ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
@@ سوتی های با حال و خنده دار خودتون رو اینجا تعریف کنید@@
ژنرال
soheyla
سلام و سپاس
تاپیک جالبیه
بچه ی خواهرم تازه داشت صحبت میکرد و از فضولی و باهوشی زیاد فوق العاده هم خوب صحبت میکرد .
به خواهرم گفتم کارای بدی میخوام یادش بدم . مطمئن باش کاری میکنم آبروتون و همه جا ببره
خلاصه چشمتون روز بد نبینه کاری کرده بودم که تا میگفتم حسام خاله جون ، (( ش ))گفته نگفته سریع شلوارش و میکشید پائین و خودتون بقیشو میدونید
تا اینکه خواهرم و همسرش به خاطر مجلس ترحیم یکی از فامیلای همسرش رفتن خارج از شهر و حسام و آورن تا ما نگهش داریم .
یهو رئیسم بهم زنگ زد و گفت یه سری نقشه دارم که باید تا فردا سریع آمادشون کنی . منم قبول کردم و رئیسم اومد در خونمون و چون حسام و خیلی دوست داره ازم خواست بیارمش دم در تا ببینتش . منم قبول کردم و آوردمش .
تو همون حین از رئیسم پرسیدم که مشخصات مالک خونه چیه تا رو نقشه ها تایپ کنم . رئیسم گفت : شیما ... . گفتم ولی صفحه کلیدم این حرف رو نمیزنه . رئیسم گفت کدوم حرف و گفتم ش ( یکی نبود تو اون لحظه بهم بگه : آخه آدم مریض خب به جاش سین بزن و نقطه هاشو با خودکار مشکی بزار ) خلاصه ش گفتن همانا و حسام شلوارش و پائین کشیدن همانا ...
اینقدر پیش رئیسم خجالت کشیدم که داشتم می مردم
بعد از اون موضوع تمام تلاشم و کردم و که این عادت بد و از سر بچه بندازم
Life Dream
نخبه
نخبه
وای خدا ترکیدممممممممممم
ماهی
بذار یادم بیاد می آم می گم
نمایش یا پنهان متن
خیلی تاپیک باحالیهنخبه
Kishe Mehr
یه بار دانشگاه بودیم یکی از دوستام زنگ زد گفت شما کجایید بیاییم پیشتون؟ چون اونجا خیلی شلوغ بود هر چی داد می زدم و میگفتم ما طبقه همکف هستیم نمی شنید... صدامو بازم بلندتر کردم گفتم ما تو کفففففففففففففف هستیممممممممم
نخبه
mz56mz
يكى از سوتيهاى من
رفته بوديم خواستگارى بعد از بله و برون قرار شد فرداش بريم ازمايش خون ( تست ازدواج) ظهر تابستون بود و هوا بسيار گرم , از صبح تا ظهر همراه با عروس خانم و خواهرم و مادر زنم به دنبال ازمايشگاه مناسب مي گشتيم هر جا ميرفتيم مي گفتند اينجا نيست بريد يه جاى ديگه تا اينكه گفتيم بريم يه بيمارستان خصوصى اونجا كه رفتيم ديدم واوووووووووو هزينش عجب و غريبه خيلى گرون بود من هم كه كلافه شده بودم گفتم بريم يه جاى ديگه از بيمارستان كه اومديم بيرون سوار ماشينم شدم خواهر و مادر زنم هم سوار بودند حركت كردم كه يهو مادر زنم گفت محمودددددددددددددددد زهرا رو سوار نكردى
هاچو هاچو
خب فعلا من اینو یادم اومد :
ترم اول دانشگاه که بودم رفتم یه کتاب از کتابخونه دانشگاه گرفتم کنارشم یه سالن مطالعه بزرگ بود منم خوشحال رفتم اون وسط سالن یه جا پیدا کردم نشستم به خوندن،تو راه که میرفتم دیدم این دخترا هی بهم نگاه میکنن میخندن با خودم گفتم ببین من چقدر توجه اینا رو جلب کردم مِن بعد چی کارا نکنیم تو این دانشگاه
یکم فکر کنم میام یه بهترشو میگم
نخبه
عمووووووووووووووووووووووووووووووو اول زندگی قالش گذاشتی شایدم غالش گذاشتی
نخبه
یکم فکر کنم میام یه بهترشو میگم
هاچو هاچو
هاچو هاچو
هاچو هاچو
The one
سوتی راستش زیاد یادم نمیاد ولی چون شیرین جون از دیشب گفته بودی سعی کردم یادم بیاد و دیدم که کمم نیستن
حالا یکی یکی می نویسم بیشترشون مربوط به دانشگاهه
آخریش هفته ی پیش بود این دنیشها بعضیهاشون که حرف میزنن انگار زیر لب زمزمه می کنن خیلی اعصاب ما خارجیها خورد میشه ولی برای خودشون عادیه و همدیگه رو راحت می فهمن، خلاصه وسط درس یکی از بچه ها یه سوال ازم میکنه با همون بلغور کردن! منم نمیفهمم چی میگه میگم میشه دوباره بگی بازم نفهمیدم چی گفت دیگه دیدم خیلی دارم ضایع میشم گفتم این مال درس بعدیه بعدا بهش میرسیم بعد دیدم نصف کلاس اعتراض کردن گفتن نه هیفا اینو داده بودی قبلا گفتم خب باشه بعد از درس بیا برات توضیح میدم یهو بیشتریها گفتن ما هم میخوایم بدونیم دیگه خودمو زدم به اون راه رومو کردم به تخته ولی حسابی قرمز شده بودم اخر درس یارو اومد عین بچه ی آدم از نزدیک سوالشو پرسید و رفت از اون به بعد تصمیم گرفتم به هیچ سوالی وسط درس جواب ندم
نخبه
عجب استاد سوتی هستی
هاچو هاچو
دیااکو
پس این رو داشته باشید که غول یعنی عمیق
10-12 سال پیش شمال رفته بودیم، یکی از دوستانی که با ما بود شدیدأ لهجه داشت (شاید بهتره بگم اصیل صحبت می کرد) یه روز که برا شنا رفته بودیم دریا و یکی از دوستان که خیلی ادعاش میشد از ساحل دور شده بود، این دوست ما نگرانش شد و با یه حالت اضطراب و وحشتزده دوید لب ساحل و داد می زد که محسن برگرد اونجا غوله، اونجا غوله.
یهو تو ساحل ولوله افتاد، زنا جیغ می کشیدند و دنبال بچه هاشون بودند که از دریا بیارند بیرون و جماعت جمع شده بود و مسیر نگاه دوست ما رو تعقیب می کرد تا غول ببینه، این دوست ما هم متعجب داشت به ولوله ای که تو ساحل افتاده نگاه می کرد، بعد از چند دقیقه که جماعت دیدند خبری نیست دور دوست ما رو گرفتند، سر دستشون هم یه خانوم بد دهن بود که گیر داده بود که آشغال بی شعور چرا مردم رو می ترسونی. دوست ما هم بنده خدا می گفت من کی رو ترسوندم من فقط دارم به دوست خودم می گم نره اونجا، اونجا غوله. زنه هم می گفت کو؟ دوست ما هم می گفت خوب اونجا غوله. زنه می گفت پس چطور نمی بینیم؟ دوست ما هم می گفت خوب چطور میخای ببینی باید بری اونجا و ببینی غوله. زنه می گفت یعنی تو این 50 متر فاصله ما نمی بینیم. دوست ما هم می گفت خوب روش آبه شما چطوری میخاید ببینید اونجا غوله.
ما رو می گید نزدیک بود تلنگمون در بره از بس خندیدیم.
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→