₪ انجمن بوف بوفی ₪ » صفحات شخصی کاربران » صفحه شخصی zrnznn
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com

1 2 ... 4 5 6 7 8 9 10 ... 23 24


صفحه شخصی zrnznn

2551 بازدید، 464 پست، نویسنده: zrnznn

  • 3 سپاس: garfild، ♥Rose♥، هاچو هاچو

  • ♥Rose♥

    تصویر در دسترس نیست


    صوفی احمد یکی از مناطق دیدنی طبیعی و زیبای شمال شهرستان دزفول می باشد که در بخش شهیون واقع شده است. برای رفتن به این منطقه از سمت جاده فرعی روستای حسن آقا در جاده ی اصلی شهیون، از روستاهای حسن آقا، دارک عبور کرده و به سمت منطقه پرچوک در روستای دارک وارد جاده فرعی خاکی می شویم و در پایین روستای تتوری در دره ای که در منطقه به نام بوسونک مشهور است، به آرامگاه صوفی احمد که در دل درختان و کوه قرار گرفته می رسیم. در میان این بهشت زیبا بقعه ی متبرکه حضرت صوفی احمد که به عنوان سفیر امام رضا و مامور به امر به معروف و نهی از منکر اهالی منطقه پای به این سرزمین گذاشته و همانجا به رحمت ایزد منان رفته مثل مرواریدی می درخشد .

    این بقعه اراتمندان بسیاری داشته و مردم منطقه به قصد زیارت به این بقعه متبرکه می آیند. منطقه صوفی احمد را به جرأت می توان یکی از زیباترین مناطق طبیعی کشور دانست که هر بیننده ای را تحت تاثیر قرار می دهد . بهترین زمان برای رفتن به این منطقه نیمه دوم بهمن ماه تا اواخر فروردین ماه می باشد.

    3 سپاس: jaj، zrnznn، هاچو هاچو

  • zrnznn

    فاطمه جون خیلی خوشحالم میکنی با این تصاویر.....همیشه دوست داشتم یه شرایطی فراهم میشد و میرفتم همه این جا رو میدیدم :65: اینجا رو هم ندیدم تا حالا :2:
    2 سپاس: ♥Rose♥، هاچو هاچو

  • ♥Rose♥

    نقل قول: zrnznn
    فاطمه جون خیلی خوشحالم میکنی با این تصاویر.....همیشه دوست داشتم یه شرایطی فراهم میشد و میرفتم همه این جا رو میدیدم :65: اینجا رو هم ندیدم تا حالا :2:

    خواهش میکنم عزیزم ، ان شاءالله شرایطش فراهم میشه با خانواده تشریف میبرین
    بابا اینطوری میگی من دلم میسوزه ، دیگه دلم نمیاد تصویر بزارم :24:

    1 سپاس: هاچو هاچو

  • بندری

    شاگرد ممتاز خدا
    تو کلاس درس خدا ؛ اونی که ناله میکنه رد میشه،

    اونیکه صبر میکنه قبول میشه،

    اما اونیکه شکر میکنه شاگرد ممتاز میشه !

    بیا این هفته شاگرد ممتاز باشیم...

    4 سپاس: zrnznn، هاچو هاچو، garfild، ♥Rose♥

  • zrnznn

    243 من اومدمممممممم 243
    امتحان هام هفته دیگه شروع میشن :74:
    آخ چقدر دلم برا خونم تنگیده بوددددددددددددددددددددددددددددد 241 271 265 265 786 786 261 261 261 261 261 برا شکلک های عزیزمممممممممممم 261 261 261

    7 سپاس: garfild، taha_1990، ♥Rose♥، serpent، Ahora Quien، تنها، هاچو هاچو

  • zrnznn

    شهر من خوشنام است!



    به مناسبت چهارم خرداد ماه : روز مقاومت ، روز دزفول

    تصویر در دسترس نیست


    شهر من در جنوب غرب ایران قرار دارد و رودخانه دز از میان این شهر عبور می کند. شهر من زمین های حاصلخیزی دارد و سالانه حدود 50 نوع محصول کشاورزی درآن تولید می شود...

    شهر من روزی خاستگاه دانشمندان بزرگی بوده است که در دانشگاه جندی شاپور، بزرگترین مرکز فرهنگی عصر ساسانیان، دانش ایرانیان را به رخ جهانیان کشیده اند...

    شهر من روزگاری بلندای فقاهت شیعه را تجربه کرده است و نام «شیخ مرتضی انصاری» را با نام خود بلند آوازه کرده است...

    در شهر من آنقدر انسانهای خوب زیسته اند که آنرا «دارالمؤمنین» خوانده اند و گاهی «حسینیه»اش خوانده اند که مردمش را با «حسین» الفت عجیبی است...

    شهر من....

    شهر من....

    شهر من...

    این همه، شهر من است ! اما شهر من، همه ،این نیست!...

    31 شهریور ماه 59 برگ جدیدی از تاریخ شهر من آغاز می شود ؛ بمباران ، موشک و توپ، واژه های آشنائی برای مردم شهر می شود ؛ حتی لطیفه های مردم هم با این کلمات گره می خورد...

    روز های عجیبی می رسد! در شب 4 آبان 1359، 5 موشک فراگ 7 ، شهر را می لرزاند و 115 نفر شهید و قریب به 450 نفر زخمی می شود ؛ می گویند پس از اصابت موشک، اثری از پیرمردی به نام «حاج عبده خوشروانی» بر جای نمی ماند؛ اما خانه اش اثری از نام «حسین» می یابد و «حسینیه خوشروانی » را به شهرم هدیه می کند...

    در شبی غریب، در اسفند همان سال، 13 نوجوان معصوم، در تلی از خاک مقدس مسجد نجفیه به خواب ابدی می روند ؛ آن شب در هیاهوی انفجار موشک و کپسول های گاز، کسی صدای فریاد مظلومانه آنها را نشنید!...

    می دانید موشک یعنی چه؟!...

    شبی در شهرم، در اوج قساوت و سنگدلی 8 موشک غول پیکر، زمین و زمان و حتی تاریخ را لرزاند! آن شب فرزندان این شهر خود را برای نبردی حماسه ساز در پهنه «مجنون» می آزمودند تا بر برگ تقویم بنویسند: تاریخ را ما رقم می زنیم!...

    سه روز بعد این بار 4 موشک قلب شهر را لرزاند و البته قلب 19 نفر و از جمله 7 کودک از تپش ایستاد و نوزادی سه ماهه فقط خندید و بس!...

    می خواهید هنوز از شهرم بگویم...

    در شهر من هر بار خانه ای و خیابانی و محله ای با اصابت موشکی تخریب می شد ؛ دراندک زمانی دوباره آهنگ زندگی جاری می شد و همه، دوباره از نو، لحظه های زندگی را به هم یادآور می شدند ؛ آن قدر که امروز از آن همه نشانی ، نشانی نمانده و البته حسرتی که کاش در گذر لحظه ها به آدم های ثانیه های آتی نیز می اندیشیدیم که آنان را نیز از این موشک ها سهمی است!...

    در شهر من گاهی خنده ها و گریه ها با هم می آمیخت ؛ آنگاه که عروسی بر شهیدی می گریست و بر بخت سبز «همسنگر»ش می خندید؛ فرشته ای می گریست و آن یکی می خندید اما خدایشان بر خلائقش می نازید که «تبارک الله احسن الخالقین»...

    اگر بخواهم از هر موشک و ماجرای اصابتش بر خاک سرزمین مادری ام بنویسم باید شاهنامه ای را از نو بسرایم که البته نه من فردوسی ام و نه حکایت رستم و سهراب شهرم در قافیه و ردیف می گنجد!؛قصه غریبی این شهر، بیش از این، ناگفتنی است!...

    فقط بدانید 4 خرداد سال 1366 به پاس لبخند آن نوزاد شهید و صبوری مردمانش ، لوح زرین «شهر نمونه مقاومت» بر تارکش درخشید و آن روز آن نوزاد دوباره خندید ؛ می دانست! خون «گلوی» او سند مظلومیت شهرم را امضا کرده است...

    23 سال منتظر ماندم تا در تقویم کشورم ، نام شهرم را که از سال 1366 بر بام ایثار نشانده بودند ؛ بر شصت و ششمین برگ تقویم هر سال بنویسند و نوشتند: روز مقاومت و پایداری «روز دزفول»

    بگذار باز هم شهرم مثل شهیدان و مردمانش گمنام باشد؛ چه باک! من که می دانم ؛ نام شهرم «دزفول» است...

    و...

    می دانم! شهرم خوش نام است...!

    14 سپاس: بچه مثبت، hadi04، ♥Rose♥، serpent، پرهام، مگس، garfild، maryamlondon1، Ahora Quien، بندری، KuRoSh، ژنرال، تنها، هاچو هاچو

  • پرهام

    نمایش یا پنهان متن :44: حیف "حیف از این همه هموطن که شهید شدن و نتیجه خونشون شد این


    من دزفول خدمت سربازیم رو انجام دادم"یادش بخیر یک روز تو هوای گرم تیرماه پیاده از اندیمشک برگشتم دزفول" پولام تموم شده بود مجبور شدم پیاده برگردم :87:

    5 سپاس: مگس، zrnznn، هاچو هاچو، Ahora Quien، KuRoSh

  • zrnznn

    پرهام,
    آخی.....عیبی نداره ولی الان تو مشهد با مشاین شاسی بلندتون تفریح که تشریف میبرید قدر لحظاتتون رو بدونیدو هواستون باشه ما اینجا چی میکشیم.... :4:

    .
    .
    .

    ورود ممنوع!!! اینجا تربت زنانه ی من بویِ فاطمه می دهد، من از جنس او هستم برای ورود به خلوت من دوستانه بیا آن هم با وضو ،اینجا دلی سخت شکسته و خداییش میان شکسته های دلش نشسته مراقب حرمت خدای نشسته بر خرابه ها باش

    2 سپاس: هاچو هاچو، Ahora Quien

  • تنها

    دعا میکنم زیر این سقف بلند، روی دامان زمین، هر کجا خسته شدی، یا که پر غصه شدی، دستی از غیب بدادت برسد و چه زیباست که آن دست خدا باشد و بس!


    تصویر در دسترس نیست

    3 سپاس: zrnznn، هاچو هاچو، Ahora Quien

  • Ahora Quien

    به کسی نگویید که برگردد
    آدمی که به خاطر شما بر می گردد، به خاطر دیگری هم می رود

    3 سپاس: zrnznn، هاچو هاچو، تنها

  • 5 سپاس: maryamlondon1، هاچو هاچو، Ahora Quien، ♥Rose♥، تنها

  • zrnznn

    iran iran iran iran iran iran iran iran iran
    ای تا همیشه تازه ای عشق قدیمی
    از هر کی ام دلخور باشم تو دلخوشیمی
    از هر کی ام دلخور باشم با تو می مونم
    این پرچمو تا آسمونها میرسونم
    با هر نگاهی
    هر صدایییییییییییی پا به پاتم
    تو اوج سختیییییی تو غما من باز باهاتم
    iran iran iran iran iran iran iran iran iran
    ایران من تو آسمون این زمینی
    سهم پر از نور امام هشتمینی
    من با توام این راه برگشتن نداره
    من با تو ام هر کی که میخواد کم بیارهههه
    iran iran iran iran iran iran iran iran iran
    بر دوش میگیرم همیشه پر چمت روو
    رو زخم دنیا مینشونممرهمت رو
    وقتی که دشمن تیغش رو از رو کشیده
    میجنگم از شب زیر پرچم تا سپیدههههههههه
    iran iran iran iran iran iran iran iran iran
    ایران من تو آسمون این زمینی
    سهم پر از نور امام هشتمینی
    من با توام این راه برگشتن نداره
    من با تو ام هر کی که میخواد کم بیارهههه
    iran iran iran iran iran iran iran iran iran

    5 سپاس: هاچو هاچو، Ahora Quien، ♥Rose♥، ژنرال، تنها

  • 2 سپاس: هاچو هاچو، Ahora Quien

  • zrnznn

    ای خدااااااااااااااا هزار مرتبه شکرررررررررررررررررر :48: :24:
    امروز رفتم برا فراغ و تحصیلییییییییییییییییییییییییی...ایشال...ترم دیگه ...خانم مهندس مهندس مهندس اصل میشمممممممممممممم :82: :80:

    6 سپاس: serpent، ♥Rose♥، Ahora Quien، ژنرال، تنها، هاچو هاچو

  • serpent

    zrnznn,
    ت

    اخر جمله اولت یه دونه ( ت ) جا گذاشتی :4:
    به سلامتی ایشالا ، شما مهندس بودی ، مهندس تر هم بودی :bahone:
    شیرینی ش رو کی میدی :85:

    3 سپاس: zrnznn، Ahora Quien، هاچو هاچو

  • zrnznn

    ببخشید ...خونمه....دلم میخواد حرف بزنم..... :21:
    امروز صبح رفتم بیرون .... مسیرم و کارهام یه طوری بودن که مسیر های اصلی شهر رو مجبور شدم با پای پیاده طی کنم....تبلیغها خیلی برام جلب توجه کردن....بماند چیشون!....پریشب هم داشتم باز از یک مهمونی بر میگشتم..باز از جلو یکی از ستادهای انتخاباتی تو خیابون اصلی شهر گذشتم...یه لحظه شوکه شدم....محفل عروسی بود یا؟
    چنان سیستم سوتی بود و آهنگ یه خواننده...پخش میشد....بازم جلب توجه کرد برام....امروز رفتم تو وبلاگ استاد عزیزم......(یکی از بهترین استاد گروه کامپیوتر دانشگاه دزفول)متنی دیدم....خوشم اومد دلم خواست تو خونه ام بزنمش :3:

    نه عروس خانم های جوان بخوانندونه کاندیداهای خانم شورای شهر


    این دلنوشته درد دلی بیشتر نیست. فقط خواهشی دارم. نه عروس خانم های جوان بخوانند و نه کاندیداهای خانم شورای شهر.همین.
    کجا داریم می رویم؟
    قدم می زنم. آرام آرام در بین ردیف ردیف کعبه غبار گرفته.
    سکوت شب های شهیدآباد ، آرامشی دارد که هرجایی نمی شود پیدایش کرد. می رسم به مزار«سید جمشید». روبرویش و نگاه در نگاهش.
    یاد گرفته ام که با نگاه حرف بزنم .
    سال هاست.
    بوق بوق بوق . . .
    آرامشم به هم می ریزد.
    برمی گردم سمت خیابان.
    ماشین عروس در بین ده ها موتور سوار محصور شده است.
    بوق بوق بوق .
    یک لحظه برمی گردم سمت مزارها .
    مزار شهید صدیقی کمی دورتر است.
    محمود را مخاطب قرار می دهم و می گویم : «محمود جان ! می شنوی؟ بوق!. یادت هست گفتی که وقتی آن روز فرا رسید و شما از یاد بردید که حوالی شهیدآباد هم رفیقی دارید. هر گاه که خواستید از جاده روبروی گلزار رد شوید، از همانجا و از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین. من آن بوق را بجای فاتحه از شما قبول می کنم. این هم بوق محمود جان!»
    بوق بوق بوق .
    برمی گردم سمت خیابان.
    داماد از ماشین پیاده شده است و دارد بین رفیق هایش می رقصد.
    عروس خانم نیمه عریان، دستش را از شیشه ماشین بیرون آورده است و با تکان دادن دسته گل ،هم آهنگ بوق بوق ، همسرش را همراهی می کند.
    بین آن همه نامحرم! که ظاهراً در چنین شبی نامحرم معنا ندارد.
    حیا هم بی معناست. انگار همه چشم ها باید عروس خانم را زیارت کنند و انتخاب داماد جوان را تحسین، و در این بین عروس خانم چقدر به خود می بالد که کانون این همه نگاه است.
    مزار شهیدبیدخ آن طرف قطعه دوم گلزار است. بر می گردم سمتش و با بغض و اشک می گویم:
    حسین! یادت هست گفتی : «خواهرم، حجاب تو سنگری است آغشته به خون من. یادت هست گفتی:خواهرم! بدان تفنگی که در دست من است چادری است که بر سر توست، اگر میل به سلاحم داری چادرت را سلاحم بدان »
    حسین جان پس سلاحت کو؟ چادر که هیچ! کاش سفارش به لباسی می کردی که نیمه عریان نباشد.
    بوق بوق بوق
    انگار توی سرم پتک می کوبند.
    می نشینم لبه مزار سید. سرم را می گذارم بین زانوهایم.
    بوق بوق بوق
    صدای انفجار می پیچد توی گوشم. مردم آمده اند برای نجات افراد زیر آوار. دختر جوان غرق در خاک و خون افتاده است. می خواهند بلندش کنند و بگذارند روی برانکارد.
    در اوج بی رمقی فریادش بلند می شود.
    نه. تو رو خدا نه! به من دست نزنین. شما نامحرمید.
    - خیلی خون ازت رفته. تو این واویلا مَحرم از کجا بیاریم؟ زن این دور و بر نیست که.
    و دختر فریاد می زندو گریه می کند، نه از درد زخم هایش. از درد اینکه مبادا نامحرمی پیکر نیمه جانش را بلند کند و بگذارد روی برانکارد.
    - نمیدونم. تو رو خدا به من دست نزنید. قسمتون می دم.
    فریاد دختر توی گوشم می پیچد.
    به همراه گریه هایش گریه می کنم.
    سرم را بلند می کنم.
    جیق و بوق و فریاد است که بدرقه می کند تازه عروس جوان را.
    کجا دارد می رود؟
    خانه بخت را نمی گویم.
    راه را می گویم.
    کجا داریم می رویم؟
    یک نگاه به خیابان و یک نگاه به مزارهای خاک گرفته.
    چه حس غریبی است.
    سوار موتور می شوم و با بغض راه می افتم.
    خیابان ها شلوغ است.
    درو دیوار پر است از عکس های نامزدهای انتخابات.
    رنگ در رنگ.
    و هر کس با یک ژست و فیگور.
    جوان تر ها دارند مدام به در و دیوار عکس می چسبانند و در این میان عکس خانم ها هم به چشم می خورد.
    عکس هایی که ویژگی هایشان قابل توصیف نیست.
    و گاه در قالب بنرهایی بزرگ با ژست های خاص و آرایش های آنچنانی.
    و چه راحت در معرض دید همه قرار گرفته است این تصاویر.
    این از آن صحنه قبل که دیدم و این عکس ها هم که پشت بندش.
    خیابان امام. خیابان شریعتی. آهنگ هایی که ستادهای انتخاباتی پخش می کنند.
    سرم گیج می رود.
    توی سرم صدایی مهیب می پیچد.
    موشک خورده است در کوچه پس کوچه های اطراف خیابان شریعتی.مردم می دوند سمت محل انفجار. زن میان سالی نشسته است وسط خاک ها. خون آلود و شوکه.
    بچه هایش چند لحظه قبل تلویزیون تماشا می کردند.کمی که بهتر می شود جای بچه ها را نشان می دهد.
    اولی را مردم در می آورند. پسر بچه است. دومی را هم. او هم زنده است. کر و لال است و به زحمت به مردم می فهماند که یکی دیگر هم آن جا است.
    سومی دختر است. از زیر آوار که بیرون می آید: فریاد می زند :
    «روسری بهم بدین. چادرم کو؟»
    کدام خیابان بود.
    راه خانه را گم کردم.
    کجا دارم می روم؟
    کجا داریم می رویم؟
    دختران دیروز این شهر ، شبها با جوراب و مقنعه و چادر می خوابیدند تا اگر حتی قرار بود به بهشت هم بروند، بی حجاب نباشند.
    تا چشم نامحرم حتی به جسم بی جانشان هم نیفتد.
    مانده ام.
    بهشت که هیچ، یک صندلی شورا که بیشتر نیست. آن هم فقط برای چند سال.
    چقدر ارزان؟
    برخی ارزش ها که دارد به حراج گذاشته می شود، قیمتش خیلی بیشتر است.
    کجا داریم می رویم؟
    کجا دارم می روم.
    خانه را پیدا کردم.
    سرکوچه ما هم انگار از همین تبلیغات نصب کرده اند.
    اما نه.
    بالایش نوشته است : «انا لله و انا الیه راجعون»
    مادر همین همسایه بالایی است که فوت کرده است.
    به جای عکسش یک دسته گل گذاشته اند.
    چه دسته گل زیبایی است.
    عطرش را حس می کنم.
    پانویس :
    دو واقعه مطرح شده در متن فوق مربوط به موشکباران های دزفول می باشد.
    نویسنده:علی موجودی

    6 سپاس: hadi04، ♥Rose♥، garfild، Ahora Quien، ژنرال، هاچو هاچو

  • kasragtr

    سلام خانوم مهندس با نام مستعار ز ر ن ز ن ن (به قول دیاکو زرنزن :4:)

    اول از همه این اسم ینی چی؟؟ :7:

    دوما دیدم رفتی سفر گفتم بیام یه گردگیری بکنم از فیس بوفت 281

    3 سپاس: Ahora Quien، zrnznn، هاچو هاچو

  • دیااکو

    سلام خانم مهندس
    چه صفحه شخصی جالبی داری.
    گفتی دوست داری صفحه شخصیت متفاوت باشه و هر کی هر حرف یا انتقادی داشت بیاد بگه.
    من انتقاد دارم خانم مهندس.
    انتقادمم اینه که خیلی لوسی.
    بذار اول یه خاطره از دو نفر که می شناسم تعریف کنم.
    دو تا پسر عمو که هر دو تاشون از دوستای منند شدیدأ با هم شوخی خرکی می کردند. مثلأ یکیشون یه بار لبه پشت بام واساده بود اون یکی اومد هولش داد افتاد پایین و پاش ترک برداشت این تو ذهن اون موند و می خواست تلافی کنه. یه بار که هول دهنده خواب بود پسر عموش اومد و با انبر دست گوشش رو گرفت اونم که شوکه شده بود بلند شد و سرش رو عقب کشید. این بکش و اون بکش یه قسمت از گوش بنده خدا کنده میشه. گوش کنده شده ناراحت میاد یقه پسر عموش رو می چسبه و یه سیلی می زنه. پسر عموه هم با تعجب می گه پژمان بی ظرفیت رنجیدی؟
    حالا منم می گم خانم مهندس خیلی لوسی اگه ناراحت بشی همونطوری که پسر عمو بی منظور گوش پژمان رو کند منم بی منظور بودم.
    اینی که الان گفتم یه نوع معذرت خواهیه که خودم اختراع کردم. طوری سفسطه می کنی که طرف بی گناه حس می کنه که گناهکاره

    5 سپاس: zrnznn، بچه مثبت، KuRoSh، هاچو هاچو، نخبه

  • mansour12247

    خانوم مهندس برات آرزوی سعادت و سربلندی دارم
    2 سپاس: zrnznn، هاچو هاچو
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: