاي عشقولانه ميزننن، اونم با صداي بلند، پسر فسقلي دستشو انداخته بود دور گردن دختره، انگار نه انگار دور و برشون آدمايي بودن، توو دنياي خودشون بودن و با هم گل ميگفتن و گل ميشنيدن، خيلي بامزه بودن، راستش كلي خندم گرفته بود كه آخه اين دو وروجك از عشق و عاشقي چي ميفهمن، البته راستش هواشونم داشتم كه اگه زياده روي كنن بندازمشون بيرون، ولي واقعاً يه جور دوست داشتن پاك در بينشون بود و حد رو رعايت ميكردن بر عكس آدم بزرگا!! اين بود انشاي من
maryamlondon1]
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: maryamlondon1
این هم خاطرات من تو سال جدید ..ما که هیچ جا نرفتیم همش خونه بودیم .چون انجا تعطیلات نداریم .وبچه ها هم مدرسه میرن. .از شنبه اینده تعطیلات دوهفته ما شروع میشه (.عید ایستر ) یا همون عید پاک .. اولین خاطره من اولین روز عید پسرسومم تو امتحان رانندگی قبول شد وگواهنیامه اش گرفت چهارمین روز عید هم باز همون پسر سومم تو دانشگاه قبول شد وانشالله سپتامبر سال اول شروع میکنه .خیلی خوشحالم .البته کمی نراحت ونگرانم به خاطر این که باید سه سال دوری پسرم تحمل کنم .اخه دانشگاهش از ما دوره وشاید هر ماه یک بار بیاد دیدنمون ...خاطره بد من همون شب چهارم عید بود که از خوشحالی قبولی پسرم نمی دونستم چطور خوابم برد که ساعت 12 شب دو پسر نا خلف به جون ماشین شوهرم افتادن و شیشه ماشین شکستن وما تا ساعت 2 شب تو سرما با پلیس جر وبحث میکردیم ..قبل از این هم دوهفت پیش دوتا از شیشه های ماشین شکستن وکاپشن شوهرم دزدیدن ... روز بعد پلیس امد واز ما عذر خواهی کردن وگفتن وما داریم دنبالشون میگردیم .. روز 6 عیدصفحه لپ توپم شکست .امروز با لوپ تاپ جدید امدم سایت . بچه ها .تا سیزده بدر وقت داریم باز خاطراتمو بنویسم
سلام دوستای گل بازم سال نو مبارک ایشالا که تااینجا براتون خاطرات خوبی باقی مونده باشه
روز اول سال ما به طور فجیعی غریبانه گذشت من هیچ وقت خونه خودم سفره هفت سین نمیچیدم چون لحظه تحویل سال که منزل پدری بودیم بعد هم میرفتیم مسافرت و یه جورایی باید بگم اول هفت سین زندگی مشترکم بعد از سه سال در سال 91 بود.
اما شب عید یعنی همون شبی که شام سبزی پلو با ماهی رو میخورن اون شب خیلی خیلی خوش گذشت مهمون یکی از دوستای گلمون بودیم که که جای همه شما خالی سبزی پلو با ماهی خوردیم در حدی تیم ملی
هفته اول عید که برای ما هیچ فرقی نمیکرد و کلا فراموش کرده بودیم که سال نو شده چون هیچ نشانه ای از سال نو و عید نداشتیم جز همون هفت سین و وقتی به دوستامون سال نو رو تبریک میگفتیم با کمی مکث تازه به یاد می آوردن که سال نو شده
اما تا رسیدیم به هفته دوم که برای سفر آماده شدیم البته اینجا تعطیلات عید ندارند و ما در واقع برای شرکت در یک کنفرانس راهی سفر شدیم اول به فرانکفورت که واقعا حال و هوای ما رو بهاری کرد البته به مدت چند ساعت و بعد هم رسیدن به مقصد که پراگ پایتخت جمهوری چک بود که هوای اینجا هم خیلی عالیه در اوقات فراغت از کنفرانس به گشت و گذار رفتیم شهر پراگ واقعا زیباست و جاذبه های توریستی زیادی داره الان هم من از اتاق هتل دارم این خاطره رو مینویسم و از اینترنت فیری استفاده میکنم تا شنبه هستم و بعد دوباره بازگشت به فنلاند البته باز چند ساعتی هم در فرانکفورت میگذره که برای اون چند ساعت هم برنامه ریزی کردیم هاااان یه چیزه دیگه اینکه ما قبل از سال نو هم برای سیزده بدر منزل یکی از دوستان دعوت شدیم میبینید ما چیییییییقده باحالیم برای 13 از دو هفته قبل برنامه ریزی کردیم غربت دیگه ذوق مرگ میشیم از این جور برنامه هاااا
ببخشید اگه خسته تون کردم ایشالا به همه خوش بگذره دوستتون دارم مامان مریم سپاس از زحمات شما
شاپرک
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: shaparak64
منم میخوام خواطرم رو تعریف کنم ( خواطر جمع خاطره است ) خاطره ای به نام "در حسرت دیدار یک دستشویی "
یکی بود یکی نبود نــــه! من بودم اون نبود با خانواده ی دوستم یکشنبه 28 اسفند، ساعت 7 صبح راه افتادیم البته بگذریم که بیل انداختن زیرمون تا بیدار شدیم چون مای خررررس همش 3 ساعت خوابیده بودیم ماها هم آی کیو به خیال اینکه هوا خوبه بدون اینکه اطلاعات راهها رو بدونیم زدیم به جاده رفتیم دیدیم به به! جاده هراز بسته س و برادران مشغول باز کردن جاده هستن برگشتیم که از فیروزکوه بریم حدودای 10 رفتیم صبحانه خوردیم خیلی چسبید اما بعدش! وااای ترافیک شدیــــــــــــــــد یعنی 5 کیلومتر تو یه ساعت حالا من و خاله م، گلاب به روتون داشتیم میترکیدیم داشتیم میپیچیدیم به خودمون و فحش نثار همه میکردیم که دو تا دستشویی و رستوران تو این جاده ی وامونده نیست منم که نامرد هی چرت و پرت میگفتم خاله م فحشم میداد که منو نخندون، میریزه البته آقایون که جاده رو منور کردن از بس برف و بوران بود نامردا نمیرفتن اون دور مورا که همون کنار جاده زیپ شلوارو میکشیدن پایین خلااااااصه! حدودای ساعت 4 بود، که تابلوی بزرگ " مسجد 500 متر " رو دیدیم از شادی در کلیه و مثانه ی خود نمیگنجیدیم حالا خنده دار بود صحنه هایی که میدیدیم ماشینا که حرکت نمیکردن ، ملت هم همه تو فشار خیلی فجیع و مضحک از ماشینا پیاده میشدن و میدوییدن تا 500 مترو رد کنن و برسن به مسجد ما اولش گفتیم 500 متر خیلیه کجا بریم تو این برف! بعد دیدیم حالا حالاها ماشین نمیرسه که شال و کلاه کردیم و رفتیم تو برف بخاطر برف شدید، شعاع زیادی دیده نمیشد کلی رفتیم دیدیم حتی یه تیرآهن و دو تا آجر هم نیست، چه برسه به مسجد فکر کنید تو اون وضعیت، سرما هم خورد بهمون داشتیم میترکیدیم دیگه تنها چیزی که دیدیم 4 تا دستشویی بهم چسبیده بود، که معلوم نبود چجوری توش از برف پر شده بود یعنی هیچیش معلوم نبود ملت هم میرفتن رو برف ها ، کارشونو میکردن بلکه برفه رو آب کنن بالاخره ما هم به یه روشی رفتیم عملیاتو موفقیت آمیز انجام دادیم سرانجام ساعت 9 شب رسیدیم آمل خسته و گرسنه رفتیم ناهار و شاممونو یه جا خوردیم و ساعت 10:30 هم رسیدیم خونه یه راه نهایتا 4 ساعته رو، 15 ساعته رفتیم بقیه ی همسفرامون روز بعد 4 ساعته اومدن هنوزم دارم فحش میدم به نصاب اون تابلو که یه ملتو گذاشته بود سر کار
بازم ببخشید از تعریف این خاطره ی دستشویی ایی قصد نوشتن نداشتم، مییخواستم بعد از دو خط اول بگم بقیه ش سانسوریه اما یهو ادامه دادم راستی ببخشید طولانیه باید تشریح میشد تا درک کنید
بندری
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: بندری
روز يك يك نود و يك . دلها پر از اضطراب و نگراني . قلب ها در حال طپش فراوان و ساعت يك بعد از ظهر دختر زيبا رويي به نام الاي چشم به جهان گشود كه نسبتش با من بچه داداشمه . روزي پر از شادي . سعات و تاريخ رو داشته باشين
نقل قول: بندری
روز 8 فروردين به اتفاق تعدادي از مهموناي نوروزي رفتيم دريا . با اجازه تون مهمونامون هوس قايق سواري كردن منم از اونجايي كه هيچ پولي دستم نبود و فقط كارت بانكي همراهم بود خودمو جلو ننداختم واسه قايق سواري و گفتم بزار مهمونام برن بعد خودشون هم حساب كنن . خلاصه يه هفت نفري رفتن سوار قايق شدن و يه 10 دقيقه اي قايق سواري كردند . (داشته باش نفري 2000 تومان ) موقع پياده شدن شون باز جو گرفتشون و دوباره رفتند سوار قايق شدند و اصرار كه شما هم بياين از اونا اصرار و از ما انكار خلاصه به زور ما رو بردند سوار قايق حالا شديم 10 نفر . همه سرخوش از قايق سواري و من ناخوش از اينكه پولي دستم نيست و پول دو دورشون رو بايد حساب كنم چون مهمون من بودند . خلاصه با خانومم هماهنگ شدم ديدم ايشون پول همراهشون دارند ولي بازم تو كيفشون تو ماشينه حالا ماشين كجاست 500 متر اونطرف تر . خلاصه با ناخدا صحبت يواشكي كرديم كه تو رو خدا بيا و با ما راه بيا يه دقيقه صبر كن من برم پول بيارم و شما از مهمونا نگير . من بيچاره واسه قايق سواري 34000 پياده شدم . شانسو ميبيني . روز عيدمون رو خراب كردن
maryamlondon1نمایش یا پنهان متن
نقل قول: maryamlondon1
امشب شب دوشنبه 14 فروردین سال 1391 است
حالم گرفته دوساعت پیش باز دزدها امدن پسرم سه تا دورّیبن بیرون خونه نصب کرده . دوساعت پیش باز امدن به جون شیشه های یک ماشین پارک شده ولی وقتی دیدن شوهرم پرده اتاق بالا را کنار کشید واونار دید فرار کردن ▧ تصویر در دسترس نیست
..وقتی امدیم دوربین ها را چک کردیم دیدم رفته بودن خونه روبروی وسطل اشغال بردن پارک که چند متر باخونه ما فاصله نداره .. به پلیس زنگ زدیم پلیس رفت تو پارک ودید تقریبا چند کاغذ وکتاب تو سطل اشغال سوزندن پلیس سطل اشغال به درب همسایه مون برد ودر زد ولی همسایه روبرومون خونه نبود اونا هم بیخال سطل گذشتن وامدن خونه ما وفیلم چک کردن ولی چون قیا فه دزدها زیاد مشخص نبود گفتن هیچ کاری نمیتونن بکنن .چند توصیه ایمنی که تقریبا هزینه اش 700 پوند یعنی تقریبا دوملیون وخورده پول باید خرج کنیم .ودزدگیر بزاریم احسان الان تو بغلم خوابیده از ترسش حاظر نشد بره اتاق خودش پسر دومم اتاقش رو به خیابونه ونمای بیرون همش شیشه ای هستش . دیشب تا ساعت 6 صبح نخوابیده بود .بدبختی یک پروژه داره برا پایان نامه فارغ التحصیلی اش باید تو این دوهفته تحویل بده .نمی دونم چکار کنم .خونه هم اگه میخواهیم عوض کنیم به این خوبی این خونه که الان هستیم گیرمون نمیاد خواستم احسان ببرم مسافرت دیگه از ترسم نمیرم .خونه را نمیشه خالی بزاریم چندو وقت پیش خونه همسا یه های بغل دستیمون دزدیدن فکر کنم کار کار این دوتا حرام زاده باشه . یکی از همسایه هامون که یهودی پارسال خونه اش دزد زده بعد از دوماه خونه بغلمون که مسیحی وسیاه پوست هم ساعت 3ونیم بعد از ظهر دزدیدن ..وخانه اون طرف تر عرب کوبتی هستن خونه اونا هم ساعت 10 شب دزدیدن منطقه که ما هستیم منطقه که بیشترشون یهودی وخر پول هستن ولی یک کوچه پشت خونه ما هست دولت این خونه را بی خانه مان داده واین دوتا حرام زاده تو این واحد زندگی میکنن..پلیس انجا هیچ کاری نمیکنه تازه اگه دزد هم خودت دستگیر کنی .فردا میبینی دزده خودش شاکی شده واز تو غرامت میخواد پلیس این دوتا حرام زاده را میشناسه ولی تا مدرک دستشون نباشه بی خیال هستن
ماهی
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: ماهی
و اما نوروز خوبی داشتم شکر خدا.. ولی یه اتفاقی قبل از نوروز افتاد که برای خودم خیلی جالب بود و کلی خندیدم و هنوز هم یادم می افته می خندم.این خاطره واقعا یه خاطره کاملا شیرازیه .. واقعا اونروز فهمیدم برامون حرف در می آرن بیخود نیست روز بیست و هشتم بود با مامانم رفتیم سبزی فروشی .مامانم می خواست سبزی برای سبزی پلو بگیره..به آقای سبزی فروش گفت : آقا لطفا ..کیلو تره ، گشنیز و جعفری و شویدو ... بدید..آقائه با توپ خیلی پر گفت : خب بگو سبزیِ سبزی پلو می خوام دیگه چرا هی دونه دونه میگی؟ مامانم مکثی کرد و گفت : حالا مگه چی شده آقا که عصبانی می شی؟ آقائه گفت : سه ساعت هی این و اونو واونو اون می خوام... یه خانوم دیگه به مامانم گفت : بنده خدا خسته میشن گوش بدن مامانم گفت : انرژیشو که من باید بگذارم حرف بزنم آقائه خیلی جدی در حای که شاکی بود گفت : خب باید یکی باشه گوش کنه یا نه؟ مامانم گفت : ببخشید گوشتون خسته شد والله.. واقعا ها عجب ملتی هستیم ما.. دیگه اینجوریشو ندیده بودم
ارش
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: arash52
خاطره خاصي ندارم امسال يه كم همت كردم و مطالعه كردم كتاب جانستان كابلستان اميرخاني رو تا 70% خوندم چندتا هم فيلم ديدم از آرشيو خيلي زحمتم شد واقعا هفته دوم هم كلا سركار بودم بقيه هم ديد و بازديد بود و تفريحات سالم چندسالي بود كه از اسفند متنفر شده بودم و تاحدودي از فروردين الان كلا حالم از فروردين به هم ميخوره و ايضا اسفند اين بود انشاي من
بهونه نمایش یا پنهان متن
نقل قول: بهونه
خاطرات نوروز منم که مهمتر از همش داداشم بود که بعد از یک سال اومد پیشمون و فردا هم داره بر میگرده یه سفر 3 روزه هم رفتیم به یه منطقه کوهستانی جاتون خالی خیلی هوا سرد بودتازه اون شب آخری هم برف اومد البته تو کوهستان ها اومد خیلی منظره قشنگی شده بود بقیه روزها هم در بوفیلند بودیم
ماهی
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: ماهی
خب همونطور که می دونید امسال آستینا رو بالا زدیم تا برای داداشم زن بگیریم و دستی دستی بیچاره ش کنیم از اونجا که مامانم همیشه می گفت می خوام براش مراسم سنتی فراموش شده رو احیا کنم و باز هم از اونجا که مادر عروس خانوم هم بسیار پایه تشریف دارند و موافق صد در صد مامی هستن، قرار بر این شد که هم مراسم سنتی اجرا بشه و هم مراسم امروزی.. یکی از این مراسم ، بند انداون یا چادر بُرون هست داستان از این قراربود : یک روز قبل از مراسم عقد مهمونها همه در منزل عروس خانوم جمع شدند.یک آرایشگر هم استخدام کرده بودند تا مراسم اصلاح صورت رو در حالیکه مهمونها به پایکوبی و رقص می پردازند انجام بده.سفره ی سوزنی که یه پارچه مخصوص و صنایع دستی هست پهن می کنند و روش شیرینی و میوه و آینه و شمعدون و قران ... چیده بودند البته به خاطر مقارن شدن با نوروز هفت سین هم گذاشته بودند.یه خانوم مطرب رو هم دعوت کرده بودند که به طور زنده موسیقی اجرا می کرد که غالبا با دف و ویالون این کارو می کنه.بیشتر اشعار محلی مثل واسونک خونده میشه. در حالی که آرایشگر مشغول کارش بود مادر و فامیل عروس مرتب برای عروس خانوم آب قند میآوردند و هی ماشالله ماشالله می گفتن و اسفند دود می کردند.خواهرای بیچاره داماد هم باید نقش دلقک رو اجرا می کردند و رقصنده اصلی مجلس باشند که در این زمینه برای داداشم کم نذاشتم بعد از اصلاح ، آرایشگر کمی عروس رو آرایش کرد و لباسی رو که ما براش خریده بودیم تنش کردند.و پارچه چادر نمازی رو که براش برده بودیم برش زدند تا براش چادر سفید بدوزند مراسم جالبی بود .تا حالا چنین چیزی ندیده بودم و مامانم معتقده باید این مراسم زنده بشه.حیفه که داره به دست فراموشی سپرده میشه. بعد هم روز اول عید مراسم عیدی بردن برای عروس خانوم رو داشتیم که خودش خاطره انگیز بود.یک روز هم عقد محضری که اتفاق خاصی نیفتاد و در نهایت جشن عقد کنون که خیلی خیلی خوش گذشت ..
سلام من آمدم از قبل عید تا حالا و الانم باید زودی برم عزیزم البته دوباره برمیگردم چند روزهای دیگه ما عیدی نداشتیم و برای عید و سفره هفت سینو عکس ها و مسافرت ها خیلی برنامه ریزی کرده بودیم خیلی برنامه ها داشتیم که نشد به خاطر اتفاقاتی زیاد که افتاد چیز خواسی ندارم بگم چون الانم عجله ایی آمدم من از چند روز قبل عید نبودم امروز تازه آمدم مسابقه هارو سری شرکت کنمو برم تا چند روزهای دیگم نیستم خاطره اینکه هنوز هم بی حوصله و اوضاع درست نشده و عید ما خیلی برنامه و مسافرت و تصمیم ها داشتیم ولی همش خراب شد و اتفاقات بدی رخ داد که تمام عید مارو پر کرد و ما مجبور شدیم از تهران بیاییم جایی به خاطر اون اتفاق ها و هنوزم همون جا هستیم و تهران نیستم از چند روز قبل عید تا الان عیدی و خاطراتم اینه عیدی شلوغ همراه با غم و ناراحتیو سختی با تمام خراب شدن برنامه ها گذشت و هیچ سالی این عید رو نداشتم اینم خاطره ی من که البته اگه بخوام بگم چمد صفحه ایی میشه الان باید برم دیگه دوستتون دارم فعلا
سلام من آمدم از قبل عید تا حالا و الانم باید زودی برم عزیزم البته دوباره برمیگردم چند روزهای دیگه ما عیدی نداشتیم و برای عید و سفره هفت سینو عکس ها و مسافرت ها خیلی برنامه ریزی کرده بودیم خیلی برنامه ها داشتیم که نشد به خاطر اتفاقاتی زیاد که افتاد چیز خواسی ندارم بگم چون الانم عجله ایی آمدم من از چند روز قبل عید نبودم امروز تازه آمدم مسابقه هارو سری شرکت کنمو برم تا چند روزهای دیگم نیستم خاطره اینکه هنوز هم بی حوصله و اوضاع درست نشده و عید ما خیلی برنامه و مسافرت و تصمیم ها داشتیم ولی همش خراب شد و اتفاقات بدی رخ داد که تمام عید مارو پر کرد و ما مجبور شدیم از تهران بیاییم جایی به خاطر اون اتفاق ها و هنوزم همون جا هستیم و تهران نیستم از چند روز قبل عید تا الان عیدی و خاطراتم اینه عیدی شلوغ همراه با غم و ناراحتیو سختی با تمام خراب شدن برنامه ها گذشت و هیچ سالی این عید رو نداشتم اینم خاطره ی من که البته اگه بخوام بگم چمد صفحه ایی میشه الان باید برم دیگه دوستتون دارم فعلا
فرزانه جون به خاطر درگذشته مادر بزرگتون تسلیت عرض میکنم انشالله غم اخرتون باشه
جونم براتون بگه که امسال عید با دوستان رفتیم مشهد برای زیارت بعد از برگشتنی از حرم تصمیم گرفتیم که بریم یه کم تفریح کنیم ساعت 11.30 شب رسیدیم پارک ملت . بارون نم نم میبارید و هوای بسیار عالی بود با اصرار دوستان اول سوار ترن هوایی شدیم از شانس بد ما کمربندش بسته نشد و در ادامه کابین ما تو هوا گیر کرد و معلق موندیم با کلی سلام و صلوات بالاخره راه افتاد کلا 4 تا بالا و پایین داشت توی فرود اول یهو همه مون کلا از جا کنده شدیم و با همدیگه شروع کردیم به جیغ زدن همه داشتن نگاه مون میکردن و البته می خندیدن اما خیلی لذت داشت و دوباره سوار شدیم . بعدش تصمیم گرفتیم سوار یه دستگاهی بشیم که دقیقا برای تعلیم خلبان ها و فضانوردها استفاده میشه اونقد بالا و پایین و چپ و راست مون کرد که یکی از دوستان داشت بلند بلند اشهد میگفت بازم شدیم سوژه خنده و ساعت 1.30 شب دیگه مسئولین اونجا دستگاه ها رو خاموش کردن و ما هم از پارک اومدیم بیرون
farzane, آبجی فرزانه متاسفم بابت فوت مادر بزرگت،بدون که ما دوستات بفکرت بودیم و ما رو هم در غم خودت شریک بدون خدا مادر بزگتونو رحمت کنه متاسفم که عیدتون اینطور خراب شد،امیدوارم بقیه روهای عمرت سرشار از شادی باشه hosseinhn82, وااای یره خب یه تماسی با من میگرفتی راهنماییت میکردم یره اون دستگاهاش غیر استاندارده تو رو چه حساب سوار رفتی؟ اون جور که من شنیدم جدیدا یه نفر کشته داده شهر بازی پارک ملت ولی من با خاطرت خیلی حال کردم چون دقیقا میفهمم چه احساسی داشتی
نخبه
که از رو گردن زرافه سر بخوره
هاچو هاچو
نه آخه بوعلی تاکید داشت رو گاو بشینن من میخوام زرافه رو امتحان کنم
نخبه
بچه پرو برو رو یه بیمار دیگه امتحان کنه
هاچو هاچو
خودت سراغ یه طبیب رو گرفتی
نخبه
ای طبیب قلابی
zrnznn
هاچو هاچو
دخترکخنگهساعتششتازهازخواببیدارشدهتنبلبیخاصیت
تازه مامان وقتی بتونی این خط رو رمز گشایی کنی بیشتر لذت میبری
هاچو هاچو
بو علی کجایی ببینی با شاگردت چطور صحبت میکنن
نمایش یا پنهان متن
maryamlondon1
بیچاره ارش دلم سوخت براش
همنجوریش خنده دار
maryamlondon1
maryamlondon1
نمایش یا پنهان متن
شب 12 فروردين ساعت 11 شب داشتيم مي اومديم
زنگ زدم به باجناقم
(نتيجه گيري اخلاقي : پتروس خان زرشك
sotude
نمایش یا پنهان متن
و اما خاطرات عید امسال من
من به همراه همسر و پسرم رفته بودیم بندرعباس قشم شمال تقریبا ایرانگردی
جای همگی خالی
بازم خاطره دارم اگه فرصت شد حتما بهتون میگم امیدوارم خوشتون بیاد
دیااکو
نمایش یا پنهان متن
خداد سال پیش و در عنفوان جوانی با یکی از دوستام و به وسیله اتوبوس عازم پایتخت بودیم که دوستم دچار معضل ترکیدگی شد و از اونجایی که این مرض مسریه منم دچارش شدم، تمام راههایی که به ذهنمون رسید رو مرور کردیم و بهترین نتیجه ای که گرفتیم این بود که در اولین شهر مسیر پیاده بشیم و حالا شانس ما اولین شهر آوج بود که دقیقأ نوک یه گردنست و شما برف و کولاک رو هم اضافه کنید به این اوضاع و ضربدر ساعت سه شب کنید و ببینید چی میشه، البته ما شرایطی که پیش اومد و وخامت اوضاع رو زیر توان 10 می برد رو در نظر نگرفتخ بودیم و اون شرایط این بود:
وقتی تو اون ساعت شب و در اون منطقه نا متعارف به راننده گفتیم پیاده میشیم راننده قبل از واسادن تو گوش شاگردش چیزی گفت و شاگرد راننده هم رفت راننده کمکی رو بیدار کرد و بعد زدند کنار و سه نفری عین شیر واسادن دم در و گفتن که شما چرا اینجا پیاده می شید؟ ما هم که حاضر بودیم شاهرگمون رو بزنیم ولی به ننگ اعتراف به جیش داشتن تن ندیم گفتین به شما چه ربطی داره؟ راننده گفت که شما حتمأ جیب یا ساک یه مسافر رو که خواب بوده زدید که می خاید وسط راه تو این کوران پیاده شید، ما رو می گی دیگه جیش که سهله اگه حتی 2 هم داشتیم از داغ این تهمت فراموشمون می شد گفتیم جد و آبادت دزده نکبت، یکی از ما و یکی از اونا درگیر شدیم شدید، حالا کل اتوبوس بیدار شده بود و تو این کوران همه ریخته بودند بیرون تا ما رو جدا کنند، خلاصه بعد از خوابیدن دعوا تازه راننده اتوبوس از همه مسافرا خواست که ساکها و جیباشون رو چک کنند و تازه بعد از این کار می خواست ساک ما رو بگرده که دوباره درگیر شدیم و خداییش با اینکه ما دو نفر بودیم بیشتر زدیم و بعد از اینکه دوباره ما رو جدا کردند رانندهه ول نمی کرد و می گفت من از این دو نفر شاکیم و باید بریم پاسگاه، با هزار بدبختی مسافرا راضیش کردند که بره و رفتند و ما موندیم و یه شهر تهی از بنی بشر و در پناه یک دیوار زیباترین حس که حس رهاییه رو تجربه کردیم و با دیدن سوراخهای ایجاد شده به وسیله اوره در برف و بخارات ساطع شده از آن فهمیدیم که زندگی لحظات قشنگ هم داره.
ولی همیشه لحظات قشنگ زندگی زودگذرند و وقتی از خلسه رهایی رهیدیم تازه فهمیدیم چه غلطی کردیم و دو ساعت مثل اون حیوان با وفا سگ لرز زدیم تا آخرش یه تریلی ما رو سوار کرد و تا قزوین برد (البته نه راننده تریلیه قزوینی بود و نه قزوین از اون خبراست )[/b]
نخبه
نمایش یا پنهان متن
باید همه عید رو بگیم چی کار کردیم
لحظه سال تحویل خونه خودم بودم و همراه همسرم و فندقم سال جدید رو اغاز کردیم بعد از خوردن صبحانه رفتیم خونه ددی اینجانب که بهمون نزدیکتره تا نزدیک ظهر اونجا بودیم و بقیه خواهر و برادرا هم اومدن و همو اونجا دیدیم و عید دیدنی و روبوسی منم از ترسم دست به اجیل نمیزدم که مبادا چاقتر بشم اهل چایی نیستم ولی نمیدونم چرا امسال هر جا که رفتم مهمونی و بهم چایی تعارف کردن برداشتم و خوردم ولی فکر کن یه خونه چایی میخوردم خونه بعدی باید میرفتم
ظهر رسیدیم خونه ددی ارش که پدر و مادرش خونه نبودن و رفته بودن عید دیدنی خونه مادر بزرگشون ولی بچه ها خونه بودن ازمون پذیرایی کردن بعد از چند دقیقه یکی از برادرهای ارش اومد خونه که همسن منه با اونم احوالپرسی کردیم تو راه که بودیم من همش به ارش میگفتم فکر میکنی امسال داداش محمدت بهم عیدی بده و میخندیدم
پارسال محمد برادر شوهرم عینکش روی زمین بود و من متوجه نشدم و با پا رفتم روش و عینکش شکست کلی خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم بعد شوهرم رو به من گفت ببین عینک داداشم رو شکستی میخاست بهت عیدی بده حالا دیگه نمیده منم خجالت زده هی عذر خاهی میکردم اونم میگفت بابا عینکم قدیمی بود همین روزا میخاستم عوضش کنم فدای سرت . خلاصه بعد از ده دقیقه که از شکستن عینک گذشته بود دیدم محمد یه تراول 50 تومنی اورد داد به من و گفت اینم عیدی زن داداش اخ که اون لحظه همه جای ادم عروسیه
بعد از عید دیدنی خونه مامی ارش رفتیم خونه اقوام ارش و نهار و شام رو هم خونه مامی ارش نوش جان فرمودیم و اخر شب برگشتیم خونه خودمون
روز دوم عید صبح زود از خواب پا شدم و سالاد و یه سری مخلفات اماده کردم و مرغ و گوشتم هم اماده کردم که وقتی بر میگردیم نهار رو سریع اماده کنم اخه به خانوادم گفته بودم نهار بیان خونه ما.. بعد از اماده کردن وسایل نهار رفتیم خونه ددی و خواهر و برادرا هم اومدن همون جا و همگی رفتیم خونه خاله و دائی و عمو ظهر هم که همگی اومدن خونه ما بیشتر کارام رو خواهرم و زن داداشم انجام دادن منه خنگول هم الکی سر پا این ور اون ور میرفتم و میگفتم چی کار کنن بعد از رفتن مهمونا رفتیم خونه عموهای ارش و شب هم شام خونه دادش من دعوت بودیم من هم دیگه نمیتونستم بشینم و حالم بد بید و ساعت ده شب رفتیم خونه داداشم و تا 12 اونجا بودیم
روز سوم عید هم به عید دیدنی خونه خواهرای ارش و چند نفر دیگه گذشت و من که دیگه جون نداشتم گفتم جمعه چهارم عید دیگه هیچ جا نمیرم نصف روز خونه بودیم و مهمون هم نداشتیم ولی عصر چند نفری اومدن خونمون که بچه یکی از مهمونا محکم کوبید تو دل من و گفت خاله چقدر چاق شدی
بقیه روز رو هم رفتیم خرید برای سفر و جمع کردن وسایلمون که فرداش بریم سفر
روز ششم عید هم راه افتادیم به سمت خلخال ( یه خونه ییلاقی که ددی چند سالی ساخته و تا تعطیلی میشه میریم اونجا و کلی خوش میگذرونیم) شنیده بودیم برف شدیدی اومده و جاده ها رو تازه باز کردن.. توی راه هر یک یا دو ساعت یه بار ماشین رو نگه میداشتیم و من به دنبال
12 فروریدن هم رفتیم یه منطقه دیگه از خلخال که اونجا هم ددی ارش خونه داره بعد از ظهر رسیدیم همه فک و فامیلای ارش هم اومده بودن خیلی زیاد بودن شاید نزدیک به 100 نفر بودن همه خونه ها پر بود از مهمون خدا رو شکر کسی خونه ما نتونست تلپ بشه و من و ارش فقط دو تائی بودیم البته هر دو دقیقه یه بار یکی می اومد و مینشست و بساط چائی و میوه باید می اوردیم که خوشبختانه من قبلش با ارش طی کرده بودم که دست به هیچی نمیزنم و خودش باید کار کنه . بیچاره اون همه کارا رو میکرد و دیگرون هم کمی به خاطر وضعیت من رعایت میکردن.. بعد از خوردن شام شب نشینی ها شروع شد تمام پسرهای جوون فامیلشون جمع شدن خونه ما اقایون بزرگتر خونه پسر عموی ارش بودن و منم رفتم خونه پسر عمه ارش که همه خانومها اونجا جمع بودن حرف میزدیم خاطره از گذشته تعریف میکردن یه عده هم سوتیهایی که اطرافیان داده بودن رو میگفتن و میخندیدیم شب خیلی خوبی بود
فرداش هم که 13 به در بود صبح زود بیدار شدم و وسایل رو اماده کردم با ارش رفتیم بیرون قدم زدیم و یه جای خوب که کمتر هم باد می اومد انتخاب کردیم که همونجا بساط کنیم.. فک و فامیلای ارش هم کم کم بیدار شدن و می اومدن بیرون از خونه ها که دخترها جمع شدن وسطی بازی کردن و پسرها هم فوتبال منم که رو صندلی نشسته بودم به عنوان داور
این بود انشای طولانی من
شیر خشک رو ریختیم تو شیشه مریم گفت حالا چیکار کنیم گفتم خب باید هم بزنیم حالا هی این شیشه رو تکون میدیم شیرا ازش پرت میشه بیرون ما هم هر هر میخندیدیم به این صحنه شیر که اماده شد هر چی میزاشتیم دهن بچه .. پرو نمیخورد هی به زور فشار میدادیم دهنش نمیخورد و جیغ میزد.. مریم گفت بیا بزاریمش سر راه تا دیگه مادرش اینو پیش ما نزاره
امان از دست بچه های قرتی این دوره زمونه.. پرو شیر به اون خوبی رو میل نکرد
هاچو هاچو
نمایش یا پنهان متن
صبح جمعه ساعت 5:30 از خونه زدم بیرون
قرار بود با 4-5 تا از رفیقای دانشگاهم بریم بیرون شهر با انضمام یک گروه کوهنوردی خلاصه همه که جمع شدن جمعیتمون شد حدود 100 نفر
بچه مثبت
نمایش یا پنهان متن
قبل از اینکه خاطره شیرین رو تعریف کنم سه تا خاطره کوچیک بگم!
1. چند لحظه قبل از سال تحویل آقاجون آرش52 بهم اس ام اس داد! میدونید چی گفت؟ «سلام آدرس جدید سایت چیه؟»
2. در اولین ساعات سال جدید و در حین اولین عید دیدنی (خونه مادربزرگم) اولین تماس در سال 91 جهت اولین تبریک تلفنی توسط اولین عموی بوفیلندی (محمود عزیز) انجام شد. و آرزویی برام کرد که امیدوارم در اولین فرصت برآورده بشه. آمین یارب العالمین
3. در 13 بدر همانطور که تو تاپیک دلشاد گفته بودم ما در حدود 10 خانواده بودیم و هرکس جدا گونه غذا آورده بود. با اینکه نهار بود برای خودش نوعی بفرمایید شام بود! هر کس سعی میکرد به غذا ها نمره بده! یکی میگفت من 6 میدم چون برنجش سرد بود! یکی میگفت کم نمک بود 2 میدم! یکی میگفت 0 میدم چون جلوی من نذاشت بود باید دستم رو دراز میکردم
خاطره شیرین رو سعی میکنم تا شب بنویسم
منتظر نمانید!
gilas
نمایش یا پنهان متن
خاطرت من از 29 اسفند شروع میشه
29 اسفند تولد
جریان کی گرفتن و ترافیک شب عید بماند که دوردونه ساعت 1 ظهر رفت کیک رو بگیره ساعت 7 شب وسط میدون تجریش منو دید سوار کرد تا بریم خونه
مهمونی هم ساعت 7 شب شروع میشد
به هر زحمتی بود از کوچه پس کوچه رفتیم رسیدم خونه بالاخره راه افتادیم و با یه ماشین پر بادکند رفتیم تولد
من کادو دوردونه رو گذاشته بودم شرکت بسته بندی هم نکرده بودم بعد رسوندن دوردونه و بادکناکا به همراه یکی از دوستام رفتیم شرکت کادو رو آماده کردیم و اومدیم
جاتون خالی کلی عکس و بادکنک بازی و کادو
برای نمونه کادو خودمو میزارم آخه خیلی باحال بود
البته اون خرس وسطی رو یکی دیگه کادو داد و خانواده رو تکمیل کرد
ببین چقدر قانون رو رعایت میکنن صندلی عقب ماشین هم که نشستن کمربند بستن
خلاصه شب تموم شد برگشتیم و باز هم ساعت 1 نصف شب تو ترافیک تجریش گیر کردیم
خود این ترافیک قصه داره بماند
ساعت 2 رسیدم خونه حالا از اول همه کادو هارو باز کن همه شب برای مامان و بابا تعریف کردیم
تا اینجا رو داشته باشین بازم میام تعریف میکنم
نخبه
نمایش یا پنهان متن
حالا مختصر مفید تعریف کردم اتفاقهای زیادی افتاد که همشون با حال بودن
اهان راستی یه خاطره بی حیاتی هم هست
اونجائی که ما بودیم هر روز برف می اومد واسه همین خواهر و برادرام میرفتن سر سره بازی رو برفا منم یه صندلی میزاشتم وسط برف و مینشستم و تماشاشون میکردم
برف چندساعت یکبار می اومد و قطع میشد واسه همین برفا خیلی سفت نبود و ظرف مدت کوتاهی اب میشدن.. حالا داستان از اونجائی شروع شد که برو بکس خانواده ما بدون امکانات رفتن رو برفا سر خوردن بعد از چندین بار سر خوردن و بازی یه سنگ وسط راهشون نمایان شد و من هی گوشزد میکردم که حواستون به این سنگ باشه .. این ارش پرو هم از خود مطمئن میگفت نه چیزی نمیشه.. تا اینکه در یکی از همون سر خوردنها ارش با ک..ن رفتن رو سنگ و بعدش یهو نقش زمین شد و محکم انگشت دستش رو گرفت
maryamlondon1
نمایش یا پنهان متن
اول سال نو رو بهتون تبریک میگم....
در کل فقط میتونم بگم اتفاق نادری که بخوام این خاطره رو به اون اختصاص بدم برام نیفتاده...
روز اولو دومو که خودتون خوندید و الان با عرض شرمندگی فقط براتون کپی پیس میکنم
نمایش یا پنهان متن
سلام دوستای خوبمالان و این ساعت حوصله من حسابی سر رفته
اینم از امروزمون..از عصری اینا باز نشستن پای فوتبال مگه از جلو تی وی جم میخورن؟؟
الان هم که من بدبخت خواستم یه سریال چک برگشتیو رو ببینم ..بابام میگه نجمه جام جم3 فوتباله بزار سر اون.....ولا رو میخواد.......
منم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم؟
شو برا شما بنویسم..دستم درد نکنه....دوستون دارم
http://www.boooofi.com/forum/topic_23971
یه خاطره بد روز اولم این بود که متوجه شدم که از تو لیست عیدی دادان عمه ام خارج شدم
روز اول و دوم غصه بیشترم به خاطر نیومدن داداش دومیم بود
اما روز سوم عالی بود...تو آسمونا پرواز میکردم اون روز
جون داداشیم سوپرایزمون کردو ساعت 10 زنگ در خونه رو زد دیدیم خودش طفلی با یه عالمه هدیه و عیدی (نقدی و غیر نقدی) پا شده اومده....
اون روز خاله جان عزیزم هم که از شمال اومده بود مهمونمون یود...اون خجالت زدمون کرد
عصر اون روز که پنچ شنبه بود بازم خیلی به یاد موندنی بود براممم آخه
.
.
. اینجا هیچی نمیگم فقط اکتفا میکنم به همین شعر بی بی ام (مامان مامانمو میگم) که خوش سروده بود و وصیت کرده بود رو قبرش بنویسن:
یا رب به محمد و علی و زهرا //// یا رب به حسن و حسین و آل عبا
تعلیمم ده به لااله الله //// هرکس بخواند این دعا او را بیامرزد خدا
.
.
.
روز چهارم هم اتفاق خاصی نیفتاد ..ولی روز پنجم همه مهمون داییم رفتیم کوپیته...همون جا که عکساشو تو مسابقه عکاسی زدم
عالی بود عالی...خیلی خوش گذشت...خیلی حیف نمیشه از فیلماش براتون بزارمممم...
دیگه اتفاق خاصی نیفتاده..جز اینکه یه خبر بد از یه فامیل شنیدم دلم اساسی گرفت ایشاله که مشکل زندگیش حل شه
سیستم جدید خریدم الان دومین روزه که ازش استفده میکنم
تو مسابقات بوفیلند شرکت کردم...و بالاخره تونستم جدولو حل کنم و طلسمو بشکنم
راستی از همه مهمتر من دوتا کتاب خوندم یکیش که همون کتاب ملانصر الدین بود که سعی میکنم حداقل یه حکایت دیگه ازش براتون بنویسم..بعداً
ولی دومیش که اونم به عنوان عیدی از یه آشنا گرفتم کتاب شب ایرانی نوشته مهدی اعتمادی بود....خیلی زیبا بود و خیلی پاش گریه کردم
دیگه .......
آهان اتفاق بد دیگه اینکه اصلاً لای کتابامو با اینکه خیلی درس دارم بازم نکردم....
اتفاق خوب دیگه هم که برامون افتاد و خیلی خانوادمونو خوشحال کرد تولد جوجوه های طوطیمون بود آخه بعد سه سال انتظار بدنیا اومدن دیگه میخواستیم ببریمشون دکتر این زنو شوهرووووو
ببخشید میدونم سرتونو به درد اوردم...ولی خاطرات من همینا بودن دیگه
دیگه واقعا حرفی ندارم که بگممممممم
پری سا
نمایش یا پنهان متن
ما این عید مسافرت نرفتییم اما جاتون خالی هر روز بیرون شهر واسه خودمون میگشتیم شهر ما کلی جاهای قشنگ داره
اما یک خاطره بد دارم که چند روزیه خیلی دلمو سوزوند کامپیوترم توسط فلش برادرم ویروسی شد. کلی از مطالبی که مربوط به کارم بود و فیلم و سریالهایی که دانلود کرده بودم نابود شد همین شنبه این اتفاق افتاد همه اطلاعاتی رو دستکتاپ و My Documents ذخیره کرده بودم هنوز وقت نکرده بودم جابجاشون کنم .کامپیوتر ری استارت شد بعد هم دیگه ویندوز بالا نیومد و مجبور شدم ویندوز عوض کنم و همه اطلاعاتم پرید اصلا فکر نمی کردم همچین اتفاقی بیوفته افسردگی گرفتم اینم نتیجه تنبلی بود دیگه
خیلی خاطره بیمزه ای بود اما خوب گفتم که یه دردلی کرده باشم
مازیار
نمایش یا پنهان متن
منم كه همه نوروز رو توو كافي نت گذروندم، مشترياي عجيب غريب زياد ميان، بعضي براي كار، بعضي براي ثبت نام بعضي هم براي...
بامزه ترينش اين بود كه چند روز قبل بود ديدم دوتا بچه اومدن توو يه دختربچه و يه پسر بچه، اول فكر كردم خواهر و برادرن و اومدن ميلي ياهوويي چيزي چك كنن!!!! بعد ديدم از پشت كاپين دارن حرفاي عشقولانه ميزننن، اونم با صداي بلند، پسر فسقلي دستشو انداخته بود دور گردن دختره، انگار نه انگار دور و برشون آدمايي بودن، توو دنياي خودشون بودن و با هم گل ميگفتن و گل ميشنيدن، خيلي بامزه بودن، راستش كلي خندم گرفته بود كه آخه اين دو وروجك از عشق و عاشقي چي ميفهمن، البته راستش هواشونم داشتم كه اگه زياده روي كنن بندازمشون بيرون، ولي واقعاً يه جور دوست داشتن پاك در بينشون بود و حد رو رعايت ميكردن بر عكس آدم بزرگا!!
maryamlondon1]
نمایش یا پنهان متن
maryamlondon1
نمایش یا پنهان متن
روز اول سال ما به طور فجیعی غریبانه گذشت
اما شب عید یعنی همون شبی که شام سبزی پلو با ماهی رو میخورن اون شب خیلی خیلی خوش گذشت مهمون یکی از دوستای گلمون بودیم که که جای همه شما خالی سبزی پلو با ماهی خوردیم در حدی تیم ملی
هفته اول عید که برای ما هیچ فرقی نمیکرد و کلا فراموش کرده بودیم که سال نو شده چون هیچ نشانه ای از سال نو و عید نداشتیم جز همون هفت سین و وقتی به دوستامون سال نو رو تبریک میگفتیم با کمی مکث تازه به یاد می آوردن که سال نو شده
اما تا رسیدیم به هفته دوم که برای سفر آماده شدیم البته اینجا تعطیلات عید ندارند و ما در واقع برای شرکت در یک کنفرانس راهی سفر شدیم اول به فرانکفورت که واقعا حال و هوای ما رو بهاری کرد البته به مدت چند ساعت و بعد هم رسیدن به مقصد که پراگ پایتخت جمهوری چک بود که هوای اینجا هم خیلی عالیه در اوقات فراغت از کنفرانس به گشت و گذار رفتیم شهر پراگ واقعا زیباست و جاذبه های توریستی زیادی داره الان هم من از اتاق هتل دارم این خاطره رو مینویسم و از اینترنت فیری استفاده میکنم
ببخشید اگه خسته تون کردم ایشالا به همه خوش بگذره دوستتون دارم مامان مریم سپاس از زحمات شما
شاپرک
نمایش یا پنهان متن
خاطره ای به نام "در حسرت دیدار یک دستشویی "
یکی بود
نــــه! من بودم
با خانواده ی دوستم
ماها هم آی کیو
البته آقایون که جاده رو منور کردن
خلااااااصه! حدودای ساعت 4 بود، که تابلوی بزرگ " مسجد 500 متر " رو دیدیم
ما اولش گفتیم 500 متر خیلیه
بخاطر برف شدید، شعاع زیادی دیده نمیشد
بالاخره ما هم به یه روشی رفتیم عملیاتو موفقیت آمیز انجام دادیم
سرانجام ساعت 9 شب رسیدیم آمل
رفتیم ناهار و شاممونو یه جا خوردیم و ساعت 10:30 هم رسیدیم خونه
قصد نوشتن نداشتم، مییخواستم بعد از دو خط اول بگم بقیه ش سانسوریه
راستی
بندری
نمایش یا پنهان متن
maryamlondon1
نمایش یا پنهان متن
حالم گرفته دوساعت پیش باز دزدها امدن
▧ تصویر در دسترس نیست
..وقتی امدیم دوربین ها را چک کردیم دیدم رفته بودن خونه روبروی وسطل اشغال بردن پارک که چند متر باخونه ما فاصله نداره .. به پلیس زنگ زدیم پلیس رفت تو پارک ودید تقریبا چند کاغذ وکتاب تو سطل اشغال سوزندن پلیس سطل اشغال به درب همسایه مون برد ودر زد ولی همسایه روبرومون خونه نبود اونا هم بیخال سطل گذشتن وامدن خونه ما وفیلم چک کردن ولی چون قیا فه دزدها زیاد مشخص نبود گفتن هیچ کاری نمیتونن بکنن .چند توصیه ایمنی که تقریبا هزینه اش 700 پوند یعنی تقریبا دوملیون وخورده پول باید خرج کنیم .ودزدگیر بزاریم
ماهی
نمایش یا پنهان متن
و اما نوروز خوبی داشتم شکر خدا..
ولی یه اتفاقی قبل از نوروز افتاد که برای خودم خیلی جالب بود و کلی خندیدم و هنوز هم یادم می افته می خندم.این خاطره واقعا یه خاطره کاملا شیرازیه ..
روز بیست و هشتم بود
با مامانم رفتیم سبزی فروشی .مامانم می خواست سبزی برای سبزی پلو بگیره..به آقای سبزی فروش گفت : آقا لطفا ..کیلو تره ، گشنیز و جعفری و شویدو ... بدید..آقائه با توپ خیلی پر گفت : خب بگو سبزیِ سبزی پلو می خوام دیگه چرا هی دونه دونه میگی؟
مامانم مکثی کرد و گفت : حالا مگه چی شده آقا که عصبانی می شی؟
آقائه گفت : سه ساعت هی این و اونو واونو اون می خوام...
یه خانوم دیگه به مامانم گفت : بنده خدا خسته میشن گوش بدن
مامانم گفت : انرژیشو که من باید بگذارم حرف بزنم
آقائه خیلی جدی در حای که شاکی بود گفت : خب باید یکی باشه گوش کنه یا نه؟
مامانم گفت : ببخشید گوشتون خسته شد والله..
واقعا ها عجب ملتی هستیم ما..
ارش
نمایش یا پنهان متن
امسال يه كم همت كردم و مطالعه كردم
كتاب جانستان كابلستان اميرخاني رو تا 70% خوندم
چندتا هم فيلم ديدم از آرشيو
خيلي زحمتم شد واقعا
هفته دوم هم كلا سركار بودم
بقيه هم ديد و بازديد بود و تفريحات سالم
چندسالي بود كه از اسفند متنفر شده بودم و تاحدودي از فروردين
الان كلا حالم از فروردين به هم ميخوره و ايضا اسفند
اين بود انشاي من
بهونه
نمایش یا پنهان متن
یه سفر 3 روزه هم رفتیم به یه منطقه کوهستانی جاتون خالی خیلی هوا سرد بود
بقیه روزها هم در بوفیلند بودیم
ماهی
نمایش یا پنهان متن
خب همونطور که می دونید امسال آستینا رو بالا زدیم تا برای داداشم زن بگیریم و دستی دستی بیچاره ش کنیم
از اونجا که مامانم همیشه می گفت می خوام براش مراسم سنتی فراموش شده رو احیا کنم و باز هم از اونجا که مادر عروس خانوم هم بسیار پایه تشریف دارند و موافق صد در صد مامی هستن، قرار بر این شد که هم مراسم سنتی اجرا بشه و هم مراسم امروزی..
یکی از این مراسم ، بند انداون یا چادر بُرون هست
داستان از این قراربود :
یک روز قبل از مراسم عقد مهمونها همه در منزل عروس خانوم جمع شدند.یک آرایشگر هم استخدام کرده بودند تا مراسم اصلاح صورت رو در حالیکه مهمونها به پایکوبی و رقص می پردازند انجام بده.سفره ی سوزنی که یه پارچه مخصوص و صنایع دستی هست پهن می کنند و روش شیرینی و میوه و آینه و شمعدون و قران ... چیده بودند البته به خاطر مقارن شدن با نوروز هفت سین هم گذاشته بودند.یه خانوم مطرب رو هم دعوت کرده بودند که به طور زنده موسیقی اجرا می کرد که غالبا با دف و ویالون این کارو می کنه.بیشتر اشعار محلی مثل واسونک خونده میشه.
در حالی که آرایشگر مشغول کارش بود مادر و فامیل عروس مرتب برای عروس خانوم آب قند میآوردند و هی ماشالله ماشالله می گفتن
که در این زمینه برای داداشم کم نذاشتم
بعد از اصلاح ، آرایشگر کمی عروس رو آرایش کرد و لباسی رو که ما براش خریده بودیم تنش کردند.و پارچه چادر نمازی رو که براش برده بودیم برش زدند تا براش چادر سفید بدوزند
مراسم جالبی بود .تا حالا چنین چیزی ندیده بودم و مامانم معتقده باید این مراسم زنده بشه.حیفه که داره به دست فراموشی سپرده میشه.
بعد هم روز اول عید مراسم عیدی بردن برای عروس خانوم رو داشتیم که خودش خاطره انگیز بود.یک روز هم عقد محضری که اتفاق خاصی نیفتاد و در نهایت جشن عقد کنون که خیلی خیلی خوش گذشت ..
ولی به جون شما لهِ له شدم دیگه
maryamlondon1
farzane
maryamlondon1
فرزانه جون به خاطر درگذشته مادر بزرگتون تسلیت عرض میکنم انشالله غم اخرتون باشه
hosseinhn82
جونم براتون بگه که امسال عید با دوستان رفتیم مشهد برای زیارت
بعدش تصمیم گرفتیم سوار یه دستگاهی بشیم که دقیقا برای تعلیم خلبان ها و فضانوردها استفاده میشه
هاچو هاچو
آبجی فرزانه متاسفم بابت فوت مادر بزرگت،بدون که ما دوستات بفکرت بودیم و ما رو هم در غم خودت شریک بدون
متاسفم که عیدتون اینطور خراب شد،امیدوارم بقیه روهای عمرت سرشار از شادی باشه
hosseinhn82,
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→