ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
๑۩۞۩๑ مسابقه خاطره نویسی نوروزی๑۩۞۩ ๑
ژنرال
چه مراسم باحالی داشتین
از جشن های عروسی امروزی نه اینکه بدم بیاد اما زیاد برام جذاب نیست؛ سیستم قدیمیش جذاب تره
جای من خالی بوده
ها والا
پری سا
هفته پیش من و مامانم رفته بودیم بیرون که هوس بستنی سنتی کردیم
بستنی فروشی مثل همیشه شلوغ بود
موقع رفتن با کمال پرورویی رفتم میگم خانم اگه خورد ندارین قابل شما را نداره دفعه بعد حساب میکنیم از این تعارفها
خلاصه بستی را خوردیم رفتیم خونه شب قبل خواب یادم اومد
فرداش رفتم که پولشو بدهم و پول ان شکلاته را هم حساب کنم با کمال پررویی گفتم دیروز سرتون شلوغ بود اشتباه کردین
shaparak64
خسته نباشی
هاچو هاچو
نمایش یا پنهان متن
خیلی خوب بود خاطرتmaryamlondon1
چقدر جالبه ماهی جون
اره واقعا در حسرت افتابیم
بیچاره دادماد چقدر زجر کشش میکنن تا عروس خانم تحویلش بدن
فرداش رفتم که پولشو بدهم و پول ان شکلاته را هم حساب کنم با کمال پررویی گفتم دیروز سرتون شلوغ بود اشتباه کردین این باقی مانده پولتون
وای پریسا جون خیلی باحالی یک چماق دستت میگرفتی ومیزدی سر اون بیچاره تا خیالت هم راحت میشد
ماهی
گناه داره که عروس خانوم
چه رسم خوبی...درستش همینه
بیچاره دادماد چقدر زجر کشش میکنن تا عروس خانم تحویلش بدن
ولی مامان مریم.به نظرم اگه جمع بندی کنی خانواده ی عروس کم از دوماد خرجشون نمیشه.الان همین عیدی که ما برای عروسمون بردیم اونا هم بعدش آوردن.اما درستش اینه که سال بعد برای داماد عیدی بیارن.ولی این بنده های خدا براش یه حافظ بزرگ یه قران یه ادکلون و یه نیم سکه بهار آزادی و یه دسته گل و شیرینی آور دند.شام عقد هم که با خانواده عروس هست .جهیزیه هم که وحشتناکه..صبح روز عروسی هم باید به مادر شوهر و خوار شوهرا خلعتی بدن
به هر حال ایشالله همه عروس دومادا خوشبخت شن.
بندری
شب 12 فروردين ساعت 11 شب داشتيم مي اومديم
زنگ زدم به باجناقم
(نتيجه گيري اخلاقي : پتروس خان زرشك
maryamlondon1
دادش خسرو خیلی باحالی این سگ ولگرد
خیلی متاسفم انجا در درجه اول کود ک وبعد زن وبعد حیوان وبعد .....
خدا اجرت بده عمل انسان دوستانه انجام دادی
حورا
هاچو هاچو
نمایش یا پنهان متن
مامان ببخشید هیچی برام پیش نیومده که بگمsotude
درسته من یه تازه وارد به حساب میام ولی خیلی خوشحالم که کنار شماها هستم و احساس خوبی دارم امیدوارم منو به عنوان یه خواهر یا یه دوست تو سال جدید قبول کنید و بتونم همراه خوبی برای همتون باشم
از خاطرات تک به تکتون لذت بردم عالی بود
و اما خاطرات عید امسال من
من به همراه همسر و پسرم رفته بودیم بندرعباس قشم شمال تقریبا ایرانگردی
جای همگی خالی
بازم خاطره دارم اگه فرصت شد حتما بهتون میگم امیدوارم خوشتون بیاد
دیااکو
درکت میکنم. منم یه خاطره مرتبط با ترکیدن دارم.
خداد سال پیش و در عنفوان جوانی با یکی از دوستام و به وسیله اتوبوس عازم پایتخت بودیم که دوستم دچار معضل ترکیدگی شد و از اونجایی که این مرض مسریه منم دچارش شدم، تمام راههایی که به ذهنمون رسید رو مرور کردیم و بهترین نتیجه ای که گرفتیم این بود که در اولین شهر مسیر پیاده بشیم و حالا شانس ما اولین شهر آوج بود که دقیقأ نوک یه گردنست و شما برف و کولاک رو هم اضافه کنید به این اوضاع و ضربدر ساعت سه شب کنید و ببینید چی میشه، البته ما شرایطی که پیش اومد و وخامت اوضاع رو زیر توان 10 می برد رو در نظر نگرفتخ بودیم و اون شرایط این بود:
وقتی تو اون ساعت شب و در اون منطقه نا متعارف به راننده گفتیم پیاده میشیم راننده قبل از واسادن تو گوش شاگردش چیزی گفت و شاگرد راننده هم رفت راننده کمکی رو بیدار کرد و بعد زدند کنار و سه نفری عین شیر واسادن دم در و گفتن که شما چرا اینجا پیاده می شید؟ ما هم که حاضر بودیم شاهرگمون رو بزنیم ولی به ننگ اعتراف به جیش داشتن تن ندیم گفتین به شما چه ربطی داره؟ راننده گفت که شما حتمأ جیب یا ساک یه مسافر رو که خواب بوده زدید که می خاید وسط راه تو این کوران پیاده شید، ما رو می گی دیگه جیش که سهله اگه حتی 2 هم داشتیم از داغ این تهمت فراموشمون می شد گفتیم جد و آبادت دزده نکبت، یکی از ما و یکی از اونا درگیر شدیم شدید، حالا کل اتوبوس بیدار شده بود و تو این کوران همه ریخته بودند بیرون تا ما رو جدا کنند، خلاصه بعد از خوابیدن دعوا تازه راننده اتوبوس از همه مسافرا خواست که ساکها و جیباشون رو چک کنند و تازه بعد از این کار می خواست ساک ما رو بگرده که دوباره درگیر شدیم و خداییش با اینکه ما دو نفر بودیم بیشتر زدیم و بعد از اینکه دوباره ما رو جدا کردند رانندهه ول نمی کرد و می گفت من از این دو نفر شاکیم و باید بریم پاسگاه، با هزار بدبختی مسافرا راضیش کردند که بره و رفتند و ما موندیم و یه شهر تهی از بنی بشر و در پناه یک دیوار زیباترین حس که حس رهاییه رو تجربه کردیم و با دیدن سوراخهای ایجاد شده به وسیله اوره در برف و بخارات ساطع شده از آن فهمیدیم که زندگی لحظات قشنگ هم داره.
ولی همیشه لحظات قشنگ زندگی زودگذرند و وقتی از خلسه رهایی رهیدیم تازه فهمیدیم چه غلطی کردیم و دو ساعت مثل اون حیوان با وفا سگ لرز زدیم تا آخرش یه تریلی ما رو سوار کرد و تا قزوین برد (البته نه راننده تریلیه قزوینی بود و نه قزوین از اون خبراست )
Life Dream
sotude,
به جمع ما خوش اومديد ستوده خانم
maryamlondon1
اخیییی یادش به خیر
دیگه فرصت باقی نمانده تا 20 هستیم بعد از 20 تعطیلیم زود بیا بنویسسس
خیلی خوشحالیم سال جدید با دوستای جدید ومهربان هستیم
ای واییییییی
نخبه
باید همه عید رو بگیم چی کار کردیم
لحظه سال تحویل خونه خودم بودم و همراه همسرم و فندقم سال جدید رو اغاز کردیم بعد از خوردن صبحانه رفتیم خونه ددی اینجانب که بهمون نزدیکتره تا نزدیک ظهر اونجا بودیم و بقیه خواهر و برادرا هم اومدن و همو اونجا دیدیم و عید دیدنی و روبوسی منم از ترسم دست به اجیل نمیزدم که مبادا چاقتر بشم اهل چایی نیستم ولی نمیدونم چرا امسال هر جا که رفتم مهمونی و بهم چایی تعارف کردن برداشتم و خوردم ولی فکر کن یه خونه چایی میخوردم خونه بعدی باید میرفتم
ظهر رسیدیم خونه ددی ارش که پدر و مادرش خونه نبودن و رفته بودن عید دیدنی خونه مادر بزرگشون ولی بچه ها خونه بودن ازمون پذیرایی کردن بعد از چند دقیقه یکی از برادرهای ارش اومد خونه که همسن منه با اونم احوالپرسی کردیم تو راه که بودیم من همش به ارش میگفتم فکر میکنی امسال داداش محمدت بهم عیدی بده و میخندیدم
پارسال محمد برادر شوهرم عینکش روی زمین بود و من متوجه نشدم و با پا رفتم روش و عینکش شکست کلی خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم بعد شوهرم رو به من گفت ببین عینک داداشم رو شکستی میخاست بهت عیدی بده حالا دیگه نمیده منم خجالت زده هی عذر خاهی میکردم اونم میگفت بابا عینکم قدیمی بود همین روزا میخاستم عوضش کنم فدای سرت . خلاصه بعد از ده دقیقه که از شکستن عینک گذشته بود دیدم محمد یه تراول 50 تومنی اورد داد به من و گفت اینم عیدی زن داداش اخ که اون لحظه همه جای ادم عروسیه
بعد از عید دیدنی خونه مامی ارش رفتیم خونه اقوام ارش و نهار و شام رو هم خونه مامی ارش نوش جان فرمودیم و اخر شب برگشتیم خونه خودمون
نخبه
روز دوم عید صبح زود از خواب پا شدم و سالاد و یه سری مخلفات اماده کردم و مرغ و گوشتم هم اماده کردم که وقتی بر میگردیم نهار رو سریع اماده کنم اخه به خانوادم گفته بودم نهار بیان خونه ما.. بعد از اماده کردن وسایل نهار رفتیم خونه ددی و خواهر و برادرا هم اومدن همون جا و همگی رفتیم خونه خاله و دائی و عمو ظهر هم که همگی اومدن خونه ما بیشتر کارام رو خواهرم و زن داداشم انجام دادن منه خنگول هم الکی سر پا این ور اون ور میرفتم و میگفتم چی کار کنن بعد از رفتن مهمونا رفتیم خونه عموهای ارش و شب هم شام خونه دادش من دعوت بودیم من هم دیگه نمیتونستم بشینم و حالم بد بید و ساعت ده شب رفتیم خونه داداشم و تا 12 اونجا بودیم
روز سوم عید هم به عید دیدنی خونه خواهرای ارش و چند نفر دیگه گذشت و من که دیگه جون نداشتم گفتم جمعه چهارم عید دیگه هیچ جا نمیرم نصف روز خونه بودیم و مهمون هم نداشتیم ولی عصر چند نفری اومدن خونمون که بچه یکی از مهمونا محکم کوبید تو دل من و گفت خاله چقدر چاق شدی
نخبه
بقیه روز رو هم رفتیم خرید برای سفر و جمع کردن وسایلمون که فرداش بریم سفر
روز ششم عید هم راه افتادیم به سمت خلخال ( یه خونه ییلاقی که ددی چند سالی ساخته و تا تعطیلی میشه میریم اونجا و کلی خوش میگذرونیم) شنیده بودیم برف شدیدی اومده و جاده ها رو تازه باز کردن.. توی راه هر یک یا دو ساعت یه بار ماشین رو نگه میداشتیم و من به دنبال
12 فروریدن هم رفتیم یه منطقه دیگه از خلخال که اونجا هم ددی ارش خونه داره بعد از ظهر رسیدیم همه فک و فامیلای ارش هم اومده بودن خیلی زیاد بودن شاید نزدیک به 100 نفر بودن همه خونه ها پر بود از مهمون خدا رو شکر کسی خونه ما نتونست تلپ بشه و من و ارش فقط دو تائی بودیم البته هر دو دقیقه یه بار یکی می اومد و مینشست و بساط چائی و میوه باید می اوردیم که خوشبختانه من قبلش با ارش طی کرده بودم که دست به هیچی نمیزنم و خودش باید کار کنه . بیچاره اون همه کارا رو میکرد و دیگرون هم کمی به خاطر وضعیت من رعایت میکردن.. بعد از خوردن شام شب نشینی ها شروع شد تمام پسرهای جوون فامیلشون جمع شدن خونه ما اقایون بزرگتر خونه پسر عموی ارش بودن و منم رفتم خونه پسر عمه ارش که همه خانومها اونجا جمع بودن حرف میزدیم خاطره از گذشته تعریف میکردن یه عده هم سوتیهایی که اطرافیان داده بودن رو میگفتن و میخندیدیم شب خیلی خوبی بود
فرداش هم که 13 به در بود صبح زود بیدار شدم و وسایل رو اماده کردم با ارش رفتیم بیرون قدم زدیم و یه جای خوب که کمتر هم باد می اومد انتخاب کردیم که همونجا بساط کنیم.. فک و فامیلای ارش هم کم کم بیدار شدن و می اومدن بیرون از خونه ها که دخترها جمع شدن وسطی بازی کردن و پسرها هم فوتبال منم که رو صندلی نشسته بودم به عنوان داور
این بود انشای طولانی من
zrnznn
اخ شیرین جون این دقیقا همون کاریه که زن داداش بزرگم در مورد داداش کوچیکتریمون انجام میده...و تو اون لحظه منو مامانم حرصه که میخوریممممممممممممم
نمایش یا پنهان متن
نخبه
نمایش یا پنهان متن
احتمالا خواهر شوهرهای منم حرص میخورن
ولی این عیدیها در مقابل لطفهایی که من همیشه بهشون دارم کم هم هست
gilas
میام میگم البته با سانسور
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→