سلام و سپاس . تاپیک جالبیه . بچه ی خواهرم تازه داشت صحبت میکرد و از فضولی و باهوشی زیاد فوق العاده هم خوب صحبت میکرد . به خواهرم گفتم کارای بدی میخوام یادش بدم . مطمئن باش کاری میکنم آبروتون و همه جا ببره . خلاصه چشمتون روز بد نبینه کاری کرده بودم که تا میگفتم حسام خاله جون ، (( ش ))گفته نگفته سریع شلوارش و میکشید پائین و خودتون بقیشو میدونید . تا اینکه خواهرم و همسرش به خاطر مجلس ترحیم یکی از فامیلای همسرش رفتن خارج از شهر و حسام و آورن تا ما نگهش داریم . یهو رئیسم بهم زنگ زد و گفت یه سری نقشه دارم که باید تا فردا سریع آمادشون کنی . منم قبول کردم و رئیسم اومد در خونمون و چون حسام و خیلی دوست داره ازم خواست بیارمش دم در تا ببینتش . منم قبول کردم و آوردمش . تو همون حین از رئیسم پرسیدم که مشخصات مالک خونه چیه تا رو نقشه ها تایپ کنم . رئیسم گفت : شیما ... . گفتم ولی صفحه کلیدم این حرف رو نمیزنه . رئیسم گفت کدوم حرف و گفتم ش ( یکی نبود تو اون لحظه بهم بگه : آخه آدم مریض خب به جاش سین بزن و نقطه هاشو با خودکار مشکی بزار ) خلاصه ش گفتن همانا و حسام شلوارش و پائین کشیدن همانا ... اینقدر پیش رئیسم خجالت کشیدم که داشتم می مردم . حسام و برداشتم و از پله ها چنان رفتم بالا که هیچ کس به گرد پام نمیرسید ... بعد از اون موضوع تمام تلاشم و کردم و که این عادت بد و از سر بچه بندازم .
مال من خيلي افتضاحه! حدود 5 سال قبل بود توو خيابون داشتم قدم ميزدم يهو از فاصله حدوداً پنج متري ديدم يه خانم خوشگل و جوون داره روبه روم مياد و از همون فاصله داشت احوال پرسي ميكرد و قربون صدقه ميرفت، منم كه نميشناختمش از تعجب شاخ در اورده بودم و طبق ادب منم شروع كردم به جواب دادن و قربون صدقه رفتن و اينا، گفتم شايد فاميلي آشنايي چيزي باشه كه من نشناختمش! همين طور كه داشت جلو ميومد و حرف ميزد و احوال پرسي ميكرد، منم همش داشتم جوابشو ميدادم با هر قدم نزديك شدنش يواش يواش ديدم نگاهش داره از من منحرف ميشه و يكم اونور تر رو داره نگاه ميكنه، خيلي تعجب كردم و يه نيم نگاهي به پشت سرم انداختم و ديدم يه آقاي ديگه پشت سر من داره با من حركت ميكنه و در واقع مخاطب اون خانمه اون آقاهه بود نه من! دزدكي يه دوربرم نگاه انداختم ديدم چند نفري متوجه قضيه شده بودن و داشتن ميخنديدن، از خجالت داشتم ميمردم و حسابي سرخ شده بودم، سرعتمو زياد كردم و زود اونجا رو ترك كردم، اي خدا اين چه بلايي بود سرم اومد، خدايا مارو از شر اين موجودات دوپا محفوظ بدار
هفته پیش یه دختری از اشنایان بهم اس داده بود و یه مشکلی پیش اومده بود منم کفری بودم از اینکه اینهمه به یه چیز الکی گیر میده یه اس ام اس پر از تیکه و متلک نوشتم و با عصبانیت براش سند کردم بعد دیدم زنگ زده ولی ارومه هیچی در اون مورد نمیگه با خودم گفتم واااااااااااااااا من اونهمه بهش تیکه انداختم چرا هیچی نمیگه بعد یه نگاه به گوشیم انداختم دیدم اشتباهی سند کردم برا ساناز خودمون:23:
یه بار دانشگاه بودیم یکی از دوستام زنگ زد گفت شما کجایید بیاییم پیشتون؟ چون اونجا خیلی شلوغ بود هر چی داد می زدم و میگفتم ما طبقه همکف هستیم نمی شنید... صدامو بازم بلندتر کردم گفتم ما تو کفففففففففففففف هستیممممممممم اقا چشمتون روز بد نبینه... گفتن من همانا و ساکت شدن کل ساختمون همانااااااااا تا من اینو گفتم همه جا ساکت شد و ییهو دیدم که همه دارن منو نگاه می کنن منم موبایل به دست خشکم زده و ییهو همه ی سالن زدن زیر خنده و منم 2 تا پا که داشتم 6 تای دیگه هم قرض کردم و الفراررررررررر
ممنون عمو جان تاپيك با حاليه يكى از سوتيهاى من رفته بوديم خواستگارى بعد از بله و برون قرار شد فرداش بريم ازمايش خون ( تست ازدواج) ظهر تابستون بود و هوا بسيار گرم , از صبح تا ظهر همراه با عروس خانم و خواهرم و مادر زنم به دنبال ازمايشگاه مناسب مي گشتيم هر جا ميرفتيم مي گفتند اينجا نيست بريد يه جاى ديگه تا اينكه گفتيم بريم يه بيمارستان خصوصى اونجا كه رفتيم ديدم واوووووووووو هزينش عجب و غريبه خيلى گرون بود من هم كه كلافه شده بودم گفتم بريم يه جاى ديگه از بيمارستان كه اومديم بيرون سوار ماشينم شدم خواهر و مادر زنم هم سوار بودند حركت كردم كه يهو مادر زنم گفت محمودددددددددددددددد زهرا رو سوار نكردى بيچاره هنوز سوار نشده بود من حركت كرده بودم, همينجور ايستاده بود نگاه ميكرد
بعد از اون موضوع تمام تلاشم و کردم و که این عادت بد و از سر بچه بندازم
مفاکات خونه همین دنیاست دیگه خب فعلا من اینو یادم اومد : ترم اول دانشگاه که بودم رفتم یه کتاب از کتابخونه دانشگاه گرفتم کنارشم یه سالن مطالعه بزرگ بود منم خوشحال رفتم اون وسط سالن یه جا پیدا کردم نشستم به خوندن،تو راه که میرفتم دیدم این دخترا هی بهم نگاه میکنن میخندن با خودم گفتم ببین من چقدر توجه اینا رو جلب کردم مِن بعد چی کارا نکنیم تو این دانشگاه بعد 5 دقیقه یه مردی اومد گفت آقا بلند شو برو تو سالن مطالعه آقایون بشین یکم فکر کنم میام یه بهترشو میگم
ترم اول دانشگاه که بودم رفتم یه کتاب از کتابخونه دانشگاه گرفتم کنارشم یه سالن مطالعه بزرگ بود منم خوشحال رفتم اون وسط سالن یه جا پیدا کردم نشستم به خوندن،تو راه که میرفتم دیدم این دخترا هی بهم نگاه میکنن میخندن با خودم گفتم ببین من چقدر توجه اینا رو جلب کردم مِن بعد چی کارا نکنیم تو این دانشگاه بعد 5 دقیقه یه مردی اومد گفت آقا بلند شو برو تو سالن مطالعه آقایون بشین یکم فکر کنم میام یه بهترشو میگم
سوتی راستش زیاد یادم نمیاد ولی چون شیرین جون از دیشب گفته بودی سعی کردم یادم بیاد و دیدم که کمم نیستن حالا یکی یکی می نویسم بیشترشون مربوط به دانشگاهه آخریش هفته ی پیش بود این دنیشها بعضیهاشون که حرف میزنن انگار زیر لب زمزمه می کنن خیلی اعصاب ما خارجیها خورد میشه ولی برای خودشون عادیه و همدیگه رو راحت می فهمن، خلاصه وسط درس یکی از بچه ها یه سوال ازم میکنه با همون بلغور کردن! منم نمیفهمم چی میگه میگم میشه دوباره بگی بازم نفهمیدم چی گفت دیگه دیدم خیلی دارم ضایع میشم گفتم این مال درس بعدیه بعدا بهش میرسیم بعد دیدم نصف کلاس اعتراض کردن گفتن نه هیفا اینو داده بودی قبلا گفتم خب باشه بعد از درس بیا برات توضیح میدم یهو بیشتریها گفتن ما هم میخوایم بدونیم دیگه خودمو زدم به اون راه رومو کردم به تخته ولی حسابی قرمز شده بودم اخر درس یارو اومد عین بچه ی آدم از نزدیک سوالشو پرسید و رفت از اون به بعد تصمیم گرفتم به هیچ سوالی وسط درس جواب ندم
میشم گفتم این مال درس بعدیه بعدا بهش میرسیم بعد دیدم نصف کلاس اعتراض کردن گفتن نه هیفا اینو داده بودی قبلا گفتم خب باشه بعد از درس بیا برات توضیح میدم یهو بیشتریها گفتن ما هم میخوایم بدونیم دیگه خودمو زدم به اون راه رومو کردم به تخته ولی حسابی قرمز شده بودم اخر درس یارو اومد عین بچه ی آدم از نزدیک سوالشو پرسید و رفت از اون به بعد تصمیم گرفتم به هیچ سوالی وسط درس جواب ندم
قبل از اینکه این سوتی رو بگم باید بگم که زبان اصلی مردم کرمانشاه کردیه ولی بر خلاف مناطق کرد نشین دیگه که یا کردی حرف می زنند یا فارسی در کرمانشاه فارسی حرف زدنم نه تنها لهجه داره بلکه در فارسی کرمانشاهی از بعضی اصطلاحات استفاده می شه که در هیچ فارسی دیگه ای نیست به طور مثال در فارسی کرمانشاهی به گود و عمیق می گند غول، البته غول به معنی بزرگ است و استفاده از اون به معنی عمیق قدمت بیشتری داره تا به عنوان موجود بزرگ یا همون غول. پس این رو داشته باشید که غول یعنی عمیق 10-12 سال پیش شمال رفته بودیم، یکی از دوستانی که با ما بود شدیدأ لهجه داشت (شاید بهتره بگم اصیل صحبت می کرد) یه روز که برا شنا رفته بودیم دریا و یکی از دوستان که خیلی ادعاش میشد از ساحل دور شده بود، این دوست ما نگرانش شد و با یه حالت اضطراب و وحشتزده دوید لب ساحل و داد می زد که محسن برگرد اونجا غوله، اونجا غوله. یهو تو ساحل ولوله افتاد، زنا جیغ می کشیدند و دنبال بچه هاشون بودند که از دریا بیارند بیرون و جماعت جمع شده بود و مسیر نگاه دوست ما رو تعقیب می کرد تا غول ببینه، این دوست ما هم متعجب داشت به ولوله ای که تو ساحل افتاده نگاه می کرد، بعد از چند دقیقه که جماعت دیدند خبری نیست دور دوست ما رو گرفتند، سر دستشون هم یه خانوم بد دهن بود که گیر داده بود که آشغال بی شعور چرا مردم رو می ترسونی. دوست ما هم بنده خدا می گفت من کی رو ترسوندم من فقط دارم به دوست خودم می گم نره اونجا، اونجا غوله. زنه هم می گفت کو؟ دوست ما هم می گفت خوب اونجا غوله. زنه می گفت پس چطور نمی بینیم؟ دوست ما هم می گفت خوب چطور میخای ببینی باید بری اونجا و ببینی غوله. زنه می گفت یعنی تو این 50 متر فاصله ما نمی بینیم. دوست ما هم می گفت خوب روش آبه شما چطوری میخاید ببینید اونجا غوله. ما رو می گید نزدیک بود تلنگمون در بره از بس خندیدیم.
ژنرال
soheyla
سلام و سپاس
تاپیک جالبیه
بچه ی خواهرم تازه داشت صحبت میکرد و از فضولی و باهوشی زیاد فوق العاده هم خوب صحبت میکرد .
به خواهرم گفتم کارای بدی میخوام یادش بدم . مطمئن باش کاری میکنم آبروتون و همه جا ببره
خلاصه چشمتون روز بد نبینه کاری کرده بودم که تا میگفتم حسام خاله جون ، (( ش ))گفته نگفته سریع شلوارش و میکشید پائین و خودتون بقیشو میدونید
تا اینکه خواهرم و همسرش به خاطر مجلس ترحیم یکی از فامیلای همسرش رفتن خارج از شهر و حسام و آورن تا ما نگهش داریم .
یهو رئیسم بهم زنگ زد و گفت یه سری نقشه دارم که باید تا فردا سریع آمادشون کنی . منم قبول کردم و رئیسم اومد در خونمون و چون حسام و خیلی دوست داره ازم خواست بیارمش دم در تا ببینتش . منم قبول کردم و آوردمش .
تو همون حین از رئیسم پرسیدم که مشخصات مالک خونه چیه تا رو نقشه ها تایپ کنم . رئیسم گفت : شیما ... . گفتم ولی صفحه کلیدم این حرف رو نمیزنه . رئیسم گفت کدوم حرف و گفتم ش ( یکی نبود تو اون لحظه بهم بگه : آخه آدم مریض خب به جاش سین بزن و نقطه هاشو با خودکار مشکی بزار ) خلاصه ش گفتن همانا و حسام شلوارش و پائین کشیدن همانا ...
اینقدر پیش رئیسم خجالت کشیدم که داشتم می مردم
بعد از اون موضوع تمام تلاشم و کردم و که این عادت بد و از سر بچه بندازم
Life Dream
نخبه
نخبه
وای خدا ترکیدممممممممممم
ماهی
بذار یادم بیاد می آم می گم
نمایش یا پنهان متن
خیلی تاپیک باحالیهنخبه
Kishe Mehr
یه بار دانشگاه بودیم یکی از دوستام زنگ زد گفت شما کجایید بیاییم پیشتون؟ چون اونجا خیلی شلوغ بود هر چی داد می زدم و میگفتم ما طبقه همکف هستیم نمی شنید... صدامو بازم بلندتر کردم گفتم ما تو کفففففففففففففف هستیممممممممم
نخبه
mz56mz
يكى از سوتيهاى من
رفته بوديم خواستگارى بعد از بله و برون قرار شد فرداش بريم ازمايش خون ( تست ازدواج) ظهر تابستون بود و هوا بسيار گرم , از صبح تا ظهر همراه با عروس خانم و خواهرم و مادر زنم به دنبال ازمايشگاه مناسب مي گشتيم هر جا ميرفتيم مي گفتند اينجا نيست بريد يه جاى ديگه تا اينكه گفتيم بريم يه بيمارستان خصوصى اونجا كه رفتيم ديدم واوووووووووو هزينش عجب و غريبه خيلى گرون بود من هم كه كلافه شده بودم گفتم بريم يه جاى ديگه از بيمارستان كه اومديم بيرون سوار ماشينم شدم خواهر و مادر زنم هم سوار بودند حركت كردم كه يهو مادر زنم گفت محمودددددددددددددددد زهرا رو سوار نكردى
هاچو هاچو
خب فعلا من اینو یادم اومد :
ترم اول دانشگاه که بودم رفتم یه کتاب از کتابخونه دانشگاه گرفتم کنارشم یه سالن مطالعه بزرگ بود منم خوشحال رفتم اون وسط سالن یه جا پیدا کردم نشستم به خوندن،تو راه که میرفتم دیدم این دخترا هی بهم نگاه میکنن میخندن با خودم گفتم ببین من چقدر توجه اینا رو جلب کردم مِن بعد چی کارا نکنیم تو این دانشگاه
یکم فکر کنم میام یه بهترشو میگم
نخبه
عمووووووووووووووووووووووووووووووو اول زندگی قالش گذاشتی شایدم غالش گذاشتی
نخبه
یکم فکر کنم میام یه بهترشو میگم
هاچو هاچو
هاچو هاچو
هاچو هاچو
The one
سوتی راستش زیاد یادم نمیاد ولی چون شیرین جون از دیشب گفته بودی سعی کردم یادم بیاد و دیدم که کمم نیستن
حالا یکی یکی می نویسم بیشترشون مربوط به دانشگاهه
آخریش هفته ی پیش بود این دنیشها بعضیهاشون که حرف میزنن انگار زیر لب زمزمه می کنن خیلی اعصاب ما خارجیها خورد میشه ولی برای خودشون عادیه و همدیگه رو راحت می فهمن، خلاصه وسط درس یکی از بچه ها یه سوال ازم میکنه با همون بلغور کردن! منم نمیفهمم چی میگه میگم میشه دوباره بگی بازم نفهمیدم چی گفت دیگه دیدم خیلی دارم ضایع میشم گفتم این مال درس بعدیه بعدا بهش میرسیم بعد دیدم نصف کلاس اعتراض کردن گفتن نه هیفا اینو داده بودی قبلا گفتم خب باشه بعد از درس بیا برات توضیح میدم یهو بیشتریها گفتن ما هم میخوایم بدونیم دیگه خودمو زدم به اون راه رومو کردم به تخته ولی حسابی قرمز شده بودم اخر درس یارو اومد عین بچه ی آدم از نزدیک سوالشو پرسید و رفت از اون به بعد تصمیم گرفتم به هیچ سوالی وسط درس جواب ندم
نخبه
عجب استاد سوتی هستی
هاچو هاچو
دیااکو
پس این رو داشته باشید که غول یعنی عمیق
10-12 سال پیش شمال رفته بودیم، یکی از دوستانی که با ما بود شدیدأ لهجه داشت (شاید بهتره بگم اصیل صحبت می کرد) یه روز که برا شنا رفته بودیم دریا و یکی از دوستان که خیلی ادعاش میشد از ساحل دور شده بود، این دوست ما نگرانش شد و با یه حالت اضطراب و وحشتزده دوید لب ساحل و داد می زد که محسن برگرد اونجا غوله، اونجا غوله.
یهو تو ساحل ولوله افتاد، زنا جیغ می کشیدند و دنبال بچه هاشون بودند که از دریا بیارند بیرون و جماعت جمع شده بود و مسیر نگاه دوست ما رو تعقیب می کرد تا غول ببینه، این دوست ما هم متعجب داشت به ولوله ای که تو ساحل افتاده نگاه می کرد، بعد از چند دقیقه که جماعت دیدند خبری نیست دور دوست ما رو گرفتند، سر دستشون هم یه خانوم بد دهن بود که گیر داده بود که آشغال بی شعور چرا مردم رو می ترسونی. دوست ما هم بنده خدا می گفت من کی رو ترسوندم من فقط دارم به دوست خودم می گم نره اونجا، اونجا غوله. زنه هم می گفت کو؟ دوست ما هم می گفت خوب اونجا غوله. زنه می گفت پس چطور نمی بینیم؟ دوست ما هم می گفت خوب چطور میخای ببینی باید بری اونجا و ببینی غوله. زنه می گفت یعنی تو این 50 متر فاصله ما نمی بینیم. دوست ما هم می گفت خوب روش آبه شما چطوری میخاید ببینید اونجا غوله.
ما رو می گید نزدیک بود تلنگمون در بره از بس خندیدیم.
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→