خب منم بیام خاطره بگم قبل از اینکه خاطره شیرینرو تعریف کنم سه تا خاطره کوچیک بگم! 1. چند لحظه قبل از سال تحویل آقاجون آرش52 بهم اس ام اس داد! میدونید چی گفت؟ «سلام آدرس جدید سایت چیه؟» و این جزء خاطره انگیزترین اس ام اس های پایانی سال 90 بود. در حالی که خروار خروار اس ام اس تبریک میومد این یکی برام جالب بود. (یک نکته هم تو پرانتز بگم که در کمال تعجب امسال هرچه اس ام اس فرستادم بدون استثنا دلیور شد!!!!)
2. در اولین ساعات سال جدید و در حین اولین عید دیدنی (خونه مادربزرگم) اولین تماس در سال 91 جهت اولین تبریک تلفنی توسط اولین عموی بوفیلندی (محمود عزیز) انجام شد. و آرزویی برام کرد که امیدوارم در اولین فرصت برآورده بشه. آمین یارب العالمین محمود جان لو ندیا
3. در 13 بدر همانطور که تو تاپیک دلشاد گفته بودم ما در حدود 10 خانواده بودیم و هرکس جدا گونه غذا آورده بود. با اینکه نهار بود برای خودش نوعی بفرمایید شام بود! هر کس سعی میکرد به غذا ها نمره بده! یکی میگفت من 6 میدم چون برنجش سرد بود! یکی میگفت کم نمک بود 2 میدم! یکی میگفت 0 میدم چون جلوی من نذاشت بود باید دستم رو دراز میکردم خلاصه داستانی شده بود برای خودش! چهره جذاب هم داشتیم
خاطره شیرین رو سعی میکنم تا شب بنویسم منتظر نمانید!
میرسد روزی که بیهم میشویم ..... یکبهیک از جمع هـم کم می شویم میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
29 اسفند تولد دوردونه منه امسال براش یه جشن تولد دوستانه گرفته بودیم چند تا از دوستاشو دعوت کردیم یه کافی شاپ البته اصلا از این کارا نکردیما آقا کافی شاپی نذاشت یه آهنگ تولد بزاریم
جریان کی گرفتن و ترافیک شب عید بماند که دوردونه ساعت 1 ظهر رفت کیک رو بگیره ساعت 7 شب وسط میدون تجریش منو دید سوار کرد تا بریم خونه مهمونی هم ساعت 7 شب شروع میشد به هر زحمتی بود از کوچه پس کوچه رفتیم رسیدم خونه بالاخره راه افتادیم و با یه ماشین پر بادکند رفتیم تولد من کادو دوردونه رو گذاشته بودم شرکت بسته بندی هم نکرده بودم بعد رسوندن دوردونه و بادکناکا به همراه یکی از دوستام رفتیم شرکت کادو رو آماده کردیم و اومدیم جاتون خالی کلی عکس و بادکنک بازی و کادو برای نمونه کادو خودمو میزارم آخه خیلی باحال بود
اره مامان مریم این امین پرو بار اولش نیست.. من سالی چند بار میرم انزلی.. یعنی مسیرم از انزلی میگذره هی به این پرو میگم شهرتون هستم این خودش رو میزنه به اون راه بشر به این خسیسی ندیده بودیم والا
خوب شما سالی چند بار میری.. پس این دفعه حق به امین میدم که خسیس بازی در بیاره مهمان سالی یک بار نه هرروز سلاما علیکم
نقل قول: هاچو هاچو
آخه یه بار تو کوه گیر کردم بابام تشریف آوردن جلوی چشمام
نقل قول: هاچو هاچو
متاسفانه آب نداشت و کسی هم فکر اینجاشو نکرده بود طوری که همه واسه یه قطره آب آدم میکشتن و همه زامبی شده بودن
ای وای کسی که نکشتی
نقل قول: هاچو هاچو
خوشحالییه اصلیم وقتییه که بفهمم اول هم شدم
انشالله اول میشی اصل کار اتمام حجت کردی وتو مسابقه شرکت کردی
نقل قول: gilas
دارم مینویسما دبام نکنید
نقل قول: بچه مثبت
سلام آدرس جدید سایت چیه
اره اول سال هتلر شدن سایت عیدی ما بود
نقل قول: بچه مثبت
و آرزویی برام کرد که امیدوارم در اولین فرصت برآورده بشه. آمین یارب العالمین
من همون ارزوی که دادش محمود کردن برات میکنم انشالله هرچه زودتر بهش برسی
نقل قول: بچه مثبت
چهره جذاب هم داشتیم
نوشابه ات بخور تا گرم نشده
نقل قول: بچه مثبت
خاطره شیرین رو سعی میکنم تا شب بنویسم
نقل قول: gilas
29 اسفند تولد دوردونه منه
تولدش مبارک انشالله صد سال زنده باشند
نقل قول: gilas
تا اینجا رو داشته باشین بازم میام تعریف میکنم
اهاااااا منتظریم
دوستان عزیز مسابقه تا روز جمعه 25 تمدید شد . رای گیری رو شنبه میزاریم
راستی یه خاطره کوچولو تو انزلی داشتم از یه خانومی داشتیم ادرس یه جایی رو میپرسیدیم اون خانوم هم با لهجه قشنگشون کلی توضیحات دادن اخرش که خداحافظی میکرد منم لهجه اونو گرفته بودم و با لهجه شمالی خداحافظی کردم
لهجه اونو گرفته بودم و با لهجه شمالی خداحافظی کردم
وای من عاشق لهجه شونم .بیشتر جاهای ایران رفتم ولی مثل مردم شمال مهربون وساده ومهمان نواز ندیدم خیلی دوستشون دارم .. البته ان میگم مال 28 سال پیش الان دیگه نمیدونم مردم چطور شدن
یعنی فکر نکنم کسی به اندازه تو از عیدش بهره برده باشه
حالا مختصر مفید تعریف کردم اتفاقهای زیادی افتاد که همشون با حال بودن اهان راستی یه خاطره بی حیاتی هم هست اونجائی که ما بودیم هر روز برف می اومد واسه همین خواهر و برادرام میرفتن سر سره بازی رو برفا منم یه صندلی میزاشتم وسط برف و مینشستم و تماشاشون میکردم برف چندساعت یکبار می اومد و قطع میشد واسه همین برفا خیلی سفت نبود و ظرف مدت کوتاهی اب میشدن.. حالا داستان از اونجائی شروع شد که برو بکس خانواده ما بدون امکانات رفتن رو برفا سر خوردن بعد از چندین بار سر خوردن و بازی یه سنگ وسط راهشون نمایان شد و من هی گوشزد میکردم که حواستون به این سنگ باشه .. این ارش پرو هم از خود مطمئن میگفت نه چیزی نمیشه.. تا اینکه در یکی از همون سر خوردنها ارش با ک..ن رفتن رو سنگ و بعدش یهو نقش زمین شد و محکم انگشت دستش رو گرفت حالا تو این گیرو دار من داد میزنم چی شد و داداشم و بقیه هم میگن چی شد انگشتت طوری شد اونم محکم انگشتش رو گرفته بود و نیمه ناله ای میکنه.. که داداشم گفت اخه تو که انگشتت نخورد چرا انگشتت درد میکنه که ارش خندید و گفت خب چیکار کنم با ک..ن خوردم زمین نمیتونم که ک..نمو بگیرم مجبورم انگشتمو بگیرم حالا داداشام میخندن ارش هم نیمه خجالتی کشید منم گفتم حقته هر چی میگم گوش نمیدی باید درد بکشی تا بفهمی که حرف گوش بدی.. خلاصه از اون روز تا حالا انگشتش درد میکنه و هر وقت میخاد بگه ک..ن درد دارم میگه آی انگشتم
gilas
یه دلم میگه نگم نگم
نمایش یا پنهان متن
خوب بابا میگم چرا میزنیدنمایش یا پنهان متن
دارم مینویسما دبام نکنیدبچه مثبت
قبل از اینکه خاطره شیرین رو تعریف کنم سه تا خاطره کوچیک بگم!
1. چند لحظه قبل از سال تحویل آقاجون آرش52 بهم اس ام اس داد! میدونید چی گفت؟ «سلام آدرس جدید سایت چیه؟»
2. در اولین ساعات سال جدید و در حین اولین عید دیدنی (خونه مادربزرگم) اولین تماس در سال 91 جهت اولین تبریک تلفنی توسط اولین عموی بوفیلندی (محمود عزیز) انجام شد. و آرزویی برام کرد که امیدوارم در اولین فرصت برآورده بشه. آمین یارب العالمین
3. در 13 بدر همانطور که تو تاپیک دلشاد گفته بودم ما در حدود 10 خانواده بودیم و هرکس جدا گونه غذا آورده بود. با اینکه نهار بود برای خودش نوعی بفرمایید شام بود! هر کس سعی میکرد به غذا ها نمره بده! یکی میگفت من 6 میدم چون برنجش سرد بود! یکی میگفت کم نمک بود 2 میدم! یکی میگفت 0 میدم چون جلوی من نذاشت بود باید دستم رو دراز میکردم
خاطره شیرین رو سعی میکنم تا شب بنویسم
منتظر نمانید!
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
gilas
خاطرت من از 29 اسفند شروع میشه
29 اسفند تولد
جریان کی گرفتن و ترافیک شب عید بماند که دوردونه ساعت 1 ظهر رفت کیک رو بگیره ساعت 7 شب وسط میدون تجریش منو دید سوار کرد تا بریم خونه
مهمونی هم ساعت 7 شب شروع میشد
به هر زحمتی بود از کوچه پس کوچه رفتیم رسیدم خونه بالاخره راه افتادیم و با یه ماشین پر بادکند رفتیم تولد
من کادو دوردونه رو گذاشته بودم شرکت بسته بندی هم نکرده بودم بعد رسوندن دوردونه و بادکناکا به همراه یکی از دوستام رفتیم شرکت کادو رو آماده کردیم و اومدیم
جاتون خالی کلی عکس و بادکنک بازی و کادو
برای نمونه کادو خودمو میزارم آخه خیلی باحال بود
نمایش یا پنهان متن
البته اون خرس وسطی رو یکی دیگه کادو داد و خانواده رو تکمیل کرد
ببین چقدر قانون رو رعایت میکنن صندلی عقب ماشین هم که نشستن کمربند بستن
خلاصه شب تموم شد برگشتیم و باز هم ساعت 1 نصف شب تو ترافیک تجریش گیر کردیم
خود این ترافیک قصه داره بماند
ساعت 2 رسیدم خونه حالا از اول همه کادو هارو باز کن همه شب برای مامان و بابا تعریف کردیم
تا اینجا رو داشته باشین بازم میام تعریف میکنم
maryamlondon1
ای وای کسی که نکشتی
انشالله اول میشی اصل کار اتمام حجت کردی وتو مسابقه شرکت کردی
اره اول سال هتلر شدن سایت عیدی ما بود
من همون ارزوی که دادش محمود کردن برات میکنم انشالله هرچه زودتر بهش برسی
نوشابه ات بخور تا گرم نشده
تولدش مبارک انشالله صد سال زنده باشند
اهاااااا منتظریم
دوستان عزیز مسابقه تا روز جمعه 25 تمدید شد . رای گیری رو شنبه میزاریم
zrnznn
هاچو هاچو,
بچه مثبت,
gilas,
خاطره هاتون خیلی قشنگ بودن
نخبه
مامان مریم من هر سال به امید اینکه این مثبت خسیس دعوت میکنه میرم ولی اون خسیس تر از این حرفاست هر بار یه بهونه میاره
نخبه
shaparak64
غاغانکبتکچلابلههه
بچه مثبت,
gilas,
ای جان دردونه
حورا
بهونه
شیرین چرا به من تیر اندازی میکنی پرووو
نخبه
همش تقصیر بچه مثبته که تو رو میندازه جلو
maryamlondon1
ااهااااااااااا بهونه حاضری زد ..
وای من عاشق لهجه شونم
کشته این نوشتهای میخیت هستم
گفتم هر وقت کلمه بهونه میاد بهونه حاضری میزنه
نخبه
والا من که تا حالا ندیدم
هاچو هاچو
وای مرسی
نمایش یا پنهان متن
بله بچگیمون ازین حرفا زیاد شنیدیم،زمانه ما میگفتن اونو خدا هدیه داده
نمایش یا پنهان متن
یه لحظه تو شرکت این دو تا رو تنها گذاشتی ها ببین چی کار کردننمیدونم از اون لحظه چیزی یادم نمیاد
هاچو هاچو
انشالله همیشه در کنار هم شاد باشیم
دیااکو,
هاچو هاچو
یعنی فکر نکنم کسی به اندازه تو از عیدش بهره برده باشه
نخبه
حالا مختصر مفید تعریف کردم اتفاقهای زیادی افتاد که همشون با حال بودن
اهان راستی یه خاطره بی حیاتی هم هست
اونجائی که ما بودیم هر روز برف می اومد واسه همین خواهر و برادرام میرفتن سر سره بازی رو برفا منم یه صندلی میزاشتم وسط برف و مینشستم و تماشاشون میکردم
برف چندساعت یکبار می اومد و قطع میشد واسه همین برفا خیلی سفت نبود و ظرف مدت کوتاهی اب میشدن.. حالا داستان از اونجائی شروع شد که برو بکس خانواده ما بدون امکانات رفتن رو برفا سر خوردن بعد از چندین بار سر خوردن و بازی یه سنگ وسط راهشون نمایان شد و من هی گوشزد میکردم که حواستون به این سنگ باشه .. این ارش پرو هم از خود مطمئن میگفت نه چیزی نمیشه.. تا اینکه در یکی از همون سر خوردنها ارش با ک..ن رفتن رو سنگ و بعدش یهو نقش زمین شد و محکم انگشت دستش رو گرفت
هاچو هاچو
نخبه
بوعلی سینا که مرده یه زنده شو سراغ نداری بره درمون کنه
هاچو هاچو
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→