₪ انجمن بوف بوفی ₪ » مسابقات سایت و پیش بینی ها » ๑۩۞۩๑ مسابقه خاطره نویسی نوروزی๑۩۞۩ ๑
₪ انجمن بوف بوفی ₪ » مسابقات سایت و پیش بینی ها » ๑۩۞۩๑ مسابقه خاطره نویسی نوروزی๑۩۞۩ ๑
1 2 3 4 5 6 7 8

بدون عکس

๑۩۞۩๑ مسابقه خاطره نویسی نوروزی๑۩۞۩ ๑

6741 بازدید، 158 پست، نویسنده: maryamlondon1

  • ژنرال

    ماهی,
    چه مراسم باحالی داشتین :65:

    از جشن های عروسی امروزی نه اینکه بدم بیاد اما زیاد برام جذاب نیست؛ سیستم قدیمیش جذاب تره :24:

    جای من خالی بوده :4:

    نقل قول: ماهی
    قدیما خیلی با صفا بوده ها :4:

    ها والا :34:

    3 سپاس: نغمه، ماهی، بندری

  • پری سا

    سلام من برگشتم اونم با یک خاطره که چی بگم والا سوتی :4:
    هفته پیش من و مامانم رفته بودیم بیرون که هوس بستنی سنتی کردیم 799 799 یک بستنی فروشی هست که بیشتر موقعها ازش بستنی وفالوده می خریم البته با این دسته گلی که من به اب دادم دیگه روم نمیشه برم انطرفا 729
    بستنی فروشی مثل همیشه شلوغ بود 354 بالاخره سفارش دادم پولشو حساب کردم خانمه گفت پول خورد دارین من خورد ندارم باقی پول شما را بدهم یک هزاری به من داد گفت برین بستنیتون بگیرن بعدا حساب میکنیم منم رفتم بستنی را گرفتم. توی این فاصله یک دختر کوچلوی ناز حسابی حواس منو پرت کرده بود اخه من عاشق دختر بچه هام 1014
    موقع رفتن با کمال پرورویی رفتم میگم خانم اگه خورد ندارین قابل شما را نداره دفعه بعد حساب میکنیم از این تعارفها 1149 خانمه گفت من باید به شما پول میدادم یا شما به من 1057 گفتم شما 210انهم به جای بقیه پولش شکلات داد.بنده خدا فهمیده بود ها روش نشد بگه. 328 منم با خیال راحت رفتم ... 813
    خلاصه بستی را خوردیم رفتیم خونه شب قبل خواب یادم اومد932 واااااااااای اشتباه کردم 314من باید بهش 500 تومان میدادم که حسابمون درست بشه اونوقت با کمال پررویی رفتم یک دونه شکلات هم به جای باقی پولم گرفتم 245 هرچی فحش می دونستم به خودم گفتم 276 واسه مامان تعریف کردم مامانم گفت خوش به حالت ... 390
    فرداش رفتم که پولشو بدهم و پول ان شکلاته را هم حساب کنم با کمال پررویی گفتم دیروز سرتون شلوغ بود اشتباه کردین 376 این باقی مانده پولتون 308 245

    10 سپاس: shaparak64، هاچو هاچو، نغمه، maryamlondon1، ماهی، gilas، بندری، نخبه، zrnznn، mojde

  • shaparak64

    نقل قول: پری سا
    فرداش رفتم که پولشو بدهم و پول ان شکلاته را هم حساب کنم با کمال پررویی گفتم دیروز سرتون شلوغ بود اشتباه کردین این باقی مانده پولتون

    خسته نباشی :23:

    6 سپاس: هاچو هاچو، نغمه، maryamlondon1، ماهی، بندری، پری سا

  • هاچو هاچو

    پری سا,
    :23: یره اسم مشهدی ها بد در رفته :4: شما بجنوردی ها که بدترین با این تفاسیر :23:
    نمایش یا پنهان متنخیلی خوب بود خاطرت 826

    4 سپاس: نغمه، shaparak64، بندری، پری سا

  • maryamlondon1

    نقل قول: ماهی
    در حالی که آرایشگر مشغول کارش بود مادر و فامیل عروس مرتب برای عروس خانوم آب قند میآوردند و هی ماشالله ماشالله می گفتن و اسفند دود می کردند.خواهرای بیچاره داماد هم باید نقش دلقک رو اجرا می کردند و رقصنده اصلی مجلس باشند

    چقدر جالبه ماهی جون :11: ما این مراسم موقع جشن نامزادی انجام میدیم .وپیراهن خوشکل مانند پیراهن عروسی ولی به رنگ ابی تن عروس میکنیم :1: ولی ما رسم نداریم .عروس برقصه .این کار خیلی زشت وناپسند میدونن چه تو مراسم عروسی ویا نامزادی وغیره :2: در ضمن ما جهاز به عروس نمیدیم به هیچ وجه .واین کار زشت وناپسنده .وحرف وحدیث به همراه داره .مثلا میگن دختره رو دست بابا ش باد کرده .یا ببین دختر پرور خودش اماده کرده برا شوهر ویا............... دادماد همه مایحتاج میخره طلا لباس لوازم منزل وبلخصوص سرویس خواب کامل منظورم اتاق خواب شامل تخت ومخلفاتش . خریدن اتاق خواب حتی اگه تو چادر زندگی کنه الازمیه باید دادماد اینو بخره وراه فرار نداره . :2: البته این مراسم 30 سال پیش بود الان نمیدونم چطور شده . :1:
    نقل قول: بهونه
    دیروز رفته بودیم پشت بوم مامی جات خالی جا انداخته بودیم داداشم رفته بود تو آفتاب نشسته بود هی میگفت به به چه آفتابی دارم حال میکنم مازیرسایه نشسته بودیم

    اره واقعا در حسرت افتابیم :2: ما هر وقت میریم ایران همین کار میکنیم :2:

    نقل قول: ماهی
    و یه ماهی بزرگ (خوردنی)

    نقل قول: ماهی
    .اصلش اینه که داماد باید کلی چیز میز بگیره مثل لباس ، یه تیکه طلا ، و حتی یه مرغ زنده که دور گلوش با روبان پاپیون درست می کنن و یه ماهی بزرگ (خوردنی) به اضافه سفره ی هفت سین و میوه و شیرینی که هر کدوم رو در یک سینی که بهش می گن معجومه

    بیچاره دادماد چقدر زجر کشش میکنن تا عروس خانم تحویلش بدن :56: ..من چون که پسر دارم این میگم به دل نگیرید دخترا :11: ..رسم ورسوم قدیما خیلی جالبه :6:
    نقل قول: پری سا
    واسه مامان تعریف کردم مامانم گفت خوش به حالت ...
    فرداش رفتم که پولشو بدهم و پول ان شکلاته را هم حساب کنم با کمال پررویی گفتم دیروز سرتون شلوغ بود اشتباه کردین این باقی مانده پولتون

    وای پریسا جون خیلی باحالی یک چماق دستت میگرفتی ومیزدی سر اون بیچاره تا خیالت هم راحت میشد :23: :23: به قول مامانت خوش بحالت میشد :23:

    7 سپاس: shaparak64، ماهی، بندری، نغمه، بهونه، هاچو هاچو، پری سا

  • ماهی

    نقل قول: maryamlondon1
    ولی ما رسم نداریم .عروس برقصه .این کار خیلی زشت وناپسند میدونن چه تو مراسم عروسی ویا نامزادی وغیره

    گناه داره که عروس خانوم :34:
    نقل قول: maryamlondon1
    در ضمن ما جهاز به عروس نمیدیم

    چه رسم خوبی...درستش همینه :4: بیچاره این روزا دخترا :44: یه مهریه ای تو هوا داشتن که اونم محدود شد :3:
    نقل قول: maryamlondon1

    بیچاره دادماد چقدر زجر کشش میکنن تا عروس خانم تحویلش بدن

    ولی مامان مریم.به نظرم اگه جمع بندی کنی خانواده ی عروس کم از دوماد خرجشون نمیشه.الان همین عیدی که ما برای عروسمون بردیم اونا هم بعدش آوردن.اما درستش اینه که سال بعد برای داماد عیدی بیارن.ولی این بنده های خدا براش یه حافظ بزرگ یه قران یه ادکلون و یه نیم سکه بهار آزادی و یه دسته گل و شیرینی آور دند.شام عقد هم که با خانواده عروس هست .جهیزیه هم که وحشتناکه..صبح روز عروسی هم باید به مادر شوهر و خوار شوهرا خلعتی بدن :74: توی شیراز که مراسم رختک برون هم برای دخترشون که حامله می شه دارند که باید سیسمونی رو به طور کامل بدن.این روزا بیشتر خانواده ها از این کارا فاکتور می گیرن ولی اگه بخوای اجرا کنی پدر و مادر عروس هم باید علاوه بر دختر خیلی چیزای دیگه هم بدن. :34:
    به هر حال ایشالله همه عروس دومادا خوشبخت شن.

    4 سپاس: بندری، نغمه، maryamlondon1، پری سا

  • بندری

    مي دونم ديره برا مسابقه ولي بازم يه خاطره نوروزي يادم اومدم گفتم تعريف كنم بد نيست:
    شب 12 فروردين ساعت 11 شب داشتيم مي اومديم 371 خونه كه وفتي خواستم ماشينو پارك كنم متوجه يه سگ ولگرد 948 شدم كه رفته بود توي سطل آشغال و سرشو كرده بود توي يه حلب 302 روغن و حالا سرش تي حلب گيركرده بود . حيوون خدا هم هي خودشو به در و ديوار مي كوبيد تا دو قدم راه مي رفت خودشو به يه جا مي زد 818 816 . خيلي دلم براش سوخت 809 . آستين رو زدم بالا 403 و رفتم كه به دادش برسم هر كاري كردم نتونستم:75: حلب رو از سرش در بيارم چون گير كرده بود . حيووني حسابي ترسيده بود404 . خلاصه گفتم چكار كنم . زنگ زدم آتش نشاني و موضوع رو براشون گفتم 304 . اونا هم بعد از كلي مسخره كردن بنده :23: و خنديدن به سگ بيچاره در جواب من گفتن بزار بميره مگه ما مسئول نجات حيونا هستيم 848 . گفتم خب توي فيلما و510 تلوزيون كه همه كاراي امداد كار آتش نشانيه خلاصه بگذريم كه واقعا من متاسف سدم برا شون با اين طرز فكرشون 315
    زنگ زدم به باجناقم 354 كه خونشون نزديك مونه اونم خونه نبود . :2: مونده بودم چكار كنم گفتم منتظر باشم هر موقع اومد ميايم به داد سگ بيچاره مي رسيم . سگ بيچاره هم ديگه يه گوشه اي نشسته بود :87: چون نمي تونست جايي بره . رفتم خونه يه نيم ساعتي گذشته بود كه همسايه پاييني مون اومدم فرصت رو غنيمت شمردم و موضوع رو بهش گفتم 368 . بنده خدا فورا يه چاقو 1210 برداشت و با هم رفتيم سمت سگه خلاصه با هر زحمتي بود حلب روغني رو از پيش گردن سگه بريديم و سر سگه رو آزاد كرديم . حيوون بيچاره رفت يه دو سه قدمي اونورتر و نشست 1120 و داشت ما رو نگاه مي كرد . فكر كنم كه داشت با نگاش از ما تشكر مي كرد 1120 . من زياد رابطه ام با حيونا خوب نيست ولي خيلي دلم سوخت 1136 برا اين سگه و خدا رو شكر :6: كه نجات پيدا كرد .
    (نتيجه گيري اخلاقي : پتروس خان زرشك :72: فكر نكن يه دونه اي :4: ) :82:

    8 سپاس: ماهی، نغمه، هاچو هاچو، shaparak64، نخبه، zrnznn، پری سا، mojde

  • maryamlondon1

    نقل قول: بندری
    متوجه يه سگ ولگرد 359 شدم

    دادش خسرو خیلی باحالی این سگ ولگرد 359 بود :23: وای دلم مردم از خنده :23: درستش کردم :6:

    نقل قول: بندری
    و خنديدن به سگ بيچاره در جواب من گفتن بزار بميره مگه ما مسئول نجات حيونا هستيم

    خیلی متاسفم انجا در درجه اول کود ک وبعد زن وبعد حیوان وبعد .....:9: مرد . :68: بیچاره این سگ بیچاره مگه جون نداره :2:
    خدا اجرت بده عمل انسان دوستانه انجام دادی :6: افرین افرین احسنت :39:

    3 سپاس: هاچو هاچو، بندری، نغمه

  • حورا

    :65: خسته نباشین
    2 سپاس: بندری، maryamlondon1

  • هاچو هاچو

    بندری,
    :83: چه خاطره باحالی :78:

    نمایش یا پنهان متنمامان ببخشید هیچی برام پیش نیومده که بگم :44: منم دوست دارم شرکت کنم 391

    2 سپاس: بندری، maryamlondon1

  • sotude

    سلام به همه ی دوستان :1: دوباره عید همگی مبارک :3:
    درسته من یه تازه وارد به حساب میام ولی خیلی خوشحالم که کنار شماها هستم و احساس خوبی دارم امیدوارم منو به عنوان یه خواهر یا یه دوست تو سال جدید قبول کنید و بتونم همراه خوبی برای همتون باشم :1:
    از خاطرات تک به تکتون لذت بردم عالی بود :6:
    و اما خاطرات عید امسال من :1: خدا رو شکر امسال برعکس پارسال عید خیلی خوبی داشتم پارسال بدترین عیدی بود که داشتم :20:
    من به همراه همسر و پسرم رفته بودیم بندرعباس قشم شمال تقریبا ایرانگردی :3:
    جای همگی خالی :5: اولین بار بود که به بندر عباس و قشم میرفتیم تو سومین روز عید تصمیم گرفتیم بریم به جنگلهای حرا که تعریفش رو زیاد شنیده بودم من که تا بحال سوار قایق موتوری نشده بودم به زور همسرم سوار شدم واااااای انقدر دلهره و ترس داشتم :40: که متوجه نشدم که این درختایی که توی آب بودن از کجا اومدن به کجا رفتن :40: تنها کاری که کردم این بود که محکم بازوی همسرم رو چسبیدم تا ترسم کم بشه و فقط دعا میکردم :48: همه بهم میخندیدن ولی خب چیکار کنم خیلی ترسناک بود :40: طوری که به خواهرم اس ام اس دادم که اگه تا یه ساعت از ما خبری نشد بدون ته خلیج فارسیم :17: دیگه با خودم تصمیم گرفتم هیچوقت سوار قایق موتوری نشم ولی خب فردای اون روز دوباره منو سوار قایق کردن :2: و بردن درست وسط خلیج واسه دیدن دلفینهایی که داشتن تو آب بازیگوشی میکردن :13: واااای خیلی زیبا بودن درسته میترسیدم ولی خوب بود :8: ولی خب خدارو شکر :48: ایندفعه ترسم نسبت به دفعه ی قبل خیلی کمتر بود الان که یادم میوفته پیش خودم میگم من واقعا چطوری سوار اون قایق شدم :13: خدا دیگه نصیب نکنه
    بازم خاطره دارم اگه فرصت شد حتما بهتون میگم امیدوارم خوشتون بیاد :4:

    11 سپاس: بندری، gilas، ماهی، maryamlondon1، نخبه، zrnznn، نغمه، پری سا، shaparak64، بهونه، هاچو هاچو

  • دیااکو

    نقل قول: shaparak64
    داشتیم میترکیدیم

    درکت میکنم. منم یه خاطره مرتبط با ترکیدن دارم.
    خداد سال پیش و در عنفوان جوانی با یکی از دوستام و به وسیله اتوبوس عازم پایتخت بودیم که دوستم دچار معضل ترکیدگی شد و از اونجایی که این مرض مسریه منم دچارش شدم، تمام راههایی که به ذهنمون رسید رو مرور کردیم و بهترین نتیجه ای که گرفتیم این بود که در اولین شهر مسیر پیاده بشیم و حالا شانس ما اولین شهر آوج بود که دقیقأ نوک یه گردنست و شما برف و کولاک رو هم اضافه کنید به این اوضاع و ضربدر ساعت سه شب کنید و ببینید چی میشه، البته ما شرایطی که پیش اومد و وخامت اوضاع رو زیر توان 10 می برد رو در نظر نگرفتخ بودیم و اون شرایط این بود:
    وقتی تو اون ساعت شب و در اون منطقه نا متعارف به راننده گفتیم پیاده میشیم راننده قبل از واسادن تو گوش شاگردش چیزی گفت و شاگرد راننده هم رفت راننده کمکی رو بیدار کرد و بعد زدند کنار و سه نفری عین شیر واسادن دم در و گفتن که شما چرا اینجا پیاده می شید؟ ما هم که حاضر بودیم شاهرگمون رو بزنیم ولی به ننگ اعتراف به جیش داشتن تن ندیم گفتین به شما چه ربطی داره؟ راننده گفت که شما حتمأ جیب یا ساک یه مسافر رو که خواب بوده زدید که می خاید وسط راه تو این کوران پیاده شید، ما رو می گی دیگه جیش که سهله اگه حتی 2 هم داشتیم از داغ این تهمت فراموشمون می شد گفتیم جد و آبادت دزده نکبت، یکی از ما و یکی از اونا درگیر شدیم شدید، حالا کل اتوبوس بیدار شده بود و تو این کوران همه ریخته بودند بیرون تا ما رو جدا کنند، خلاصه بعد از خوابیدن دعوا تازه راننده اتوبوس از همه مسافرا خواست که ساکها و جیباشون رو چک کنند و تازه بعد از این کار می خواست ساک ما رو بگرده که دوباره درگیر شدیم و خداییش با اینکه ما دو نفر بودیم بیشتر زدیم و بعد از اینکه دوباره ما رو جدا کردند رانندهه ول نمی کرد و می گفت من از این دو نفر شاکیم و باید بریم پاسگاه، با هزار بدبختی مسافرا راضیش کردند که بره و رفتند و ما موندیم و یه شهر تهی از بنی بشر و در پناه یک دیوار زیباترین حس که حس رهاییه رو تجربه کردیم و با دیدن سوراخهای ایجاد شده به وسیله اوره در برف و بخارات ساطع شده از آن فهمیدیم که زندگی لحظات قشنگ هم داره.
    ولی همیشه لحظات قشنگ زندگی زودگذرند و وقتی از خلسه رهایی رهیدیم تازه فهمیدیم چه غلطی کردیم و دو ساعت مثل اون حیوان با وفا سگ لرز زدیم تا آخرش یه تریلی ما رو سوار کرد و تا قزوین برد (البته نه راننده تریلیه قزوینی بود و نه قزوین از اون خبراست )

    9 سپاس: بندری، gilas، maryamlondon1، نخبه، zrnznn، پری سا، shaparak64، هاچو هاچو، mojde

  • Life Dream

    جميعاً بتركيد با اين خاطراتتون، يكي از يكي باحالتر :23:

    sotude,
    به جمع ما خوش اومديد ستوده خانم :84: خاطره بامزه اي بود :83:

    4 سپاس: maryamlondon1، بندری، نغمه، پری سا

  • maryamlondon1

    نقل قول: هاچو هاچو
    مامان ببخشید هیچی برام پیش نیومده که بگم منم دوست دارم شرکت کنم

    :22:
    نقل قول: sotude
    اولین بار بود که به بندر عباس

    اخیییی یادش به خیر :65:
    نقل قول: sotude
    بازم خاطره دارم اگه فرصت شد حتما بهتون میگم امیدوارم خوشتون بیاد

    دیگه فرصت باقی نمانده تا 20 هستیم بعد از 20 تعطیلیم زود بیا بنویسسس :2:
    نقل قول: sotude
    درسته من یه تازه وارد به حساب میام ولی خیلی خوشحالم که کنار شماها هستم و احساس خوبی دارم امیدوارم منو به عنوان یه خواهر یا یه دوست تو سال جدید قبول کنید و بتونم همراه خوبی برای همتون باشم

    خیلی خوشحالیم سال جدید با دوستای جدید ومهربان هستیم :11:
    نقل قول: دیااکو
    و ما موندیم و یه شهر تهی از بنی بشر و در پناه یک دیوار زیباترین حس که حس رهاییه رو تجربه کردیم و با دیدن سوراخهای ایجاد شده به وسیله اوره در برف و بخارات ساطع شده از آن فهمیدیم که زندگی لحظات قشنگ هم داره.

    :23: :23:
    نقل قول: دیااکو
    تا قزوین برد


    ای واییییییی:68:

    3 سپاس: بندری، نغمه، هاچو هاچو

  • نخبه

    چه خاطرات باحالی
    باید همه عید رو بگیم چی کار کردیم:4:
    لحظه سال تحویل خونه خودم بودم و همراه همسرم و فندقم سال جدید رو اغاز کردیم بعد از خوردن صبحانه رفتیم خونه ددی اینجانب که بهمون نزدیکتره تا نزدیک ظهر اونجا بودیم و بقیه خواهر و برادرا هم اومدن و همو اونجا دیدیم و عید دیدنی و روبوسی منم از ترسم دست به اجیل نمیزدم که مبادا چاقتر بشم اهل چایی نیستم ولی نمیدونم چرا امسال هر جا که رفتم مهمونی و بهم چایی تعارف کردن برداشتم و خوردم ولی فکر کن یه خونه چایی میخوردم خونه بعدی باید میرفتم 1212
    ظهر رسیدیم خونه ددی ارش که پدر و مادرش خونه نبودن و رفته بودن عید دیدنی خونه مادر بزرگشون ولی بچه ها خونه بودن ازمون پذیرایی کردن بعد از چند دقیقه یکی از برادرهای ارش اومد خونه که همسن منه با اونم احوالپرسی کردیم تو راه که بودیم من همش به ارش میگفتم فکر میکنی امسال داداش محمدت بهم عیدی بده و میخندیدم:23: اخه میدونید چرا؟
    پارسال محمد برادر شوهرم عینکش روی زمین بود و من متوجه نشدم و با پا رفتم روش و عینکش شکست کلی خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم بعد شوهرم رو به من گفت ببین عینک داداشم رو شکستی میخاست بهت عیدی بده حالا دیگه نمیده منم خجالت زده هی عذر خاهی میکردم اونم میگفت بابا عینکم قدیمی بود همین روزا میخاستم عوضش کنم فدای سرت . خلاصه بعد از ده دقیقه که از شکستن عینک گذشته بود دیدم محمد یه تراول 50 تومنی اورد داد به من و گفت اینم عیدی زن داداش اخ که اون لحظه همه جای ادم عروسیه:4: ولی هی میگفتم نه ممنون من زدم عینکت شکوندم تو بهم عیدی میدی :9: خلاصه امسال هم منتظر همون عیدی بودم تا محمد نشست که یکم اجیل بخوره ارش رو به محمد گفت محمد عینکت رو در بیار اونم بنده خدا در اورد گذاشت روی میز:4: ارش گفت نه بزارش روی زمین شیرین میخاد بشکونه :56: عیدی بگیره محمد هم زد زیر خنده و گفت عیدیش رو دادم به مامان که بهش بده وای چه حالی داد این حرفش ذوق مرگ شده بودم به روی خودم نمیاوردم.. داداش بزرگش هم بهم عیدی میده مامان و باباش و خواهراش هم عیدی میدن.. البته خب منم به اونا عیدی میدم ولی کمتر:4:( همشونم مجردن.. میگم اینا چند سال دیگه مجرد بمونن من پولدار میشما:23:)
    بعد از عید دیدنی خونه مامی ارش رفتیم خونه اقوام ارش و نهار و شام رو هم خونه مامی ارش نوش جان فرمودیم و اخر شب برگشتیم خونه خودمون

    9 سپاس: بندری، zrnznn، gilas، نغمه، maryamlondon1، پری سا، shaparak64، بهونه، هاچو هاچو

  • نخبه

    راستی از روز اول عید ما دوربین همراهمون بردیم و توی هر خونه ای با اعضای اون خانواده عکس میگرفتیم

    روز دوم عید صبح زود از خواب پا شدم و سالاد و یه سری مخلفات اماده کردم و مرغ و گوشتم هم اماده کردم که وقتی بر میگردیم نهار رو سریع اماده کنم اخه به خانوادم گفته بودم نهار بیان خونه ما.. بعد از اماده کردن وسایل نهار رفتیم خونه ددی و خواهر و برادرا هم اومدن همون جا و همگی رفتیم خونه خاله و دائی و عمو ظهر هم که همگی اومدن خونه ما بیشتر کارام رو خواهرم و زن داداشم انجام دادن منه خنگول هم الکی سر پا این ور اون ور میرفتم و میگفتم چی کار کنن بعد از رفتن مهمونا رفتیم خونه عموهای ارش و شب هم شام خونه دادش من دعوت بودیم من هم دیگه نمیتونستم بشینم و حالم بد بید و ساعت ده شب رفتیم خونه داداشم و تا 12 اونجا بودیم
    روز سوم عید هم به عید دیدنی خونه خواهرای ارش و چند نفر دیگه گذشت و من که دیگه جون نداشتم گفتم جمعه چهارم عید دیگه هیچ جا نمیرم نصف روز خونه بودیم و مهمون هم نداشتیم ولی عصر چند نفری اومدن خونمون که بچه یکی از مهمونا محکم کوبید تو دل من و گفت خاله چقدر چاق شدی:4: که مادرش گفت نزن تو شکم خاله اخه نی نی تو دلش داره1117 حالا اون بچه مگه ول میکرد هی ناز میکرد و میگفت دلتو ببینم نی نی کو:23:

    8 سپاس: zrnznn، gilas، نغمه، بندری، پری سا، shaparak64، بهونه، هاچو هاچو

  • نخبه

    قرار بود روز ششم عید بریم سفر و من هم که دل درد داشتم و زیاد هم نمیتونستم بشینم گفتم قبل از سفر برم دکتر روز شنبه رفتیم دکتر حالا مگه جائی سونو گرافی باز بود بعد از کلی گشتن یه جا باز بود و رفتیم نوبت به ما که رسید ارش هم اومد داخل اتاق .. دکتر وضعیت فندقم رو چک کرد و گفت همه چی نرماله و وقتی گفتم زیر دلم خیلی درد میکنه گفت به خاطر بزرگ شدن رحم و فندقتونه و مشکل خاصی ندارید سفر هم میتونید برید فقط مواظبت خودتون باشید و سعی کنین استراحت داشته باشید و از این حرفا بعد هم که مانیتور رو چرخوند طرف من و ارش که فندق رو بهمون نشون بده وای که چقده کوشولو و ناز بود این بار دیگه کاملا شبیه بچه بود ستون فقراتش دستاش و پاهاش همه چیش معلوم بود و یه قلب کوچولو هم داشت که وقتی اینا رو دکتر میگفت یهو ارش چشاش پر شد و بغض کرد بعد که اومدیم بیرون بهش میگم چت شد؟ میگه اخی چقده کوچولو بود چه قلب کوچولویی داشت چقده بچه ها نازن.. اصلا فکر نمیکردم ارش اینقدر دل نازک باشه :8:
    بقیه روز رو هم رفتیم خرید برای سفر و جمع کردن وسایلمون که فرداش بریم سفر

    روز ششم عید هم راه افتادیم به سمت خلخال ( یه خونه ییلاقی که ددی چند سالی ساخته و تا تعطیلی میشه میریم اونجا و کلی خوش میگذرونیم) شنیده بودیم برف شدیدی اومده و جاده ها رو تازه باز کردن.. توی راه هر یک یا دو ساعت یه بار ماشین رو نگه میداشتیم و من به دنبال 213.. به خاطر این وضعیت من ما کمی دیرتر از بقیه اعضای خانوادم رسیدیم اونجا .. برف هم کنار جاده یکی دو متری میشد.. هیچی غیر از برف نمیدیدی رسیدیم خونه که سرایدار چند روز قبل از اومدن ما بخاری رو روشن کرده بود و خونه گرم بود بقیه روزهامون هم توی خونه گذشت چون بیرون همش برف و بارون بود البته بچه ها واسه برف بازی و سر خوردن روی برف میرفتن و من از پشت پنجره تماشا میکردمشون.. تو این مدت که تا 12 فروردین بود توی خونه همش مشغول957 799
    322 1167 890 این کارا بودم و خیلی کیف میداد اخه دست به سیاه و سفید هم نمیزاشتن بزنم
    12 فروریدن هم رفتیم یه منطقه دیگه از خلخال که اونجا هم ددی ارش خونه داره بعد از ظهر رسیدیم همه فک و فامیلای ارش هم اومده بودن خیلی زیاد بودن شاید نزدیک به 100 نفر بودن همه خونه ها پر بود از مهمون خدا رو شکر کسی خونه ما نتونست تلپ بشه و من و ارش فقط دو تائی بودیم البته هر دو دقیقه یه بار یکی می اومد و مینشست و بساط چائی و میوه باید می اوردیم که خوشبختانه من قبلش با ارش طی کرده بودم که دست به هیچی نمیزنم و خودش باید کار کنه . بیچاره اون همه کارا رو میکرد و دیگرون هم کمی به خاطر وضعیت من رعایت میکردن.. بعد از خوردن شام شب نشینی ها شروع شد تمام پسرهای جوون فامیلشون جمع شدن خونه ما اقایون بزرگتر خونه پسر عموی ارش بودن و منم رفتم خونه پسر عمه ارش که همه خانومها اونجا جمع بودن حرف میزدیم خاطره از گذشته تعریف میکردن یه عده هم سوتیهایی که اطرافیان داده بودن رو میگفتن و میخندیدیم شب خیلی خوبی بود
    فرداش هم که 13 به در بود صبح زود بیدار شدم و وسایل رو اماده کردم با ارش رفتیم بیرون قدم زدیم و یه جای خوب که کمتر هم باد می اومد انتخاب کردیم که همونجا بساط کنیم.. فک و فامیلای ارش هم کم کم بیدار شدن و می اومدن بیرون از خونه ها که دخترها جمع شدن وسطی بازی کردن و پسرها هم فوتبال منم که رو صندلی نشسته بودم به عنوان داور:4: بازی که تموم شد یکی از پسرها ماشینش رو اورد و ضبطش رو روشن کرد و بقیه شروع کردن به رقصیدن دو ساعتی به رقصیدن و ادا در اوردن گذشت که کلی به اداهای پسرها میخندیدیم مخصوصا عربی رقصیدن پسر عمه ارش که کلی عشوه و ادا در میاورد واسه خنده کلی هم عکس و فیلم گرفتیم از اون لحظه ها جای همتون خالی کلی هم خوش گذشت.. بعد هم نهار و بعد هم گردش دور و اطراف خوشبختانه اون روز هوای اون منطقه هم خیلی خوب بود فردای اون روز هم با یکی از اقوام ارش رفتیم اردبیل کمی خرید کردیم و بعد سرئین شب سرئین بودیم اینجا هم کلی ماجرا داشتیم و فردا هم رفتیم استارا اونجا هم کمی گشت و گذار و خرید کردیم شب هم رفتیم شهر بچه مثبت اتراق کردیم( انزلی) و فردا صبح هم کمی گشت و گذار در شهر و بعدش هم برگشتیم به طرف خونه و چهارشنبه ساعت 9:30 شب رسیدیم خونه
    این بود انشای طولانی من :4:

    8 سپاس: gilas، نغمه، maryamlondon1، بندری، پری سا، shaparak64، بهونه، هاچو هاچو

  • zrnznn

    نقل قول: نخبه
    همشونم مجردن.. میگم اینا چند سال دیگه مجرد بمونن من پولدار میشما)

    اخ شیرین جون این دقیقا همون کاریه که زن داداش بزرگم در مورد داداش کوچیکتریمون انجام میده...و تو اون لحظه منو مامانم حرصه که میخوریممممممممممممم :62:
    نمایش یا پنهان متن:4:

    4 سپاس: نخبه، gilas، maryamlondon1، هاچو هاچو

  • نخبه

    نمایش یا پنهان متن
    نقل قول: zrnznn
    اخ شیرین جون این دقیقا همون کاریه که زن داداش بزرگم در مورد داداش کوچیکتریمون انجام میده...و تو اون لحظه منو مامانم حرصه که میخوریممممممممممممم

    احتمالا خواهر شوهرهای منم حرص میخورن :83:
    ولی این عیدیها در مقابل لطفهایی که من همیشه بهشون دارم کم هم هست:4: بیشتر از یکماه مادرشون بیمارستان بستری بود تمام کاراشون رو من انجام میدادم اون وقت خواهرهای خودشون خونه هاشون لالا میکردن یه سر به خونه پدری نمیزدن ببینن برادر و خواهرشون چی میخورن چی کار میکنن.. خب به اونا هم عیدی و پول تو جیبی میده اونم یه عالمه.. بابا وضعش خوبه این پولا واسش پول نیست حالا سالی یه بار واسه ما دستش بره تو جیبش چی میشه:4: زن که گرفت دیگه عیدی نمیخام:4: خدا کنه حالا حالا ها عروسی نکنه:23:

    6 سپاس: gilas، نغمه، maryamlondon1، بندری، shaparak64، هاچو هاچو

  • gilas

    مثل اینکه نمیشه باید بیام خاطره تعریف کنم :4:

    میام میگم البته با سانسور 824

    2 سپاس: maryamlondon1، هاچو هاچو
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: