ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
@@ سوتی های با حال و خنده دار خودتون رو اینجا تعریف کنید@@
نخبه
البته این خاطره واسه پسر خالمه
تعریف میکرد که نصاب اورده بودن و داشت براشون ماهواره نصب میکرد بعد از نصب ماهواره میان تی وی سالن رو روشن میکنن ببینن خب ایا همه کانالها رو دارن یا نه از شانس بدشون همون لحظه خاله جان ما هم میاد میشینه تو سالن همین که تلویزیون رو روشن میکنن یهو یکی از کانالهای خاک بر سری باز میشه تلویزیون هم 52 اینچ بود پسر خاله هم یکم درشته پسر خاله بزرگه اونقدر خجالت میکشه و هول میکنه میپره جلو تلویزیون که مثلا خاله نبینه
هاچو هاچو
شما هم با این پسرت ماجراها داری
ماهی
حالا هی داره یادم می آد
نخبه
سوتی که نداشتم ولی یه جا عکاس داشت ازم عکس میگرفت و بهم گفت یه جوری دستت رو بیار جلو که انگار میخای دست یکی رو بگیری و بلند کنی .. همین که ژست گرفتم پسر داداشم بدو بدو از دور اومد دستش رو گذاشت توی دستم و همچین دوست داشتنی منو نگاه میکرد و میگفت عمهههههه خوشیلی.. به خوشگل میگه خوشیلی.. عکسشو دارم خیلی با نمکه
نخبه
خوبه دلت خنک شد
خودشم خنده ش گرفته بود.از خجالت می خواستم بمیرم
هاچو هاچو
ماهواره
The one
من کلا از ریاضی و حساب کردن و اینا بیشتر از کارها ی عملی خوشم میاد ولی شیمی رو هم خیلی دوست داشتم خلاصه گفتم داروسازی بخونم که همه چی توش هست غافل از اینکه از 5 سالش 4 سالش آزمایشگاهو کارهای عملیه. خلاصه اولین واحد آزمایشگاه که شروع شد دیدم اصلا خوشم نمیاد دوساعت با این مواد عجیب غریب ور برم مخصوصا اینکه بچه ها هر چقدر دقیق کار می کردن بازم نتیجه هاشون زیاد دقیق نمیشد. منم گفتم چه کاریه بابا. می نشستم از اون نتیجه ای که مطلوب استاد بود به سوال و مقدار مواد اولیه می رسیدم یه جوری با اعداد بازی می کردم که استادم نفهمه کاری نکردم.
خلاصه تا چند روز به خیر گذشت. خیلی هم ا زخودم راضی بودم که فقط یه ساعت میشینم تو آزمایشگاه ولی بقیه تا 5 ساعت هم باز نمیتونستن کارشونو تموم کنن.استاد و همه هم اینقدر سرشون شلوغ بود که اصلا حواسشون نبود همه ی ظرفها ی من تمیزه. خلاصه تا اینکه یه روز شوم!! یکی از لابورانتها یا همون تکنیسین آزمایشکاه که بعد رفتنمون میاد آزمایشگاهو چک میکنه اومد با عصبانیت به استادمون گفت که این وسایلی که تو این کمده مال کیه؟ منظورش از کمد یه جایی هست که تقریبا مثل فر هست و توش ظرفهای شیشه ای رو از روز قبل میذاشتیم که تا موقع استفاده کاملا خشک بشن. نگو من آی کیو از اول هفته وسایلمو او تو گذاشته بودم بعدم اصلا به خودم زحمت ندادم که درشون بیارم
خلاصه دیگه همه گفتن مال ما نیست مجبور شدم بگم مال منه ولی برای احتیاط دو سری وسایل گذاشتم
ماهی
خدا رحمت کنه پدربزرگمو...و خدا رحمت کنه رفتگان شما رو...پدربزرگم فوت شده بودن.مامانم ناراحت و مشغول گریه..آخر مراسم ختم خانوما دسته دسته می اومدن برای خدا حافظی و غم آخرتون باشه و اینا..
مامانم بنده خدا قاطی کرده بود هی بهشون می گفت..خیلی ممنون ..ایشالله روزی شما باشه
تا اینکه زنداییم اشاره کرد بهش که چی می گی؟
خلاصه وسط ختم خندشونم گرفته بود و نمیشد بخندند
نخبه
ای ناقلای بچه زرنگ
هاچو هاچو
پس یه جورابایی هم رشته هستیم منم همش تو آزمایشگاهم
آزمایگاه ؟
نخبه
وای مامان و خاله هام گاهی وقتا یه سوتیهایی میدن ته خنده بعد دختر خاله و پسر خاله ها که جمع میشیم دور هم سوتیهای مامانامون رو تعریف میکردیم و میخندیدیم یه روز خونه خاله بودیم و با دختراش داشتیم از سوتیهاشون میگفتیم و اونقدر میخندیدیم که اشک از چشامون جاری میشد مادرامونم حرص میخوردن که دستشون میندازیم.... و میگفتن ما کی اینو گفتیم
هاچو هاچو
خدا رفتگان شما رو هم برگردونه
نخبه
دختر خالم وقتی تعریف میکرد میخندید مامانشم هی حرص میخورد
The one
آز دیگه چیه؟
نه ما اینجا فقط میگیم لب
هاچو هاچو
ما هم به نمره ای که تکنسین میده میگیم لب تکنیک
هاچو هاچو
منم همینطور
حدود 15 سال پیش که ما تو شهرستان(سرخس) زندگی میکردیم یه روز خالم اومد خونمون،بعدش با مامنم و یکی از همسایه هامون رفتن بیرون،موقعی که رفته بودن پیش همسایمون داشتن از ته کوچه میومدن یک دفعه خالم به مامانم میگه خواهر این مرد کچله کیه داره از سر کوچه میاد،همسایمونم میگه اون شوهر منه خواهر جان
ماهی
باید برم
هاچو هاچو
آره بدو برو بعد بیا سوتی که اونجا دادی تعریف کن
نخبه
باید برم
اخ جون سوتی داغه داغ بیار برامون
The one
بعد دیدم که ای داد بیدا دستگاه تمیز شده ولی قرصها همینجوری بهم چسبیدن. رفتم مثل خلها با یه دستمال نمدار یواش یواش تمیزشون کردم ولی هر گار یکردم نتوننستم خوردشون نکنم بعد گفتم خدایا جواب این دحترا رو چی بدم. یهو به ذهنم رسید حالا که قرصها خورد شدن را از رو کش کپسول استفاده نکنم. بازم نشستم بقیه روزو تا شب جون کندم روکش کپسول درست کردم توش قرصها رو ریختم فرداش جنازم
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→