یه خاطره دیگه یادم اومد (خاطرات ماهواره و به قول امین شبکه های خاک بر سری)
البته این خاطره واسه پسر خالمه تعریف میکرد که نصاب اورده بودن و داشت براشون ماهواره نصب میکرد بعد از نصب ماهواره میان تی وی سالن رو روشن میکنن ببینن خب ایا همه کانالها رو دارن یا نه از شانس بدشون همون لحظه خاله جان ما هم میاد میشینه تو سالن همین که تلویزیون رو روشن میکنن یهو یکی از کانالهای خاک بر سری باز میشه تلویزیون هم 52 اینچ بود پسر خاله هم یکم درشته پسر خاله بزرگه اونقدر خجالت میکشه و هول میکنه میپره جلو تلویزیون که مثلا خاله نبینه پسر خاله کوچکتر هم به خاطر کار داداشش از خنده ولو شده بود رو زمین خاله هم که اصلا متوجه نشده بود جریان چیه و فکر میکرد موضوع خنده داری هست تو تلویزیون هی میگفت سعید برو کنار ببینم چی نشون میده خلاصه که یه تکون میخوره که مثلا با کنترل کانال رو عوض کنه از شانس بدش بیشتر کانالهای خاک بر سری پشت سر هم بودن و این هم میبینه داره بد جور ضایع میشه کلا تلویزیون رو خاموش میکنه.. خاله هم که تازه دو زاریش افتاده بوده جریان چیه میزنه زیر خنده به خاطر اون حرکتهای پسرش.. اخه پسرش 36 سالش بود اون موقع
سوتی که نداشتم ولی یه جا عکاس داشت ازم عکس میگرفت و بهم گفت یه جوری دستت رو بیار جلو که انگار میخای دست یکی رو بگیری و بلند کنی .. همین که ژست گرفتم پسر داداشم بدو بدو از دور اومد دستش رو گذاشت توی دستم و همچین دوست داشتنی منو نگاه میکرد و میگفت عمهههههه خوشیلی.. به خوشگل میگه خوشیلی.. عکسشو دارم خیلی با نمکه
من باز اومدم اینخاطره مال دوران دانشجوییمه ترم اول. من کلا از ریاضی و حساب کردن و اینا بیشتر از کارها ی عملی خوشم میاد ولی شیمی رو هم خیلی دوست داشتم خلاصه گفتم داروسازی بخونم که همه چی توش هست غافل از اینکه از 5 سالش 4 سالش آزمایشگاهو کارهای عملیه. خلاصه اولین واحد آزمایشگاه که شروع شد دیدم اصلا خوشم نمیاد دوساعت با این مواد عجیب غریب ور برم مخصوصا اینکه بچه ها هر چقدر دقیق کار می کردن بازم نتیجه هاشون زیاد دقیق نمیشد. منم گفتم چه کاریه بابا. می نشستم از اون نتیجه ای که مطلوب استاد بود به سوال و مقدار مواد اولیه می رسیدم یه جوری با اعداد بازی می کردم که استادم نفهمه کاری نکردم. خلاصه تا چند روز به خیر گذشت. خیلی هم ا زخودم راضی بودم که فقط یه ساعت میشینم تو آزمایشگاه ولی بقیه تا 5 ساعت هم باز نمیتونستن کارشونو تموم کنن.استاد و همه هم اینقدر سرشون شلوغ بود که اصلا حواسشون نبود همه ی ظرفها ی من تمیزه. خلاصه تا اینکه یه روز شوم!! یکی از لابورانتها یا همون تکنیسین آزمایشکاه که بعد رفتنمون میاد آزمایشگاهو چک میکنه اومد با عصبانیت به استادمون گفت که این وسایلی که تو این کمده مال کیه؟ منظورش از کمد یه جایی هست که تقریبا مثل فر هست و توش ظرفهای شیشه ای رو از روز قبل میذاشتیم که تا موقع استفاده کاملا خشک بشن. نگو من آی کیو از اول هفته وسایلمو او تو گذاشته بودم بعدم اصلا به خودم زحمت ندادم که درشون بیارم خلاصه دیگه همه گفتن مال ما نیست مجبور شدم بگم مال منه ولی برای احتیاط دو سری وسایل گذاشتم بعدش دیگه از اونروز دیدم استاده همه ش دور و بر من می پلکه که ببینه دارم مثل آدم آرمایشمو می کنم به جا ی حساب کردن! ولی اونقدر دیگه ازم بدش اومده بود که مردودم کرد. مجبور شدم این درس مسخره رو نگه دارم تا سال آخر با بچه فسقلیها برم امتحان بدم اون موقع دیگه اون استاده بازنشست شده بود استاد جدیده هم فقط گزارشهای همون سال اولمو دید و بهم قبولی داد ولی هر وقت یادش میفتم خیلی خندم میگیره
این یکی هم مال مامانمه.الهی بمیرم از بس شیرازی ها تعارف زیاد میکنن سوتی های تعارفی خیلی زیاد می دن. خدا رحمت کنه پدربزرگمو...و خدا رحمت کنه رفتگان شما رو...پدربزرگم فوت شده بودن.مامانم ناراحت و مشغول گریه..آخر مراسم ختم خانوما دسته دسته می اومدن برای خدا حافظی و غم آخرتون باشه و اینا.. مامانم بنده خدا قاطی کرده بود هی بهشون می گفت..خیلی ممنون ..ایشالله روزی شما باشه تا اینکه زنداییم اشاره کرد بهش که چی می گی؟ خلاصه وسط ختم خندشونم گرفته بود و نمیشد بخندند
مامانم بنده خدا قاطی کرده بود هی بهشون می گفت..خیلی ممنون ..ایشالله روزی شما باشه
وای مامان و خاله هام گاهی وقتا یه سوتیهایی میدن ته خنده بعد دختر خاله و پسر خاله ها که جمع میشیم دور هم سوتیهای مامانامون رو تعریف میکردیم و میخندیدیم یه روز خونه خاله بودیم و با دختراش داشتیم از سوتیهاشون میگفتیم و اونقدر میخندیدیم که اشک از چشامون جاری میشد مادرامونم حرص میخوردن که دستشون میندازیم.... و میگفتن ما کی اینو گفتیم یهو یکی از خاله هام که ته سوتیه در توجیه خودش گفت میدونی چیه من از وقتی دندون مصنوعی گذاشتم سوتی میدم و لهجه دارم وای کل اتاق منفجر شد از خنده .. هنوزم داداشم وقتی خاله رو میبینن میگن خاله جان دندوناتو عوضکن لهجت درست میشه[/color]
یه بارم دختر خالم سر به سر مامانش میزاشته و میخندیده بعد خاله میاد بگه باز تو جو زده شدی هول میکنه یه چیزی خیلی بد میگه جای جو زده شده خیلی بده روم نمیشه بگم دختر خالم وقتی تعریف میکرد میخندید مامانشم هی حرص میخورد
وای مامان و خاله هام گاهی وقتا یه سوتیهایی میدن ته خنده
منم همینطور الان که اینو گفتی یکیشو یادم اومد : حدود 15 سال پیش که ما تو شهرستان(سرخس) زندگی میکردیم یه روز خالم اومد خونمون،بعدش با مامنم و یکی از همسایه هامون رفتن بیرون،موقعی که رفته بودن پیش همسایمون داشتن از ته کوچه میومدن یک دفعه خالم به مامانم میگه خواهر این مرد کچله کیه داره از سر کوچه میاد،همسایمونم میگه اون شوهر منه خواهر جان
وای یه سوتی وحشتناک دیگه هم دارم از ترمهای آخر که واحد ساختن دارو داشتیم. یه پروزه بود که باید توش قرص می ساختیم با هر جون کندنی بود درستشون کردیم منو دو تا دخمل دنیش بودیم. که اولش فکر می کردن من خنگم همش مسخرم می کردن ولی بعد بهم ایمان آوردن. خلاصه قرصها که درست شد مرحله ی آخرش انتخاب روکش بود مثل مثلا این اسمارتیزها . خیییلللیی این قسمت سخت بود خیلی وقتمونو هدر دادیم که روکش درستو انتخاب کنیم که با فیزیولوژی معده و روده بخونه با خواص شیمیایی ماده ی فعالمون هم بخونه با اون یاروی مریضی هم که قرصو کوفت میکنه هم بخونه ولی نشد که نشد. همیشه یه جای کار می لنگید. دیگه اعصابمون خورد شده بود استادم همش می گفت خودتون امتحان کنید. خلاصه یه روز من گفتم بچه ها شما برید خونه من امروز تا این رو کش افسانه ای رو کشف نکنم از لب نمیام بیرون. خلاصه دیگه اونام که خسته شده بودن رفتن. من موندم دیگه حتی کتابهای قبل از جنگ جهانی شیمی رو هم خوندم . بعد به یه فرمول رسیدم که گفتم خودشه. رفتم درستش کردم و اینا فقط چون غلظتش زیاد بود تصمصم گرفتم دستگاهی که روکشو رو قرصها پخش می کنه جوری نتظیم بشه که قطر رو کش کمتر از قطری باشه که خودمون ا زقبل در نظر داشتیم. خلاصه با احساس پیروزی رفتم قرصها رو ریختم تو دستگاه و شروع کردم فقط خدا رحم کرد که دستگاهش کوچیک بود فقط یه سری از قرشها توش جا می شد. خلاصه شروع کردم و یهو دیدم خاک به سرم این قرصها که رو کش می خورن همینجوری می چسبن به در و دیوار دستگاه. آخه دستگاهش شیشه ایه مثل مخلوط کن. واییی دیگه شیشه شم رنگی شده بود ناجور. زود رفتم خاموشش کردم. قرصها رو به هر جون کندنی بود دراوردم به جون دستگاهه افتادم بشو رو بساب یه سری قرصها که خورد شده بودن با جارو برقی نشستم جمعشون کردم البته جاروبرقیش مخصوصه. خلاصه یک وضع اسفباری شد که نگو. بعد دیدم که ای داد بیدا دستگاه تمیز شده ولی قرصها همینجوری بهم چسبیدن. رفتم مثل خلها با یه دستمال نمدار یواش یواش تمیزشون کردم ولی هر گار یکردم نتوننستم خوردشون نکنم بعد گفتم خدایا جواب این دحترا رو چی بدم. یهو به ذهنم رسید حالا که قرصها خورد شدن را از رو کش کپسول استفاده نکنم. بازم نشستم بقیه روزو تا شب جون کندم روکش کپسول درست کردم توش قرصها رو ریختم فرداش جنازم براشون توصیح داد که آره به شاید بهتر باشه از کپسول استفاده کنیم. البته غلط بود ولی استادمون خیلی از این ابتکارمون خوشش اومده وبد و همش می کفت آفرین که همه ی راهها رو امتحا ن کردید با نمره ی خیلی خوب قبول شدیم
نخبه
البته این خاطره واسه پسر خالمه
تعریف میکرد که نصاب اورده بودن و داشت براشون ماهواره نصب میکرد بعد از نصب ماهواره میان تی وی سالن رو روشن میکنن ببینن خب ایا همه کانالها رو دارن یا نه از شانس بدشون همون لحظه خاله جان ما هم میاد میشینه تو سالن همین که تلویزیون رو روشن میکنن یهو یکی از کانالهای خاک بر سری باز میشه تلویزیون هم 52 اینچ بود پسر خاله هم یکم درشته پسر خاله بزرگه اونقدر خجالت میکشه و هول میکنه میپره جلو تلویزیون که مثلا خاله نبینه
هاچو هاچو
شما هم با این پسرت ماجراها داری
ماهی
حالا هی داره یادم می آد
نخبه
سوتی که نداشتم ولی یه جا عکاس داشت ازم عکس میگرفت و بهم گفت یه جوری دستت رو بیار جلو که انگار میخای دست یکی رو بگیری و بلند کنی .. همین که ژست گرفتم پسر داداشم بدو بدو از دور اومد دستش رو گذاشت توی دستم و همچین دوست داشتنی منو نگاه میکرد و میگفت عمهههههه خوشیلی.. به خوشگل میگه خوشیلی.. عکسشو دارم خیلی با نمکه
نخبه
خوبه دلت خنک شد
خودشم خنده ش گرفته بود.از خجالت می خواستم بمیرم
هاچو هاچو
ماهواره
The one
من کلا از ریاضی و حساب کردن و اینا بیشتر از کارها ی عملی خوشم میاد ولی شیمی رو هم خیلی دوست داشتم خلاصه گفتم داروسازی بخونم که همه چی توش هست غافل از اینکه از 5 سالش 4 سالش آزمایشگاهو کارهای عملیه. خلاصه اولین واحد آزمایشگاه که شروع شد دیدم اصلا خوشم نمیاد دوساعت با این مواد عجیب غریب ور برم مخصوصا اینکه بچه ها هر چقدر دقیق کار می کردن بازم نتیجه هاشون زیاد دقیق نمیشد. منم گفتم چه کاریه بابا. می نشستم از اون نتیجه ای که مطلوب استاد بود به سوال و مقدار مواد اولیه می رسیدم یه جوری با اعداد بازی می کردم که استادم نفهمه کاری نکردم.
خلاصه تا چند روز به خیر گذشت. خیلی هم ا زخودم راضی بودم که فقط یه ساعت میشینم تو آزمایشگاه ولی بقیه تا 5 ساعت هم باز نمیتونستن کارشونو تموم کنن.استاد و همه هم اینقدر سرشون شلوغ بود که اصلا حواسشون نبود همه ی ظرفها ی من تمیزه. خلاصه تا اینکه یه روز شوم!! یکی از لابورانتها یا همون تکنیسین آزمایشکاه که بعد رفتنمون میاد آزمایشگاهو چک میکنه اومد با عصبانیت به استادمون گفت که این وسایلی که تو این کمده مال کیه؟ منظورش از کمد یه جایی هست که تقریبا مثل فر هست و توش ظرفهای شیشه ای رو از روز قبل میذاشتیم که تا موقع استفاده کاملا خشک بشن. نگو من آی کیو از اول هفته وسایلمو او تو گذاشته بودم بعدم اصلا به خودم زحمت ندادم که درشون بیارم
خلاصه دیگه همه گفتن مال ما نیست مجبور شدم بگم مال منه ولی برای احتیاط دو سری وسایل گذاشتم
ماهی
خدا رحمت کنه پدربزرگمو...و خدا رحمت کنه رفتگان شما رو...پدربزرگم فوت شده بودن.مامانم ناراحت و مشغول گریه..آخر مراسم ختم خانوما دسته دسته می اومدن برای خدا حافظی و غم آخرتون باشه و اینا..
مامانم بنده خدا قاطی کرده بود هی بهشون می گفت..خیلی ممنون ..ایشالله روزی شما باشه
تا اینکه زنداییم اشاره کرد بهش که چی می گی؟
خلاصه وسط ختم خندشونم گرفته بود و نمیشد بخندند
نخبه
ای ناقلای بچه زرنگ
هاچو هاچو
پس یه جورابایی هم رشته هستیم منم همش تو آزمایشگاهم
آزمایگاه ؟
نخبه
وای مامان و خاله هام گاهی وقتا یه سوتیهایی میدن ته خنده بعد دختر خاله و پسر خاله ها که جمع میشیم دور هم سوتیهای مامانامون رو تعریف میکردیم و میخندیدیم یه روز خونه خاله بودیم و با دختراش داشتیم از سوتیهاشون میگفتیم و اونقدر میخندیدیم که اشک از چشامون جاری میشد مادرامونم حرص میخوردن که دستشون میندازیم.... و میگفتن ما کی اینو گفتیم
هاچو هاچو
خدا رفتگان شما رو هم برگردونه
نخبه
دختر خالم وقتی تعریف میکرد میخندید مامانشم هی حرص میخورد
The one
آز دیگه چیه؟
نه ما اینجا فقط میگیم لب
هاچو هاچو
ما هم به نمره ای که تکنسین میده میگیم لب تکنیک
هاچو هاچو
منم همینطور
حدود 15 سال پیش که ما تو شهرستان(سرخس) زندگی میکردیم یه روز خالم اومد خونمون،بعدش با مامنم و یکی از همسایه هامون رفتن بیرون،موقعی که رفته بودن پیش همسایمون داشتن از ته کوچه میومدن یک دفعه خالم به مامانم میگه خواهر این مرد کچله کیه داره از سر کوچه میاد،همسایمونم میگه اون شوهر منه خواهر جان
ماهی
باید برم
هاچو هاچو
آره بدو برو بعد بیا سوتی که اونجا دادی تعریف کن
نخبه
باید برم
اخ جون سوتی داغه داغ بیار برامون
The one
بعد دیدم که ای داد بیدا دستگاه تمیز شده ولی قرصها همینجوری بهم چسبیدن. رفتم مثل خلها با یه دستمال نمدار یواش یواش تمیزشون کردم ولی هر گار یکردم نتوننستم خوردشون نکنم بعد گفتم خدایا جواب این دحترا رو چی بدم. یهو به ذهنم رسید حالا که قرصها خورد شدن را از رو کش کپسول استفاده نکنم. بازم نشستم بقیه روزو تا شب جون کندم روکش کپسول درست کردم توش قرصها رو ریختم فرداش جنازم
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→