₪ انجمن بوف بوفی ₪ » معما، سرگرمی و بازی » @@ سوتی های با حال و خنده دار خودتون رو اینجا تعریف کنید@@
₪ انجمن بوف بوفی ₪ » معما، سرگرمی و بازی » @@ سوتی های با حال و خنده دار خودتون رو اینجا تعریف کنید@@
1 2 3 4 5 6 7 ... 35 36

بدون عکس

@@ سوتی های با حال و خنده دار خودتون رو اینجا تعریف کنید@@

16191 بازدید، 710 پست، نویسنده: نخبه

  • نخبه

    یه خاطره دیگه یادم اومد (خاطرات ماهواره و به قول امین شبکه های خاک بر سری)

    البته این خاطره واسه پسر خالمه
    تعریف میکرد که نصاب اورده بودن و داشت براشون ماهواره نصب میکرد بعد از نصب ماهواره میان تی وی سالن رو روشن میکنن ببینن خب ایا همه کانالها رو دارن یا نه از شانس بدشون همون لحظه خاله جان ما هم میاد میشینه تو سالن همین که تلویزیون رو روشن میکنن یهو یکی از کانالهای خاک بر سری باز میشه تلویزیون هم 52 اینچ بود پسر خاله هم یکم درشته پسر خاله بزرگه اونقدر خجالت میکشه و هول میکنه میپره جلو تلویزیون که مثلا خاله نبینه:23: پسر خاله کوچکتر هم به خاطر کار داداشش از خنده ولو شده بود رو زمین خاله هم که اصلا متوجه نشده بود جریان چیه و فکر میکرد موضوع خنده داری هست تو تلویزیون هی میگفت سعید برو کنار ببینم چی نشون میده:23: خلاصه که یه تکون میخوره که مثلا با کنترل کانال رو عوض کنه از شانس بدش بیشتر کانالهای خاک بر سری پشت سر هم بودن و این هم میبینه داره بد جور ضایع میشه کلا تلویزیون رو خاموش میکنه.. خاله هم که تازه دو زاریش افتاده بوده جریان چیه میزنه زیر خنده به خاطر اون حرکتهای پسرش.. اخه پسرش 36 سالش بود اون موقع:23:

    1 سپاس: jaj

  • هاچو هاچو

    ماهی,
    :23: :23:
    شما هم با این پسرت ماجراها داری :83:


  • ماهی

    نقل قول: هاچو هاچو
    شما هم با این پسرت ماجراها داری


    حالا هی داره یادم می آد :23:


  • نخبه

    نقل قول: میرزا
    شیرین از سوتی های عروسیت تعریف کن بچه ها بخندن :50:

    سوتی که نداشتم ولی یه جا عکاس داشت ازم عکس میگرفت و بهم گفت یه جوری دستت رو بیار جلو که انگار میخای دست یکی رو بگیری و بلند کنی .. همین که ژست گرفتم پسر داداشم بدو بدو از دور اومد دستش رو گذاشت توی دستم و همچین دوست داشتنی منو نگاه میکرد و میگفت عمهههههه خوشیلی.. به خوشگل میگه خوشیلی.. عکسشو دارم خیلی با نمکه :8:


  • نخبه

    نقل قول: ماهی
    دستشو گاز گرفتم بد جور :4:

    خوبه دلت خنک شد:4:

    نقل قول: ماهی
    گفتم : شرمنده امروز اومدم براتون توضیح بدم که گرفتاری داشتم.گفت پسرتون برام توضیح داد :4: که وااااای عامو ولوم بکن..همشم می خوان چرت بگن.. :4:
    خودشم خنده ش گرفته بود.از خجالت می خواستم بمیرم :23:

    :23:وای خدا امان از دست این بچه ها


  • The one

    من باز اومدم اینخاطره مال دوران دانشجوییمه ترم اول.
    من کلا از ریاضی و حساب کردن و اینا بیشتر از کارها ی عملی خوشم میاد ولی شیمی رو هم خیلی دوست داشتم خلاصه گفتم داروسازی بخونم که همه چی توش هست غافل از اینکه از 5 سالش 4 سالش آزمایشگاهو کارهای عملیه. خلاصه اولین واحد آزمایشگاه که شروع شد دیدم اصلا خوشم نمیاد دوساعت با این مواد عجیب غریب ور برم مخصوصا اینکه بچه ها هر چقدر دقیق کار می کردن بازم نتیجه هاشون زیاد دقیق نمیشد. منم گفتم چه کاریه بابا. می نشستم از اون نتیجه ای که مطلوب استاد بود به سوال و مقدار مواد اولیه می رسیدم یه جوری با اعداد بازی می کردم که استادم نفهمه کاری نکردم.
    خلاصه تا چند روز به خیر گذشت. خیلی هم ا زخودم راضی بودم که فقط یه ساعت میشینم تو آزمایشگاه ولی بقیه تا 5 ساعت هم باز نمیتونستن کارشونو تموم کنن.استاد و همه هم اینقدر سرشون شلوغ بود که اصلا حواسشون نبود همه ی ظرفها ی من تمیزه. خلاصه تا اینکه یه روز شوم!! یکی از لابورانتها یا همون تکنیسین آزمایشکاه که بعد رفتنمون میاد آزمایشگاهو چک میکنه اومد با عصبانیت به استادمون گفت که این وسایلی که تو این کمده مال کیه؟ منظورش از کمد یه جایی هست که تقریبا مثل فر هست و توش ظرفهای شیشه ای رو از روز قبل میذاشتیم که تا موقع استفاده کاملا خشک بشن. نگو من آی کیو از اول هفته وسایلمو او تو گذاشته بودم بعدم اصلا به خودم زحمت ندادم که درشون بیارم :23:
    خلاصه دیگه همه گفتن مال ما نیست مجبور شدم بگم مال منه ولی برای احتیاط دو سری وسایل گذاشتم :23: بعدش دیگه از اونروز دیدم استاده همه ش دور و بر من می پلکه که ببینه دارم مثل آدم آرمایشمو می کنم به جا ی حساب کردن! ولی اونقدر دیگه ازم بدش اومده بود که مردودم کرد. مجبور شدم این درس مسخره رو نگه دارم تا سال آخر با بچه فسقلیها برم امتحان بدم اون موقع دیگه اون استاده بازنشست شده بود استاد جدیده هم فقط گزارشهای همون سال اولمو دید و بهم قبولی داد ولی هر وقت یادش میفتم خیلی خندم میگیره :23:


  • ماهی

    این یکی هم مال مامانمه.الهی بمیرم از بس شیرازی ها تعارف زیاد میکنن سوتی های تعارفی خیلی زیاد می دن.
    خدا رحمت کنه پدربزرگمو...و خدا رحمت کنه رفتگان شما رو...پدربزرگم فوت شده بودن.مامانم ناراحت و مشغول گریه..آخر مراسم ختم خانوما دسته دسته می اومدن برای خدا حافظی و غم آخرتون باشه و اینا..
    مامانم بنده خدا قاطی کرده بود هی بهشون می گفت..خیلی ممنون ..ایشالله روزی شما باشه :4:
    تا اینکه زنداییم اشاره کرد بهش که چی می گی؟ 314
    خلاصه وسط ختم خندشونم گرفته بود و نمیشد بخندند :23:


  • نخبه

    نقل قول: The one
    ولی هر وقت یادش میفتم خیلی خندم میگیره :23:

    ای ناقلای بچه زرنگ :23:


  • هاچو هاچو

    The one,
    پس یه جورابایی هم رشته هستیم منم همش تو آزمایشگاهم :4: ازین تیز بازی ها هم زیاد در میاریم انصافا جور در بیاد خیلی حال میده :83:ولی تو بد شانسی آوردی :4:
    نقل قول: The one
    واحد آزمایگاه که شروع شد

    آزمایگاه ؟ :4: اینجا کجاست باز؟ به نظر جای خوبی نمیاد :86: لااقل مثل ما بگو آز خودتو هم تو دردسر ننداز :4:


  • نخبه

    نقل قول: ماهی
    مامانم بنده خدا قاطی کرده بود هی بهشون می گفت..خیلی ممنون ..ایشالله روزی شما باشه :4:

    :23:
    وای مامان و خاله هام گاهی وقتا یه سوتیهایی میدن ته خنده بعد دختر خاله و پسر خاله ها که جمع میشیم دور هم سوتیهای مامانامون رو تعریف میکردیم و میخندیدیم یه روز خونه خاله بودیم و با دختراش داشتیم از سوتیهاشون میگفتیم و اونقدر میخندیدیم که اشک از چشامون جاری میشد مادرامونم حرص میخوردن که دستشون میندازیم.... و میگفتن ما کی اینو گفتیم:23: یهو یکی از خاله هام که ته سوتیه در توجیه خودش گفت میدونی چیه من از وقتی دندون مصنوعی گذاشتم سوتی میدم و لهجه دارم وای کل اتاق منفجر شد از خنده .. هنوزم داداشم وقتی خاله رو میبینن میگن خاله جان دندوناتو عوضکن لهجت درست میشه:23:[/color]

    1 سپاس: jaj

  • هاچو هاچو

    نقل قول: ماهی
    مامانم بنده خدا قاطی کرده بود هی بهشون می گفت..خیلی ممنون ..ایشالله روزی شما باشه

    :23: :23: خیلی باحال بود :83: :83:
    نقل قول: ماهی
    و خدا رحمت کنه رفتگان شما رو

    خدا رفتگان شما رو هم برگردونه :4:


  • نخبه

    یه بارم دختر خالم سر به سر مامانش میزاشته و میخندیده بعد خاله میاد بگه باز تو جو زده شدی هول میکنه یه چیزی خیلی بد میگه جای جو زده شده:23: خیلی بده روم نمیشه بگم:23:
    دختر خالم وقتی تعریف میکرد میخندید مامانشم هی حرص میخورد:23:

    1 سپاس: jaj

  • The one

    نقل قول: هاچو هاچو
    لااقل مثل ما بگو آز خودتو هم تو دردسر ننداز

    آز دیگه چیه؟ :23:

    نه ما اینجا فقط میگیم لب :23:


  • هاچو هاچو

    نقل قول: The one
    نه ما اینجا فقط میگیم لب :23:

    ما هم به نمره ای که تکنسین میده میگیم لب تکنیک :3: یه بار یکی ازین دخترای تکنسین بهم این نمره رو نداد منم هر جا میرفتم میگفتم فلانی بهم لب نداده :4:


  • هاچو هاچو

    نقل قول: نخبه
    وای مامان و خاله هام گاهی وقتا یه سوتیهایی میدن ته خنده

    منم همینطور :3: الان که اینو گفتی یکیشو یادم اومد : :4:
    حدود 15 سال پیش که ما تو شهرستان(سرخس) زندگی میکردیم یه روز خالم اومد خونمون،بعدش با مامنم و یکی از همسایه هامون رفتن بیرون،موقعی که رفته بودن پیش همسایمون داشتن از ته کوچه میومدن یک دفعه خالم به مامانم میگه خواهر این مرد کچله کیه داره از سر کوچه میاد،همسایمونم میگه اون شوهر منه خواهر جان :83:


  • ماهی

    وااااااااااااااااای ساعت 3 جلسه اولیا مربیانه 852
    باید برم :62: :62: :62: :62: :62: :62: :62:


  • هاچو هاچو

    نقل قول: ماهی
    وااااااااااااااااای ساعت 3 جلسه اولیا مربیانه

    آره بدو برو بعد بیا سوتی که اونجا دادی تعریف کن :83:


  • نخبه

    نقل قول: ماهی
    وااااااااااااااااای ساعت 3 جلسه اولیا مربیانه 852
    باید برم :62:

    اخ جون سوتی داغه داغ بیار برامون:23:


  • The one

    وای یه سوتی وحشتناک دیگه هم دارم از ترمهای آخر که واحد ساختن دارو داشتیم. یه پروزه بود که باید توش قرص می ساختیم با هر جون کندنی بود درستشون کردیم منو دو تا دخمل دنیش بودیم. که اولش فکر می کردن من خنگم همش مسخرم می کردن ولی بعد بهم ایمان آوردن. خلاصه قرصها که درست شد مرحله ی آخرش انتخاب روکش بود مثل مثلا این اسمارتیزها . خیییلللیی این قسمت سخت بود خیلی وقتمونو هدر دادیم که روکش درستو انتخاب کنیم که با فیزیولوژی معده و روده بخونه با خواص شیمیایی ماده ی فعالمون هم بخونه با اون یاروی مریضی هم که قرصو کوفت میکنه هم بخونه ولی نشد که نشد. همیشه یه جای کار می لنگید. دیگه اعصابمون خورد شده بود استادم همش می گفت خودتون امتحان کنید. خلاصه یه روز من گفتم بچه ها شما برید خونه من امروز تا این رو کش افسانه ای رو کشف نکنم از لب نمیام بیرون. خلاصه دیگه اونام که خسته شده بودن رفتن. من موندم دیگه حتی کتابهای قبل از جنگ جهانی شیمی رو هم خوندم . بعد به یه فرمول رسیدم که گفتم خودشه. رفتم درستش کردم و اینا فقط چون غلظتش زیاد بود تصمصم گرفتم دستگاهی که روکشو رو قرصها پخش می کنه جوری نتظیم بشه که قطر رو کش کمتر از قطری باشه که خودمون ا زقبل در نظر داشتیم. خلاصه با احساس پیروزی رفتم قرصها رو ریختم تو دستگاه و شروع کردم فقط خدا رحم کرد که دستگاهش کوچیک بود فقط یه سری از قرشها توش جا می شد. خلاصه شروع کردم و یهو دیدم خاک به سرم این قرصها که رو کش می خورن همینجوری می چسبن به در و دیوار دستگاه. آخه دستگاهش شیشه ایه مثل مخلوط کن. واییی دیگه شیشه شم رنگی شده بود ناجور. زود رفتم خاموشش کردم. قرصها رو به هر جون کندنی بود دراوردم به جون دستگاهه افتادم بشو رو بساب یه سری قرصها که خورد شده بودن با جارو برقی نشستم جمعشون کردم البته جاروبرقیش مخصوصه. خلاصه یک وضع اسفباری شد که نگو. :23:
    بعد دیدم که ای داد بیدا دستگاه تمیز شده ولی قرصها همینجوری بهم چسبیدن. رفتم مثل خلها با یه دستمال نمدار یواش یواش تمیزشون کردم ولی هر گار یکردم نتوننستم خوردشون نکنم بعد گفتم خدایا جواب این دحترا رو چی بدم. یهو به ذهنم رسید حالا که قرصها خورد شدن را از رو کش کپسول استفاده نکنم. بازم نشستم بقیه روزو تا شب جون کندم روکش کپسول درست کردم توش قرصها رو ریختم فرداش جنازم :83: براشون توصیح داد که آره به شاید بهتر باشه از کپسول استفاده کنیم. البته غلط بود ولی استادمون خیلی از این ابتکارمون خوشش اومده وبد و همش می کفت آفرین که همه ی راهها رو امتحا ن کردید با نمره ی خیلی خوب قبول شدیم :23:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: