به من چه خودت ولش کردی این وسط رفتی فعلا که دکی اومده میگه مال اونه
ای بابا از سر شرتمونم نگذریدا کی گفته مال دکیه مال دکی پای هاچوه رفته باهاش خدمت گشادتره بهتر میشه بشین پاش رفت باهاش
نقل قول: ماهی
آرسام با اون لباس زیرت حدسم درست بود.همون کله پاچه ای بزنی بهت خیلی میاد..یادت باشه اون ترانه منو با ریتم جواد جون بسازی برای مشتریا بخونی
آبرومونو برد این دخملکم شرت مامان دوزمونو هم همه دیدن ،ترانت خیلی سخته واسش آهنگ بسازیم دادم یکی دوتا از رفقا روش کار کنن همه پیشنهاد میکنن از ریتمای فریدون فروغی استفاده کنیم حالا تا ببینیم چه میشه ولی شعرش خیلی با کله پاچه میچسبه
نقل قول: zrnznn
استادم میگه فایلیو که باز کردیم باید حتمی درشو بعد از اتمام تغییراتمون تو برنامه ببندیم
بچه مثبت, هم مدرسه ای! یه ذره کوچولو آبرو اون ته مها برام مونده تورو خدا بذار این یه ذره باقی بمنونه برام به جون خودم اصلا اون شعره دست میرزا چی چی رو از پشت بسته. عمرا بتونم بهت بدمش ولی خب اشعار با میزان ابتذال کمتر دارم راضی میشی یکیشو برات بفرستم؟ hadi0, الان دوباره رفتم خوندمش.. نمی دونم چرا گریه کردم یهو اگه بتونی براش ریتم پیدا کنی فکر کنم چیز خوبی از آب در بیاد چون واقعا از احساسم توی اون لحظه براومد و توی اون لحظه هم گریه کردم. بده بیرون تا کاستشو بفرستم برای بابای بچه ها
یه ذره کوچولو آبرو اون ته مها برام مونده تورو خدا بذار این یه ذره باقی بمنونه برام به جون خودم اصلا اون شعره دست میرزا چی چی رو از پشت بسته. عمرا بتونم بهت بدمش
من حاضرم بیستتتتتتتتتتتتتتتت بوفی خرج کنم و اون شعره رو بهم نشون بدی..... اصلان هنو در تاپیک بازه....من یه سوال دیگه ام همینه که اون شعره چیه؟؟؟
الان دوباره رفتم خوندمش.. نمی دونم چرا گریه کردم یهو اگه بتونی براش ریتم پیدا کنی فکر کنم چیز خوبی از آب در بیاد چون واقعا از احساسم توی اون لحظه براومد و توی اون لحظه هم گریه کردم. بده بیرون تا کاستشو بفرستم برای بابای بچه ها
آخی الهی من بگردم خدایی شعر خیلی خیلی قشنگیه ولی ریتمش باید یه سبک خاص باشه چون نوع شعر زیاد ریتمیک نیست باید یه ریتم شناور براش پیدا کرد همه تلاشمو میکنم میگم راستی میخوای اول ترانه داغ و نفرین کنم به مسببش ؟ شوخی میکنما ولی در کل شعر خیلی احساسی هست ایشالا درستش میکنم که تو کانادا بترکونی
ولی خب اشعار با میزان ابتذال کمتر دارم راضی میشی یکیشو برات بفرستم؟
یا همون یا هیچی
نمایش یا پنهان متنقول میدم که فقط خودم بخونم
میرسد روزی که بیهم میشویم ..... یکبهیک از جمع هـم کم می شویم میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
وقتی ادامه بحث ها رو بعد تموم شدن صندلی داغ میبینم یا این موضوع میفتم
همیشه وقتی مجلسی تموم میشه موقع خداحافظی معمولا کلی مطلب جا مونده که باید در باره اش حرف زد . به این خاطر خدا حافطی ها طول میکشه . البته این امر در بین خانم ها شایع تر هست
ماهی با پاسخ به 286 سوال از 287 سوال پرسیده شده در طول یک هفته برنده صندلی داغ مرداد 1393 می باشد.
مقداری بوفی و یک ستاره به ماهی تعلق میگیرد.
آمار صندلی داغ مرداد 1393
مهمان : ماهی
تعداد سوالات پرسیده شده : 287 سوال
تعداد سوالات پاسخ داده شده : 286 سوال
بیشترین سوال کننده : zrnznn با 33 سوال و بندری با 33 سوال
کمترین سوال کننده : jaj با یک سوال - Aramesh با یک سوال و ♥Rose♥ با یک سوال
اولین سوال کننده : jaj
آخرین سوال کننده : Holtek
بهترین سوال نمایش یا پنهان متننقل قول: hadi04
186- تعریفتو بگو میخوام بدونم؟
حجاب یعنی پوششی که تور و حفظ کنه در مقابل تعرض دیگران به جسم و در نهایت روحت. این حجاب برای من لایه هایی از پارچه های سیاه نیست از نظر پوشش ظاهری خب یه حد و مرزی دارو.دامنم از سه انگشت بالاتر از زانوم بالاتر نرفته اما معنای واقعی حجاب پوششی هست که توی صدام نگام رفتارم و حتی پستهام دارم. حتی این پستها هم می تونن محجبه باشن یا نباشن. با یه آقای عرب صحبت می کردیم.کلام دوم ..نه سوم..نمی دونم خلاصه همون ساعت اول یهو گفت اگر بهت پیشنهاد ازدواج بدم قبول می کنی؟ اولش خندیدم و گفتم شوخی با مزه ای بود.گفت شوخی نیست ..کلام بعدش یهو گفت چشمات خیلی قشنگه متوجه شدم جواب سوال اولش رو خوب ندادم.این آدم به ترمز احتیاج داره..خلاصه اینکه با رفتارم کنترلش کردم .حجاب ینی این
خنده دار ترین سوال نمایش یا پنهان متن
نقل قول: zrnznn
222. تو هم تو بچگی از این دکتر بازیا و مچ گیریا داشتی؟ تعریف میکنی آیا؟
از دست تو نجمه نه به طور جدی. یه پسر دایی دارم که هم سن هم بودیم.دکتر بازی می کردیم ولی نه به جون خودم از اون دکتر بازیا.فقط می خوابید و می گفت مثلا تو دکتری منو معاینه کن و می خواست که دست بذارم روی دل و روده ش همین سوال دیگه ای نبود که آبروی منو ببرین؟
داغ ترین سوال نمایش یا پنهان متن
نقل قول: mz56mz
134-بد ترين و زشت ترين كاربه ترتيب در دوران جواني ، دانشگاه ، متاهلي ، و سپس مجردي
این از اون سوالایی بود که ازش می ترسیدم یه کم صبر کن ببینم چطور می تونم بگم.بر م یگردم این پست رو کامل می کنم خب من برگشتم تا این پست رو کامل کنم. در دوران قبل از ازدواج ینی قبل از 18 سالگی واقعا کاری که اسمش خلاف باشه نکردم.حتی دوست پسر هم نداشتم.فقط مدرسه خونه مدرسه خونه.. خیلی فکر کردم هیچ چی یادم نمیاد و اما در دوران دانشگاه و متاهلی
خب روزهای سختی بود.رفته بود توی لاک خودش و من نمی دونستم چرا.از خانواده دور ، تنهای تنها بودم.از بیرون می اومد مستقیم می رفت توی اتاق کوچیکی که کتابا و یه کتابخونه ی کوچیک بود.سلام می کردم و به زور جواب می داد.بارها ازش علت رو پرسیدم چیزی نگفت.التماس کردم که آیا من کاری کردم؟ چیزی نگفت..گفتم کس دیگه ای رو دوست داری؟ فقط به من بگو من می رم.سکوت کرد.گفتم از اول منو دوست نداشتی؟ سکوت کرد.مطمئنم الان هم که دارم برای شما این وقایع رو می گم بیشترین احتمالی که می دید همین هاست.بارها نشستم و هی مرور کردم همه چی رو..خدایا چی شده؟ چرا اینطوری می کنه بامن؟ گریه کردم ، غصه خوردم زجر کشیدم و به هیچ کس چیزی نگفتم.دوستش داشتم و با توجه به شناختی که از اخلاق گندش داشتم فکر کردم زمان لازم داره.چون هربار مشکلی پیش می اومد تا یک ماه ایشون قیافه می گرفتند و در نهایت هم من باید منت کشی می کردم.ولی اینبار خیلی طولانی بود.و خیلی واکنشها شدید بود. تابستون بود.تصمیم گرفتم برم یه کار پاره وقت پیدا کنم.تا از خونه برم بیرون.چون ساعتها می نشستم گریه می کردم .توی آینه خودمو نگاه می کردم.فکر می حتی یه وقتایی فکر می کردم به اندازه ی کافی زیبا نیستم. اون غم وحشتناکی که همه وجودم رو گرفته بود توی چهره م پیدا بود.یادمه یه وقتایی یک هفته میشد که من با هیچ کس حرفی نزده بودم. خلاصه اینکه اولین مراجعه ای که برای کار توی یک شرکت کامپیوتری داشتم پذیرفته شدم که توی قسمت فروش کار کنم.اما محیط شرکت خصوصی و افتضاح بود.یک هفته ی اول فهمیدم که این یارو آدم آشغالیه .10 روزی اونجا موندم و بعدش دیگه نرفتم.چون مدیرعاملش آدم هرزه ای بود. همونجا که بودم از شرکت دیگه ای تماس گرفتند برای تونر پرینتر.با مدیر عامل شرکت که آقای بسیار خوشرو و خوش خنده ای بود صحبت کردم.ازم رشته ی تحصیلی و دانشگاهم رو پرسید وگفت اتفاقا یک برنامه خاص دارم که دنبال برنامه نویس براش می گردم.توی کار توزین الکترونیک بود.و یک نرم افزار خاص داشتند که نیاز به کسی داشت باهاش کار کنه.با هاش تماس گرفتم و گفتم شاید بتونم روی نرم افزار شما کار کنم.هنوز اون زمان از کامپایلر و این چیزا هم درست چیزی نمی دونستم. رفتم برای مصاحبه.مرد بسیار خوش تیپ ، خوش چهره ، خوش اخلاق و آدم حسابی بود. مصاحبه کرد و طبق معمول وضعیت تاهل رو پرسید.گفتم متاهل.زد زیر خنده.فکر کرد دروغ میگم.گفتم من واقعا متاهلم.نمی دونم چرا اینقدر توی اون فضا احساس آرامش می کردم برای اولین باربعد از یک مدت طولانی تنهایی .احساسم اشتباه نمی کرد.اون آدم آدم درستی بود و خیلی دوست داشتنی.بهش اعتماد کردم و دلم می خواست همه ش توی اون شرکت باشم.کاری هم که ازم خواسته بود اون زمان در توان علمیم نبود.ولی اون هم اینو خوب می دونست فقط انگار اونم دوس داشت من برم.کار اصلی اون در واقع توی کارخونه بود و اونجا فقط یک دفتر بود بنابراین گاهی فقط اون بود و یه منشی.بیشتر وقتا هم منشی نبودش.می اومد یه سری کارایی می کرد و میرفت.کم کم شروع کرد به حرف زدن. از همسرم پرسید..چند تا سوال اول رو دروغ جواب دادم. یادم نمیاد چه سوالایی بود ولی می خواستم خودمو خوشبخت نشون بدم.تا اینکه ازم پرسید می دونه می خوای کار کنی گفتم آره .در حالیکه اون نمیدونست.گفت : کار اصلی توی کارخونه ست.باید بیای کرج.هرروز.ممکنه تا دیرموقع کارخونه باشیم.می تونی بیای؟ گفتم فکر کنم آره.گفت : می تونی بگی با من تماس بگیره..اصلا بذار من بهش تماس بگیرم صحبت کنم. توی این لحظه..نگاش کردم..سکوت کردم..گفت دروغ میگی؟ شوهر نداری؟ قادر نبودم بیش از اون بغضم رو نگه دارم...یک دفعه زدم زیر گریه.. مثل یک انفجار..دلم داشت می ترکید از تنهایی و این همه فشار.خلاصه این که از سیر تا پیاز رو براش گفتم و گریه کردم. گوشی رو برداشت و گفت و گفت م یخوام بهش زنگ بزنی..من کارش دارم...زنگ زدم همکارش صداش کرد گفت خانومته.و بعد گفت میگه بعدا تماس میگیره.و من می دونستم که تماس نمی گیره.آه خدای من چقدر گریه کردم اون روز.. و بعد یک رابطه عاطفی بین ما شروع شد.من خیلی تنها بودم و اون بهم آرامش می داد.و اون هم نم یتونست به یک زن متاهل زیاد نزدیک شه .تنها شانسی که داشتم این بود که اون آدم تم مذهبی داشت و آدم حسابی بود. قسمت خلاف این دوران همین بود.من شوهر داشتم هر چند نداشتم ولی به هر حال هنوز جدا نشده بودم. چند روز گذشت خیلی ازم سوال و جواب کرد.خیلی منو امتحان کرد تا بفهمه علت چیه..بالاخره با همسرم تماس گرفت و باهاش صحبت کرد .من نبودم وقتی تماس گرفت و نم یدونم چی گفتند به هم.فقط دفعه بعد که منو دید گفت چرا با خونوادت در میون نمیذاری؟ باید تو رو نجات بدن. و اما خلاف ترین قسمتش زمانی بود که ازش خواستم بغلم کنه..احساسی که آمیخته ای از همه ی نیازهای طبیعی من ، تنهایی هام و اون همه اندوه توی دلم بود...به صورت محبت آمیزی منو بغل کرد و گفت : باید بری..تو شوهر داری..گفتم من از طلاق می ترسم..گفت پس اگر تصمیمی نداری باید باهاش کنار بیای.و بعد سوره قران رو در مورد زنا برام خوند و گفت مواظب باش تو خیلی جوونی.. الان هم که دارم صحبت می کنم دربارش اونقدر گریه کردم که کیبرد خیس خیس شده.. و وقتی جدا شدم که دیگه بچه داشتم و هیچ وقت شهامت این رو پیدا نکردم که بهش زنگ بزنم چون اون مجرد بود و می دونستم دیگه خیلی چیزا رو از دست دادم برای کنار اون بودن. بعدنا که بزرگتر شدم و فهمیدم همسرم چه ظلمی در حق من کرد توی غربت تهران هرگز نمی بخشمش.. هر اتفاقی ممکن بود برای من بیفته .فقط شانس آوردم که سفره ی دلمو برای یه آدم بیشرف باز نکردم. فعلا بسسسه..درمورد خلاف بعد از اون دوران بعدا می نویسم.. نمایش یا پنهان متنچقدر دلم می خواد بر حسب اتفاق یه بار دیگه ببینمش
و اما زشت ترین کاری که در دوران مجردی دوباره انجام داد: فکر کنم دعوایی که با شوهر خواهرم کردم .دلیلش دخالت توی مجادله ی پسرم و دختر خواهرم بود.من دوست نداشتم توی دعوای بچه ها دخالت کنم.نتیجه این شده بود که هر وقت پسرم با خواهر زاده م دعواش میشد شوهر خواهرم به شدت پسرم رو دعوا می کرد .من سکوت می کردم.تااینکه یکبار پسرم با گریه اعتراض کرد که من هر کاری می کنم عمو منو دعوا می کنه در حالیکه وقتی هلیا فلان کارو می کنه تو هیچ چی نمی گی ..جیگرم خیلی سوخت.به درستی از خواهرم خواستم که به شوهرش بگه که دخالت نکنه.اما فایده ای نداشت.و من یکبار توی دعوای بچه ها به طرز زشتی شوهر خواهرم رو انتقاد کردم.اسمش رو با پسوند خانوم صدا کردم و گفتم رفتارت رفتار یک زنه..مثل خاله زنک ها توی بازی بچه ها دخالت می کنی و بعدش هم خواهرزاده م رو به شدت دعوا کردم.و بهش گفتم منو دیگه خاله صدا نکن.. اون مسئله حل شد و شوهر خواهرم درست شد ولی من از مرور اون حرفایی که بهش زدم خوشم نمیاد
خلاقانه ترین سوال نمایش یا پنهان متن
نقل قول: بچه مثبت
56. به یکی از دو سوال زیر جواب بده: چرا متارکه کردی؟ حالت خوبه؟
از تاکتیکت خوشم اومد و چون تو هستی به سوال اول جواب می دم برای اینکه نمیشه یک عمر با آدمی زندگی کرد که خودش با خودش مشکل داره نه با تو. مخصوصا اگر بمب انرژی و پر از عاطفه و انرژی باشی
مهم ترین سوال نمایش یا پنهان متن
نقل قول: تنها
165.حاضری کسی که قلب ماهی رو شکونده ببخشی؟با ذکر دلیل
خیلی وقتا از خودم این سوالو می پرسم.می دونی چه جوابی به خودم می دم؟ چه فرقی می کنه که ببخشمش یا نبخشمش؟ اگر نبخشمش روزهای سختی که بی خودی به من تحمیل شد در حالیکه توی عنفوان جوانی و زیباترین سن زندگی من بود به من بر می گرده؟ اگر نبخشمش چی میشه؟ اصلا گیریم که دادگاه عدل هم برقرار بشه و براش بزرگترین مجازات هم در نظر بگیرند؟ نه خوشحال می شم از مجازاتش و نه چیزی عوض میشه..بنا براین می گم..ولش کن..بهش فکر نکن
بچه مثبت - hadi04 - بندری و zrnznn سی ( 30 ) بوفی برای پرسیدن 30 سوال دریافت میکنن .
به هرکدام از برندگان بخش ترینها 15 بوفی هدیه داده میشود.
hadi04
صبر کن صبر کن تو رو خدا کلی پول پارچه دادم
فعلا که دکی اومده میگه مال اونه
ای بابا از سر شرتمونم نگذریدا کی گفته مال دکیه مال دکی پای هاچوه رفته باهاش خدمت گشادتره بهتر میشه بشین پاش رفت باهاش
آبرومونو برد این دخملکم شرت مامان دوزمونو هم همه دیدن ،ترانت خیلی سخته واسش آهنگ بسازیم دادم یکی دوتا از رفقا روش کار کنن همه پیشنهاد میکنن از ریتمای فریدون فروغی استفاده کنیم حالا تا ببینیم چه میشه ولی شعرش خیلی با کله پاچه میچسبه
وگرنه شرت و دمپایی آرسام توش گیر میکنه نه؟
ماهی
هم مدرسه ای!
یه ذره کوچولو آبرو اون ته مها برام مونده تورو خدا بذار این یه ذره باقی بمنونه برام
به جون خودم اصلا اون شعره دست میرزا چی چی رو از پشت بسته. عمرا بتونم بهت بدمش
ولی خب اشعار با میزان ابتذال کمتر دارم راضی میشی یکیشو برات بفرستم؟
hadi0,
الان دوباره رفتم خوندمش.. نمی دونم چرا گریه کردم یهو
اگه بتونی براش ریتم پیدا کنی فکر کنم چیز خوبی از آب در بیاد چون واقعا از احساسم توی اون لحظه براومد و توی اون لحظه هم گریه کردم.
بده بیرون تا کاستشو بفرستم برای بابای بچه ها
zrnznn
به جون خودم اصلا اون شعره دست میرزا چی چی رو از پشت بسته. عمرا بتونم بهت بدمش
من حاضرم بیستتتتتتتتتتتتتتتت بوفی خرج کنم و اون شعره رو بهم نشون بدی
اصلان هنو در تاپیک بازه....من یه سوال دیگه ام همینه که اون شعره چیه؟؟؟
hadi04
اگه بتونی براش ریتم پیدا کنی فکر کنم چیز خوبی از آب در بیاد چون واقعا از احساسم توی اون لحظه براومد و توی اون لحظه هم گریه کردم.
بده بیرون تا کاستشو بفرستم برای بابای بچه ها
آخی الهی من بگردم
تنها
ماهی جون جواب بده عیب نداره هنوز فرصت داریم
بچه مثبت
نمایش یا پنهان متن
قول میدم که فقط خودم بخونممیرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
ماهی
من حاضرم بیستتتتتتتتتتتتتتتت بوفی خرج کنم و اون شعره رو بهم نشون بدی.....
ینی آبروی من بیست بوفی می ارزه؟
میخوام بفرستمش تهرون. برای کانادا نمیخوام
نه بابا ولش کن از این ترانه های نفرینی خوشم نمیاد..
گیلاسی میاد جارومون می کنه قربونت بشم
محسن صائب
یا این موضوع میفتم
همیشه وقتی مجلسی تموم میشه موقع خداحافظی معمولا کلی مطلب جا مونده که باید در باره اش حرف زد . به این خاطر خدا حافطی ها طول میکشه . البته این امر در بین خانم ها شایع تر هست
zrnznn
اختیار داری
نمایش یا پنهان متن
شوخی کردم...شما عزیزییییییییییgilas
از حضور فعال همگی سپاس گذارم
ماهی با پاسخ به 286 سوال از 287 سوال پرسیده شده در طول یک هفته برنده صندلی داغ مرداد 1393 می باشد.
مقداری بوفی و یک ستاره به ماهی تعلق میگیرد.
آمار صندلی داغ مرداد 1393
مهمان : ماهی
تعداد سوالات پرسیده شده : 287 سوال
تعداد سوالات پاسخ داده شده : 286 سوال
بیشترین سوال کننده : zrnznn با 33 سوال و بندری با 33 سوال
کمترین سوال کننده : jaj با یک سوال - Aramesh با یک سوال و ♥Rose♥ با یک سوال
اولین سوال کننده : jaj
آخرین سوال کننده : Holtek
بهترین سوال
نمایش یا پنهان متن
نقل قول: hadi04186- تعریفتو بگو میخوام بدونم؟
حجاب یعنی پوششی که تور و حفظ کنه در مقابل تعرض دیگران به جسم و در نهایت روحت.
این حجاب برای من لایه هایی از پارچه های سیاه نیست
از نظر پوشش ظاهری خب یه حد و مرزی دارو.دامنم از سه انگشت بالاتر از زانوم بالاتر نرفته
اما معنای واقعی حجاب پوششی هست که توی صدام نگام رفتارم و حتی پستهام دارم.
حتی این پستها هم می تونن محجبه باشن یا نباشن.
با یه آقای عرب صحبت می کردیم.کلام دوم ..نه سوم..نمی دونم خلاصه همون ساعت اول یهو گفت اگر بهت پیشنهاد ازدواج بدم قبول می کنی؟ اولش خندیدم و گفتم شوخی با مزه ای بود.گفت شوخی نیست ..کلام بعدش یهو گفت چشمات خیلی قشنگه متوجه شدم جواب سوال اولش رو خوب ندادم.این آدم به ترمز احتیاج داره..خلاصه اینکه با رفتارم کنترلش کردم .حجاب ینی این
خنده دار ترین سوال
نمایش یا پنهان متن
نه به طور جدی.
سوال دیگه ای نبود که آبروی منو ببرین؟
داغ ترین سوال
نمایش یا پنهان متن
این از اون سوالایی بود که ازش می ترسیدم
یه کم صبر کن ببینم چطور می تونم بگم.بر م یگردم این پست رو کامل می کنم
خب من برگشتم تا این پست رو کامل کنم.
در دوران قبل از ازدواج ینی قبل از 18 سالگی واقعا کاری که اسمش خلاف باشه نکردم.حتی دوست پسر هم نداشتم.فقط مدرسه خونه مدرسه خونه..
و اما در دوران دانشگاه و متاهلی
تابستون بود.تصمیم گرفتم برم یه کار پاره وقت پیدا کنم.تا از خونه برم بیرون.چون ساعتها می نشستم گریه می کردم .توی آینه خودمو نگاه می کردم.فکر می حتی یه وقتایی فکر می کردم به اندازه ی کافی زیبا نیستم.
اون غم وحشتناکی که همه وجودم رو گرفته بود توی چهره م پیدا بود.یادمه یه وقتایی یک هفته میشد که من با هیچ کس حرفی نزده بودم.
خلاصه اینکه اولین مراجعه ای که برای کار توی یک شرکت کامپیوتری داشتم پذیرفته شدم که توی قسمت فروش کار کنم.اما محیط شرکت خصوصی و افتضاح بود.یک هفته ی اول فهمیدم که این یارو آدم آشغالیه .10 روزی اونجا موندم و بعدش دیگه نرفتم.چون مدیرعاملش آدم هرزه ای بود. همونجا که بودم از شرکت دیگه ای تماس گرفتند برای تونر پرینتر.با مدیر عامل شرکت که آقای بسیار خوشرو و خوش خنده ای بود صحبت کردم.ازم رشته ی تحصیلی و دانشگاهم رو پرسید وگفت اتفاقا یک برنامه خاص دارم که دنبال برنامه نویس براش می گردم.توی کار توزین الکترونیک بود.و یک نرم افزار خاص داشتند که نیاز به کسی داشت باهاش کار کنه.با هاش تماس گرفتم و گفتم شاید بتونم روی نرم افزار شما کار کنم.هنوز اون زمان از کامپایلر و این چیزا هم درست چیزی نمی دونستم.
رفتم برای مصاحبه.مرد بسیار خوش تیپ ، خوش چهره ، خوش اخلاق و آدم حسابی بود.
یادم نمیاد چه سوالایی بود ولی می خواستم خودمو خوشبخت نشون بدم.تا اینکه ازم پرسید می دونه می خوای کار کنی گفتم آره .در حالیکه اون نمیدونست.گفت : کار اصلی توی کارخونه ست.باید بیای کرج.هرروز.ممکنه تا دیرموقع کارخونه باشیم.می تونی بیای؟ گفتم فکر کنم آره.گفت : می تونی بگی با من تماس بگیره..اصلا بذار من بهش تماس بگیرم صحبت کنم.
توی این لحظه..نگاش کردم..سکوت کردم..گفت دروغ میگی؟ شوهر نداری؟
قادر نبودم بیش از اون بغضم رو نگه دارم...یک دفعه زدم زیر گریه..
مثل یک انفجار..دلم داشت می ترکید از تنهایی و این همه فشار.خلاصه این که از سیر تا پیاز رو براش گفتم و گریه کردم.
گوشی رو برداشت و گفت و گفت م یخوام بهش زنگ بزنی..من کارش دارم...زنگ زدم همکارش صداش کرد گفت خانومته.و بعد گفت میگه بعدا تماس میگیره.و من می دونستم که تماس نمی گیره.آه خدای من چقدر گریه کردم اون روز..
و بعد یک رابطه عاطفی بین ما شروع شد.من خیلی تنها بودم و اون بهم آرامش می داد.و اون هم نم یتونست به یک زن متاهل زیاد نزدیک شه .تنها شانسی که داشتم این بود که اون آدم تم مذهبی داشت و آدم حسابی بود.
قسمت خلاف این دوران همین بود.من شوهر داشتم هر چند نداشتم ولی به هر حال هنوز جدا نشده بودم. چند روز گذشت
خیلی ازم سوال و جواب کرد.خیلی منو امتحان کرد تا بفهمه علت چیه..بالاخره با همسرم تماس گرفت و باهاش صحبت کرد .من نبودم وقتی تماس گرفت و نم یدونم چی گفتند به هم.فقط دفعه بعد که منو دید گفت چرا با خونوادت در میون نمیذاری؟ باید تو رو نجات بدن.
و اما خلاف ترین قسمتش زمانی بود که ازش خواستم بغلم کنه..احساسی که آمیخته ای از همه ی نیازهای طبیعی من ، تنهایی هام و اون همه اندوه توی دلم بود...به صورت محبت آمیزی منو بغل کرد و گفت : باید بری..تو شوهر داری..گفتم من از طلاق می ترسم..گفت پس اگر تصمیمی نداری باید باهاش کنار بیای.و بعد سوره قران رو در مورد زنا برام خوند و گفت مواظب باش تو خیلی جوونی..
الان هم که دارم صحبت می کنم دربارش اونقدر گریه کردم که کیبرد خیس خیس شده..
و وقتی جدا شدم که دیگه بچه داشتم و هیچ وقت شهامت این رو پیدا نکردم که بهش زنگ بزنم چون اون مجرد بود و می دونستم دیگه خیلی چیزا رو از دست دادم برای کنار اون بودن.
بعدنا که بزرگتر شدم و فهمیدم همسرم چه ظلمی در حق من کرد توی غربت تهران هرگز نمی بخشمش..
هر اتفاقی ممکن بود برای من بیفته .فقط شانس آوردم که سفره ی دلمو برای یه آدم بیشرف باز نکردم.
فعلا بسسسه..درمورد خلاف بعد از اون دوران بعدا می نویسم..
نمایش یا پنهان متن
چقدر دلم می خواد بر حسب اتفاق یه بار دیگه ببینمشو اما زشت ترین کاری که در دوران مجردی دوباره انجام داد:
فکر کنم دعوایی که با شوهر خواهرم کردم .دلیلش دخالت توی مجادله ی پسرم و دختر خواهرم بود.من دوست نداشتم توی دعوای بچه ها دخالت کنم.نتیجه این شده بود که هر وقت پسرم با خواهر زاده م دعواش میشد شوهر خواهرم به شدت پسرم رو دعوا می کرد .من سکوت می کردم.تااینکه یکبار پسرم با گریه اعتراض کرد که من هر کاری می کنم عمو منو دعوا می کنه در حالیکه وقتی هلیا فلان کارو می کنه تو هیچ چی نمی گی ..جیگرم خیلی سوخت.به درستی از خواهرم خواستم که به شوهرش بگه که دخالت نکنه.اما فایده ای نداشت.و من یکبار توی دعوای بچه ها به طرز زشتی شوهر خواهرم رو انتقاد کردم.اسمش رو با پسوند خانوم صدا کردم و گفتم رفتارت رفتار یک زنه..مثل خاله زنک ها توی بازی بچه ها دخالت می کنی و بعدش هم خواهرزاده م رو به شدت دعوا کردم.و بهش گفتم منو دیگه خاله صدا نکن..
اون مسئله حل شد و شوهر خواهرم درست شد ولی من از مرور اون حرفایی که بهش زدم خوشم نمیاد
خلاقانه ترین سوال
نمایش یا پنهان متن
چرا متارکه کردی؟
حالت خوبه؟
برای اینکه نمیشه یک عمر با آدمی زندگی کرد که خودش با خودش مشکل داره نه با تو.
مخصوصا اگر بمب انرژی و پر از عاطفه و انرژی باشی
مهم ترین سوال
نمایش یا پنهان متن
خیلی وقتا از خودم این سوالو می پرسم.می دونی چه جوابی به خودم می دم؟
چه فرقی می کنه که ببخشمش یا نبخشمش؟ اگر نبخشمش روزهای سختی که بی خودی به من تحمیل شد در حالیکه توی عنفوان جوانی و زیباترین سن زندگی من بود به من بر می گرده؟ اگر نبخشمش چی میشه؟ اصلا گیریم که دادگاه عدل هم برقرار بشه و براش بزرگترین مجازات هم در نظر بگیرند؟
بچه مثبت - hadi04 - بندری و zrnznn سی ( 30 ) بوفی برای پرسیدن 30 سوال دریافت میکنن .
به هرکدام از برندگان بخش ترینها 15 بوفی هدیه داده میشود.
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→