افرین شیرین جان شیشه شیر بلد نیستی درست کنی بچه ات د نیا بیاد میخواهی چکار کنی
نیدونم والا هر کی میرسید بچه اش رو میداد به من میگفت باید تمرین کنی از حالا .. منم میگفتم به من چه اول خودتون تمرین کنید من بچه کسی رو نگه نمیدارم
نقل قول: maryamlondon1
یعنی خونه امین اینا رفتی؟؟؟
نه بابا این امین خیلی خسیسه بهش اس دادم گفتم شهرشون هستم گفت افرین اومدی شهر ما.. بعد هم گفت نیستم تهرانم.. بچه پرو رو میبینی خونه هم بود نمیگفت بیایید مهمون ما باشید
بعد هم گفت نیستم تهرانم.. بچه پرو رو میبینی خونه هم بود نمیگفت بیایید مهمون ما باشید
خالی نبند! من کی گفتم تهرانم؟؟؟ گفتم حیف که تعطیلات تموم شده!
میرسد روزی که بیهم میشویم ..... یکبهیک از جمع هـم کم می شویم میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
14 فروردین که سرعین بودیم همه همراهان ما رفتن داخل ابگرم و یکیشون بچه 11 ماهش رو سپرد دست من و یکی دیگه از دوستان به نام مریم که داخل اب نرفتیم .. قرار شد سر یک ساعت مادر بچه برگرده.. ما هم گفتیم چه کنیم چه نکنیم بچه بغل شروع کردیم به قدم زدن و دید زدن مغازه ها و پاساژ این بچه هم برای خودش اواز میخوند دد دد بعد از نیم ساعت خسته شده بودیم کمی نشستیم تا مینشستیم این بچه شروع میکرد به ونگ زدن و مجبور بودیم سر پا بایستیم تا اقا گریه نفرمایند.. به مریم گفتم بیا بهش شیر بدیم شاید بخابه.. شیر خشکی که مادرش داده بود رو از کیفم در اوردم یهو مریم گفت کی باید بهش شیر بدیم گفتم نمیدونم حالا بیا بدیم شاید بخوره.. شیشه شیر رو مریم نگه داشته بود و منم با پیمانه شیر میریختم داخل شیشه هر کی هم رد میشد ما رو نگاه میکرد البته به من که یکی تو شکممه یکی تو بغلم احتمالا تو دلشون میگفتن خانومه رو باش چه توانائیی داره شیر خشک رو ریختیم تو شیشه مریم گفت حالا چیکار کنیم گفتم خب باید هم بزنیم حالا هی این شیشه رو تکون میدیم شیرا ازش پرت میشه بیرون ما هم هر هر میخندیدیم به این صحنه شیر که اماده شد هر چی میزاشتیم دهن بچه .. پرو نمیخورد هی به زور فشار میدادیم دهنش نمیخورد و جیغ میزد.. مریم گفت بیا بزاریمش سر راه تا دیگه مادرش اینو پیش ما نزاره خلاصه هر کاری کردیم اون شیری که با زحمت درست کرده بودیم بچه پرو نخورد بعد از یک ساعت و نیم که مادر بچه اومد بهش گفتیم که چیکارا کردیم و وقتی مادرش شیر رو نگاه کرد گفت خوب بهم نزدین که نمیخوره امان از دست بچه های قرتی این دوره زمونه.. پرو شیر به اون خوبی رو میل نکرد
من ازت پرسیدم کجایید؟ تو گفتی نمیدونم! میخواستم بیام ازت عیدیمو بگیرم + مالیات حضور در شهر! ایشالا دفعه بعد جبران میکنی تصور کن دعوتتون میکردم خونمون! بعد بابام میگفت اینا کین؟ من میگفتم این نخبهست تو صندوقشم فندق داره
میرسد روزی که بیهم میشویم ..... یکبهیک از جمع هـم کم می شویم میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
وای قربونت برم من وقتی دیدم پستت حذف شده حالم گرفته شد خیلی حوشحال شد م دوباره نوشتی
نقل قول: gilas
برا شما بی سانسور میگم خوب
گیلاس جون تو نصف عمرم کردی فقط میای امپول مسکن میزنی ومیری بیا ببینیم این خاطرت چه هست بابا جون اگه زن حامله بود تا الان فارغ شده بود بیا بنویس وراحتمون کن اون چیزهاش خودم میدونم چه هست ننویس بنویس یارو گفت و.یارو نگفت
نقل قول: بچه مثبت
تصور کن دعوتتون میکردم خونمون! بعد بابام میگفت اینا کین؟ من میگفتم این نخبهست تو صندوقشم فندق داره
نننننننننننننه شیرین جان یعنی امین راست وپوست کنده به شما گفت نمیتونه در خدمت شما باشه من که باور نمیکنم
اره مامان مریم این امین پرو بار اولش نیست.. من سالی چند بار میرم انزلی.. یعنی مسیرم از انزلی میگذره هی به این پرو میگم شهرتون هستم این خودش رو میزنه به اون راه بشر به این خسیسی ندیده بودیم والا
اجازه هست دیدم نمیشه که شرکت نکنم واسه همین دیروز رفتم بیرون شهر که هم داستانشو بیام اینجا بگم و هم عکساشو تو تاپیک مسابقه عکسا بذارم شاید زیاد جذابیت نداشته باشه مامی ولی خب این تنها اتفاقی بود که تو این ایام برام افتاده بود صبح جمعه ساعت 5:30 از خونه زدم بیرون بماند که تازه 1:30 شب اومده بودم خونه قرار بود با 4-5 تا از رفیقای دانشگاهم بریم بیرون شهر با انضمام یک گروه کوهنوردی خلاصه همه که جمع شدن جمعیتمون شد حدود 100 نفر راه افتادیم رفتیم سمت حوالی کلات محلی به نام چهچه مسیر خیلی طولانی بود ولی خب منو رفیقام با برنامه هایی که اجرا کردیم این سختی رو برای همسفرامون به حداقل رسوندیم (به گند کشیدیم اونجارو از بس مسخره بازی در آوردیم ) ساعت 10:30 تازه رسیدیم به محل مورد نظر واقعا زیبا بود مناظرش،دشت سبز همراه با کوههای بلند هوا هم که عااااااااالی همراه با نسیم بهاری (جاتون خالی،عکسا شو میذارم تو تاپیک عکسا ) به رفیقم گفته بودم اگر کوهنودری زیاد داره من نمیام چون از کوهنوردی متنفرم آخه یه بار تو کوه گیر کردم بابام تشریف آوردن جلوی چشمام اونم گفت نه رفیق همش پیاده روییه نشون به اون نشون که به یه جایی رسیدم که یک قدم پامونو اونطرف تر میذاشتیم چنان سقوط میکردیم تو دره که 1 روز طول میکشید که برسیم به زمین خلاصه بماند که چه فحشایی به رفیقم دادم بگذریم کلی راه رفتیمو تشنه هم بودیم اونجا هم متاسفانه آب نداشت و کسی هم فکر اینجاشو نکرده بود طوری که همه واسه یه قطره آب آدم میکشتن و همه زامبی شده بودن خلاصه به زور خودمونو رسوندیم به یک امام زاده که تو دره بود یک تانکر آب داشت خدا رو شکر نجات پیدا کردیم بعدش هم یکم استراحت کردیم و دوباره بعد یه عالمه طی طریق خودمونو رسوندیم به وسایل نقلیه و برگشتیم ولی خب انصافا خیلی خوش گذشت و خاطره خوبی شد ، همین دیگه
نمایش یا پنهان متنخوشحالم که بالاخره منم تو این مسابقه شرکت کردم خوشحالییه اصلیم وقتییه که بفهمم اول هم شدم
نغمه
maryamlondon1
خسته نباشی.
نازی
خوش به حالت
یعنی خونه امین اینا رفتی؟؟؟
maryamlondon1
افرین شیرین جان شیشه شیر بلد نیستی درست کنی بچه ات د نیا بیاد میخواهی
sotude
فكر كنم سرعين درست تر باشه
نمایش یا پنهان متن
شيرين جون خاطراتت خيلي جالب بودننخبه
راست میگیا
نیدونم والا
نه بابا این امین خیلی خسیسه
نخبه
maryamlondon1
وای خدا کی حذفش کرد
بچه مثبت
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
نخبه
پرو یعنی خونه بودی؟ خب گفتی تعطلات تموم شده یعنی برگشتی تهران
اینجاست که باید بگم مرگ بر امریکا
گداااااااااااااااااااااااااای خسیس انزلی ندیده.. بهم میرسیم یه حالی از تو بگیرم من
اشکال نداره باز مینویسم
نخبه
شیر خشک رو ریختیم تو شیشه مریم گفت حالا چیکار کنیم گفتم خب باید هم بزنیم حالا هی این شیشه رو تکون میدیم شیرا ازش پرت میشه بیرون ما هم هر هر میخندیدیم به این صحنه شیر که اماده شد هر چی میزاشتیم دهن بچه .. پرو نمیخورد هی به زور فشار میدادیم دهنش نمیخورد و جیغ میزد.. مریم گفت بیا بزاریمش سر راه تا دیگه مادرش اینو پیش ما نزاره
امان از دست بچه های قرتی این دوره زمونه.. پرو شیر به اون خوبی رو میل نکرد
بچه مثبت
من ازت پرسیدم کجایید؟ تو گفتی نمیدونم! میخواستم بیام ازت عیدیمو بگیرم + مالیات حضور در شهر! ایشالا دفعه بعد جبران میکنی
تصور کن دعوتتون میکردم خونمون! بعد بابام میگفت اینا کین؟ من میگفتم این نخبهست تو صندوقشم فندق داره
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
gilas
برا شما بی سانسور میگم خوب
mz56mz
▧ تصویر در دسترس نیست
معجومه (سينى مسى لبه دار)
▧ تصویر در دسترس نیست
maryamlondon1
وای قربونت برم من وقتی دیدم پستت حذف شده حالم گرفته شد
گیلاس جون تو نصف عمرم کردی
چه جالبه
shaparak64
نخبه,
بدو دبگه
ماهی
مرسی عمو جون...از عکسا ممنون.
خاطرات بچه ها خیلی جالب بود
نخبه
پرو بعد از اینکه گفتی ببخشید نمیتونم در خدمتتون باشم پرسیدی کجاییم منم گفتم نمیدونم دقیقا کجاست فقط میدونم ویلایی که گرفتیم لب دریاست
عیدیت هم اماده بود
خب میگفتی چی میشد مگه؟ تازشم خوش به حالتون میشد که یه نخبه دیدین
maryamlondon1
نننننننننننننه شیرین جان یعنی امین راست وپوست کنده به شما گفت نمیتونه در خدمت شما باشه من که باور نمیکنم
اره بابا کلی هم افتخار میکردن شیرین قدم رنجه فرمودن
حالا چرا با هفت تیر میزنی با این بزن
نخبه
اره مامان مریم این امین پرو بار اولش نیست.. من سالی چند بار میرم انزلی.. یعنی مسیرم از انزلی میگذره هی به این پرو میگم شهرتون هستم این خودش رو میزنه به اون راه
هاچو هاچو
صبح جمعه ساعت 5:30 از خونه زدم بیرون
قرار بود با 4-5 تا از رفیقای دانشگاهم بریم بیرون شهر با انضمام یک گروه کوهنوردی خلاصه همه که جمع شدن جمعیتمون شد حدود 100 نفر
نمایش یا پنهان متن
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→