ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
๑۩۞۩๑ مسابقه خاطره نویسی نوروزی๑۩۞۩ ๑
gilas
یه دلم میگه نگم نگم
نمایش یا پنهان متن
خوب بابا میگم چرا میزنیدنمایش یا پنهان متن
دارم مینویسما دبام نکنیدبچه مثبت
قبل از اینکه خاطره شیرین رو تعریف کنم سه تا خاطره کوچیک بگم!
1. چند لحظه قبل از سال تحویل آقاجون آرش52 بهم اس ام اس داد! میدونید چی گفت؟ «سلام آدرس جدید سایت چیه؟»
2. در اولین ساعات سال جدید و در حین اولین عید دیدنی (خونه مادربزرگم) اولین تماس در سال 91 جهت اولین تبریک تلفنی توسط اولین عموی بوفیلندی (محمود عزیز) انجام شد. و آرزویی برام کرد که امیدوارم در اولین فرصت برآورده بشه. آمین یارب العالمین
3. در 13 بدر همانطور که تو تاپیک دلشاد گفته بودم ما در حدود 10 خانواده بودیم و هرکس جدا گونه غذا آورده بود. با اینکه نهار بود برای خودش نوعی بفرمایید شام بود! هر کس سعی میکرد به غذا ها نمره بده! یکی میگفت من 6 میدم چون برنجش سرد بود! یکی میگفت کم نمک بود 2 میدم! یکی میگفت 0 میدم چون جلوی من نذاشت بود باید دستم رو دراز میکردم
خاطره شیرین رو سعی میکنم تا شب بنویسم
منتظر نمانید!
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
gilas
خاطرت من از 29 اسفند شروع میشه
29 اسفند تولد
جریان کی گرفتن و ترافیک شب عید بماند که دوردونه ساعت 1 ظهر رفت کیک رو بگیره ساعت 7 شب وسط میدون تجریش منو دید سوار کرد تا بریم خونه
مهمونی هم ساعت 7 شب شروع میشد
به هر زحمتی بود از کوچه پس کوچه رفتیم رسیدم خونه بالاخره راه افتادیم و با یه ماشین پر بادکند رفتیم تولد
من کادو دوردونه رو گذاشته بودم شرکت بسته بندی هم نکرده بودم بعد رسوندن دوردونه و بادکناکا به همراه یکی از دوستام رفتیم شرکت کادو رو آماده کردیم و اومدیم
جاتون خالی کلی عکس و بادکنک بازی و کادو
برای نمونه کادو خودمو میزارم آخه خیلی باحال بود
نمایش یا پنهان متن
البته اون خرس وسطی رو یکی دیگه کادو داد و خانواده رو تکمیل کرد
ببین چقدر قانون رو رعایت میکنن صندلی عقب ماشین هم که نشستن کمربند بستن
خلاصه شب تموم شد برگشتیم و باز هم ساعت 1 نصف شب تو ترافیک تجریش گیر کردیم
خود این ترافیک قصه داره بماند
ساعت 2 رسیدم خونه حالا از اول همه کادو هارو باز کن همه شب برای مامان و بابا تعریف کردیم
تا اینجا رو داشته باشین بازم میام تعریف میکنم
maryamlondon1
ای وای کسی که نکشتی
انشالله اول میشی اصل کار اتمام حجت کردی وتو مسابقه شرکت کردی
اره اول سال هتلر شدن سایت عیدی ما بود
من همون ارزوی که دادش محمود کردن برات میکنم انشالله هرچه زودتر بهش برسی
نوشابه ات بخور تا گرم نشده
تولدش مبارک انشالله صد سال زنده باشند
اهاااااا منتظریم
دوستان عزیز مسابقه تا روز جمعه 25 تمدید شد . رای گیری رو شنبه میزاریم
zrnznn
هاچو هاچو,
بچه مثبت,
gilas,
خاطره هاتون خیلی قشنگ بودن
نخبه
مامان مریم من هر سال به امید اینکه این مثبت خسیس دعوت میکنه میرم ولی اون خسیس تر از این حرفاست هر بار یه بهونه میاره
نخبه
shaparak64
غاغانکبتکچلابلههه
بچه مثبت,
gilas,
ای جان دردونه
حورا
بهونه
شیرین چرا به من تیر اندازی میکنی پرووو
نخبه
همش تقصیر بچه مثبته که تو رو میندازه جلو
maryamlondon1
ااهااااااااااا بهونه حاضری زد ..
وای من عاشق لهجه شونم
کشته این نوشتهای میخیت هستم
گفتم هر وقت کلمه بهونه میاد بهونه حاضری میزنه
نخبه
والا من که تا حالا ندیدم
هاچو هاچو
وای مرسی
نمایش یا پنهان متن
بله بچگیمون ازین حرفا زیاد شنیدیم،زمانه ما میگفتن اونو خدا هدیه داده
نمایش یا پنهان متن
یه لحظه تو شرکت این دو تا رو تنها گذاشتی ها ببین چی کار کردننمیدونم از اون لحظه چیزی یادم نمیاد
هاچو هاچو
انشالله همیشه در کنار هم شاد باشیم
دیااکو,
هاچو هاچو
یعنی فکر نکنم کسی به اندازه تو از عیدش بهره برده باشه
نخبه
حالا مختصر مفید تعریف کردم اتفاقهای زیادی افتاد که همشون با حال بودن
اهان راستی یه خاطره بی حیاتی هم هست
اونجائی که ما بودیم هر روز برف می اومد واسه همین خواهر و برادرام میرفتن سر سره بازی رو برفا منم یه صندلی میزاشتم وسط برف و مینشستم و تماشاشون میکردم
برف چندساعت یکبار می اومد و قطع میشد واسه همین برفا خیلی سفت نبود و ظرف مدت کوتاهی اب میشدن.. حالا داستان از اونجائی شروع شد که برو بکس خانواده ما بدون امکانات رفتن رو برفا سر خوردن بعد از چندین بار سر خوردن و بازی یه سنگ وسط راهشون نمایان شد و من هی گوشزد میکردم که حواستون به این سنگ باشه .. این ارش پرو هم از خود مطمئن میگفت نه چیزی نمیشه.. تا اینکه در یکی از همون سر خوردنها ارش با ک..ن رفتن رو سنگ و بعدش یهو نقش زمین شد و محکم انگشت دستش رو گرفت
هاچو هاچو
نخبه
بوعلی سینا که مرده یه زنده شو سراغ نداری بره درمون کنه
هاچو هاچو
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→