ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
@@ سوتی های با حال و خنده دار خودتون رو اینجا تعریف کنید@@
نخبه
یه خاطره دیگه از سفر بگم که البته من سوتی ندادم برادر زن داداشم سوتی داد
یه سال عید همراه برادرام و زن داداشم و خانوادش رفتیم سفر داداش کوچیکه عروسمون همسن داداش کوچیکمه ولی داداش من ماشالله قد و بالایی داره ولی داداش اون ریزه میزه مونده بود وقتی میدیدش فکر میکردی خیلی بچس واسه همین ظاهرش من همیشه مثل یه بچه باهاش بر خورد میکردم یادم میرفت همسن داداشمه
اون سال وقتی سال نو تحویل شد همه به هم تبریک میگفتیم و رو بوسی میکردیم من هم به اقایون تبریک میگفتم و با خانمها هم روبوسی و تبریک بعد نوبت به داداش کوچیکم رسید محکم بغلش کردم و بوسیدمش و سال نو رو تبریک گفتم بعد رسیدم به محمد رضا داداش زن داداشم اومدم باهاش دست بدم و سال نو رو تبریک بگم یهو بنده خدا هول کرد صورتش رو اورد جلو که منو ببوسه که من زدم زیر خنده گفتم محمدددددددددددد
هاچو هاچو
نخبه
mojde
اخرين روزهاي سال تحصيلي گذشته مدير مدرسه دخترم خواسته بود كه اگر كسي نميخواد روز آخر بياد مدرسه والدينش بيان خبر بدن منم با يك جعبه شيريني رفتم مدرسه و دفتر خانوم مدير و كلي مورد عنايت مديريت قرار گرفتم بعد براي امضاي برگه خروج به دفتر معاونين رفتم داشتم برگه خروج مبينا رو امضا ميكردم و همزمان با خودم فكر ميكردم كاش يه جوري از معاون ها و دبيرا هم تشكر ميكردمو يه جعبه شيريني هم واسه اين دفتر مي آوردم وقتي كارم تموم شد نميدونم چي باعث شد كه رفتم دم در خروجي بعد برگشتم و با يه چهره جدي وبا يك صداي رسا و تقريبا با فرياد عين گوينده هاي راديو گفتم : با تشكر از زحمات شما
همه دبيرا و معاونا به سمت من برگشتن و با حالتي خاص و دلجويانه هي ميگفتن خواهش ميكنم عزيزم ما كاري نكرديم هنوز چهره متعجبشون جلوي چشممه
هاچو هاچو
The one
قربانت اجی جون
نه بابا استاد نیستم استاد یارم یعنی هر وقت این پروفسور دلش بخواد منو شوت میکنه تو کلاسهاش خودش میره مثلا پی تحقیق!! اینجا هم استاد یا معلم یا هر کس دیگه رو به اسم صدا می کنن. یهو مثلا سر کلاس وسط درس یکی داد میزنه هیفا هیفا انگار آبجی کوچیکشونم
حالا باز سوتی دارم الان به ترتیب می گم
نخبه
همه دبيرا و معاونا به سمت من برگشتن و با حالتي خاص و دلجويانه هي ميگفتن خواهش ميكنم عزيزم ما كاري نكرديم هنوز چهره متعجبشون جلوي چشممه
هاچو هاچو
منم یه چیزی تو این مایه ها دارم ولی شاید بعدا گفتم
نخبه
با رسم شکل توضیح دهید
نخبه
بفرمیو
ماهی
هر چی فکر می کنم یادم نمی آد.یعنی من سوتی نمیدم؟ مگه میشه؟
The one
نخبه
یعنی دورو برتون هیچ کسی تا حالا سوتی نداده تعریف کنین .. یا پسرتون ... معمولا بچه ها سوال زیاد میپرسن که گاهی ادمو جلو دیگرون ضایع میکنن هیچی یادت نمیاد؟
هاچو هاچو
نخبه
خیلی باحال بود
ژنرال
ماهی
داره کم کم یادم می آد
چند .قت پیش رفته بودم دندونپزشکی .باید عکس می گرفتم از دندون عقبم.رفتم کلینیک عکس فک و دهان .یه خانومی بود معلوم بود تازه کاره.اون ماسماسک رو گذاشت توی دهنم.اینقدر اینو بد می گذاشت که یه لبه ایش گیر می کردبه حلقم و هی گلاب به روتون اُق می زدم.اشکام سرازیر شده بود و تمام تلاشمو می کردم که خودمو کنترل کنم.دفعه اولم نبود که عکس می گرفتم.این خانومه بلد نبود.تو دلم هی بهش فحش می دادم که چرا بلد نیست.کشت منو..تا اینکه دوباره اونو گذاشت توی دهنم و گفت فکتو بزار روی هم..با عصبانیتم گفت..
نگو دست خودشم که تا ته چپونده بود توی دهنم ، بد جایی گذاشته بود.منم محکم دهنمو بستم..یهو چنان جیغی کشید که صداش تا اون ور دنیا رفت.
وااااااای حالا مگه می تونستم جلوی خندمو بگیرم؟
خلاصه به هر بدبختی بود عکسو گرفت اما خراب شد.یه خانوم دیگه اومد 2 دقیقه طول نکشید.نه اُق زدم نه چیزی.چون این یکی کارشو بلد بود
هاچو هاچو
ژنرال
ماهی
تاریخ اون جلسه با یه کار مهم دیگه ای تداخل داشت.هر چی سعی کردم قانعش کنم که مهم نیست بعدا می آم با معلمت صحبت می کنم راضی نشد.آخر سر گفتم..وااااای عامو ولوم بکن..همشم می خوان چرت بگن..
چند روز بعد رفتم مدرسه برا یه کار دیگه ای .از شانس زنگ تفریح خورد و معلمش توی راهرو برخورد کردم.سلام و احوالپرسیو..اینا..خلاصه خانوم معلمش گفت : نیومده بودین جلسه..
گفتم : شرمنده امروز اومدم براتون توضیح بدم که گرفتاری داشتم.گفت پسرتون برام توضیح داد
خودشم خنده ش گرفته بود.از خجالت می خواستم بمیرم
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→