سلام من برگشتم اونم با یک خاطره که چی بگم والا سوتی هفته پیش من و مامانم رفته بودیم بیرون که هوس بستنی سنتی کردیم یک بستنی فروشی هست که بیشتر موقعها ازش بستنی وفالوده می خریم البته با این دسته گلی که من به اب دادم دیگه روم نمیشه برم انطرفا بستنی فروشی مثل همیشه شلوغ بود بالاخره سفارش دادم پولشو حساب کردم خانمه گفت پول خورد دارین من خورد ندارم باقی پول شما را بدهم یک هزاری به من داد گفت برین بستنیتون بگیرن بعدا حساب میکنیم منم رفتم بستنی را گرفتم. توی این فاصله یک دختر کوچلوی ناز حسابی حواس منو پرت کرده بود اخه من عاشق دختر بچه هام موقع رفتن با کمال پرورویی رفتم میگم خانم اگه خورد ندارین قابل شما را نداره دفعه بعد حساب میکنیم از این تعارفها خانمه گفت من باید به شما پول میدادم یا شما به من گفتم شما انهم به جای بقیه پولش شکلات داد.بنده خدا فهمیده بود ها روش نشد بگه. منم با خیال راحت رفتم ... خلاصه بستی را خوردیم رفتیم خونه شب قبل خواب یادم اومد واااااااااای اشتباه کردم من باید بهش 500 تومان میدادم که حسابمون درست بشه اونوقت با کمال پررویی رفتم یک دونه شکلات هم به جای باقی پولم گرفتم هرچی فحش می دونستم به خودم گفتم واسه مامان تعریف کردم مامانم گفت خوش به حالت ... فرداش رفتم که پولشو بدهم و پول ان شکلاته را هم حساب کنم با کمال پررویی گفتم دیروز سرتون شلوغ بود اشتباه کردین این باقی مانده پولتون
در حالی که آرایشگر مشغول کارش بود مادر و فامیل عروس مرتب برای عروس خانوم آب قند میآوردند و هی ماشالله ماشالله می گفتن و اسفند دود می کردند.خواهرای بیچاره داماد هم باید نقش دلقک رو اجرا می کردند و رقصنده اصلی مجلس باشند
چقدر جالبه ماهی جون ما این مراسم موقع جشن نامزادی انجام میدیم .وپیراهن خوشکل مانند پیراهن عروسی ولی به رنگ ابی تن عروس میکنیم ولی ما رسم نداریم .عروس برقصه .این کار خیلی زشت وناپسند میدونن چه تو مراسم عروسی ویا نامزادی وغیره در ضمن ما جهاز به عروس نمیدیم به هیچ وجه .واین کار زشت وناپسنده .وحرف وحدیث به همراه داره .مثلا میگن دختره رو دست بابا ش باد کرده .یا ببین دختر پرور خودش اماده کرده برا شوهر ویا............... دادماد همه مایحتاج میخره طلا لباس لوازم منزل وبلخصوص سرویس خواب کامل منظورم اتاق خواب شامل تخت ومخلفاتش . خریدن اتاق خواب حتی اگه تو چادر زندگی کنه الازمیه باید دادماد اینو بخره وراه فرار نداره . البته این مراسم 30 سال پیش بود الان نمیدونم چطور شده .
نقل قول: بهونه
دیروز رفته بودیم پشت بوم مامی جات خالی جا انداخته بودیم داداشم رفته بود تو آفتاب نشسته بود هی میگفت به به چه آفتابی دارم حال میکنم مازیرسایه نشسته بودیم
اره واقعا در حسرت افتابیم ما هر وقت میریم ایران همین کار میکنیم
نقل قول: ماهی
و یه ماهی بزرگ (خوردنی)
نقل قول: ماهی
.اصلش اینه که داماد باید کلی چیز میز بگیره مثل لباس ، یه تیکه طلا ، و حتی یه مرغ زنده که دور گلوش با روبان پاپیون درست می کنن و یه ماهی بزرگ (خوردنی) به اضافه سفره ی هفت سین و میوه و شیرینی که هر کدوم رو در یک سینی که بهش می گن معجومه
بیچاره دادماد چقدر زجر کشش میکنن تا عروس خانم تحویلش بدن ..من چون که پسر دارم این میگم به دل نگیرید دخترا ..رسم ورسوم قدیما خیلی جالبه
نقل قول: پری سا
واسه مامان تعریف کردم مامانم گفت خوش به حالت ... فرداش رفتم که پولشو بدهم و پول ان شکلاته را هم حساب کنم با کمال پررویی گفتم دیروز سرتون شلوغ بود اشتباه کردین این باقی مانده پولتون
وای پریسا جون خیلی باحالی یک چماق دستت میگرفتی ومیزدی سر اون بیچاره تا خیالت هم راحت میشد به قول مامانت خوش بحالت میشد
ولی ما رسم نداریم .عروس برقصه .این کار خیلی زشت وناپسند میدونن چه تو مراسم عروسی ویا نامزادی وغیره
گناه داره که عروس خانوم
نقل قول: maryamlondon1
در ضمن ما جهاز به عروس نمیدیم
چه رسم خوبی...درستش همینه بیچاره این روزا دخترا یه مهریه ای تو هوا داشتن که اونم محدود شد
نقل قول: maryamlondon1
بیچاره دادماد چقدر زجر کشش میکنن تا عروس خانم تحویلش بدن
ولی مامان مریم.به نظرم اگه جمع بندی کنی خانواده ی عروس کم از دوماد خرجشون نمیشه.الان همین عیدی که ما برای عروسمون بردیم اونا هم بعدش آوردن.اما درستش اینه که سال بعد برای داماد عیدی بیارن.ولی این بنده های خدا براش یه حافظ بزرگ یه قران یه ادکلون و یه نیم سکه بهار آزادی و یه دسته گل و شیرینی آور دند.شام عقد هم که با خانواده عروس هست .جهیزیه هم که وحشتناکه..صبح روز عروسی هم باید به مادر شوهر و خوار شوهرا خلعتی بدن توی شیراز که مراسم رختک برون هم برای دخترشون که حامله می شه دارند که باید سیسمونی رو به طور کامل بدن.این روزا بیشتر خانواده ها از این کارا فاکتور می گیرن ولی اگه بخوای اجرا کنی پدر و مادر عروس هم باید علاوه بر دختر خیلی چیزای دیگه هم بدن. به هر حال ایشالله همه عروس دومادا خوشبخت شن.
مي دونم ديره برا مسابقه ولي بازم يه خاطره نوروزي يادم اومدم گفتم تعريف كنم بد نيست: شب 12 فروردين ساعت 11 شب داشتيم مي اومديم خونه كه وفتي خواستم ماشينو پارك كنم متوجه يه سگ ولگرد شدم كه رفته بود توي سطل آشغال و سرشو كرده بود توي يه حلب روغن و حالا سرش تي حلب گيركرده بود . حيوون خدا هم هي خودشو به در و ديوار مي كوبيد تا دو قدم راه مي رفت خودشو به يه جا مي زد . خيلي دلم براش سوخت . آستين رو زدم بالا و رفتم كه به دادش برسم هر كاري كردم نتونستم حلب رو از سرش در بيارم چون گير كرده بود . حيووني حسابي ترسيده بود . خلاصه گفتم چكار كنم . زنگ زدم آتش نشاني و موضوع رو براشون گفتم . اونا هم بعد از كلي مسخره كردن بنده و خنديدن به سگ بيچاره در جواب من گفتن بزار بميره مگه ما مسئول نجات حيونا هستيم . گفتم خب توي فيلما و تلوزيون كه همه كاراي امداد كار آتش نشانيه خلاصه بگذريم كه واقعا من متاسف سدم برا شون با اين طرز فكرشون زنگ زدم به باجناقم كه خونشون نزديك مونه اونم خونه نبود . مونده بودم چكار كنم گفتم منتظر باشم هر موقع اومد ميايم به داد سگ بيچاره مي رسيم . سگ بيچاره هم ديگه يه گوشه اي نشسته بود چون نمي تونست جايي بره . رفتم خونه يه نيم ساعتي گذشته بود كه همسايه پاييني مون اومدم فرصت رو غنيمت شمردم و موضوع رو بهش گفتم . بنده خدا فورا يه چاقو برداشت و با هم رفتيم سمت سگه خلاصه با هر زحمتي بود حلب روغني رو از پيش گردن سگه بريديم و سر سگه رو آزاد كرديم . حيوون بيچاره رفت يه دو سه قدمي اونورتر و نشست و داشت ما رو نگاه مي كرد . فكر كنم كه داشت با نگاش از ما تشكر مي كرد . من زياد رابطه ام با حيونا خوب نيست ولي خيلي دلم سوخت برا اين سگه و خدا رو شكر كه نجات پيدا كرد . (نتيجه گيري اخلاقي : پتروس خان زرشك فكر نكن يه دونه اي )
دادش خسرو خیلی باحالی این سگ ولگرد بود وای دلم مردم از خنده درستش کردم
نقل قول: بندری
و خنديدن به سگ بيچاره در جواب من گفتن بزار بميره مگه ما مسئول نجات حيونا هستيم
خیلی متاسفم انجا در درجه اول کود ک وبعد زن وبعد حیوان وبعد ..... مرد . بیچاره این سگ بیچاره مگه جون نداره خدا اجرت بده عمل انسان دوستانه انجام دادی افرین افرین احسنت
سلام به همه ی دوستان دوباره عید همگی مبارک درسته من یه تازه وارد به حساب میام ولی خیلی خوشحالم که کنار شماها هستم و احساس خوبی دارم امیدوارم منو به عنوان یه خواهر یا یه دوست تو سال جدید قبول کنید و بتونم همراه خوبی برای همتون باشم از خاطرات تک به تکتون لذت بردم عالی بود و اما خاطرات عید امسال من خدا رو شکر امسال برعکس پارسال عید خیلی خوبی داشتم پارسال بدترین عیدی بود که داشتم من به همراه همسر و پسرم رفته بودیم بندرعباس قشم شمال تقریبا ایرانگردی جای همگی خالی اولین بار بود که به بندر عباس و قشم میرفتیم تو سومین روز عید تصمیم گرفتیم بریم به جنگلهای حرا که تعریفش رو زیاد شنیده بودم من که تا بحال سوار قایق موتوری نشده بودم به زور همسرم سوار شدم واااااای انقدر دلهره و ترس داشتم که متوجه نشدم که این درختایی که توی آب بودن از کجا اومدن به کجا رفتن تنها کاری که کردم این بود که محکم بازوی همسرم رو چسبیدم تا ترسم کم بشه و فقط دعا میکردم همه بهم میخندیدن ولی خب چیکار کنم خیلی ترسناک بود طوری که به خواهرم اس ام اس دادم که اگه تا یه ساعت از ما خبری نشد بدون ته خلیج فارسیم دیگه با خودم تصمیم گرفتم هیچوقت سوار قایق موتوری نشم ولی خب فردای اون روز دوباره منو سوار قایق کردن و بردن درست وسط خلیج واسه دیدن دلفینهایی که داشتن تو آب بازیگوشی میکردن واااای خیلی زیبا بودن درسته میترسیدم ولی خوب بود ولی خب خدارو شکر ایندفعه ترسم نسبت به دفعه ی قبل خیلی کمتر بود الان که یادم میوفته پیش خودم میگم من واقعا چطوری سوار اون قایق شدم خدا دیگه نصیب نکنه بازم خاطره دارم اگه فرصت شد حتما بهتون میگم امیدوارم خوشتون بیاد
درکت میکنم. منم یه خاطره مرتبط با ترکیدن دارم. خداد سال پیش و در عنفوان جوانی با یکی از دوستام و به وسیله اتوبوس عازم پایتخت بودیم که دوستم دچار معضل ترکیدگی شد و از اونجایی که این مرض مسریه منم دچارش شدم، تمام راههایی که به ذهنمون رسید رو مرور کردیم و بهترین نتیجه ای که گرفتیم این بود که در اولین شهر مسیر پیاده بشیم و حالا شانس ما اولین شهر آوج بود که دقیقأ نوک یه گردنست و شما برف و کولاک رو هم اضافه کنید به این اوضاع و ضربدر ساعت سه شب کنید و ببینید چی میشه، البته ما شرایطی که پیش اومد و وخامت اوضاع رو زیر توان 10 می برد رو در نظر نگرفتخ بودیم و اون شرایط این بود: وقتی تو اون ساعت شب و در اون منطقه نا متعارف به راننده گفتیم پیاده میشیم راننده قبل از واسادن تو گوش شاگردش چیزی گفت و شاگرد راننده هم رفت راننده کمکی رو بیدار کرد و بعد زدند کنار و سه نفری عین شیر واسادن دم در و گفتن که شما چرا اینجا پیاده می شید؟ ما هم که حاضر بودیم شاهرگمون رو بزنیم ولی به ننگ اعتراف به جیش داشتن تن ندیم گفتین به شما چه ربطی داره؟ راننده گفت که شما حتمأ جیب یا ساک یه مسافر رو که خواب بوده زدید که می خاید وسط راه تو این کوران پیاده شید، ما رو می گی دیگه جیش که سهله اگه حتی 2 هم داشتیم از داغ این تهمت فراموشمون می شد گفتیم جد و آبادت دزده نکبت، یکی از ما و یکی از اونا درگیر شدیم شدید، حالا کل اتوبوس بیدار شده بود و تو این کوران همه ریخته بودند بیرون تا ما رو جدا کنند، خلاصه بعد از خوابیدن دعوا تازه راننده اتوبوس از همه مسافرا خواست که ساکها و جیباشون رو چک کنند و تازه بعد از این کار می خواست ساک ما رو بگرده که دوباره درگیر شدیم و خداییش با اینکه ما دو نفر بودیم بیشتر زدیم و بعد از اینکه دوباره ما رو جدا کردند رانندهه ول نمی کرد و می گفت من از این دو نفر شاکیم و باید بریم پاسگاه، با هزار بدبختی مسافرا راضیش کردند که بره و رفتند و ما موندیم و یه شهر تهی از بنی بشر و در پناه یک دیوار زیباترین حس که حس رهاییه رو تجربه کردیم و با دیدن سوراخهای ایجاد شده به وسیله اوره در برف و بخارات ساطع شده از آن فهمیدیم که زندگی لحظات قشنگ هم داره. ولی همیشه لحظات قشنگ زندگی زودگذرند و وقتی از خلسه رهایی رهیدیم تازه فهمیدیم چه غلطی کردیم و دو ساعت مثل اون حیوان با وفا سگ لرز زدیم تا آخرش یه تریلی ما رو سوار کرد و تا قزوین برد (البته نه راننده تریلیه قزوینی بود و نه قزوین از اون خبراست )
دیگه فرصت باقی نمانده تا 20 هستیم بعد از 20 تعطیلیم زود بیا بنویسسس
نقل قول: sotude
درسته من یه تازه وارد به حساب میام ولی خیلی خوشحالم که کنار شماها هستم و احساس خوبی دارم امیدوارم منو به عنوان یه خواهر یا یه دوست تو سال جدید قبول کنید و بتونم همراه خوبی برای همتون باشم
خیلی خوشحالیم سال جدید با دوستای جدید ومهربان هستیم
نقل قول: دیااکو
و ما موندیم و یه شهر تهی از بنی بشر و در پناه یک دیوار زیباترین حس که حس رهاییه رو تجربه کردیم و با دیدن سوراخهای ایجاد شده به وسیله اوره در برف و بخارات ساطع شده از آن فهمیدیم که زندگی لحظات قشنگ هم داره.
چه خاطرات باحالی باید همه عید رو بگیم چی کار کردیم لحظه سال تحویل خونه خودم بودم و همراه همسرم و فندقم سال جدید رو اغاز کردیم بعد از خوردن صبحانه رفتیم خونه ددی اینجانب که بهمون نزدیکتره تا نزدیک ظهر اونجا بودیم و بقیه خواهر و برادرا هم اومدن و همو اونجا دیدیم و عید دیدنی و روبوسی منم از ترسم دست به اجیل نمیزدم که مبادا چاقتر بشم اهل چایی نیستم ولی نمیدونم چرا امسال هر جا که رفتم مهمونی و بهم چایی تعارف کردن برداشتم و خوردم ولی فکر کن یه خونه چایی میخوردم خونه بعدی باید میرفتم ظهر رسیدیم خونه ددی ارش که پدر و مادرش خونه نبودن و رفته بودن عید دیدنی خونه مادر بزرگشون ولی بچه ها خونه بودن ازمون پذیرایی کردن بعد از چند دقیقه یکی از برادرهای ارش اومد خونه که همسن منه با اونم احوالپرسی کردیم تو راه که بودیم من همش به ارش میگفتم فکر میکنی امسال داداش محمدت بهم عیدی بده و میخندیدم اخه میدونید چرا؟ پارسال محمد برادر شوهرم عینکش روی زمین بود و من متوجه نشدم و با پا رفتم روش و عینکش شکست کلی خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم بعد شوهرم رو به من گفت ببین عینک داداشم رو شکستی میخاست بهت عیدی بده حالا دیگه نمیده منم خجالت زده هی عذر خاهی میکردم اونم میگفت بابا عینکم قدیمی بود همین روزا میخاستم عوضش کنم فدای سرت . خلاصه بعد از ده دقیقه که از شکستن عینک گذشته بود دیدم محمد یه تراول 50 تومنی اورد داد به من و گفت اینم عیدی زن داداش اخ که اون لحظه همه جای ادم عروسیه ولی هی میگفتم نه ممنون من زدم عینکت شکوندم تو بهم عیدی میدی خلاصه امسال هم منتظر همون عیدی بودم تا محمد نشست که یکم اجیل بخوره ارش رو به محمد گفت محمد عینکت رو در بیار اونم بنده خدا در اورد گذاشت روی میز ارش گفت نه بزارش روی زمین شیرین میخاد بشکونه عیدی بگیره محمد هم زد زیر خنده و گفت عیدیش رو دادم به مامان که بهش بده وای چه حالی داد این حرفش ذوق مرگ شده بودم به روی خودم نمیاوردم.. داداش بزرگش هم بهم عیدی میده مامان و باباش و خواهراش هم عیدی میدن.. البته خب منم به اونا عیدی میدم ولی کمتر( همشونم مجردن.. میگم اینا چند سال دیگه مجرد بمونن من پولدار میشما) بعد از عید دیدنی خونه مامی ارش رفتیم خونه اقوام ارش و نهار و شام رو هم خونه مامی ارش نوش جان فرمودیم و اخر شب برگشتیم خونه خودمون
راستی از روز اول عید ما دوربین همراهمون بردیم و توی هر خونه ای با اعضای اون خانواده عکس میگرفتیم
روز دوم عید صبح زود از خواب پا شدم و سالاد و یه سری مخلفات اماده کردم و مرغ و گوشتم هم اماده کردم که وقتی بر میگردیم نهار رو سریع اماده کنم اخه به خانوادم گفته بودم نهار بیان خونه ما.. بعد از اماده کردن وسایل نهار رفتیم خونه ددی و خواهر و برادرا هم اومدن همون جا و همگی رفتیم خونه خاله و دائی و عمو ظهر هم که همگی اومدن خونه ما بیشتر کارام رو خواهرم و زن داداشم انجام دادن منه خنگول هم الکی سر پا این ور اون ور میرفتم و میگفتم چی کار کنن بعد از رفتن مهمونا رفتیم خونه عموهای ارش و شب هم شام خونه دادش من دعوت بودیم من هم دیگه نمیتونستم بشینم و حالم بد بید و ساعت ده شب رفتیم خونه داداشم و تا 12 اونجا بودیم روز سوم عید هم به عید دیدنی خونه خواهرای ارش و چند نفر دیگه گذشت و من که دیگه جون نداشتم گفتم جمعه چهارم عید دیگه هیچ جا نمیرم نصف روز خونه بودیم و مهمون هم نداشتیم ولی عصر چند نفری اومدن خونمون که بچه یکی از مهمونا محکم کوبید تو دل من و گفت خاله چقدر چاق شدی که مادرش گفت نزن تو شکم خاله اخه نی نی تو دلش داره حالا اون بچه مگه ول میکرد هی ناز میکرد و میگفت دلتو ببینم نی نی کو
قرار بود روز ششم عید بریم سفر و من هم که دل درد داشتم و زیاد هم نمیتونستم بشینم گفتم قبل از سفر برم دکتر روز شنبه رفتیم دکتر حالا مگه جائی سونو گرافی باز بود بعد از کلی گشتن یه جا باز بود و رفتیم نوبت به ما که رسید ارش هم اومد داخل اتاق .. دکتر وضعیت فندقم رو چک کرد و گفت همه چی نرماله و وقتی گفتم زیر دلم خیلی درد میکنه گفت به خاطر بزرگ شدن رحم و فندقتونه و مشکل خاصی ندارید سفر هم میتونید برید فقط مواظبت خودتون باشید و سعی کنین استراحت داشته باشید و از این حرفا بعد هم که مانیتور رو چرخوند طرف من و ارش که فندق رو بهمون نشون بده وای که چقده کوشولو و ناز بود این بار دیگه کاملا شبیه بچه بود ستون فقراتش دستاش و پاهاش همه چیش معلوم بود و یه قلب کوچولو هم داشت که وقتی اینا رو دکتر میگفت یهو ارش چشاش پر شد و بغض کرد بعد که اومدیم بیرون بهش میگم چت شد؟ میگه اخی چقده کوچولو بود چه قلب کوچولویی داشت چقده بچه ها نازن.. اصلا فکر نمیکردم ارش اینقدر دل نازک باشه بقیه روز رو هم رفتیم خرید برای سفر و جمع کردن وسایلمون که فرداش بریم سفر
روز ششم عید هم راه افتادیم به سمت خلخال ( یه خونه ییلاقی که ددی چند سالی ساخته و تا تعطیلی میشه میریم اونجا و کلی خوش میگذرونیم) شنیده بودیم برف شدیدی اومده و جاده ها رو تازه باز کردن.. توی راه هر یک یا دو ساعت یه بار ماشین رو نگه میداشتیم و من به دنبال .. به خاطر این وضعیت من ما کمی دیرتر از بقیه اعضای خانوادم رسیدیم اونجا .. برف هم کنار جاده یکی دو متری میشد.. هیچی غیر از برف نمیدیدی رسیدیم خونه که سرایدار چند روز قبل از اومدن ما بخاری رو روشن کرده بود و خونه گرم بود بقیه روزهامون هم توی خونه گذشت چون بیرون همش برف و بارون بود البته بچه ها واسه برف بازی و سر خوردن روی برف میرفتن و من از پشت پنجره تماشا میکردمشون.. تو این مدت که تا 12 فروردین بود توی خونه همش مشغول این کارا بودم و خیلی کیف میداد اخه دست به سیاه و سفید هم نمیزاشتن بزنم 12 فروریدن هم رفتیم یه منطقه دیگه از خلخال که اونجا هم ددی ارش خونه داره بعد از ظهر رسیدیم همه فک و فامیلای ارش هم اومده بودن خیلی زیاد بودن شاید نزدیک به 100 نفر بودن همه خونه ها پر بود از مهمون خدا رو شکر کسی خونه ما نتونست تلپ بشه و من و ارش فقط دو تائی بودیم البته هر دو دقیقه یه بار یکی می اومد و مینشست و بساط چائی و میوه باید می اوردیم که خوشبختانه من قبلش با ارش طی کرده بودم که دست به هیچی نمیزنم و خودش باید کار کنه . بیچاره اون همه کارا رو میکرد و دیگرون هم کمی به خاطر وضعیت من رعایت میکردن.. بعد از خوردن شام شب نشینی ها شروع شد تمام پسرهای جوون فامیلشون جمع شدن خونه ما اقایون بزرگتر خونه پسر عموی ارش بودن و منم رفتم خونه پسر عمه ارش که همه خانومها اونجا جمع بودن حرف میزدیم خاطره از گذشته تعریف میکردن یه عده هم سوتیهایی که اطرافیان داده بودن رو میگفتن و میخندیدیم شب خیلی خوبی بود فرداش هم که 13 به در بود صبح زود بیدار شدم و وسایل رو اماده کردم با ارش رفتیم بیرون قدم زدیم و یه جای خوب که کمتر هم باد می اومد انتخاب کردیم که همونجا بساط کنیم.. فک و فامیلای ارش هم کم کم بیدار شدن و می اومدن بیرون از خونه ها که دخترها جمع شدن وسطی بازی کردن و پسرها هم فوتبال منم که رو صندلی نشسته بودم به عنوان داور بازی که تموم شد یکی از پسرها ماشینش رو اورد و ضبطش رو روشن کرد و بقیه شروع کردن به رقصیدن دو ساعتی به رقصیدن و ادا در اوردن گذشت که کلی به اداهای پسرها میخندیدیم مخصوصا عربی رقصیدن پسر عمه ارش که کلی عشوه و ادا در میاورد واسه خنده کلی هم عکس و فیلم گرفتیم از اون لحظه ها جای همتون خالی کلی هم خوش گذشت.. بعد هم نهار و بعد هم گردش دور و اطراف خوشبختانه اون روز هوای اون منطقه هم خیلی خوب بود فردای اون روز هم با یکی از اقوام ارش رفتیم اردبیل کمی خرید کردیم و بعد سرئین شب سرئین بودیم اینجا هم کلی ماجرا داشتیم و فردا هم رفتیم استارا اونجا هم کمی گشت و گذار و خرید کردیم شب هم رفتیم شهر بچه مثبت اتراق کردیم( انزلی) و فردا صبح هم کمی گشت و گذار در شهر و بعدش هم برگشتیم به طرف خونه و چهارشنبه ساعت 9:30 شب رسیدیم خونه این بود انشای طولانی من
همشونم مجردن.. میگم اینا چند سال دیگه مجرد بمونن من پولدار میشما)
اخ شیرین جون این دقیقا همون کاریه که زن داداش بزرگم در مورد داداش کوچیکتریمون انجام میده...و تو اون لحظه منو مامانم حرصه که میخوریممممممممممممم نمایش یا پنهان متن
اخ شیرین جون این دقیقا همون کاریه که زن داداش بزرگم در مورد داداش کوچیکتریمون انجام میده...و تو اون لحظه منو مامانم حرصه که میخوریممممممممممممم
احتمالا خواهر شوهرهای منم حرص میخورن ولی این عیدیها در مقابل لطفهایی که من همیشه بهشون دارم کم هم هست بیشتر از یکماه مادرشون بیمارستان بستری بود تمام کاراشون رو من انجام میدادم اون وقت خواهرهای خودشون خونه هاشون لالا میکردن یه سر به خونه پدری نمیزدن ببینن برادر و خواهرشون چی میخورن چی کار میکنن.. خب به اونا هم عیدی و پول تو جیبی میده اونم یه عالمه.. بابا وضعش خوبه این پولا واسش پول نیست حالا سالی یه بار واسه ما دستش بره تو جیبش چی میشه زن که گرفت دیگه عیدی نمیخام خدا کنه حالا حالا ها عروسی نکنه
ژنرال
چه مراسم باحالی داشتین
از جشن های عروسی امروزی نه اینکه بدم بیاد اما زیاد برام جذاب نیست؛ سیستم قدیمیش جذاب تره
جای من خالی بوده
ها والا
پری سا
هفته پیش من و مامانم رفته بودیم بیرون که هوس بستنی سنتی کردیم
بستنی فروشی مثل همیشه شلوغ بود
موقع رفتن با کمال پرورویی رفتم میگم خانم اگه خورد ندارین قابل شما را نداره دفعه بعد حساب میکنیم از این تعارفها
خلاصه بستی را خوردیم رفتیم خونه شب قبل خواب یادم اومد
فرداش رفتم که پولشو بدهم و پول ان شکلاته را هم حساب کنم با کمال پررویی گفتم دیروز سرتون شلوغ بود اشتباه کردین
shaparak64
خسته نباشی
هاچو هاچو
نمایش یا پنهان متن
خیلی خوب بود خاطرتmaryamlondon1
چقدر جالبه ماهی جون
اره واقعا در حسرت افتابیم
بیچاره دادماد چقدر زجر کشش میکنن تا عروس خانم تحویلش بدن
فرداش رفتم که پولشو بدهم و پول ان شکلاته را هم حساب کنم با کمال پررویی گفتم دیروز سرتون شلوغ بود اشتباه کردین این باقی مانده پولتون
وای پریسا جون خیلی باحالی یک چماق دستت میگرفتی ومیزدی سر اون بیچاره تا خیالت هم راحت میشد
ماهی
گناه داره که عروس خانوم
چه رسم خوبی...درستش همینه
بیچاره دادماد چقدر زجر کشش میکنن تا عروس خانم تحویلش بدن
ولی مامان مریم.به نظرم اگه جمع بندی کنی خانواده ی عروس کم از دوماد خرجشون نمیشه.الان همین عیدی که ما برای عروسمون بردیم اونا هم بعدش آوردن.اما درستش اینه که سال بعد برای داماد عیدی بیارن.ولی این بنده های خدا براش یه حافظ بزرگ یه قران یه ادکلون و یه نیم سکه بهار آزادی و یه دسته گل و شیرینی آور دند.شام عقد هم که با خانواده عروس هست .جهیزیه هم که وحشتناکه..صبح روز عروسی هم باید به مادر شوهر و خوار شوهرا خلعتی بدن
به هر حال ایشالله همه عروس دومادا خوشبخت شن.
بندری
شب 12 فروردين ساعت 11 شب داشتيم مي اومديم
زنگ زدم به باجناقم
(نتيجه گيري اخلاقي : پتروس خان زرشك
maryamlondon1
دادش خسرو خیلی باحالی این سگ ولگرد
خیلی متاسفم انجا در درجه اول کود ک وبعد زن وبعد حیوان وبعد .....
خدا اجرت بده عمل انسان دوستانه انجام دادی
حورا
هاچو هاچو
نمایش یا پنهان متن
مامان ببخشید هیچی برام پیش نیومده که بگمsotude
درسته من یه تازه وارد به حساب میام ولی خیلی خوشحالم که کنار شماها هستم و احساس خوبی دارم امیدوارم منو به عنوان یه خواهر یا یه دوست تو سال جدید قبول کنید و بتونم همراه خوبی برای همتون باشم
از خاطرات تک به تکتون لذت بردم عالی بود
و اما خاطرات عید امسال من
من به همراه همسر و پسرم رفته بودیم بندرعباس قشم شمال تقریبا ایرانگردی
جای همگی خالی
بازم خاطره دارم اگه فرصت شد حتما بهتون میگم امیدوارم خوشتون بیاد
دیااکو
درکت میکنم. منم یه خاطره مرتبط با ترکیدن دارم.
خداد سال پیش و در عنفوان جوانی با یکی از دوستام و به وسیله اتوبوس عازم پایتخت بودیم که دوستم دچار معضل ترکیدگی شد و از اونجایی که این مرض مسریه منم دچارش شدم، تمام راههایی که به ذهنمون رسید رو مرور کردیم و بهترین نتیجه ای که گرفتیم این بود که در اولین شهر مسیر پیاده بشیم و حالا شانس ما اولین شهر آوج بود که دقیقأ نوک یه گردنست و شما برف و کولاک رو هم اضافه کنید به این اوضاع و ضربدر ساعت سه شب کنید و ببینید چی میشه، البته ما شرایطی که پیش اومد و وخامت اوضاع رو زیر توان 10 می برد رو در نظر نگرفتخ بودیم و اون شرایط این بود:
وقتی تو اون ساعت شب و در اون منطقه نا متعارف به راننده گفتیم پیاده میشیم راننده قبل از واسادن تو گوش شاگردش چیزی گفت و شاگرد راننده هم رفت راننده کمکی رو بیدار کرد و بعد زدند کنار و سه نفری عین شیر واسادن دم در و گفتن که شما چرا اینجا پیاده می شید؟ ما هم که حاضر بودیم شاهرگمون رو بزنیم ولی به ننگ اعتراف به جیش داشتن تن ندیم گفتین به شما چه ربطی داره؟ راننده گفت که شما حتمأ جیب یا ساک یه مسافر رو که خواب بوده زدید که می خاید وسط راه تو این کوران پیاده شید، ما رو می گی دیگه جیش که سهله اگه حتی 2 هم داشتیم از داغ این تهمت فراموشمون می شد گفتیم جد و آبادت دزده نکبت، یکی از ما و یکی از اونا درگیر شدیم شدید، حالا کل اتوبوس بیدار شده بود و تو این کوران همه ریخته بودند بیرون تا ما رو جدا کنند، خلاصه بعد از خوابیدن دعوا تازه راننده اتوبوس از همه مسافرا خواست که ساکها و جیباشون رو چک کنند و تازه بعد از این کار می خواست ساک ما رو بگرده که دوباره درگیر شدیم و خداییش با اینکه ما دو نفر بودیم بیشتر زدیم و بعد از اینکه دوباره ما رو جدا کردند رانندهه ول نمی کرد و می گفت من از این دو نفر شاکیم و باید بریم پاسگاه، با هزار بدبختی مسافرا راضیش کردند که بره و رفتند و ما موندیم و یه شهر تهی از بنی بشر و در پناه یک دیوار زیباترین حس که حس رهاییه رو تجربه کردیم و با دیدن سوراخهای ایجاد شده به وسیله اوره در برف و بخارات ساطع شده از آن فهمیدیم که زندگی لحظات قشنگ هم داره.
ولی همیشه لحظات قشنگ زندگی زودگذرند و وقتی از خلسه رهایی رهیدیم تازه فهمیدیم چه غلطی کردیم و دو ساعت مثل اون حیوان با وفا سگ لرز زدیم تا آخرش یه تریلی ما رو سوار کرد و تا قزوین برد (البته نه راننده تریلیه قزوینی بود و نه قزوین از اون خبراست )
Life Dream
sotude,
به جمع ما خوش اومديد ستوده خانم
maryamlondon1
اخیییی یادش به خیر
دیگه فرصت باقی نمانده تا 20 هستیم بعد از 20 تعطیلیم زود بیا بنویسسس
خیلی خوشحالیم سال جدید با دوستای جدید ومهربان هستیم
ای واییییییی
نخبه
باید همه عید رو بگیم چی کار کردیم
لحظه سال تحویل خونه خودم بودم و همراه همسرم و فندقم سال جدید رو اغاز کردیم بعد از خوردن صبحانه رفتیم خونه ددی اینجانب که بهمون نزدیکتره تا نزدیک ظهر اونجا بودیم و بقیه خواهر و برادرا هم اومدن و همو اونجا دیدیم و عید دیدنی و روبوسی منم از ترسم دست به اجیل نمیزدم که مبادا چاقتر بشم اهل چایی نیستم ولی نمیدونم چرا امسال هر جا که رفتم مهمونی و بهم چایی تعارف کردن برداشتم و خوردم ولی فکر کن یه خونه چایی میخوردم خونه بعدی باید میرفتم
ظهر رسیدیم خونه ددی ارش که پدر و مادرش خونه نبودن و رفته بودن عید دیدنی خونه مادر بزرگشون ولی بچه ها خونه بودن ازمون پذیرایی کردن بعد از چند دقیقه یکی از برادرهای ارش اومد خونه که همسن منه با اونم احوالپرسی کردیم تو راه که بودیم من همش به ارش میگفتم فکر میکنی امسال داداش محمدت بهم عیدی بده و میخندیدم
پارسال محمد برادر شوهرم عینکش روی زمین بود و من متوجه نشدم و با پا رفتم روش و عینکش شکست کلی خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم بعد شوهرم رو به من گفت ببین عینک داداشم رو شکستی میخاست بهت عیدی بده حالا دیگه نمیده منم خجالت زده هی عذر خاهی میکردم اونم میگفت بابا عینکم قدیمی بود همین روزا میخاستم عوضش کنم فدای سرت . خلاصه بعد از ده دقیقه که از شکستن عینک گذشته بود دیدم محمد یه تراول 50 تومنی اورد داد به من و گفت اینم عیدی زن داداش اخ که اون لحظه همه جای ادم عروسیه
بعد از عید دیدنی خونه مامی ارش رفتیم خونه اقوام ارش و نهار و شام رو هم خونه مامی ارش نوش جان فرمودیم و اخر شب برگشتیم خونه خودمون
نخبه
روز دوم عید صبح زود از خواب پا شدم و سالاد و یه سری مخلفات اماده کردم و مرغ و گوشتم هم اماده کردم که وقتی بر میگردیم نهار رو سریع اماده کنم اخه به خانوادم گفته بودم نهار بیان خونه ما.. بعد از اماده کردن وسایل نهار رفتیم خونه ددی و خواهر و برادرا هم اومدن همون جا و همگی رفتیم خونه خاله و دائی و عمو ظهر هم که همگی اومدن خونه ما بیشتر کارام رو خواهرم و زن داداشم انجام دادن منه خنگول هم الکی سر پا این ور اون ور میرفتم و میگفتم چی کار کنن بعد از رفتن مهمونا رفتیم خونه عموهای ارش و شب هم شام خونه دادش من دعوت بودیم من هم دیگه نمیتونستم بشینم و حالم بد بید و ساعت ده شب رفتیم خونه داداشم و تا 12 اونجا بودیم
روز سوم عید هم به عید دیدنی خونه خواهرای ارش و چند نفر دیگه گذشت و من که دیگه جون نداشتم گفتم جمعه چهارم عید دیگه هیچ جا نمیرم نصف روز خونه بودیم و مهمون هم نداشتیم ولی عصر چند نفری اومدن خونمون که بچه یکی از مهمونا محکم کوبید تو دل من و گفت خاله چقدر چاق شدی
نخبه
بقیه روز رو هم رفتیم خرید برای سفر و جمع کردن وسایلمون که فرداش بریم سفر
روز ششم عید هم راه افتادیم به سمت خلخال ( یه خونه ییلاقی که ددی چند سالی ساخته و تا تعطیلی میشه میریم اونجا و کلی خوش میگذرونیم) شنیده بودیم برف شدیدی اومده و جاده ها رو تازه باز کردن.. توی راه هر یک یا دو ساعت یه بار ماشین رو نگه میداشتیم و من به دنبال
12 فروریدن هم رفتیم یه منطقه دیگه از خلخال که اونجا هم ددی ارش خونه داره بعد از ظهر رسیدیم همه فک و فامیلای ارش هم اومده بودن خیلی زیاد بودن شاید نزدیک به 100 نفر بودن همه خونه ها پر بود از مهمون خدا رو شکر کسی خونه ما نتونست تلپ بشه و من و ارش فقط دو تائی بودیم البته هر دو دقیقه یه بار یکی می اومد و مینشست و بساط چائی و میوه باید می اوردیم که خوشبختانه من قبلش با ارش طی کرده بودم که دست به هیچی نمیزنم و خودش باید کار کنه . بیچاره اون همه کارا رو میکرد و دیگرون هم کمی به خاطر وضعیت من رعایت میکردن.. بعد از خوردن شام شب نشینی ها شروع شد تمام پسرهای جوون فامیلشون جمع شدن خونه ما اقایون بزرگتر خونه پسر عموی ارش بودن و منم رفتم خونه پسر عمه ارش که همه خانومها اونجا جمع بودن حرف میزدیم خاطره از گذشته تعریف میکردن یه عده هم سوتیهایی که اطرافیان داده بودن رو میگفتن و میخندیدیم شب خیلی خوبی بود
فرداش هم که 13 به در بود صبح زود بیدار شدم و وسایل رو اماده کردم با ارش رفتیم بیرون قدم زدیم و یه جای خوب که کمتر هم باد می اومد انتخاب کردیم که همونجا بساط کنیم.. فک و فامیلای ارش هم کم کم بیدار شدن و می اومدن بیرون از خونه ها که دخترها جمع شدن وسطی بازی کردن و پسرها هم فوتبال منم که رو صندلی نشسته بودم به عنوان داور
این بود انشای طولانی من
zrnznn
اخ شیرین جون این دقیقا همون کاریه که زن داداش بزرگم در مورد داداش کوچیکتریمون انجام میده...و تو اون لحظه منو مامانم حرصه که میخوریممممممممممممم
نمایش یا پنهان متن
نخبه
نمایش یا پنهان متن
احتمالا خواهر شوهرهای منم حرص میخورن
ولی این عیدیها در مقابل لطفهایی که من همیشه بهشون دارم کم هم هست
gilas
میام میگم البته با سانسور
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→